X
تبلیغات
خـــــــود - شناسی

 

 

 

 

بامن بگو ازچشمه ها من لاله ی صحرایی ام

داردسرصلح وصفا اینجا سر سودایی ام

من چون گیاه وحشی ام پابند گلدان نیستم

خوکرده ام با کوهها با این تب تنها یی ام

من چون شقایق سرگران پرورده ی کوهم زجان

دارد تب جانم نشان درچهره ی شیدای ام

درجنگ سرد آب وگل گردم ازاین بازی خجل

جان داده ام درراه دل ، من تشنه ی بینا یی ام

عاشق پرستی پیشه ام سودای جان درریشه ام

مهربتان اندیشه ام ،  من عاشق زیبا یی ام

من لاله ی چون آتشم چون اسب وحشی سرکشم

یکرنگ وصاف وبی غشم با اینهمه رسوا یی ام

هرلاله ا ی معبود من ، گل شاهد مقصود من

با گل نشستن بود من ، بنگر تو بی پروا یی ام  

من زاده ی کوه وکمر ، آبستن صبحم نگـــر

خورشید زایم چون سحر با عشق نا پیدا یی ام

سوسن نی ام با ده زبان سرگرم بزم این وآن

آزاده چون سروم از آن کی باده ی هر جایی ام

من لاله ی صحرایی ام ، خود عاشق زیبایی ام

من طفل کوه ودشت ها ، روستایی ام روستا یی ام

این نمونه غزلهایی ست که قبل از سی سالگی می سرودم وهمین غزل را هم یکی ازروزنامه های محلی سالها قبل با بیوگرافی ام چاپ کرده است .

 


آیا می دانید :

درواکنش به عوامل ورخدادها واتفاقات بیرونی هرعمل وعکس العمل ما زاییده ی یک فعل وانفعال شیمیایی درمغزما وتاثیرآن برسایرارگانهای بدن ماست که ما نسبت به آن آگاهی نداریم واین فعل وانفعالات مغزی ست که باعث ومحرک بسیاری ازاعمال وکردارهای ما می شود ؟.... مطلبی تازه برای دوستداران خودشناسی وروان شناسی یک تجربه مفید

انسان با تمام پیشرفت ها وصعود ونزول خویش درمخمصه ی هلاکت وتیره بختی گرفتارشده است که به سهولت نمی تواند مرداب اسارت خودرا ببیند ودرطول قرون گذشته تا به امروزتنها عارفان واقعی توانسته اند دایره تنگ خودساخته هلاکت انسان را درک کرده وازآن سخن بگویند . اگرگروهی نیزاین واقعیت را درک میکنند اینان نیزسعی میکنند همچنان دنبله رو جمعیت وتوده ی سرگردان باشند وبه شعورباطنی خویش وقعی نمی نهند . دراین بازارآشفته وپرجنجال وهیاهو چه کسی برنده است ؟ ......باید به واقعیت پشت سرنگاه کرد وبس ......

 


 تولـــــــــدی دیگر

 

درسال 1337 دریکی ازروستاهای توابع کرمان به نام « معزآبادMOEZABAD» دیده به جهان گشودم . بعدازگذراندن دوران دبستان ، برای ادامه تحصیل وارد شهرکرمان شدم ودررشته بازرگانی سال 1355 دیپلم گرفتم واز همان سال وارد ذوب آهن شده وبه استخدام ذوب آهن « شرکت ملی فولاد» درآمدم . ازهفده هیجده سالگی متوجه شدم سرسوزن ذوقی دارم . به همین دلیل به سوی شعرجذب  شده ودواوین شعرای کلاسیک وشاعران معاصررا مطالعه می کردم . ازبعداز بیست سالگی بطورطبع آزمایی سرودن غزل را برای خود انتخاب کردم وتا سن 30 سالگی همچنان با مطالعه کتابهای ادبیات وشعرگاه غزلی نیزمی سرودم ودراین دهه شعرم کلامی عاشقانه بود . بامطالعه عمیق ترشعرهای فروغ فرخزاد واخوان ثالث ودکترشفیعی کدکنی و احمد شاملو وبا تاثیرپذیری ازاین شاعران دردهه دوم یعنی از30 تا 40 سالگی شعرم رنگ وبوی اجتماعی پیدا کرد وبیش از 10 سال درقالب غزل وشعرنو قطعاتی را همچنان می سرودم .

ازسال 1377 با آشنایی با کتاب « حضوردرهستی – کریشنامورتی » وتعمق دراین کتاب ومشاهده ی درخویش آبی را برآتش شعله وردرونی خود ریختم ، درزیرکوهی سنگین وجانکاه به یک باره احساس سبکی کردم وازبندوزنجیرهای مخوفی که سالهای سال براندام وروح وجان خود بافته بودم خلاصی یافتم وغیرمنتظرانه ازحصاری جزمی و تعبدی رها شدم واینجا بود که  آزادی واقعی را تجربه کردم  .  با مطالعه صفحه به صفحه این کتاب آرامشی عمیق را درخویش احساس کردم و با گشوده  شدن بسیاری رازورمزهایی که سالهای سال گریبانگیرم بودند چندین جلد دیگرازکتابهای « کریشنامورتی – عارف نام آشنای هند» را مهیا نموده وهمچنان با تشنگی مطالعه کردم . مطالعه کتابهای کریشنا انقلابی درونی را درمن بوجود آورده بود  .  تغییراتی ذهنی را درخویشتن مشاهده نمودم که به همین دلیل با آقایان دکترپیمان آزاد « مترجم کتابهای کریشنا مورتی ونویسنده چندین جلد کتاب ارزشمند وتحول ساز خودشناسی » ودکتر حبیب الله صیقلی « مترجم همان کتابها ونویسنده » درتهران ارتباط تلفنی برقرارکردم که چندسالی بطورمرتب این ارتباط ادامه داشت .

