تبليغاتX
خـــــــود - شناسی

 

 

 

 

 

گرشناسد آدمی خــــــودرا ، گذارد پابرون

هرچــــه با تعجیل او ازعرصه ی بازیگری

آدمی بازیچه ی خویش است لیکن بی خبر

چشم بسته ، کرده خودرا تا به افسونگری

 

ذهن می پیچد به خود مارا نمی فهمیم یکی

می دواند هرطرف چون مرغکی بی اختیار

مامطیع ذهن خویشیم وچه می دانیم ازآن ؟

خود چه باما می کند بامکرخود این بیقرار

 

ازملک تا رعیت ، درخواب غفلت مانده ایم

خود به یک خوابیم ؛ امی یا که دانشمند نیز

آدمی ازاصل ذات خویشتن بیرون شــــــــده

وان نمی فهمد ، زنیم بریکدگر ما تیـــغ تیــز

 

گرنگردیم ما رها یک لحظه ازاین خواب شوم

عمررا درخویشتن ، هــریک به یغما داده ایم

برهوایی بسته ایم دل هرچه با آن سرخویشیم

حال را ،  ازکف همه از خــــــوف فردا داده ایم

 

ذهن ما ، آیینه ای خالی ززنگار خـــــــطاست

درزمان کودکی ، لیکن بود آن بی غبـــــــــار

آنچه را درذهـــن می ریزیم یکایک دام ماست

بی تعصب باید ازذهنت کنی ، درخود فـــــــرار

 

ذهن باید پاک گردد ، پاک پاک ازرفتــــــــه ها

بعدازآن با ذات پاک خویش گـــــــردی هم صدا

اصل ما لاهوتی و ، عاری زقید وفتنه اســــت

ما به ذهن مُرده کردیم ، خویشتن را مبتــــــلا

 

گرتوانی خودرها سازی ، سبک ازقیـــد ذهـن

خـــود ، به آفاقــــــــــی دگر نائل شــــــــــوی

آدمی ، دارد مــــــــکانی فوق « خـــــویش»

آن مکان را ، بعــــــــد از آن همـــــدل شوی

 

ازخطا ، گردی دراین گلشـــــــــــن رهـــــــــا

با خدای خویشتن ، گردی دراینجــــا همنـــوا

قصه وافسانه نیست ،بل آنچه می گویم به تو

ای بشرشبه خــدایی ، گُــم نمودی خویش را

 

ساده می گویم تورا ای همزبان ازآن سخــن

فــوق پنداری . بلی - باید بیابـــــــی خویشتن

ما به وهمی گشته ایم،از خویشتن هریک جدا

فوق دریاییم و ، سرگرمیم یکایک با لجـــــن

 

خواب ننگینی عبث مارا به خود مشغول کرد

برنمــــــــی داریم دریغا صددریغا ، سر ازآن

قرن ها انسان چنین درخواب غفلت مــی زید

کرده خودرا برسرخوابی ، ولیکــــن نا توان

 

چشم بگشایــی اگـرروزی ، ببینی خویشتــــن

بعداز آن اشعار یابی ، خود چه هستی درچمن

هم گلی هم گلستانی ، هم تو هستی با غبــــان

لیکن از بی حاصلی ، درخاک راندی خویشتن

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

 

 

 

خواهی رهی ازبند خود

بشکن حصار واژه را

زندانی بند خودی

درقیدوبند واژه ها

 

دانی ؛ زبان زندان ماست

وان می فریبد خاص وعام

زنجیر پای هرکسی ست

آری . همین لفظ و کلام

 

بگشایی ار چشم خرد

بینی به خود بازیگری

نیست اختیاری درکفت

بینی ، چوعریان بنگری

 

دیدم هزاران باربیش

محصور واژه خویشتن

چشمم گشودم ، لیک بر

لحظات عمرم درکفن

 

لحظات نابی هم ولی

ازقید واژه رسته ام

این لحظه های بی مثل

تا بیکران پیوسته ام

 

دیدم ورای جسم وتن

درخویش دنیایی شگرف

بامن زبان دیگری -

گویدسخن،بی صوت وحرف

 

هرلحظه ای دردست خود

ما خود یکی بازیگریم

باید ببینیم فعل خویش

کزآن سبک جان دربریم

 

ما درکلافی تو به تو

عمری گرفتار خودیم

بیماروازآن غافلیم

ما سخت بیمار خودیم

 

باید ببینیم این فسون

درلحظه ی بازیگری

آن لحظه مارا می خورد

خود درهوای دلبری

 

باید نگاهی ناب را

درخود کنیم ما وقف آن

اوزیرک است ومی خورد

مارا به نیرنگی نهان

 

هردم نهد برروی ما

مکرش نقابی تازه را

هرلحظه شکلی مان دهد

ضدونقیض وخوش ادا

 

افسونمان شیرین کند

دامانمان رنگین کنـد

تا چشم نگشاییم به او

او خوابمان سنگین کند

 

این کهنه کارپردغل

دوزوفریب است وکلک

بازی دهد او هرکه را

دروازه است اورا الک

 

هستی به یغما میدهد

ازهرکسی این خوش لقا

یعنی دهد برباد عمر

امی ودانشمند را

 

ازچنگ این بیدادگر

سررارهاندن ساده نیست

خنثی نماید تاکسی ؛

نیرنگ او ، آماده نیست

 

دردام خویشیم ما همه

افسون بیم وواهمه

او می فریبد هرکه را

درسیل خود همچون رمه

 

«تنزیل» آدم این بود

یک تن اگر گلچین شود

ازخیل خیل جمعیت ؛

یک تن مبارک بین شود

 

دیدم ورای فکرما

خود عالمی لاهوتی است

آن سرزمین لایزال

آسان نمی آید به دست

 

باید کند تطهیروپاک

ذهن دغل را هرکسی

ورنه نباشد درجهان

کس را بلی فریاد رسی

 

تطهیر سازی خویشتن

درکوره گر ، ازخوب وبد

بینی به چشم خود عیان

تا بیکران «نوراحد»

 

بیدار باشیم ، ما اگر

خود دم به دم ، گردیم رها

ورنه بخواب و، داده ایم

ازکف تمام عمر را 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

شانه خالی کن ؛

ازتلاقی های ناموزون سنگ وگوشت

ازمماس آهن واحساس .

 

قله ها ی پیشِ رو ؛   

جز سوسویی کوروسترون نیست

« زنده بودن درمصاف رنج ،

                            غیرمُردن نیست

 

آنچه می بینی به سقف شب

خوشه ی کذبی بود ؛ (قندیل رنج وغم )

نورجادویی ؛  

             بود جانش فزون برلب .

بشکند با یک تلنگر ؛

بنگری ؛

چون ناب و خالص آن فضارا هم .

 

شور آگاهی تورا باید ؛

بشکنی تا آن طلسم مُرده را درخویش

ورنه جز ظلمت نپاید ، آنچه می بینی ؛

پشت سر، یا راست وچپ و ، پیش .

 

-         زندگی ،

شوقی ، ورای رنج و غم ،

                        جاری ست .

 

آنچه تسکین میدهد مارا ؛

رود سرشاری ست

لیک ،

  جزاندوه ورنج و ، درد فرقت نیست  -

 

زندگی  ،

یکسر همه آرامش و،

                         شوروشکوه و،

                                  وصل وبیداری ست .

 

ما بخوابی سرنهادیم ، قرنها .اما  

می خورد این خواب سنگین ، چون خوره –

                                            روح وروان ما .

درمیان اینهمه جنجال و،

                         های وهوی

نیست کس را صبح بیداری  .

هرکه در اردوی غم ، درهول بیداری ست .

 

شام یلدا را سحرگاهی نمی بینیم

هرشبی را گرچه روزروشنی ست درپی 

ظلمت جانسوز مارا لیک فردا نیست .

 

و...

     تمام حیرتم این است .