ذهن ما چون نوارضبط صوتی ست که تمام دیدارها « آنچه می بینیم » وتمام شنیدارها «آنچه را می شنویم » ونتیجه ی خام تمام تجزیه وتحلیل های ذهنی همه چون صدا وآهنگی که روی نوارضبط صوت ثبت شده ومیمانند ذهن ما نیزتمام رویدادها ، حوادث ، و...و.... را درخود حفظ می نماید . نوارضبط صوت با ضبط صدای جدید صدای قبلی را ازدست میدهد وجزیک صدا وآهنگ را نمی تواند درخود داشته باشد ،  ذهن ما اما میتواند تصویرتمام رویدادها واتفاقات وحوادث وگفتاروشنیدارها را  به عنوان خاطره برای ما حفظ نماید ودرمواقع ضروری به یادمان بیاورد ومی تواند آنهارا درخود برای درازمدت نگه ندارد . ذهن مارا تمام وکمال دراحاطه واختیارخود دارد برغم آنکه بعضی انسان را موجودی صاحب اختیار می دانند . رشک وکینه وحسادت ، خودبزرگ بینی ، دچارغروروتفرعن شدن وقدرت طلبی و.... همه اینها تصاویری هستند که ذهن ما ازبیرون کسب کرده ودرخود ثبت می نماید که ذهن با یاد آوری هرکدام ازآنها مارا اسیروگرفتارشان می سازد . وپاک کردن ذهن « ساختارمغزی خود» ازتمام این خاطره ویادمان حوادث واتفاقات ورویدادهای خوب وبد شرط رسیدن انسان به آرامش واقعی است . اینها واقعیت هایی بود که توانستم با مطالعه کتابهای کریشنامورتی درخود کشف کرده وریشه وعلت ومادر تمام این کجروی ها ومصیبت وبلایا را بیابم . توانستم با تجارب مداوم خود به این واقعیت اشعارداشته باشم که ذهن تزکیه وپاک شده گرفتاررشک وکینه وحسادت وخودبزرگ بینی وغروروتفرعن و...و... نمی گردد ووقتی ذهن آرام باشد نکات بکروتازه ای را دمادم کشف میکند .

خانه را من روفتم ازنیک وبد

خانه ام پرگشت ازنوراحـــد     ........ مولوی

 ذهن آشفته مارا گرفتارتفکراتی می سازد که اضطراب ونگرانی وناآرامی وناامنی وترس وهراس وبیم هستند . ذهن آشفته است که مارا دردایره مهلک وفریبنده ی تضادها وتناقض وتعارض ها گرفتارمی سازد . ذهن آشفته است که مارا گرفتارستیزوجدال بی پایان می نماید . اغتشاش ذهن نفی آرامش وسم آسایش وامنیت انسان است وذهن با شگردودسیسه برای ما زندانی غیرواقعی وکاذب  به نام آرامش می سازد ومارا یک عمرگرفتارمی سازد . وذهن آشفته است که مارا ازراه واقعی مان منفک وجداکرده وعجولانه به سوی بیراهه روانه می سازد .

مطالعه کتابهای کریشنامورتی برای من حکم جاروبی داشتند که تمام خاشاک ها وغبارهای مریی ونامریی ذهنم را پاک کردند که بعدازآنها توانسته ام همه چیزرا شفاف وروشن وبدون دخالت ذهن ببینم . وبه این مهم وقوف بیابم که ذهن مزاحمی ست که مانع ادراک وشهود ما می شود . ذهن حالات متفاوت ومتکثری به خود می گیرد ودرهرکدام ازآن حالات آدمی را با روحیه واحساسات ظاهرآ متفاوت ودرتضاد باهم اسیروگرفتارمی سازد . ذهن آدمی آینه ی زنگارگرفته ایست که به دلیل همین زنگارها مارا ازدرک حقیقت محروم می سازد وزمانی که بتوانیم این آینه را درخویشتن صیقل دهیم به ادراک دیگری می رسیم وآن کشف تازه ها وناشناخته هاست .

من هرچه خوانده ام همه ازیاد برده ام

غیرازحدیث عشق که تکرارمی کنم

تمام چیزی را که درگذشته آموخته بودم ونیزتجارب شاعرانه ای را که درطول حداقل دودهه کم رنگ وپررنگ کسب کرده بودم مطالعه این کتابها همه را به یک باره ازذهنم خارج کردند وبه فراموشی مطلق رسیدم - شاید همین هراسی است که آدمی را ازنزدیک شدن به خویشتن برحذر می دارد -  شعرهایی را که بعداز سی تا چهل سالگی سروده بودم قدری پخته وعمیق بودند وهرگز آنها چاپ نشدند . ولی ازشعرهایی که بعدازچهل سالگی وبعداز تغییرات درونی درخویش سروده بودم کتابی را به عنوان «پرده ی راز» درسال 84 چاپ کرده ام که اکثرشعرهایش خام وشعرهایی ست که با عجله وشتاب سروده شده اند . البته بعدازاین تحول مدت ها « چند سال » حاقظه ام مطلبی را درخود ثبت نمی کرد ومطالعه کتاب ها برایم چندان سودی نداشتند که الان ذهن آنگونه نیست ولی قدرت بینایی ام کم شده که قدرت مطالعه را فعلآ ندارم وآنچه را می نویسم همه خودجوش است .