***

پرده را ازروبرو بردار

عینک تاریک چشمان را

رودجاری را ببین ، آنگه ؛

آبش آن ، این آبگند پرتعفن نیست .

 

خویشتن را کن رها ، از پنجه ی ظلمات

غیرتاریکی نبینی ، ورنه از آفات

 

ماهمه ،  بازیگریم اینجا

 دست پنهان فریبی ، میدهد بازی عبث مارا .

***

خانه روشن بود

لحظه ها آبستن خورشید

نورسرشاری همه تا بیکران دشت می بارید

روشنی درهرکجای شهر پیدا بود

 

مردمان را شوروشوق زندگی تا بیکران می  بود   

صفحه ها ، ممزوج هم ، خالی زنیش ونوش

می گذشت ازمانع وهرسد ،

هرکه  ، با پرزور عقل و هوش .

 

ازانارستان ، همه مردم انارعشق می چیدند

باغ  دانایی ،

هرکجایی خود  تفرجگاه مردم  بود .

زندگی ، شوری ورای حس جاری داشت .

یک ندای آسمانی بود .

صلح وآرامش زمین را همچنان درحیطه پنهان  داشت

 

نه خلافی ،

 نه کلافی بود

نه شتابی ،

نه سرابی بود

نه بدل افکن نقابی بود

زندگی با عدل خود هرلحظه جاری بود .

دامن اندیشه هاازخیروشرَ و ، خوب وبد پیوسته خالی بود .

 

باخدای خویش هرکس ، رازوسرّی داشت

وزمین آکنده بود از پاکی و،

                           ازیکدلی ،

                                    از عشق

یک زبان بودند ، قناری ها همه درباغ

همدلی ،

دلهای زاغ وعندلیب و فاخته وفوج کبوتررا -

                                        به هم هردم گره می زد .

 

وحشتی ازغرش ابرو ، هجوم ممتد باران نبود کس را

هرپرنده زیربام آسمان سرخوش سفرمی کرد

هرعقابی با کبوتر همقدم می شد

حس پاکی را زکس ، یک لحظه صیادی نمی آزرد

 

زندگی ، مارا شکوهی آسمانی داشت

لحظه لحظه ،

       درمیان سینه هامان ،

                 بذر عشق وشور را می کاشت .

غم دمادم کیمیا بود ، دربهار سینه ی مردم

زخم هجران وجدایی بود ، لیکن گَم

***

دیگر آن ایام شوروخوشدلی ها مُرد

کرد غروب ،

خورشید آرامش

تیرگی یکسرجهان بگرفت

 

خواب مسمومی زمین را خودتصرف کرد .

کوزه ی پرشورخاطرشد زباد آرزو لبریز

زندگی ها شد سرابی بی شکوه وسخت ماتم خیز

رنج جانکاهی ، عبث  -

                          مارا  زره آمد .

زندگی مان شد حبابی ، پرزخوف وهول وغفلت نیز

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

 باسلامی گرم وصمیمانه به یکایک دوستان که مدتها با نبودنم همچنان به وب سرزنده اند

 

خواهی ، اگر ازخویش توهرنکته بدانی

باید که کنی هرچه تو ، اندیشه تکانی

ذهن است یکی سطل زباله پرو لبریز

هرقافیه اش بندمـــن وتوست ، چه دانی ؟

از ذهن چو عریان شوی ، آید خردی نو

آن لحظه شود فاش تو ، اسرار جهانی

اندیشه بود ، ماحصل ،  زوجت الفاظ

زنجیر بشر گشته ، همین عامل فانی

گربنگری اندیشه  ، شود رام ومطیعت

ورنه بود ارباب تو ، این بند نهانی

ماازکف اندیشه ،  همه زارو ملولیم

آن ، سد تووجان شده از قبل جـــوانی

اندیشه بود ، عامل مهجوری گل ها

ازریشه جدا کرده بشر را ، به نشانی

اندیشه مداواگر زخــم من وتو نیست

برخویش دهد تکیه ، جهان را به تبانی

از واژه بپرهیزو ، سبک کن سرخودرا

ازآن به خطا  ، برده ی هر ظن وگمانی

درتوست نمایان  ، همه الطاف خدایی

اندیشه ، حجابت شده ، ازخویش ندانی

 می شوی ورق را و ، ببین جلوه ی یزدان

درهرنفس ست با تو ، چوباخویش بمانی

درپرده ی خویشی توزخود فانی ومستور

از پرده رها شو،که به مقصد رسی آنی

آرامش ابناء بشر ،  گشته چنان گـُـم

گوییم ؛ خوشا  نی لبک و بزم شبانی

درقرن شررخیزاتم ، گم شده مقصود

راهی به عیان نیست بشررا، به عیانی

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

مارا زقفس نیست دمی میل رهایی

گوییم چه سخن اینهمه ازوصل وجدایی؟

دروصلت خاری شده ایم بسکه زگل دور

ازخاطرمان رفته دگر شوق رهایی

بت را چه کنی اینهمه خود سجده , خدایا؛

روشن به تو خود نیست که تو شبه خدایی ؟

راهی تو ، ولی برسرصدراهه شدی گـُـــم

خودرا بنگر ، تا که ببینی تو کجایی

بیرون زتو گرنقش خــدا هست فریب است

درتوست نشان ها ، که توانی بنمایی

آوازخوش از قاعده بیرون کندت سر

می بند توهرگوش و ، مجو خود شنوایی

گشتی تو ، کــروکــور به آوای درونت

هرلحظه رسد ازگل وازشاخه نــدایی

درتوست همه گمشده ات ، گُم شدی ازخویش

دردی وتو درمان ، زچه دنبال دوایی ؟

گروصل خدا می طلبی ، خانه تهی کن

هرره که روی برسرانـــدوه وبـــلایی

گفتم به خدا می رسی ، ازخویش مکن دل

تو قبله و، تو کعبه و ، تو قبله نمایی

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

 

 

مکر را بینی اگر ، برخویشتن فرمانده ای

ورنه درپشت هیاهویی عبث درمانده ای .

یک سخن گویم نه بیش از«کودک مجهول» خویش ؛

نیش آن بنگر ، ببین ؛ مـرده تو ، یا که زنده ای

داده این آشفته سر ؛ بازی همه نوع بشر

گرخدا جویی تو هم ، این ناخلف را بنده ای

سرمزن برسنگ زین اسب چموش بد لگام

با ش آرام وببین ؛ این بد قلق با خنده ای

نفس خوانندش ، ولیکن نیست موجودی جدا ازفکرما

فکرما با خوب وبد ، دام است . دام گنده ای .

اصل ما آفت ندارد ، آنچه مارا سرمدی ست

برهوا دل داد ی و از نورخود دل کنده ای

ظلمت است درهرنفس قصد وغرض خفاش را

روشنی بینی اگر با او ، بود پابنده ای

از حقیقت می هراسد لعبت صد رنگ ما

هم بت و هم بت گراست ، یک غفلت یک دنده ای

گوهر خودرا بیاب آن گنج زردردست توست

کورکردی خویشتن ، چشمت گشا تابنده ای

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در دوشنبه هفدهم آبان 1389 و ساعت 7 بعد از ظهر |

 

  

 

واژه است ظرف تهی ، هیچ درآنها جان نیست

واژه حرف است وسخن ، درسخنی درمان نیست

ما به واژه شده ایم بند و ، نمی بینیم آن

می کشیم تیغ به هرر وی که با ما آن نیست

با خدا باش ، خدا نفی همه بازی هاست

بازی ما شده خوفی که با خوبان نیست

با خدا باش  ،  که درواژه نیابی پنهــــــان

واژه ابزار فریب است ، مگو عریان نیست

جان عریان من وتو ز سخن گشت کمان

جنگ هفتادودو ملت هدف انسان نیست

واژه تیغی ست ، کزآن نیست مصون جان کسی

جنگ هفتاد قبایل زکسی پنهان نیست

قصه ی عشق مگو ، قبله ی جان پیدا کن

نیست معشوقه جدا ازتو ، به چشمت جان نیست

مال من ، مال تو خود دره ی جانسوز ماست

می برد ره به زوالی ، که به جز خسران نیست

ترس ما نیست بجز حاصل فکر مغشوش

سرآشفته بجز کوره وآتشدان نیست

جنگ از بیم فزاید به جهـــــان ویرانی

مادرفتنه بغیراز هــــوس انسان نیست

دل آرام بود حجله گه وصلت دوست

سینه تطهیرکن و ، بین که جهان زندان نیست
+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در چهارشنبه سوم شهریور 1389 و ساعت 11 بعد از ظهر |