امروزه تمام کارمن مشاهده ی ذهن وبیرنگ کردن مکرودسیسه های آن است مشاهده ی ذهن درخویشتن آدمی را به حیرت وشگفتی عظیمی دچارمی نماید با رها شدن ازکید وحقه های ذهن میتوان واقعیت هایی دیگررا دمادم کشف کرد که قابل قیاس با واقعیت های جاری وشناخته شده نیستند . واقعیت هایی که رنگ وشکل وبوی دیگری دارند . قیاس طلاومس . دربرابرآن واقعیت هاست که واقعیت های شناخته شده را توهم وخیال وزائیده ی پندار می بینیم . انسان موجودی ست صددرصد آسیب پذیروخطاپذیروتنها با تزکیه وپاک سازی ذهن است که درصد آسیب وخطای انسان به حداقل وبه صفر می رسد .

من نه روان شناس هستم ، نه فلسفه رامیدانم ونه عرفان را مطالعه کرده ام وهیچگونه تخصصی دررشته های فوق ندارم . ادیب ونویسنده وشاعرنیزنیستم چون تسلط وتبحرکافی را برای سرودن شعرویانویسندگی ندارم . تنها مشاهده ای ناب وخالص را به دست آورده ام که همین راز پایداری آرامش من است . وبیشترنوشته وسروده هایم ازتجربه ی جهان واقعی ویا حقیقی ست که انسان باید درخویشتن کشف نماید وخودجوش ودرونی است . 

ذهن حالات متفاوتی به خود می گیرد که من پنج حالت را دراین مدت تجربه کرده ام .

1-    درک عمیقی که زمانی که درحال تجربه این ادراک هستیم نمی توانیم ازآن چیزی به خاطربسپاریم ویا ازآن چیزی بنویسیم . اگربخواهیم اراده را درآن دخالت داده وازمشاهده ،  تصویربرداری کنیم ادراک را ازدست میدهیم وچیزی هم به خاطرمان نمی آید . این ادراک ماورای زمان ومکان است وفکرانسان درآن مدخلیتی ندارد . درآرامشی غیرقابل بیان وانتقال پدیده های بیرونی را می نگریم ، فاصله ای بین خود وپدیده های بیرونی نمی بینیم . زمان آن چندان بلند نیست بلکه کوتاه ولحظه ایست وناب ترین آرامش وادراک ومشاهده را دراین حالت داریم . *

2-    ذهن روشن است وپدیده هارا روشن وشفاف می نگریم ، اگربخواهیم ازاراده کمک گرفته وازصحنه های ادراک چیزی را بنویسیم این توانایی را داریم ولی ازتداوم ادراک عاجزمی شویم . زمان آن بلند است واصولآ بعدازبیداری ازخواب صبح این تجربه را انسان میتواند تا چندین ساعت متوالی داشته باشد . ذهن آرام است وانسان آرامش را تجربه میکند ونکاتی را بطوردماد وتازه درک میکند . البته بعضی ازاین تجربه ها بعداز زمان تجربه شان برای آدمی بصورت خاطره باقی میمانند .**

3-    حالت سوم حالتی است که ذهن آرام وروشن است وتجربیات قبلی را مرورمیکند اما آرامش این حالت چون آرامش ادراک اول ودوم نیست ولی ذهن هنوز میتواند نکات بدیع وتازه را درک کند « درک تازه ها دراین حالت بسیارنسبت به حالات اول ودوم قلیل واندک است »  .

4-    حالت چهارم هم ذهن آرام است وهم مغشوش وناآرام . اگردچارروزمره گی زندگی باشیم ذهن آرامشش را ازدست میدهد ولی اگرچندان دچارمحاسبه ودادوستد « نه دادوستد بازاری» نباشیم میتوانیم همچنان آرامش ذهن را حفظ کنیم ولی نکاتی تازه ونو برای ذهن قابل ادراک نیست .

5-     دراین حالت ذهن آشفته وناآرام است ، هیچ چیزتازه ای برای انسان قابل ادراک نیست . برذهن نمی توانیم به هیچگونه تسلط داشته باشیم واین ذهن است که مهارمارا بی وقفه دردست دارد .  

 امروز که بعداز ده سال این وضعیت را تجربه می کنم دیگر ابهامی درذهن چون گذشته « چهل سال» برایم وجود ندارد ابهامی تازه درذهن نمی جوشد وفکرنکات تازه وبکری را می یابد که پاسخ بسیاری ازپرسش هایی ست که می توانست با آشفتگی واغتشاش ذهن بوجود آیند . خالق تمام ابهامات وپرسشات بی پاسخ وآزاردهنده همان ذهن شرطی است که خودش ابهامی را برایمان خلق کرده وخودش پاسخی سطحی را میدهد که پاسخ ابهام اصلی هم نیست ومارا سرگردان دردایره پرسش وپاسخ خودساخته می چرخاند . ذهن آرام هیچگونه پرسشی برایش وجود ندارد وآرامشی دمادم وشگفت وشگرف را تحربه میکند .

ذهن آرام نه گرفتارخوش بینی ست ونه اسیرودربند بدبینی بلکه واقعیت خودش« آنچه هست « را لحظه به لحظه درک وکشف میکند .

انسانی که ذهنی آرام دارد دربیرون به دنبال چیزی نمی گردد بلکه دمادم درخویشتن به دنبال کشف نکات تازه وبدیع وکشف ناشناخته هاست .***

مساله مرگ برایم مساله ای حل شده است ودرهردم وبازدم است که مرگ را تجربه می کنم .وقتی زندگی را بتوانیم بطورعمیق وبی خلل وآسیب دم به دم  درک کنیم مرگ را همچنان لحظه به لحظه میتوانیم ببینیم « کشف حقیقت زندگی کشف مرگ نیزهست » . هیچگونه تصویری شوم وذهنی ازآن برایمان وجود ندارد که بخواهد عامل ترس وهراس وخودگریزی ومرگ گریزی ومرگ ستیزی را برایم  بوجود بیاورد  .

دربیشتراوقات شبانه روزدرآرامش هستم مگراوقات اندکی که ذهن به دلایل « خستگی جسمانی وفرسایش ممتد مغزی » دچارآشفتگی باشد که بازتابهای آن کمی آزاردهنده می شود . البته این اتفاق بسیاراندک وتنها درمواقعی هنوز برایم رخ میدهد . ذهن بطورسریع وفوری خوشبختانه نمی تواند مرا گرفتارتاروبند های مهلک خودش بنماید چون خیلی کمترگرفتار پیشداوری ها وقضاوت ذهن می شوم . خیلی کم دچاراضطراب وافسردگی می شوم . خود آزاری را اصلآ درخود نمی بینم و.... سکوت غنی ترین گنجینه ی درونی آدمی ست که هرکس می تواند بی پیرایه آن را درخویشتن کشف نماید .

بازنشسته ذوب آهن  ودارای سه فرزند دانشگاهی ودبیرستانی وراهنمایی « دوپسرویک دختر» هستم . همسرم دبیردروس دینی وعربی وقرآن است . باهم اختلاف وبحث وجدالی نداریم « چون من توانسته ام ریشه وعلت عنادوستیزها و اختلاف وبحث وجدال ها وخودشیفتگی را درخود بیرنگ وبی اثر کنم »  باقناعت زندگی می کنیم ولی گرفتارکلمه ی فریبنده واغواگر قناعت هم نمی شوم . ونفس زندگی را توانسته ام درخود بیابم . ازهیاهو وجنجال وغوغاهای بیرونی که اکثریت اسیرآن هستند خودرا دورنگاه می دارم . درخلوت وسکوت خویش میتوانم تازه ترین نکات بکرونایافته هستی وناشناخته ها را بیابم .

اگرکلمه عارف را مجبورشدم به کار ببرم به دلیل الزام آشنایی با کلمه هاست وبرای شناخت واقعی خویش همگان میتوانند با دقیق شدن درذهن ورویت فکردرخود به مقامی برسند که درگذشته عارفان می رسیده اند . 

 

 

دنیای عقل وتفکر دنیای ادراک شناخته شده ی بشری است ونیز دنیای اسارت او . ودرک عمیق این اسارت « رهایی» مطلق انسان ازاسارت وازدام وبند هاست


* - ** نکات دیگری را که می توان درمورد ماهیت مغز وضمیروحافظه و«خود» درضمیرنوشت  ، تجربه های عملی درمورد ردیف 1و 2 است ؛

الف – حالت اول را نوابغ ومخترعین وعارفان تجربه میکنند . نوابغ درزمان اختراعات خود آن را تجربه می کنند وجرقه ایست آنی که آنها را به مورد اختراع شان می رساند . عارفان مکاشفه وشهود را دراین حالت « که هردوگروه به ماورای فکرسفرمی کنند » تجربه می نمایند . این حال به اراده ونیت نابغه وعارف صورت نمی گیرد به دلیل آمادگی آنان ازنظرعلم وآگاهی شان درآنها اختراع « درنابغه» وکشف وشهود « درعارف » صورت می گیرد .

ب – حالت دوم را فقط عارفان تجربه می کنند . عارف به دلیل آگاهی ازماهیت مغزی وذهنی خویش و رویت عملکرد فکردرخویشتن وشناخت واقعی «خود» ، می تواند آگاهانه با تفکرعمیق درخود این مرحله را دقایق طولانی درخود کشف نماید . تمام لحظات آن توام با آرامش وکشف وشهود است با گشودن تمام « رمزورازهایی » که ذهن خودرا اسیرآنها می نماید . عارف با مشاهده ناب وخالص یکایک این کلاف هارا که ذهن بطورمستمربرای خود ساخته وآدمی را اسیروگرفتارآنها می نماید ازهم می گشاید . عارف ازکلاف ذهن خودرا رها می سازد ولی نوابغ همچنان درآن کلاف میمانند وهرگزرهایی را تجربه نمی کنند .

 عارف با جداشدن ازاین آرامش بازمی تواند بااراده همچنان آن حالت را به خویشتن بازگرداند .

تجربه حالت دوم برای عارف می تواند بااراده وعزم عارف صورت گیرد وشرط آن آمادگی مغز ومهیا بودن پیش زمینه ی مراقبه ی لازم برای تحقق آن است .

*** ذهن آرام وبدون دغدغه تحت مشاهده وکنترل ماست ولی ذهنی که دچارآشفتگی وتنش باشد مارا گرفتارتمایلات شدید خود می نماید وبرایمان به هیچ وجه قابل مشاهده وکنترل نیست. زمانی که ذهن برایمان قابل رویت ودیدن نباشد دلیل آن ناآرامی وپرسه زنی های ذهن است که نمی توان آن را درخود مشاهده کرد وذهن هرقدرلجام گسیخته ترمی گردد مشاهده اش نیزدشوارترونامیسرترمی شود . کسانی که قدرت مشاهده ی ذهن را درخود باروروتقویت می کنند تامرزی ذهن ناآرام وسرکش هم برایشان قابل مشاهده است .