دوشنبه 21 تیر1389 ساعت: 13:52

توسط:قاسم

لطفا در صورت امکان به این سئوال جواب بدهید-تشکر

1 - وقتی کار با مشاهده ی مستقیم پیش نمی رود چه باید کرد ؟

 وب سایت   پست الکترونیک

 

[ نظر خصوصی ]

 

 

پاسخ

 

 

باوام گرفتن ازکتاب زبان فرشتگان به شما پاسخ می دهم ؛

باید درانتظار بود

فقط انتظار

شتابی نداشت

خواهشی نداشت

وچیزی نخواست

کسی که انتظار می کشد اعتمادی بزرگ دارد

برای کسی که انتظار می کشد حادثه ها مهم نیستند

اگرانتظار تو صادقانه وبی الایش باشد کشی تونیزروزی خواهد آمد وتورا به نیستان وجودت ، به ریشه هایت ، به عشق ، به خنده وبه رقص خواهد برد.

هردانه ای باید یک چیز را بیاموزد ؛ انتظار فرارسیدن فصل بهاررا

دانه چاره ای جز این ندارد

دانه نمی تواند آمدن بهاررا جلو بیندازد

بهارخود خواهد آمد

اگردانه برای آمدن بهارحرص بزند ، حرص او ، اورا بسته نگه می دارد وبهارمی آید ومی رود بی آنکه به خانه ی او وارد شده باشد

دانه درهنگامه ی سبزبهار ، فقط باید گشوده ، پذیرا ومنتظر باشد . دراعماق جان دانه ، یک چیزبدیهی ست ؛ بهار می آید .

زیرا دانه همه گل ها وشکوفه ها وباغ را درمرکزوجود خویش دیده است .

واضافه می کنم ؛

دانه به آمدن بهار وبه گل شدن وشکوفایی خویش ایمان دارد

دانه دچار تردید وابهام نیست

دانه ، آمدن بهار و گل شدن را درعمق جان خویش نهفته دارد

 

دوست خوبم . بقول معروف نباید سربه سرذهن گذاشت . چون ذهن دشمن مکار و قهاری ست که پشت آدم را به راحتی به خاک می رساند . ذهنت را به حال خود ش رها کن وکنجکاوانه بدون داشتن سوژه ی خاص ویا داشتن  انتظاری خاص فقط درانتظار باش . آیا وقتی شما به غروب ، به یک گل وبه یک پروانه خیره می شوی میتوانی حالت سبک وآرامی را که درآن لحظات به شما دست میدهد درخود مشاهده کنید . اگر آری . همین یک برگ برداست که دردست شماست . همیشه همین حالت را درخود تعقیب کنید وآن را درخود تقویت نمایید واین نفس ارتباط بی واسطه با واقعیت « آنچه هست » می باشد .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

جمعه 4 تیر1389 ساعت: 13:8

توسط:قاسم

برای گسترش مشاهده درون درمحل کاروروابط روزمره چه لمی باید درکار کردتاسیطره فکر رابتدریج کم وکمتر کنیم ؟