 

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |

 

 

 

 

اندیشه * را

درخویش کاویدم .

بودریسمانی عقل ** ما

محو وظریف آلود .

اندیشه لیکن :

رشته ای چون قرقره می بود .

 

-         این یک چو شمع وآن یکی خورشید  -

تا بیکران هارا عقاب عقل می پیمود .

 

می شد :

حقیقت را به چشم خویشتن می دید

اندیشه اما ،

همچنان درسطح می فرسود .

 

 

 

 

 

 

        * اندیشه همان فکرمعمولی ست که انسان می شناسد ونسبت به آن اشعارکامل ! ...دارد

** منظورم اینجاازعقل ، عقل کل است که درعرفان وفلسفه ازآن گفتگو شده است .

عقل کل – ( اصطلاح فلسفی وعرفانی ) مراد عقل اول است . ناصرخسرو آرد : درترکیب آفرینش پدید آورده شده ی اول را عقل کل گویند وآن موجود کامل ترازموجودات بعداز آنست زیرا موجود پیشین تا کامل وواجد کمال نباشد موجود دیگری را نیافریند .« فرهنگ معارف اسلامی»  تالیف : دکترسیدجعفرسجادی جلد سوم س- ق

 

  

ما انسان ها آنگونه اسیردایره ی توهمات خود شده ایم که جرات وشهامت نگاه کردن به فضای توهمی خود ورهایی ازآن را نداریم و با هرترفند وشگردی سعی داریم همچنان دایره توهم را برگرداگرد خود « ازنطرفکری وعقلی» سخت تروناشکننده ترکنیم .

 

 ماباید آنچه را برگرداگرد خود به دلیل غلبه خانواده واجتماع وفرهنگ « درطی تمام قرون واعصار گذشته تا امروز» به عنوان حفاظ وپناهگاه ایمنی وآرامش تنیده وازآن به اصطلاح برای خود پناهگاهی ایمن وآرامش بخش ساخته ایم وهمان نیز بزرگترین وتنها سد ومانع نفوذ ما به اعماق خویشتن خودمان شده است را با جسارت وجرات وشهامت برگرداگرد خود درهم بشکنیم وخودر اازاسارت این فضای ننگین رها نماییم تا بتوانیم به تمامیت خویشتن که نعمتی الوهی ست چنگ بیاندازیم

 

دوستانی که می توانند بدون هرگونه پیش داوری وقضاوت ذهنی کناب ومقاله ای ویا مطلبی  را بخوانند توصیه می شود آنان این مباحث را مطالعه نمایند  

 

ما مسافرانی هستیم « ازنظرخلقت رمزآلود انسانی » که اززمان تولد درفضایی روشن ولایتناهی ، فضایی بی رنگ وماورای ارزشهاونقد وقلب ها مبرای ازعقده ها وحسد وکینه به سرمی بریم دراین فضا متولد می شویم وهمچنان تا نرسیده به سن  9 یا 10 سالگی درآن فضامیمانیم ولی نسب به آن به دلیل عدم رشد فکری آگاهی نداریم . بعدازاین سنین است که به دلیل نفوذ و فشارشدید خانواده واجتماع و فرهنگ ها  برروی یکایک افراد « درتمام کشورهای جهان » ناخودآگاهانه گرفتاردنیایی ارزشی وقراردادی می شویم که ما آن را به اطاقکی کوچک تشبیه می کنیم . اطاقی کوچک وتاریک وظلمانی که هیچ منفذی به نورندارد . بعدازدوران کودکی انسان گرفتاراین اطاقک کوچک ومحدود وبسته می شود که این اطاقک ، ساخته وپرداخته ی ذهن انسان است . البته این اطاقک همان ذهن است . وازفضای نامتناهی وروشنی که با تولد به آن وارد شده ایم جدا می شویم وغالبآ عمرمان را درهمین اطاقک منجمد وبسته وتاریک با تحمل تمام رنج وبدبختی ومصیبت ها « که حکایت غم انگیززندگی بشری ست » به سرمی بریم  . دراین اطاقک تاریک که گفتیم هیچ منفذی به فضای نوروروشنی ونامتناهی بیرونی ندارد به سوی کسب دانش وآگاهی می رویم . پروفسورمی شویم . دانشمند می شویم . پزشک ودکترومهندس می شویم . معلم وآموزگارمی شویم و...و... اما آن فضای روشن وآگاهی ومعرفت را که درکودکی تجربه می کرده ایم کاملآ ازیاد می بریم وهیچگاه نیزچشم مان به فضای واقعی که درآن متولد شده ایم گشوده نمی شود . درهرروزگاروعصری معدود افرادی که هیچ امتیازی نیزنسبت به دیگران نداشته وندارند تنها به دلیل ساختارروانی و( جلف بودن کودکی که خودرا چندان خودباخته دنیای ذهنی والقایی جامعه ی خود ننموده اند  ) توانسته اند خودرا ازاسارت اطاقک تاریک ذهن رهانیده ووارد فضای نوروروشنایی ومعرفت وعشق وآگاهی شوند. کسانی که ازاطاقک ظلمانی ذهن رهاشده ووارد فضای روشنی ونور می شوند چشم شان به دنیای دیگری گشوده می شود که درآن ظلمت وتاریکی وشک وشبهه وابهام وجود ندارد ودرآن تضاد وتعارض راه ندارد و دمادم کشف تازه ترین نکات بهره این گونه افراد می شود . « واقعیت تاریخ تا به امروزاززمان تولد آدم موکد این مطلب است ». کسانی که وارد این فضای نامتناهی ولایتناهی وروشنی می شوند درمی یابند که فضای ذهن ساخته همان اطاقکی که انسان ناخودآگاهانه اسیرآن شده ،  فضایی تصنعی وکاذب وقراردادی است . انسان به حقایقی درجهان نورو روشنی دست می یابد که جهان ذهن ساخته دربرابرآن جزتوهم وخیال نیست .

انسان قرنهاست که گرفتارواسیروشرطی دنیای ذهنی خود شده « همان اطاقک تاریک » جزآن را نمی شناسد وتمام اطلاعات وآگاهی اش برمحورهمین جهان تاریک می چرخد . جزآن را درک نمی کند واین اطاقک خفقان آور را دنیای واقعی خود « حتی ازنظر عقلانی وعلمی » می پندارد ودراین باورعظیم وکهنه است که برای خودش فلسفه بافی می کند .

ما ، در فضای محدود وبسته ای اسیرشده ایم که ماورای این فضارا نمی بینیم . این فضا جزجهل وتیرگی وظلمات نیست ومائیم که خودباخته وسرسپرده ی جهل وبی خبری خویشتن هستیم بدون آنکه ازآن فضای لایتناهی ونامحدودی که درماورای این محیط جهنمی وخودساخته قراردارد خبرداشته باشیم . تازمانی که اسیر فضای بسته ومحدود وذهنی خویش هستیم جز مقایسه ورقابت وپیشی گرفتن وستیزوجدال را نمی شناسیم وجزاین حرکات را پاسخ نمیدهیم وجزفشارهای سنگین وتباه کننده وخرد کننده ی رنج وبیم واندوه ومرارت را تجربه نمی کنیم وبا تنگ نظری های ناآگاهانه ی خود تنها ازآن فضای الوهی ، ایده آل وآرمان هایی برای خویش می آفرینیم تا «خودمحوری» و«منیت» خودرا کورکورانه به اثبات برسانیم . وبه راستی ما چه موجودات تیره روز ونگون بختی هستیم ...... 

ریسمانی را درنظربگیرید که ازهزاران لایه نازک تشکیل شده باشد و لایه های نازک تشکیل دهنده حجم وماهیت ریسمان باشند . آدمی تنها یک رشته نازک « عقل جزء » ازاین ریسمان بی نهایه را می شناسد ودرک میکند واسیرآن است ونسبت به هزاران لایه دیگرریسمان هیچ آگاهی وشعوروهیچ وقوفی نسبت به ریسمان « عقل کل » که جزء ماهیت وساختارواقعی وجود خود اوست ندارد . این عقل جزء آدمی است که با تعابیروتفاسیروبا توجیهات خودش آدمی را همچنان اسیروگرفتاراطاقک ذهن نگاه می دارد ونمی گذارد انسان به سهولت بتواند ازاین اطاقک بسته رها شود . رهایی ازاین اطاقک است که آدمی را وارد جهان روشنایی ونورومعرفت وعشق و آرامش می نماید .

بد نیست به این نکته نیزاشاره کنیم که رد ویا قبول این موضوع برای ما هیچ راهی به دهی ندارد ما درکلمه وبیان نمی توانیم حقیقت وجودی خودرا کشف کنیم که این سرگردان بودن درهمان اطاقک وفضای بسته ومحدود است . باید به اعماق وزوایای نهفته وپنهان درونی خویش رخنه کنیم . باید آن اطاقک مصنوعی وخودساخته را ویران ومتلاشی کنیم که ازاسارت آن رها شویم و خویشتن واقعی را بیابیم .

پاسخ به نامه دوستمان مریم ... دروب «ملک لامکان»

اگرقصد خودشناسی ورسیدن به مقصد « بقول سهراب هیچستان» دراین وادی را داری .......ادامه مطلب

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

 

اندیشه را ازهم چوگشودم

جز خلاء دهان دریده ندیدم .

 

عظمت های پوشالی

با قفل های طلایی

 

پرنـــــــــدگان :

بازیگرانی ماهر

برکنگره های خیالی  .

 

 

 

 

 انسان موجودی ست آزاد ورها ولی تمام تلاش بشرصرف تنیدن بند ودام برگرداگرد خود می شود .

 آزادی ورهایی چیزی نیست که برای انسان قابل حصول ودست یابی نباشد ولی مشکل آدمی اینجاست که به دلیل بیم وهراس نهفته درخویشتن است که تاروبند اسارت را برای خود می آفریند   .

ما انسان ها گرفتارواکنش های پرفرازونشیب ذهنی خویشتن هستیم وهرکس به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش  - بازتابهای کاذب ذهن خودرا حقیقت محض خوانده وبا خشونت وبیرحمی به دیگران القاء می کند .