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

شما وقتی به شناخت واقعی خود « انچه هستید » دست می یابید، بارسیدن به «خودآگاهی »  روابط اجتماعی ومحیط کارومشغله های دیگر فکری هرگز نمی تواند شمارا دراستیلای خود قرارداده وبه بیراهه سوق دهد ،  اگر لحظات وساعاتی نیزشمابه دلیل هجوم عوامل بیرونی دچارخودفراموشی گردید « چون گرفتارجبرزندگی معاصر هستید » آگاهی شما با تلنگرزدن به شما ، شمارا ازخواب غفلت بیدارمی کند وازخودباختگی محض برحذر می دارد . مشاهده ی دائم وبی وقفه برای انسان معاصرشاید امری دشوار باشد ولی آگاهی شمادرطول روزوشب وبیداری وخواب همیشه با شماست .  همین آگاهی ست که شمارا ازلغزش بازمی دارد . مهم اینجاست که شما با دست یافتن به خودآگاهی همیشه دربیداری وهوشیاری هستید ؛ انسانی آگاه وخردمندید که درمیان جمع تنها ودرتنهایی با جمع مردمید  . دربیداری وهوشیاری ست که احتمال آسیب شما به صفرویا به حداقل می رسد .


+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در یکشنبه ششم تیر 1389 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

 

یکی ازدوستان پرسش هایی را مطرح نموده اند که بطورمجمل به آنها پاسخ  داده می شود ؛

 سوال ؛ مشاهدی درون در طول زندگی روزمره چطور باید باشد ؟

پاسخ ؛ انسان می تواند لحظه به لحظه مشاهده گرباشد ولی باید ازروزمره گی نجات یابد . روزمره گی یعنی تکرار ، و تکراریعنی درکهنگی وول خوردن ودست وپازدن ، جهانی را که شما بامشاهده ی ناب تجربه می کنید جهانی دمادم تازه ونو و بکراست که با جهان شناخته شده ، با زندگی روزمره هیچ سنخیتی ندارد . درجهان دمادم نو ، کهنگی وجود ندارد وشما لحظه به لحظه ودم به دم تازه هارا تجربه می کنید ، گرفتارگذشته وآینده نیستید وحال را زنده ی زنده می بینید . این تجربه ایست که بدون حضورش به هیچ وجه برای انسان قابل درک نیست . انسان گرفتارقفس گذشته وآینده است وجزاین قفس تنگ وخفقان آور وجدال آفرین را نمی شناسد ونمی فهمد اما زمانی که ازقفس گذشته وآینده ودیروزوفردا مطلقآ رها شوید ، حال را نه دربیان وتفسیربلکه درعمل دم به دم ولحظه به لحظه تجربه می کنید . ذهن ما « فکرشرطی ما » جزروزمره گی را نمی شناسد جز کهنه هارا نمی شناسد ودرمرداب کهنه ها گرفتاراست برای تجربه ی جهان تازه ونو باید ازدایره ی بسته ومنجمد کهنه ها خودرا بیرون کشید باید ازسراب شناخته شده ها خودرا کاملآ بری وجدا نمود وبعدازآن است که ناشناخته هارا تجربه می کنید . شما می توانید زندگی معمول تان را داشته باشید ومشاهده گرنیز باشید ، اگرچه این دو عمل می تواند مغایربا هم باشد ودرتناقض با یک دیگرقرارگیرد ، اما شما به دلیل آگاهی که دارید گرفتارتناقض وتضاد نمی شوید . امروزیعنی عصرحاضر« انسان کامل» یک موجود آرمانی ست ، چون زمانی می توان به کمال واقعی ومحض دست یافت که ازتمام دانستگی ها وریزریز عقاید وباورها یی که برای یکایک افراد جزم ودگم وجبر شده اند وچون زنجیره هایی فولادین افراد را درخود پیچیده اند ، خودرا رها کرده ودم به دم « درتمام اوقات شبانه روزودرتمام طول عمر» تازه ها وناشناخته هارا کشف کرد که من فکرمی کنم برای مردم درعصرحاضرامری غیرممکن باشد ، چون زندگی باروند فعلی نیزبرای انسان وجود دارد  که نمی توان به سهولت ازآن جدا شد .

 

سوال ؛ آیا باید متوجه حرکات مشاهده کننده باشیم ؟ همین کافیه ؟

پاسخ ؛ مشاهده کننده ومشاهده گریعنی کی وچه کسی ؟ انسان موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده است . شما زمانی که با آگاهی کامل نفس این دگرگونی وتحول روانی را درخود مشاهده کنید ازبند شرطیت وبرنامه ریزی شدگی خودرا رهانده اید « چون آگاهی خود عمل مشاهده دراین فرآیند است ومشاهده عملی ست که شمارا ازاسارت ذهن شرطی نجات میدهد » . ماوقتی بدون آگاهی یافتن ومشاهده کردن تحول درونی خود ، همین واژه وکلمه ی مشاهده کننده ومشاهده گررا داریم این ذهن حیله گروزیرک ماست که دو مفهوم ویا دو سوژه ی مشاهده گر ومشاهده ومشاهده کننده را تلطیف کرده وبا یک رنگ کردن آنها مارا به بازی می گیرد . این عمل یعنی دربند ذهن بیشترگرفتارشدن وازبیرنگی خود بیشترفاصله گرفتن است . عمل مشاهده باید بدون حضور ذهن درما صورت گیرد دراین مشاهده است که اعمال ما دچارتجزیه شدگی وتقسیم بندی ونام گذاری نمی شوند وآدمی هرچیزرا یکی ودروحدت می بیند . زمانی که ما ازسیفون ذهن به هرموضوع ویا پدیده ای نگاه می کنیم ناخودآگاهانه دچارشکستگی وگسسته بینی ودچارتجزیه می شویم .


سوال ؛ جدیت همان نشستن و مشاهدی درون است ؟ کسی که متوجه ی مشاهد کننده شده و بصورت خودکار و خودسرانه عمل میکند , آیا مشاهده همین مشاهده کننده کافیه ؟

پاسخ ؛ اگرمچ ذهن برای ما گشوده وبازشده باشد ما سفره ی بازذهن را می توانیم درالوان ورنگهای بسیار متفاوت و گوناگون « تمایلات ، امید ها ، آرزوها ، خواسته ها و...و....» ببینیم وهمین عمل میمون وخجسته ایست که باید درخود شاهد وناظر آن باشیم ونیزهمین عمل «دیدن» مشاهده ی ماست که مارا ازخودباختگی به ذهن برحذرمی دارد ومی توانیم بطورپیاپی بدون دچارضعف شدن ، تمایلات ضدونقیض را درخودمان ببینیم وازبروز آنها قبل ازبه فعلیت رسیدن هریک ازآنها جلوگیری کنیم .


سوال ؛ یا درک آگاهی باید بیشتر اینها باشد ؟

 

پاسخ ؛ انسان بدون شناخت واقعی خود هرگز نمی تواند خودرا ازاسارت ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده جدا نماید ، هرگز نمی تواند دسیسه وحیله های ذهن را درخود به روشنی وبه وضوح ببیند یعنی انسان باید قدرت مشاهده ی ذهن را درخود به چنگ آورده وذهن را بطورمداوم زیرنظر داشته باشد ، ذهن را تحت کنترل خود درآورده باشد درغیراینصورت این ذهن است که با مکاری وزیرکی صاحب خودرا باایده آل آفرینی وآرمان سازی برای او به بازی ودرنفس عمل به سخره می گیرد  . بله باید با آگاهی کامل نسبت به ماهیت ذهن وساختارآن ونیزعملکرد فکردرخود ، ذهن را درخود شناخت وچون دیدن یک فیلم سینمایی حرکات وافعال ذهن را درخود به عینه تحت نظارت خود داشت . لازمه ی آن آگاهی داشتن درباره ی ماهیت ذهن درانسان است

*******************************************************************

 سوال مچددی که فرموده بودید

چرا ذهن در حالت غیبت (عدم مشاهدهی درون) احساس راحتی و امنیت بیشتری میکند؟

 

شماباید ذهن را دیده باشید که متوجه غیبت یا عدم غیبت آن باشید .  زمانی که شما مشاهده ی ذهن را درخود آگاهانه تجربه کرده اید کنترل آن را نیزدردست دارید وغیبت و حضور ذهن را درخود به روشنی می بینید و باغیبت ذهن به آرامشی دست می یابید که آرامش معمول نیست بلکه ارامش وطمانینه ای شگفت وغیرقابل بیان است . اینکه شما می گویید چرا ذهن درحالت غیبت احساس راحتی وامنیت بیشتری می کند ؟ این می تواند یکی ازشگرد ودسیسه های همان ذهن باشد که درظاهرما آن را آرامش می خوانیم یعنی ذهن روی دیگری که به ظاهرآرامش است را ازخود به ما نشان میدهد وان را آرامش ما می خواند . ذهن ، علت و اصل وریشه ی ناآرامی وناامنی و علت عدم اطمینان آدمی ست وتا ذهن درانسان حضور دارد ؛ فرد هیچگاه آرامش وراحتی وامنیت ندارد . مشکل ما ذهن ماست وتشخیصی که بوسیله ی ادراک ذهن درما صورت می گیرد ادراکی خطا وانحرافی ست . ماباید با آگاهی یافتن درباره ی ذهن وماهیت ورویکرد آن ، ذهن را درخود ازادراک بازداریم وادراک آگاهانه وهوشیارنه ی ذهن ، یعنی ؛ غیبت ذهن - عدم حضور ذهن - نبودن ذهن - ودست یافتن فرد به ادراکی ناب واصیل وخدشه ناپذیرکه با مشاهده ی درون قابل حصول است وذهن شرطی فرد درآن هیچ نقشی وهیچ مدخلیتی ندارد . ذهن غباری ست که برروی لایه ی ادراک واقعی واصیل ما قرارگرفته واغلب ما با دربند بودن واسارت در این غبارعمر می گذرانیم وفکر می کنیم وزندگی می کنیم وتوانایی ادراکی بیشتررا نداریم . ادراکی شکسته ومنکثروگسسته وتجزیه شده که جز تفرق وجدایی وستیزوجدال را نمی شناسد . اما ادراک واقعی واصیل انسان ادراکی ست که شکسته شده نیست بلکه ادراکی کامل ویک پارچه است . همه ی صحبت این است که آدمی این توانایی را دارد که خودرا ازاسارت وبندگی ومحدودیت ذهن شرطی خود نجات دهد  ومااگربه عمق گفتارونوشتارهای عرفا نفوذ کنیم می بینیم همین توانایی را آنها درخود تجربه کرده اند ودرباره ی آن نوشته اند ویا شعرسروده اند .

وقتی  مولوی می گوید ؛

خانه را من روفتم ازاین نیک وبد

خانه ام پرگشت ازنوراحد

به همین واقعیت اشاره دارد وتمام مثنوی ودیوان شمس لبریزازاشاره به همین مفهوم وواقعیت تردید ناپذیری ست که هرکس استعداد وتوانایی آن را دارد .

این توانایی شگفت وحیرت آور هرفردی است ، حال ذهن درفرد منجمد شده باشد یا برعکس فرد ذهنی انعطاف پذیروقابل دریافت و قابل دگرگونی داشته باشد . ذهن اگردچارانجماد وخمودگی باشد به آسانی نمی توان خودرا ازمرداب چنین ذهنی رها نمود وبطورممتد وبی وقفه دردام تعبیروتفسیروتعریف وقالب های ذهنی خود گرفتارمی شویم اما اگرذهن فرد ، ذهنی انعطاف پذیرباشد می توان با جدیت وتلاش ازدام چنین ذهنی خودرا رها نمود . ذهن گنجینه ی اطلاعات ماست و ذهن با قضاوت وپیشداوری های تقطیع ناپذیرخود آدمی را اسیراطلاعات چسبنده ی خود ش میکند البته این چسبندگی ماهیت وخصوصیت خود ذهن درهرفردی است . ذهن کلاف خطرناکی درآدمی ست که صاحب خودرا بدون آگاهی داشتن فرد نسبت به آن درخود قویآ ورهایی ناپذیرگرفتارمی کند .

 

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 و ساعت 6 بعد از ظهر |