 

قرب نی بالا وپستی رفتن است

قرب حق از حبس « هستی» رستن است

نیست را چه جای با لا یست وزیر

نیست را ، نه زود و، نه دوراست ودیر

کارگاه صنع حق در نیستی ست

غره هستی تو ، چه دانی نیست چیست ؟

پس روو صامت شو و خاموش باش

ازوجود خویش والی کم تراش                  مولوی

*

ما چه خودرا درسخن آغشته ایم

کزحکایت ما حکایت گشته ایم

برمشوران تا شود این آب صاف

وندرو بین ماه واختر درطــواف                         مولوی

 

درروستاهای ما درگذشته یادم می آید که پسربچه ها برای سرگرمی  درکناردیوارها درخرابه ها جاهایی که زنبورها لانه می گذاشتند چوبی باریک را دردست گرفته وبا گذاشتن چوب داخل لانه زنبوربا شوراندن آن  بقول معروف سربه سرزنبورها می گذاشتند وچندین ساعت بدینگونه بازی می کردند ودرپایان پارچه ای را به نفت آغشته  کرده وزنبورها را به دیارعدم می فرستادند . این عمل کارهرروزبچه ها درفصل تابستان که به دلیل تعطیل بودن مدارس بیکاربودند صورت می گرفت .

حکایت ما انسان ها نیزهمین است وما زنبورانی عسل هستیم که کودک بازیگوش ذهن ما همان بازی را با ما میکند که بچه ها درروستاها با لانه زنبوروسرنوشت زنبوران می کردند . آری . گفتیم ما زنبوران عسلی هستیم که سرنوشت اصلی وواقعی  ما سیردرطبیعت و مکیدن شهد گل ها وساختن عسل بوده وهست ولی ذهن شروروآشوبگرما کودکی ست که با چوب گذاشتن درداخل لانه ما ، مارا ازسیردرطبیعت ومکیدن شهد گل ها وساختن عسل بازداشته وبه اعمالی خلاف اصل وفطرت مان که نگرانی وسرگردانی ونفرت و خشونت ورزی ست واداشته است وبا سرگرمی های کودکانه ی خویش یکایک مان : طبیعت و شهد وعسل را بکلی ازیاد برده ایم وتنها جدال با خویشتن وبا دیگران وگرداگرد کندوی خود چرخیدن ونیشی به این وآن زدن را عمل واقعی خویش پنداشته ایم و براستی ما چه موجودات فلاکت زده وتیره روزو نگون بختی هستیم که ازماهیت واقعی وساختاراصلی وخدادادی خویش بی خبریم ...... انسان نه امروزبلکه قرنهاست که  ناآگاهانه بازیچه ی  کودک ذهن خودشده وبه اعمال کاذبی می پردازد که عمل اصلی اونیستند . زنبورعسلی که « انسان واقعی » می بایست باشهد گل ها عسل ساخته وطبیعت را ازطعم عسل شیرین وگوارا سازد وشهد طراوت وآسایش وامنیت وآرامش را درپیرامون خویش بپراکند برعکس به دلیل بازیچه ی ذهن شرطی خود شدن : موشک وخمپاره وسلاحهای اتمی می سازد که نه دیگران بلکه خویشتن را نابود سازد ، که زندگی سرشارازنفرت وخشونت وبیداد گری انسان امروزرا می بینیم که چگونه ناخودآگاهانه اسیر«فیلتر» ذهن شده وزندگی خودرا که می بایست سرشارازآرامش وسرور وخلاقیت وکشف ناشناخته ها باشد به عرصه ای مهیب ومکرربرای سرگردانی وخشونت وستیزوجدال بدل کرده است  .

این سرنوشتی ست که امروز گریبان مارا گرفته وهرکدام درهرگوشه ی ازجهان بدان فخرمی فروشیم اما هیچکدام مان نمی خواهیم بدانیم که اعمال کاذب وغیرواقعی وماحصل توهم وخیال  ما محصول خودباختگی ما ست محصول خودفراموشی ماست . خودباختگی ما به ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده مان .

مابازیچه ی ذهن خود شده ایم وهمان ذهن است که چشم مارا بسته وفرصت دیدن واقعیت را به ما نمی دهد.

مولوی هزارسال پیش می گوید :

ازهزاران کس یکی خوش منظراست

که بداند کو به صندوق اندر است

این قضاوت مولانا برای عصرخودش که معدودی ازبرکت سواد ودانش برخورداربودند صدق میکند نه درروزگارما که  تمامی انسان ها درعصرپیشرفت وترقی باسواد وآگاه هستند . امروزکه درهرکشوری هزاران نفرتوانسته اند «خودشناسی» را آموخته وعرفان را دردانشگاهها بطورتخصصی یاد بگیرند  وتوانسته اند «روان شناسی» را تخصصی بیاموزند و...و...آیا با دوران مولانا که غالبآ درتیرگی وجهل می زیستند قابل قیاس است ؟..... آیا انسان یعنی من وتو واو تا کی میخواهیم توهم بودن را بربودن واقعی خویش القاء کنیم ؟.....

هردرونی که خیال اندیش شد

چون دلیل آری خیالش بیش شد            مولوی

مشکل ما  اینجاست وقتی واقعیتی را می شنویم ویا میخوانیم یا آن را قبول کرده واسیرآن می شویم ویا برعکس آن را رد کرده ومردود می شماریم ودرنفی آن قدم برمی داریم . هردوی این اعمال ما دچارپیشداوری وقضاوت های غیرواقعی « ذهن » خود شدن است . به دام واکنش های ذهن افتادن . ما نه باید موضوعی را رد کنیم ونه قبول چون هردو عمل ما خودباختگی واسیرقضاوت ذهن خویش شدن ودرچالش کوروظلمانی ذهن افتادن  است « چون ذهن انباشتی ازاطلاعات کهنه ومرده است وواقعیت ندارد » ماباید بی طرف ( بدون اسیرقضاوت ردیاقبول ذهن شدن ) موضوع را درخود مشاهده کنیم وببینیم واین مشاهده ای واقعی ست که مارا ازاسارت وخودباختگی نجات میدهد .وهمین نیزسدی قوی ست که باید ازآن عبورکنیم وبا عبورازاین سد کهن ومهلک است که کشف حقیقت وعشق وزیبایی وکمال برای ما میسروامکان پذیرمی گردد . مااگربدون « مشاهده ناب » وخالص موضوعی را مورد بررسی وکنکاش وتجزیه وتحلیل قراردهیم درهرسطحی ازنظرعلمی وآگاهی باشیم ناخودآگاهانه اسیروگرفتار«ذهن شرطی» خود شده ایم واین بررسی وکنکاش وتجزیه وتحلیل مان مردود وغیرواقعی است ومارا به سوی سراب توهم می کشاند . تاما ازاسارت ذهن خود خلاص نشویم وذهن را درخویشتن نتوانیم بدون اسیرقضاوتهای فاسد ذهن شدن درخود ببینیم همچنان گرفتاروبنده ی ذهن خود باقی خواهیم ماند . واین کودک ذهن است که مارا ازکشف واقعی خویش منحرف می سازد .

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

 

 

 

« گلبنی را چون نباشد ریشه های کهنگی مستور

نوبه نو تابد درآن ، خورشید عشق وشـــــــــور»

 

 ***

 

  

گوشه ای ازخاک

زیرباران های پی درپی

درظرافت های تطهیردرخت وریشه وگلبرگ

باگریزبی امان شته های سمی غربت

بی هجوم بادهای وحشی ولگرد

 

درکنارمرزآسایش

بربلندا قله ی اشراق

درشمیم صبح هیچستان .

 

خانه ای دیگربه پادارم ؛

بی درو، بی سقف و، بی دیوار

 

واحه ای دردوردست شب

با حضورقدسیان ابر

درسکوتی بی نهایت ، با گل وبابونه وشبنم

با طلوع ساحل ادراک .

 

میرسد هردم نویدی تازه ازهجرت

ازعروج ؛ ازخاک تا افلاک

 

کاسه مان لبریزازشوق است

درمیان هاله ای ازنور

 

سایه ها گردیده گم ، اندوه باغی نیست

هرطرف آیینه ها پیداست

 

کلبه ای را خواب جادونیست

هوشیاری می خورد با هرنسیمی آب .

 

زندگی هردم شکوه دیگری دارد

متن سبززندگی اینجاست .

 

ازصداقت می شود لبریز

خانه ها وبام های شهر

 

باحضورلاله وپروانه درگلشن

...................

 

گزیده ازکتاب «پرده ی راز»

 

 

غروب

 

تفاوت انسان ها درزاویه نگاه آنهاست . یکی نگاهش ازذهنی آرام و شفاف وروشن می تابد ودیگری نگاهش ازذهنی آشفته وناآرام و تیره ومنجمد . آنچه برای یکی پاسخی روشن به یک پرسش عمیق است همان موضوع برای دیگری زنجیری گران برای اسارت است  .... مسبب تمام تنگ نظری ها ودشمنی وعداوت وعامل جنگهای خانمانسوزبشری جزهمین  نگاه نیست . نگاهی که ازذهنی شرطی وتیره وآشفته می جوشد ونگاهی که ازذهنی روشن وشفاف وآرام برمی خیزد ....

چشم هارا باید شست

جوردیگرباید دید .....

تنها درک این واقعیت شبهه ناپذیراست که آدمی را دربرابرخودش وظیفه مند تغیروتحول وانقلاب درونی می نماید :

انسان تنها باگشودن گره درونی خویشتن میتواند خودش را ازمخمصه ی توهم وخیال رها نماید درغیراینصورت تمام عمردرسراب پنداروتوهم باقی مانده وعمرش را باتوسل به خشونت ونفرت بربادمیدهد .

 

ماگرفتارواسیرپدیده های بیرونی اعم ازثروت ، قدرت وشهرت وعقیده وباورومرام...و... نیستیم . ما اسیرودربند وبازیچه ی ذهن خویشتن و یا تمایلات وتحریکات « تنش ها وبازتابهای ذهنی » ی  خویش هستیم که با چنگ انداختن به عوامل بیرونی سرپوشی برروی بازتابهای ذهنی وتمایلات کور ویا جراحات  آزاردهنده ی خود می گذاریم « خودگریزی = خود فراموشی».

 

ما هیچوقت مسائل را ریشه ای وعمیق درخود نگاه نمی کنیم که بتوانیم  فلسفه تمایلات درونی ودل بستگی به عوامل بیرونی را درخویشتن بیابیم ونسبت به عمق این فاجعه ( سرپوش نهادن به امیال سرکوب شده درونی خود وجذب وخودباخته عوامل بیرونی شدن ) آگاهی لازم وتحول سازوتغییردهنده را داشته باشیم .

 

 مابا دل کندن ازعوامل بیرونی میخواهیم تحولی درونی درخود بوجود آوریم که این عمل امکان پذیرنیست . ماباید ازدرون آزاد شویم نه ازعوامل بیرونی . وقتی آزادی ورهایی درونی را درخود تجربه کنیم تمام حصارها وعلت های بیرونی به یکباره مارا ازاسارت خود رها می نمایند .

 

این سرآغازتجربه روشنایی ومعرفت وحیرت بشری ست . دیگرهیچ ابهامی برای انسان وجود ندارد هیچ تضاد و تعارض وتناقضی گریبانگیر آدمی نیست  . ستیزوجدال جای خود را به صلح و آشتی میدهد وانسان دراین مکان است که درآرامش وشهود و کشف دمادم ناشناخته ها ست .

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |