X
تبلیغات
خـــــــود - شناسی

 

رقابت پدیده ویا انگیزه ای کوردرانسان است که اورا کورکورانه به دنبال اهداف واهی می کشاند . مطلب تازه ی - خروس بازهای قهار غربی - را دروبلاگ یکی ازدوستان « رابطه خودشناسی با سلامتی  » درمورد جوامع اروپایی میخواندم که بسیارجالب وقابل تامل است . درجوامع اروپایی که حتی برای حیوانات درقلمرو خود حقوق قائلند چرا همان انسان ها گرفتار نژادپرستی شده وسایرانسان ها وهمنوعان را درسایرقاره های جهان جزابزاری برای رسیدن به مطامع و سود ویا اهداف خویش نمی بینند ؟ اندیشه مندان وروشنفکران آن اقلیم نیزمردم را درحدت نژادپرستی خود تشویق می کنند ومرزی غیرقابل جبران را میان خود ودیگرانی که اروپایی نیستند می کشند وچرا ؟... تازمانی که من ایرانی واو اروپایی باشد مرزی غیرقابل برداشت میان ما وجود خوهد داشت ولی آیا همین مرزنیست که انسان را شقه شقه کرده ودردوسوی خطی موهوم رودرروی یکدیگر قرارمیدهد ؟ تا ملیت گرایی محرکی برای هویت دادن به من باشد ، وجود تفرقه وجدایی ومرزمیان انسان ها امری اجتناب ناپذیراست .

چونکه بیرنگی اسیررنگ شد / موسیی با موسیی درجنگ شد

چون به بیرنگی رسی کان داشتی / موسی وفرعون کردند آشتی .... مولوی

درچه مکان ومرزی ما انسان ها دردوسوی مرزهای قراردادی وتفرقه سازوجدال برانگیز به وحدت ویگانگی می رسیم ؟ ... درنقطه ای که با تفکروعقیده وآرمان وایده آل به وحدت ویگانگی نیاندیشیم بلکه ریشه وعلت تفرقه را درخود فردی مان  یافته وآن را آگاهانه بی رنگ وخنثی نموده باشیم . ما همه تشنه ی یگانگی ووحدت ، و دنیایی فاقد ازرنگ ومرزآفرینی ، وستیزوجدال هستیم ، اما چرا درهیچ کجای دنیا به آن دست نمی یابیم ؟ ازوحدت ویگانگی سخن می گوییم ولی همچنان تیغ وشمشیر پنهان خودرا به روی همنوعان خویش می کشیم ومی بینیم این تیغ آخته ، هموطنان وهم مسلکان و هم کیشان  را هم  به دلیل رای کور ما بیرحمانه قتل وعام می کند .  مابه وحدت ویگانگی وجهان صلح وبرابری دست نمی یابیم مگر ریشه وعلت تفرقه وستیزوجدال را ، آگاهانه درخود پیدا کنیم و این علت ودلیل را دروجود خودمان بی رنگ وبی اثرنماییم . جوامع امروز اروپا به دلیل رشد عقلی وعلمی به مکانی بالا دست یافته اند ، اما این برتری وا متیاز ومکان بالا همان رشد علمی آنهاست نه بیشتر ، همان اروپایی پیشرفته وتوسعه یافته ، به همت ومد د تفکراندیشه مندان ورونشنفکران خود ، وقتی گرفتار بلیه «نژادپرستی » می شود ، هیچ تفاوتی با انسان قرون وسطا ندارد ، وچرا اروپایی به فکریافتن این عیب ونقص وضعف بنیادین خود نیست ؟ که این مشکل نه کشورهای اروپایی بلکه یکایک کشورهای پیشرفته وتوسعه یافته است . امروزه یکایک این کشورها درپی یافتن سود محدود خودند « درسطح محدود یک کشوروملت » که این محدودیت آنهارا تعصب گرانه وکوراندیشانه گرفتارملیت گرایی ونژادپرستی می کند ولی آیا همان کشورهای پیشرفته اگرجهانی لبریزازصلح وبرابری را داشته باشند ، به راستی چنین جهانی باعث زیان آنهاست ؟ آنها ممکن است چنین کشوری را برا ی خود ساخته باشند ولی اینگونه کشورها نیزدوام همیشگی وپایداری ندارند ، مگر آنکه جهان بطوریک پارچه درصلح وبرابری باشد ، وعلت عدم دست یابی به چنان جهانی نیزدروجود یکایک ما انسان ها درهرگوشه ی ازجهان وبا هرمرام ومسلک واعتقادی ، نهفته است که باید این عامل تفرقه وستیز وجدال را درخود پیدا کنیم و آن را آگاهانه بی رنگ وخنثی نماییم .

ای شهان کشتیم ما خصم برون / ماند خصمی زآن بتردراندرون

کشتن این کارعقل وهوش نیست / شیر باطن سخره خرگوش نیست ...مولوی

علت کوراندیشی انسان ودچارتفرقه گرایی شدن او ، دشمن درونی ست که آدمی آن را ناآگاهانه درخود ریشه گذاری نموده وآن دشمن قهاروویرانگر را به خیال دوست خویش پنداشتن آن ، درخود پرورش میدهد . تنهاراه رهایی انسان ازاین مصیبت «خودآگاهی » است . آری ، انسان با خودآگاهی ست که  می تواند خودرا ازکوراندیشی رها نماید وازتفرقه گرایی ، وازمرزوقالب والگوها خودرا برای همیشه خلاص نموده وواقعیت « آنچه هست» را بدون نفوذ وگذر ازسیفون ذهن درک نماید .

  

مشکل اساسی فرهنگ ها حال درشرق یا غرب فرق نمی کند ،  این است که بیداری و رهایی وکمال را درقرون گذشته تا به امروز ، به کسانی اختصاص داده اند که عارف بوده اند و« بیداری و رهایی» درانحصاریک گروه خاص قرارگرفته ودیگران را درکنار خود قربانی نموده است . درصورتی که ، شرط بیداری ورهایی وکمال انسان در« خودشناسی » ورسیدن به خودآگاهی ست ، شناخت واقعی خویش که شناخت ماهیت ذهن ومشاهده ی رویکرد فکردرخویشتن است به گروه خاصی تعلق ندارد ونیاز به تحمل مقدمات سخت وطاقت فرسا و مشقت بار برای رسیدن به آن نیزنیست ، باید آگاهانه ذهن را درخویشتن واکاوید وآن را مورد ارزیابی دقیق وعمیق قرارداد وذهن ر ا بسیاربیر حمانه ازاطلاعات ودانستگی های انباشته شده ی درآن تخلیه وسبک نمود  . اطلاعات ذهن منظوراطلاعات علمی نیست بلکه اطلاعات اکتسابی ست که آنهارا ازطریق نفوذ خانواده واجتماع درطول عمر خود کسب ودریافت کرده ایم و آن اطلاعات ودانستگی ها هویتی بدلی وغیرواقعی را برگرده ی ما تحمیل وسوارنموده ومارا دردام خود اسیروگرفتار می کنند ، وشرط کمال انسان نیزرهایی ازاین اطالاعات وتجزیه وتحلیل ها ، وواکنش های کورذهنی درخویشتن است .

 دوستان علاقه مند می توانند کلمه ها ی کوتاه ... نویسنده را دروب

کـــــــاوش روان 

 نیزمطالعه فرمایند

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |
انسان ها بطورکلی گرفتارذهن آشفته ی خویشتن اند وتنها با آرامش کامل ذهن است که کشف ناشناخته ها وشناخت ودرک آن بی قیاس ، و بی نام  سنجش ناپذیر برای انسان امکان پذیرمی شود




 پرسشی که امروزگریبان بسیاری ازجوانان را ممکن است بگیرد ودرپایان هم پاسخ لازم را اغلب برای خود نیابند این است ؛ آیا خدا یی وجود دارد ؟ برای یافتن پاسخ صحیح وقطعی وسالم ما باید ابتدا آمادگی لازم را برای درک عمیق پرسش خود داشته باشیم وگرنه این دیگران هستند که به ما پاسخ میدهند وجواب دیگران به ما ؛  بازگشت ما به همان نقطه ی ابتدایی ست ، که خود پرسش را برایمان بوجود آورده است . ما به خدایی اعتقاد داریم ، خدایی که خانواده ی ما ، وجامعه ی ما بدان اعتقاد دارند ، خدایی که وجودش درآموزه های جامعه ، وخانواده ی ماست ، مااگرازدیگری که به خداگونه بودن هم رسیده است سوال کنیم ؛ آیا خدایی وجود دارد ، پاسخ وی نیز مارا گرفتاریک چالش مبهم وتیره ی عقیده می کند ؛ همان خدایی که به او اعتقاد داشته ایم . گفتیم ما باید آمادگی وانرژی درک عمیق پرسش خود را داشته باشیم وبااین آمادگی ست که پاسخ واقعی ما درپرسش ما نهفته است . وراه دیگری نیز برای ما برای اثبات وجود خدا وجود ندارد و هرکس زمانی می تواند به اثبات « یقینی وجود خدا » دست بیابد که پرسش او پاسخ و جواب صریح را درخود داشته باشد .  می توانیم بگوییم ، راه اثبات وجود خدا درانسان است که نهفته است وراه دیگری وجود ندارد . یعنی هرکس باید خدا را دروجود خود بیابد . پرسش وپاسخ یکی ست ، اگرما درپرسش خود مصمم وجدی بودیم به پاسخ نیزدرخودمان می رسیم . خدایی که ما به آن اعتقاد داریم ، ودرخلوت خود نیزبا اوهستیم ، خدایی ست که ذهن شرطی برای انسان آفریده وازطریق فرهنگ واعتقاد وباورها ، وجود آن را به ما تلقین ویا حتی با دلیل وبرهان فلسفی به اثبات رسانده است ، اما آنچه را ذهن به ما القاء می نماید حقیقت نیست . دلیل آسیب پذیری واحتمال صددرصد انحراف ما نیزوجود خدایی ست که ذهن / فکر برای ما خلق کرده است . واین خالق و مخلوق  ، قرنهاست که این عمل خطیررا انجام میدهد . تازمانی که خدای ما مخلوق اذها ن باشد ، پرسش ما همیشه پاسخی بسیارسطحی وسست با خود دارد ، پاسخی غیرواقعی دارد ، چون  ما انرژی قوی یافتن پاسخ خودرا درخود ازدست میدهیم ودرسطح مانده وقدمی نیزفراتر نمی گذاریم . انسان زمانی که به کشف وشهود حقیقت می رسد ، آسیب پذیری واحتمال انحراف وخطای او به صفرمیرسد ، حال درهرجامعه وکشور، وبا هرفرهنگ وآداب ورسومی باشد . ما خدا خدا گوییم ، وخطا خطاکار ، چرا؟  دلیل وعلت آن چیست ؟ انسان معاصربیشترازنیاکان واجداد خود نیاز به معنویت دارد ، انسان امروزتشنه ی شدید معنویت ومعرفت است ، اما اگرقدری عمیق ترتوجه کنیم ، می بینیم اغلب بیراهه ای را داریم طی طریق می کنیم ، که برای خودمان ، برای فریب خودمان آن را درپوسته ی زرین حقیقت پوشانده ایم . چشمه ی معنویت ومعرفت نهفته دروجود ماست که باید تشنگی مارا فروبنشاند ، باید پاسخ مارا بدهد ، باید مارابه مرز یقین وبه کشف وشهود برساند . دریا دراعماق وجود ما نهفته است ولی ما به دنبال سراب ها ، له له کنان به دنبال آب می گردیم ، وهمیشه ناکام ومحروم ازآنیم . وجود خدا قابل اثبات نیست ، ولی کشف حقیقت برای یکایک ما امری حتمی وتردید ناپذیرست . تازمانی که ما به دنبال اثبات ادله ای  وجود خدا باشیم ، گرفتارتارهای مخوفی هستیم که راهمان بدهی ست . اگر وجو خدا ، به سهولت قابل اثبات بود جهانی درعصرحاضراینگونه پریشان وآشفته ، صحنه ی قتل وعام های مشمئزکننده وپرازتهدید نداشتیم .
فلسفی که دیو را منکرشود  / درهمان دم سخره ی دیوی بود  .....مولوی
ذهن چیست که اینگونه مارا بازیچه ی بی اراده و گوش به فرمان خود ساخته است ؟ ذهن ، غبارهای درونی ماست ، ابری که روبروی خورشید قرارگرفته وآدمیان راگرفتارخورشیدی تصوری نموده است . ذهن تمایلات ماست ، ذهن تعبیروتفسیرهای سمی ماست . رهایی ازاسارت ذهن ، کشف حقیقت است .  رسیدن به این هدف نیزچندان کارسخت وطاقت فرسایی نمی تواند باشد . باید بسیارجدی ومصمم وبه معنای واقعی جویای حقیقت درخویشتن بود ، با جدیت وپشتکار قوی  من وتواست ، که نیروی دیگری درما به فعلیت می رسد واین انرژی درونی نهفته درماست که غبارهای عامل فاصله وحجاب را با حضورش ، چون خورشید وسایه محو می کند . صبح زود با همسرم وارد باغی شدیم که عطروبوی گل ها  تمام فضارا آکنده بود ، گفتم چه بوی روح نوازو فرح بخشی ست .  به همسرم گفتم ؛ آیا میتوانی دراین عطروبوی گل ودررقص سحرانگیز گلبرگ ها محو وبیخود بشوی ؟ همسرم گفت خیلی بوی لذت بخشی دارد ولی مگرمی شود دربوی گل محوشد ؟  گفتم اصل و وصل همینجاست .  آری  ،  باید ازغبار«خود» رها شد وبا گل ها وبا بوی وعطرآنها یکی شد . اما برایش دشواربود واز سطح «لذت» فراترنمی توانست برود .  گفتم ؛ لذت ، ازطعمه های ذهن شرطی ست و فرعی ست که مارا ازاصل جدا کرده وناآگاهانه وکورکورانه  اسیرخود نموده است  ، دیوار وسدی ست که میان ما وواقعیت درخت وبرگ وگل وعطروبوی آن حایل شده است .  وذهن شرطی دروجود ما ، مانع ادراک ، و حجاب دیدن «واقعیت » وعامل عدم درک حقیقت است . وقتی بسیارعمیق ودقیق و جدی ومصمم ، وهوشیاربودیم ، می توانیم با عطروبوی یک گل ، با پرواز یک پروانه ، یک سنجاقک به حریم لامکان دیگری وارد شویم ، که تنها آن مکان منبع تجلی وحضور ما ومکان رازهاست . این راه ورد به حریم لامکان یگانگی ست .
من نیم جنس شهنشه ، دورازاو / لیک دارم درتجلی نورازاو ....... مولانا
بیدلی درهمه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش وازدورخدایا می کرد ... حافظ
می توانیم بگوییم ما نیازی به اثبات وجود خدا نداریم ، همینکه ما هستیم ، خدایی هست . کلنجار رفتن با دیگران جز گریز ازخویشتن نیست.  تصفیه حساب کردن با یکدیگرو گلوی هم را دریدن جز گریز بی امان ازخویشتن نیست ، وگریزمداوم ما ازخویشتن است که مارا با خود بیگانه نموده است . برای اثبات خدا باید سرگرم ادله ی فلسفه بود ، یا به اثبات رساند « خدایی هست » یا ممکن است نتیجه بگیریم « خدایی نیست » که بسیاری ازانسان های عصرحاضردراین کلاف سردرگم وگرفتارهستند . هردو نظریه سرگرم بود ن به امری ست که مارا درفضای بسته وتاریکی گرفتارمی کند ، نشان معرفت وعشق ، وپاسخ تشنگی ما نیست . جهان پدیده ای هوشمند است وذره ذره ی جهان هوشمند وپویاست وما جزیی از کلیم ، بااثبات یا عدم اثبات ، ما چقدردرهوشمندی جهان شریک بوده ایم ، چقدرهستی را با یقین لمس کرده ایم ؟ چقدردرهستی حضورداشته ایم وحضورخودرا برای خویشتن به اثبات رسانده ایم ؟
رهایی ازذهن شرطی ورهانیدن خود از حجاب درونی صفت کمال انسان است ، ما چقدربه این وظیفه ی انسانی خود رسیده ایم ؟ آیا توانسته ایم دنیای درونی خودرا که پنجره ی ورود ما به دنیای بیکران ناشناخته هاست درخویشتن به چنگ بیاوریم ؟
انسان با پاک کردن غبارهای درونی« رها نمودن خود ازلایه ها ی تودرتو وتیره وتاریک وگنگ و مبهم ، وگمراه کننده ذهن »  تمام فاصله هارا ازروبروی خود محو نموده وچشمش به آفاقی دیگر گشوده می شود ، بااین تزکیه وتطهیردرونی ست که انسان به تمامیت ویک پارچگی خویش وقوف یافته وبه آن چنگ می اندازد . تازمانی که ما دراسارت ذهن خود باشیم با 8 درصد مغز خود درارتباطیم وزمانی که ازاسارت ذهن رهایی می یابیم با 100 درصد مغزارتباط برقرارمی کنیم – که این نظریه ی اثبات شده ی علمی ست و علم به این نتیجه رسیده است که کمتراز8درصد مغزانسان بیشترفعال نیست -  وقتی با ذهن ابتروناقص وناتون ، جهان وپدیده های آن را می نگریم ؛ موجوداتی شکسته بین وگسسته نگریم ، وازاین نقصان درخویشتن است که کوراندیش واهل ستیزوجدال ومناقشه ای کوروبی هدف می شویم  ، گرفتاربیم واندوه ورنج
وسردرگمی وموجوداتی ناتوان هستیم که یک نیروی مبهم درونی مارا بی اختیاروبی اراده به هرسویی پرتاب می کند  . ولی مغزکامل همه چیز را درجهان هستی اعم ازخالق ومخلوق را بطورکامل ویک پارچه مشاهده می کند . واین مشاهده ی ناب وغیرشکسته آدمی را صلح اندیش وصلح نگروآرام وخلاق می سازد .
نوشود هرلحظه ای دنیا وما / بی خبرازنوشدن .اندربقا ... مولوی
ده قرن است که مولوی واقعیت هوشمندی جها ن را دربیت فوق بازگفته است ،  علم امروزهم به این نتیجه رسیده است وهمان علم جهان راتشکیل شده ازذرات نور می بیند ، اما ادراک علمی راهی طولانی را طی کرده تا به این حقیقت دست یافته است ولی  ادراک شهودی راهی بسیارنزدیک وبی فاصله ، جز بازگشت انسان به خویشتن نیست ، و لی درک ریشه ای وعمیق این واقعیت چقدربرای ما ممکن بوده است ؟
انسان به دلیل سرگرم شدن به ادله وبرهان های عقلی وفلسفی است که واقعیت  را که نزدیک تراز مژه ی او به او مى باشد ، برای خود بسیارتابسیاردورکرده است وامروز بعداز قرنها سرگردانی انسان ، علم به نتیجه ای میرسد که مولانا هزار سال پیش رسیده است .
درک واقعیت برای هرانسانی امکان پذیراست ، اما اوخودرا آنگونه درپیله ی بدخوابی درعین بیداری گرفتارمی کند که حاضرنیست یک لحظه چشمش را بازنگاه دارد ، چون دراین میدان سرعت وقافله ی سبقت ،  ترس عقب افتادن ازدیگران اورا بیشتردرخودش  پیچیده وگرفتارمی کند ، اورا بیشترگرفتاررعب ووحشت می نماید ، اورا درسراب کوراندیشی خفه ونابود میکند .


انسان با رهایی ازغبارهای درونی دنیایی را درخویشتن کشف می کند که این جهان مکشوفه درونی ، پنجره ی ورود انسان به سرزمین ناشناخت هاست . انسان بعدازاین پالایش وتزکیه درونی به جهانی کاملآ نووتازه وجدید وارد می شود و به ناشناخته هایی دست می یابد که برای عقل معمولی انسان قابل درک نیستند . باکشف دنیای درونی ست که انسان تازه آرامش را درک میکند ، عشق را تجربه می کند ومرزحقیقت را می شناسد

 دوستان علاقه مند می توانند کلمه ها ی کوتاه ... نویسنده را دروب

کـــــــاوش روان 

 نیزمطالعه فرمایند

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 0 قبل از ظهر |

 

این مطالب برای کسانی نوشته می شود که اشتیاق آگاه شدن را دارند وبا تمام وجود می خواهند خودرا ازکلاف سردرگم مصیبتی که بشرخودرا درآن گرفتار نموده رها نمایند . واگر برا ی کسانی پرسش باشد :  آیا میتوان اززندان مصیبت وتیره روزی که انسان ناآگاهانه گرفتارآن شده است خودرا خلاص ورها نمود ؟ می گوییم . آری . می توان وشرط آن رسیدن به « خودآگاهی »  است .

 


آیا می توان برای همیشه خودرا ازاسارت ذهن خود رها نموده وخودرا ازهجوم ذهن ویرانگرخویش مصون و محفوظ نگاه داشت ؟

چند روز قبل دریکی ازجاده های بیرونی شهردرحال رانندگی بودم – البته دررانندگی سعی می کنم دچارعجله وسبقت وپیشی گرفتن ازدیگران نشوم وبا سرعتی متعادل و آرام ، وگاه با گوش دادن آهنگی ملایم ، با حفظ سکوت درونی خود کتاب جاده ها را نیزبرای خودم برگی تازه بگشایم – درحین رانندگی متوجه شدم یکی ازآمپرهای ماشین به خط قرمز رسیده است ، بادیدن این صحنه ، خطری درذهنم تداعی شد ، که سریعآ ماشین را خاموش کردم . بعداز خاموش شدن ماشین ، سریعآ احتمال نقص روغن داشتن خودرو دوباره درذهنم تداعی شد . همچنان آرام ازماشین خارج شدم وخودرا درتیررس هزاراحتمال واگرو آیا قرارندادم ، کاپوت را بالازدم متوجه شدم تسمه پروانه ماشین عیب پیدا کرده ومشکل ازاینجاست . تسمه را عوض کردم وبا روشن نمودن ماشین به رانندگی ام ادامه دادم ، تازه متوجه شدم که آمپر آب به خط قرمز رسیده بود نه آمپر روغن ...... سوالی که برایم پیش آمد این بود ؛ آیا انسان میتواند خودرا باآگاهی ، کاملآ ازاسارت ذهن رها نماید وسعی کند چنان زندگی کند ، که گرفتارذهن نشود ؟ دوستانی که مطالب را دنبال می کنند ، می دانند که ذهن پدیده ای القایی وتحمیلی درحافظه ی ماست و جزیی جدایی ناپذیرازوجود فیزیکی ، وروان فیزیکی انسان نیست و آدمی با کسب آگاهی لازم وطی مقدمات ، می تواند خودرا ازاسارت این غده ی بدخیم رها نماید ، وشرط رسیدن به امنیت وآرامش وخلاقیت انسان ، رهایی اجتناب ناپذیراو ازذهن شرطی خویشتن است . شرط آزادی واقعی انسان ودردست داشتن اختیارخود رهایی ازذهن شرطی برای اوست .

انسان قرنهاست که اسیر« ذهن شرطی» شده است ، شاید ریشه ی قدمت آن درتاریخ هم برای ما ، قابل دست یافتن نباشد ، و رهایی کامل ازذهن کارآسانی نیست وامروزه ودردوران معاصر، اگرازلحظه ی تولد تا مرگ دریک جنگل وجدای ازتمام معیارها ُ ازتمام نمادها ، واز تمام جاروجنجال ها ، واز ازدحام وغوغا وهیاهودنیای مدرن فعلی کاملآ دور باشیم ، شاید بتوانیم درکمال سلامت و طبیعی بدو ن رخنه ی ذهن درخویشتن زندگی کنیم  که همین هم امری بعید است .

ذهن وظیفه ی حفظ خود را برعهده دارد ، همین وظیفه وصیانت ازخود آنقدربه ذهن میدان داده – با توجه به فرهنگ های متفاوت وعقاید وباوروتفکرات ضدونقیض درکشورهای گوناگون جهان -  وذهن ، پارا ازحریم وفضای خود بیرون گذاشته که صیانت ازتمام وجود انسان را  دردست گرفته است  . کاری که ما می توانیم بکنیم این است که ازذهن به عنوان یک « جعبه ابزار» استفاده کنیم نه بیشتر . ذهن موجودی خطرآفرین وخطرساز دروجود ماست ، که با آفریدن هزاران خطر « خطری که ماهیتآ اصلا وجود خارجی نیز ندارد » و بوجود آوردن هزاران علت وانگیزه ، وتهدید و تشویق وتخریب ، سعی می کند مارا کوروکردردام خود نگاه دارد و جرات مشاهده ی خودرا کاملآ ازما می گیرد . ذهن ما اززوال ومحو ونابود شدن خودش  شدیدآ هراس دارد و آدمی را با تمام حربه اش سعی میکند دربرابرخود کوروکر وناآگاه « بی خبرازماهیت ذهن » نگاه دارد تا ، خودرا از نابودی مصون نماید . ذهن برای ما «هویتی تصوری» و خیالی ساخته ومارا ازبه خطرآفتادن هویت خود ، دچاربیم وهراس می نماید وجرات وقدرت نگاه کردن به واقعیت ذهن را ازما می گیرد ، البته  خود ذهن ، ماهیتآ جز یک « ترس »  واضطراب وبیم درمانیست ، که با نگاهی پاک وروشن ، وبی شائبه وبی غرض ومرض می توانیم آن را درهم بشکنیم ، آن را تارومارو محو کنیم ، وخودراازاسارت ذهن رها نماییم .

 ما می توانیم ازذهن خود به عنوان یک جعبه ابزاردرمواقع ضروری ومورد نیازاستفاده کنیم وبعدازآن ذهن ر ابه حال خود رها کنیم ، وهوشیاروآگاه خودرا ازاسیر شدن به  ذهن خود دورکنیم  « چون خودباختگی به ذهن علت تمام مصیبت وبدبختی وتیره روزی است » . رهایی کامل ازذهن درزمان معاصرشاید امری دشوارویا غیرممکن باشد .

ذهن شرطی ازما موجوداتی شرطی وبرنامه ریزی شده وتحت فرمان وهدایت تام وتمام خود ساخته است و آدمی برغم آنکه طبق فلسفه یا تفکری  جایی خودرا موجودی مختار می پندارد ، اما کسانی که درخود بسیارعمیق شده  و به لایه های پنهان وجود خویش رخنه نموده اند این واقعیت را توانسته اند درخود بیابند که موجوداتی شرطی اند که اختیارواقتدارآنها دردست ذهن شرطی آنهاست ، ذهن شرطی ست که آدمی را درتمام بزنگاه ها ، درتمام تفکرات و تصمیمات ودرتمام اعمال وحرکات خود ، تحت کنترل دارد و انسان زمانی میتواند اختیارخودرا به عنوان موجودی صاحب اختیاردردست  داشته باشد که آگاهانه – با کسب آگاهی لازم درمورد ماهیت ذهن ومشاهده ی رویکرد واعما ل فکردرخویشتن – ذهن را درخود تحت کنترل خود آورده باشد .

 باداشتن آگاهی لازم درباره ی ذهن وماهیت وساختارآن ، واستفاده ازذهن خود تنها به عنوان یک جعبه ابزارنه بیشتر ، آدمی می تواند خود  را ازخودباختگی ذهن شرطی خویش کاملآ مصون نگه دارد   

دوستان علاقه مند می توانند ازوب کـــــاوش روان  ازهمین نویسنده با کلیک روی آن دیدن فرمایند

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

 

کسب آگاهی جز لبریزکردن ذهن ازاطلاعات فرسوده ای که ماحصل افکاردیگران است ، نیست واین آگاهی ست که دام وبند بندگی واسارت انسان می شود ، برای رسیدن ووصول به آگاهی واقعی وذاتی خویش باید ذهن خود را ازاطلاعات ودانستگی ها ی انباشته شده درآن تخلیه وسبک  نمود

Click to view full size image

  


کودک وقتی متولد می شود هنوز دارای «هویت ذهنی» نیست . درنوزادی وکودکی هنوز تحت تاثیر اجتماع کوچک وبزرگ برا ی خود شخصیت وهویتی القایی نیافریده است . هویت ذهنی ویا هویت القایی همان نفس انسان است که خانواده وجامعه وفرهنگ هراجتماعی به کودک تحمیل نموده برگرده ی او سوارمی کنند . کودک هویتی به نام «من» نمی شناسد ، هویتی به نام «خود» نمی شناسد ، کودک یک موجود اجتماعی است نه فردی . برای یک کودک حریمی به نام «من» وجود ندارد واگرکودکانی نیزاین کلمه را برزبان می آورند یک تقلید ویک اداست که بطور بی رنگ ازخانواده واجتماع خود یاد گرفته اند ، اما من درآنها ریشه ای نیست . به همین دلیل است که کودکان موجوداتی کینه توزنیستند ، دچاررشک وآزوحسد نمی شوند ، کودکان گرفتارزندان تنگ مقایسه ورقابت نمی شوند واگربازی جمعی کودکان بطورروان شناسانه مورد ارزیابی ودقت نظر عمیق قرارگیرد ، روان شناسان متوجه این نکته می شوند . تاقبل از 9 یا 10 سالگی ، کودک موجودی بی پیله وبی غل وغش ویک رنگ وصادق است .

طفل تا گیرا وتا پویا نبود / مرکبش جز گردن بابانبود

چون فضولی کرد ودست وپانمود / درعنا افتاد ودرکوروکبود ..... مولانا   

تازمانی که «من» که یک پدیده ی القایی وتحمیلی ومرضی ست ، درکودکان شکل نیافته وتقویت نگردیده است ، درکودکان نشانی ازرشک وآزوحسد وجود ندارد – مگرکودکانی که ریشه وعامل حسدوآز که همان «نفس» «من» «هویت ذهنی » است ، بطور موروثی به دلیل قوی بودن این پدیده درپدرومادرآنان به آنها انتقال یافته باشد ، واین تحولی ست که درانسان بعدازدوران کودکی ناآگاهانه بوجود می آید وکودکان دچاراین تحول وتغیردرونی نشده اند - . کودک هنوزبا هویت واقعی وذاتی واصیل خویش بطورناخودآگاهانه درارتباط است . خانواده واجتماع است که براساس فرهنگ وباورهای حاکم برخانواد ه و حاکم برجامعه ، هویت ذهنی را به عنوان یک باوربه کودک القاء می نماید ودرحافظه وضمیرپاک آنان پایه ریزی می کنند . هویت ذهنی شخصیت القایی وتحمیلی خانواده ها واجتماع به کودکان است که این پدیده ی غیرواقعی وبدلی به کودک بعداز9 یا 10 سالگی با جدیت دروی تقویت وتمام وجود اورا درمحاصره ی خود می گیرد ودرزمان نوجوانی وجوانی وبزرگسالی ، انسان تنها همین هویت را می شناسد و درخود رشد وتعالی میدهد . همین هویت القایی ست که تمامیت وجود اورا صاحب می شود ، ماهیت وهویت انسان را دگرگون می نماید ، انسان را ازاصل خود منفک کرده ودرکوره راهی بی فرجام وبی هدف سرگردان می سازد ، انسان را با اصل خود بیگانه نموده وبه فرع وابسته می کند  . آدمی دیگرهویت واقعی وخدادادی وذاتی خود را بفراموشی سپرده وهویت بدلی را برای خود ماهیتی واقعی وحقیقی می پندارد . هویت ذهنی یا شخصیت القایی به کودک ، یک شخصیت بدلی وتصوری ست که براساس فرهنگ وعقاید وباورهای اجتماع دراو پایه ریزی گردیده وشکل یافته است وصفاتی که توسط خانواده وجتماع به این شخصیت تصوری واکتسابی القاء می شود ، صفات واقعی وبه ودیعه نهاده شده ی دروی نیستند بلکه صفاتی غیرواقعی وبیرونی وقابل سنجش وتوزین هستند که کودک باید ، به اکراه برای دریافت واکتاسب آن صفات « که ماهیتآ صفت نیستند » آنهارا ازاجتماع خود کسب ودریافت نماید ، آنهارا سرسختانه به چنگ بیاورد . این صفات بیرونی ست که پرده ای ضخیم وستبربرروی صفات واقعی واصیل وذاتی انسان پوشیده وهرکس را ازدرک واقعیت خویش محرو م می نمایند . چنگ انداختن به صفات بیرونی ست که آدمی را با ماهیت وهویت خویش بیگانه نموده واورا اسیرسراب های مخوف می سازد  . آدمی زمانی که گرفتارصفات غیرواقعی می گردد ، موجودی نا آرام ومضطرب وپریشان می شود وبرای گریزاز ناآرامی واضطراب وپریشانی ست که انسان به عوامل بیرونی می چسبد وبه تعلقات بیرونی دل بسته وسرپسرده می شود . وآیا با چنگ انداختن به عوامل بیرونی « عوامل مادی یا معنوی واعتقادی وفکری » ، انسان ازنگرانی وبیم واضطراب وناامنی رهایی می یابد ؟... درصورتی که چنگ انداختن به عوامل بیرونی به انگیزه های خودساخته ی پیرامون خویش آدمی را بیشترازاصل وهویت واقعی خود دور می کند ، اورا با خویشتن خویش بیگانه می سازد وهرچه بیشتراورا دچاربیم واضطراب وناآرامی می نماید وآدمی هرچه به بیرون بیشترچنگ می اندازد بیشترازدرون تخیله می شود ، وهرقدربیشربا اصل وهویت خویش فاصله می گیرد بیشتربه عوامل بیرون متمسک می شود . این دایره شومی ست که اغلب گرفتارآن می شویم ولی به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش ازهویت واقعی خویش ، هرچه بیشتردراین مرداب فرو می رویم وعمری را با نگرانی وگریزازخویشتن سپری می کنیم ، بدون آنکه معنا وهدف زندگی را دریافته باشیم وهرگز راه نجاتی برای خود نمی یابیم .   

دوستان علاقه مند می توانند ازوب کـــــاوش روان  ازهمین نویسنده با کلیک روی آن دیدن فرمایند

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |
·                                                

 

  قوانین اجتماعی هرگز مهاری برای انسان نیستند بلکه محرکی برای بسیاری ازاعمال خطای او نیزمی باشند . تنها با کشف واقعی خویشتن است که درعین بی قانونی آدمی خود را وظیفه مند رعایت تمام ارزشهای انسانی می بیند   


برمشوران تا شود این آب صاف / اندرآن بین ماه واختردرطواف ...مولوی

ذهن انسان چون آبی صاف وشفاف وزلال ویا برعکس چون آبی متلاطم و نا آرام وگل آلود است . درآب زلال وشفاف می توان تصویرخودرا دید ، ماه وخورشید وستارگان را دید ، درختان و گل وشکوفه ها را درآب تماشا کرد ، وتا عمق آب ولوش ولجن رانیزدرآن آب دید ولی درآب متلاطم و گل آلود هرگز نمی توان چیزی را تماشا کرد ، عمق آب گل آلود را نمی توان نظاره کرد ، ذهن ما انسان ها این دوحالت ووضعیت متغیررا دارد .انسان ها بطورکلی ازدو حالت روانی ویا بهتراست بگوییم ذهنی برخوردارند . یا انسان هایی هستند که ذهنی آرام وکمترمغشوش وپریشان دارند ویا برعکس اسیرذهنی ناآرام وآشفته اند . کسانی که ذهنی آرام دارند اصولآ افرادی آرام وآرامش طلب ودرون گرا ، ودرروابط بادیگران همیشه مسالمت جو یند  وافرادی که دارای ذهنی آشفته اند ،  اینان شدیدآ اسیرآشفتگی وناهنجاری درونی خود هستند ودرروابط با دیگران ناآرامی درونی آنها ، درتعیین روابط غیرعادی شان با سایرین است که نقش ایفا می کند .  اینگونه افراد اغتشاش درونی خودرا بطورناخودآگاهانه  به بیرون سرریزمی کنند . افرادی هستند که سعی درسلطه گری به دیگران را دارند ، به دلیل آشفتگی درونی سلطه جویی خوی اصلی آنها می گردد  .اما ذهن چیست ونقش آن درزندگی ودرروابط انسان ها کدام است ؟ ذهن مجموعه ضد ونقیض اطلاعاتی ست که ما ازبدو تولد درضمیرخود انباشت می کنیم ، تجربه های متناقض ومتضادی ست که درطول عمر خود کسب می کنیم . هرچه اطلاعات انباشته شده درضمیرانسان بیشتردرتضاد ودرتعارض با یکدیگر باشند ، انسان بیشتردچارودراسارت کورتضادها وتناقضات درونی خویشتن است وبیشتردرناآرامی به سرمی برد  . اگرعمیقآ نگاه کنیم ، می بینیم تضادها وتناقضات دروجود انسان ، اموری ذاتی وبنیادی وسرشتی وخدادادی نیستند بلکه این انسان است که با توجه به ساختارجامعه ی خود ، با توجه به فرهنگ واعتقاد وباورها ی خویش ، خودرا ناخودآگاهانه حجمی ازتناقضات وتضادها می سازد . اطلاعات اکتسابی متناقض ودرتعارض با یکدیگروانباشت آنها درحافظه وضمیراست که انسان را اسیرمرکزی دروجود خویش می نماید به نام « ذهن » ووجود قهری ذهن است که انسان را ناخودآگاهانه موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده می نماید . ذهن پدیده ای آشفته دروجود انسان است که می توانست جزء وجود او نباشد . زمانی که انسان متولد می شود دارای کدی به نام ذهن نیست ، اماخانواده وجامعه وفرهنگ واعتقاد وباورها ی او هستند که اورا گرفتاراین پدیده ی منفور درونی می نمایند وبعدازشکل گرفتن این پدیده ی درونی ،  انسان اختیارخودرا به این مرکزذهنی درخود می سپارد  .ذهن ماهیتآ مجموعه ای ازتضاد وتعارضات است ولی درانسان هایی این تناقضات خفیف ودربسیاری ازافراد بسیارشدید هستند و دیدیم تناقضات درونی درانسان هرقدرشدید ترباشد ، انسان موجودی نا آرام تروخودباخته تراست هرچند انسان تا دراسارت ذهن خود باشد ، موجودی خودباخته وبیگانه ی با ماهیت واقعی و خدادادی خود است . تفاوتی که انسان ها دراسارت ذهنی خود دارند ، همان آرام بودن ذهن وکمتردچارتعارض واغتشاش وتناقضات درونی بودن ویا برعکس ؛ شدید تربودن تضاد ها ی درونی ونتیجتآ ناآرام بودن بیشترانسان است  وهرقدرشدت تضاد وتعارضات درونی درافراد بیشتر باشد قدرت تخریب وویرانگری  آنها دروجود انسان ونتیجتآ درافکار و افعال واعمال آدمیان که بروز می نماید ،  زیادتراست . اگرکسانی درظاهر ذهنی آرام تر دارند وآرام ترزندگی می کنند ، آرامش اینان نیز آرامش واقعی نیست بلکه  این آرامش هم همیشه آرامش قبل ازطوفان برای هرکسی است .

اگرعمیق ترنگاه کنیم به روشنی می بینیم که سرنوشت سازانسان ، ذهن برای اوست وتازمانی که ذهن برای انسان سرنوشت تعیین نماید ، انسان ناخودآگاهانه ازسرنوشت واقعی خویش عدول نموده وبه سرنوشتی تعبدی و کورو واهی تن داده است .انسان تازمانی که دراسارت ذهن تحمیلی خود باشد ، اختیاری ازخود ندارد واین ذهن شرطی ست که اورا تحت کنترل وسیطره ی مداوم ودرمحاصره ی شدید خود دارد . آیا راه برون رفت ازاین مهلکه بروی انسان گشوده وبازاست یاخیر؟ آیا انسان می تواند سرنوشتش را خودش دردست داشته باشد ، وخود آگاهانه راقم سرنوشت خود باشد یا نه ؟

انسان  موجودی آزاد است و بگونه ای آفریده وخلق شده است که باید سرنوشتش را خود دردست داشته باشد ولی آدمی گرفتاروزنجیری افکارآشفته ومغشوش وپریشان خود می شود وآزادی اش را ناخودآگاهانه ازدست میدهد . انسان خودآگاهانه می تواند به آزادی واقعی خویش دست یابد ودین نیز پیام و هدفش گشودن چشم انسان و رساندن او به حریم بی مرز خودآگاهی خویشتن است .

انسان موجودی ست آزاد و لی درعین ودرکمال آزادی برا ی خود دام وبند ، وحصاروزندان می آفریند  وخورا گرفتارمی سازد ، درحسرت آزادی ، خود ودیگران را به روزسیاه می نشاند . خودرا دربند وزندان خویش ، نگون بخت و تیره روزمی بیند . دردام وبند های خودساخته ، خودرا کوروکر ، وگیج ومنگ نموده و هرگز نمی تواند خودرا ازاسارت زندان خود رها وخلاص نماید . برای رسیدن به آزادی مبارزه می کند ،می کشد وکشته می شود وبازهمچنان خودرا دربند وگرفتارمی بیند . واین تراژدی زندگی بشری است . یک برده یک بنده رنج می برد که دراسارت ارباب است و تنها آرزویش رهایی ازقید و بند اسارت ارباب خود است ، یک ارباب نیزرنج می برد وآرزویش نیزآزادی ست ، اما ازاسارت چه کس ویا چه گروهی ؟ ....نمی داند . اما اگردرجوامع استبدادی باشد ، آزادی را برای خود سیاسی می بیند و آرزویش این است که به آزادی سیاسی برسد .  اگربرده ی فلک زده ازاسارت ارباب آزاد شد ، ونیزارباب به آزادی سیاسی واجتماعی دست یافت ، بازهمچنان هرکدام خودرا دربند وگرفتارمی بینند .  آیا هردوی اینها راضی وخرسند ودرکمال خشنودی وبا آزادی زندگی می کنند ؟  دردوران معاصرما دو نمونه کشور ازنظر شیوه های حکومتی و اداره ی آن کشورها داریم ؛ کشورهایی که دارای نظام های پیشرفته دموکراسی هستند وکشورهایی که دارای نظام های سنتی اند ، کشورهایی که برخوردارازنظام دموکراسی اند دراین کشورها انسان باالنسبه آزاد است و به تعبیربعضی هنرمندان که ؛   آزادی غایت آرزو ی بشراست ، مردم آن کشورها به آزادی رسیده اند . مردم آن کشورها محدودیت آنچنانی ندارند ، ولی آیا مردم آن جوامع توانسته اند ازبیم ونگرانی ، ازاضطراب واندوه واز تنش های ویرانگر درونی خود خلاصی بیابند و درکمال راحتی وبا آزادی زندگی کنند ومزاحمتی برای دیگران بوجود نیاورند ؟ آگاهانه وانسانی به حقوق یک دیگربه حرمت و کرامت انسانی یکدیگراحترام بگذارند وهیچ مانع وسد وتهدیدی برا ی یکدیگر نباشند ؟ ... ممکن است دربعضی ازکشورها ، قانون حاکم برآن جوامع ، بارعایت تمام وکمال حرمت و کرامت های  انسانی  مردم ، بدون برتری دادن به کسی ویا کسانی وبدون اعمال تبعیض ، برای یکایک افراد ، عاملی بازدارنده وسد مزاحمت افراد برای یکدیگر باشد  ، چنین کشورهایی اگروجود داشته باشد ، را می توان  ، کشورهایی سالم وایده آل و مردمی نامید .  ولی آیا  همان قانون ، ناقض آزادی انسان نیست ؟ که عکس العمل تردید ناپذیربعضی ازانسان ها  دربرابرقوانین بازدارنده ی کشور خود ، می تواند پیامدهای بسیاربدی را برای آن کشورها و مردم داشته باشد . درهمان کشورهاست که همچنان درصدی ازمردم کمابیش ناراضی وناخرسند هستند ، احساس دربند بودن می کنند .

مولوی درمثنوی می گوید ؛

یک سبد پرنان ترا برفرق سر

توهمی خواهی لب نان دربدر

درسرخود پیچ و هل خیره سری

رودردل زن چرا بر هر دری

تا  بزانویی  میان  آب جو

غافل ازخود زین وآن تو آب جو

برسرت نان است و پایت اندرآب

وزعطش وزجوع گشتستی خرا ب

البته منظورما نفی آزادی انسان نیست ، بلکه معتقدیم که انسان با ازدست دادن آزادی ، وبا دراسارت قرارگرفتن است که به ابزاری فاقد هویت تبدیل می شود واعتقادی جز به آزادی انسان ، ولی آزادی واقعی او نداریم . دست یابی به بالاترین مقام وقدرت های اجتماعی جز گریز انسان ازخویشتن نیست وبا فریفته شدن دراین بازارپرجنجال کورمقایسه ورقابت انسان مقام ومنزلت واقعی خودرا به دلیل عدم آگاهی ازماهیت خویش ازدست میدهد .  ومعتقدیم ؛ انسان با آگاهی یافتن ازماهیت واقعی خود ، ازهویت واقعی خویش وبوجود آوردن انقلابی درونی درخود وکشف تمامیت خویشتن وبارهایی ازاسارت های درونی است که به آزادی واقعی می رسد وبه ارزش حقیقی خویش چنگ می اندازد وگرنه گرفتاربازار سیاه و آشفته فریبی بیش نیست . انسان موجودی ست که ناآگاهانه دراسارت ذهن  مغشوش وپریشان ، و آشفته ی خویشتن است و زمانی که آگاهانه خودرا ازاین اسارت وبندگی رها نماید ، به کمال انسانی می رسد .

انسان اگر درونی آرام وبی دغدغه داشته باشد ، وجودی کاملآ آرام است . ابتدا با خودش جدال وستیزدرونی ندارد ، با دیگر مردم سرعناد ودشمنی ندارد . بادیگران خرده حساب شخصی ندارد ، به فکرتصفیه حساب با این وآن نیست وآرام با توانایی های بسیارزیادی زندگی می کند . با این آرامش است که واقعیت های دیگری را بطوردمادم کشف می کند .  اگردرکسانی هم این آرامش ناخودآگاهانه وجود داشته باشد  آدمی به دلیل عدم شناخت واقعی خویشتن وبه دلیل نداشتن آگاهی لازم درمورد ساختاروجودی خویش وعدم شناخت ماهیت ذهن درخود ،  به کشفیات دمادم تازه ی خود بهایی نمید هد وآنهارا جز تفکرات روزمره ومرده ی خود به حساب می آورد ولی انسان هرقدر آگاه تر باشد « نسبت به ساختاروجودی خویش نسبت به آنچه ماهیتآ هست »  ادراک وی ، وکشفیات وی بیشترمی شود .

اقتضای جان چوایدل آگاهی ست

                    هرکه آگه تر بود جانش قوی ست    ...   مولوی

آگاهی واقعی انسان ، شناخت واقعی خویشتن و« خودشناسی » ست .  خودشناسی راز کشف زندگی و درست زندگی کردن وشناخت واقعی زندگی است . و آزادی واقعی هرانسانی  نیزرهایی ازاسارت خویشتن است ، رهایی ازذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی خود است ، اگرچه هنوزبرای بسیاری به دلیل نداشتن آگاهی لازم ،  این واقعیت قابل درک نیست . هیچ کتابی چشم انسان را به روی واقعی خودش نمی گشاید مگرانسان دردرون خود بطور بسیار جدی ومصمم ، با ایمان کامل به خویشتن داشتن ، به کاوش ومطالعه وجستجوبپردازد . دراین کاوش ومطالعه وجستجوی عمیق است که انسان شخصیت واقعی خودرا می یابد وتنها کتاب درونی انسان است که شخصیت ، وماهیت ، وهویت واقعی انسان را به او نشان میدهد وچهره واقعی اش را انسان درخود کشف میکند  . آدمی به دلیل ناآگاهی وبی خبری ازماهیت واقعی خود ، موجودی ، «خودمحور» واسیرصفات کاذب تهاجم وویرانگری  شده است ، اما باآگاهی یافتن از«آنچه هست » ازنظرروانی وروحی دچارتغییروتحول ویک انقلاب درونی می شود که دیگرصفت القایی وتحمیلی تهاجم ازوجودی وی کاملآ پاک می شود وانسان به کمال وشکوفایی می رسد   آرزوی غایی وغایت هرانسانی ،  آزادی انسان است وانسانی که به این مقام برترووالا می رسد ، دیگرازخود ابزاری ، برای بندگی نمی سازد . انسان موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده است  ، سنت وفرهنگ وباورها اورا شرطی وبرنامه ریزی کرده اند ، ولی نسبت به شرطیت خود آگاهی ندارد ونفس همین شرطی بودن است که اورا ناخودآگاهانه وکورکورانه ومستبدانه به فکردفاع وحراست ازخود وا می دارد ، حتی با داشتن آزادی وبودن درجوامع برخوردارازدموکراسی برای هویت بخشیدن به خود ، دراثرتحریکات کوردرونی ، برعلیه تمام قوانین وآزادی نیزایستادگی  وجبهه گیری وقیام می کند ، دربرابرانسان ها ی دیگرجبهه گیری می کند ، چون ایستادگی دربرابرعلت وعوامل و انگیزه های  بیرونی  است که به او هویت می بخشد .  اما انسانی که ازذهن شرطی خود باخبراست  ونسبت به ماهیت واقعی خویشتن آگاهی دارد ، وآگاهانه خودرا ازاسارت وقید وبند ذهن شرطی رهانیده باشد ، این انسان ذهن را دراختیارکامل خود دارد واوست که به ذهن خود فرمان میدهد ، و هرگزدراسارت وبندگی ذهن شرطی خود قرارنمی گیرد وچنین انسانی حتی نیازبه عامل و قانون بازدارنده برای عدم تجاوز به حقوق دیگران ندارد ، خودآگاهی و کمال است که بدون مانع ورادعی هدایت گروی می باشد واین انرژی  وقدرت بیکران است که اورا ازتجاوزمطلقآ بازمی دارد بلکه اورا وجودآ وجسمآ و روحآ قربانی دیگران می کند . چنین انسانی نیز، وجودی خیالی وآرمانی وساخته وپرداخته ی فکرآشفته ی انسان ها نیست بلکه این واقعیت وجودی یکایک ما انسان هاست که به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خود ، ازهویت ذاتی واصیل خود دورشده ایم ، ولی راه بازگشت به اصل خویش بروی مان گشوده وبازاست

آدمی جلوه گـــــه یزدانی ست

لیک آنکس که تو میدانی نیست


 

ذهن ، جوشش مسلسل افکارمتناقض ومتضاد درحافظه وضمیرماست که بطورممتد مارا گرفتار می نماید وآن را ؛ « نفس» ، «خود» و «من» می نامند واین مهلک ترین دام اسارت انسان است .  ذهن است که اورا بطور مستمر و بی توقف ، وروزمره دراسارت خود نگاه می دارد ، ذهن یعنی باورهای ما که منبعث ازاطلاعات اکتسابی ما درتمام طول عمر است ، باور خشونت وستیز، باورآشتی ومهر . این دوباورمتناقض ، هردو ازتارهای چسبناک ذهن اند که مارا اسیرخود می کنند ، اگربتوانیم ذهن را درخویشتن با نگاهی ژرف ، وروشن وشفاف وبی پیرایه بنگریم ، آنگاه است که ازاسارت ذهن برای همیشه خلاص خواهیم شد وبعداز آن بارهایی کامل ازاسارت قضاوت وپیشداوری های مسموم خویش ، تنها نظاره گر خواهیم بود نه منفعل دربرابربازتابهای درونی خویش ، دربرابرجوشش های مداوم فکر درخود ، دربرابر حوادث و رویدادها ... وبعدازآن است که واقعیت ؛ تازه به تازه ، نوبه نو برای ما قابل ادراک ودریافت است

 

درجوامع امروزهزاران دلیل وعلت برای به چالش کشیدن انسان وجود دارد ، ماوقتی پیرامون خودرا نگاه می کنیم می بینیم هزاران انگیزه و علت ورویداد  برای فکرما  - چون مرغ ودانه - وجود دارد تا برای ما چالش بوجود آورند ، وقتی فاصله طبقاتی دریک جامعه را می بینیم خودرا به عنوان یک هنرمند ازنظر هنری وانسانی وظیفه مند دفاع ازقشرپایین جامعه می بینیم ؛ اما این چالشی ست که ذهن شرطی برای ما تداعی میکند تا باعث حفظ خود « استمرار ذهن » شود  . ذهن یک فکرکهنه ومرده است ، وقتی ما گرفتارچالش آن می شویم ، ازواقعیت ، از « آنچه هست » که نوبه نوست ، فاصله می گیریم ودچار گمراهی و انحراف شده ، دیگر نمی توانیم واقعیت را دریافت کنیم ، واقعیت درحال واکنون ، جاری وساری ست ، ولی ذهن مارا اسیرخود « فکرمرده » نموده ودردام فکرکهنه ومرده نگاه می دارد . اگردرخود عمیق بشویم ، می توانیم ؛ گرفتارفکرشدن را درخود مشاهده کنیم . البته باید به این مهم هم توجه داشته باشیم ؛ ذهن بسیارزیرک وکارآزموده شده است ، قبل ازآنکه خود را به ما نشان دهد ، مارا سریعآ اسیرپیشداوری وقضاوت خود می نماید . اسیرپیشداوری وقضاوت ذهن شدن ، یعنی ؛ به دام کهنه ها لغزیدن وازدرک نوبه نوی زندگی بازماندن .

دوستان علاقه مند می توانند ازوب کـــــاوش روان  ازهمین نویسنده با کلیک روی آن دیدن فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

 

 

آدمی قبل ازآنکه  « ترس » برای او موضوع ویا دلیل وفعلیتی داشته باشد ، براساس غلبه ی باورهای شکسته وبسته ی خود وفرهنگ غالب جامعه است که ازترس ، تصویری  درضمیرخود کاشته وآن غول بی شاخ ودم وبی علت وانگیزه را درخود تدریجی پرورش میدهد وخودرا ناخودآگاهانه وناآگاهانه گرفتاراین دیو درونی می نماید وبا این عمل است که به تدریج تحلیل رفته وازجسارت وجرات خود می کاهد ودرخانواده ودرجامعه موجودی ضعیف وزبون وسرسپرده بارمی آید وتوانایی به دست آوردن حق خود ودفاع ازحقوق انسانی خودرا ازدست میدهد . همین ترس است که درتمام عمرچون شبحی تمام وجود انسان را درچنگ گرفته وقدرت تفکرسالم ودرک واقعیت را ازآدمی می گیرد واورا گرفتارشکسته بینی وگسسته نگری و ازکل منفک نموده و به جزء می کشاند .


انسان تا هویت واقعی اش را درخود به دست نیاورد ویا کشف نکند ، موجودی نا آرام ، ومضطرب ، ونگران و سرگردان وخودباخته ی فریب درخویشتن خواهد بود . فریب انسان همین قدربس که جامعه ی محل زندگی او به وی هویت میدهد ، به او هویتی تعریفی وتعیینی ، القاء و تحمیل میکند . انسان هرگز نمی تواند هویت را برای خود ازبیرون کسب کند بلکه باید تمام آموخته های بیرونی را نیز که دام های قوی اسارت وی هستند را ازذهن محونموده وبه هویت واقعی خود درخویشتن وقوف بیابد وبه آن چنگ بیاندازد ، یا هویت واقعی خودرا درخویشتن کشف نماید . جوامع و فرهنگ وباورها درهرکشوری تنها ازانسان سرسختانه ابزاری خوش فرمان ومطیع برای بقای خود می سازند « کشورهای مترقی وپیشرفته ویا کشورهای درحال توسعه » . هویت تعریفی برای انسان یک هویت القایی وبدلی ست نه هویت واقعی وی . وچنگ انداختن به هویت تعریفی بیرون ، جزخودباختگی وفرارانسان ازخویشتن خود نیست . هویت بیرونی برای انسان ؛ نا امنی و اضطراب ، و رنج واندوه ومرارت ونگرانی ،  وستیز و جدال با خود ودیگران را به همراه دارد ، ولی هویت واقعی برای انسان آرامش وشکوه وفرخندگی ومسرت ، و خلاقیت و درک واقعیت را دارد . واین سرنوشتی گریزناپذیربرای انسان است  ، مگرآنکه او ، آگاهانه پشت پا به تمام علل وعوامل وانگیزه های بیرونی زده وعمیقآ دردرون خود برای اصلاح خویش ، برای بازگشت به اصل خویشتن به کاوش وبه تفحص و جستجوبپردازد .  اما پشت پا زدن به انگیزه ها و عوامل بیرونی ، ایستادگی نمودن  وجبهه گیری کردن درمقابل واقعیت شکل گرفته دریک جامعه نیست . چون ایستادن دربرابرعوامل اعم ازمنفی ویا مثبت ، هویتی دیگربه خود بخشیدن است که همان هویت کاذب وغیرواقعی وبدلی ست که گرفتارآن هستیم ، ولی شکل وشمایل هویت را درخویشتن عوض کرده ایم ، جبهه ای خصمانه درمقابل جامعه و ارزشها ی حاکم برآن گرفته ایم که غلط وواهی وغیرواقعی است . پس جه باید کرد ؟ .....باید ابتدا جامعه را به حال خود رها کنیم ، وآگاهانه ؛ اتفاقات ، رخدادها ، واقعیت هارا بدون گرفتارهرگونه قضاوت وپیشداوری شدن درخویشتن ودربیرون ازخویش ، درجامعه ، درروابط ، دربرخوردها بطورعمیق نگاه کنیم  ، باید تنش های کوروفریبنده ی درخود را زیرذره بین جستجو وکاوش و نگاه عمیق خود قراردهیم وآن تنش ها وچالش های درونی را درخود ببینیم . مشکل اینجاست که ما هیچگاه تنش های درونی را درخود نگاه نمی کنیم وتمام تلاش مان بطوربی وقفه سرپوش نهادن برروی تنش های کوروکذب درونی خود است ، ما بطوربی محابا ازآن تنش ها فرارمی کنیم وهرگز دردرون خود نگاهی عمیق ودقیق نمی کنیم .

چگونه جو وجبریک جامعه ، آدمی را ازهویت اصیل وواقعی اش دوروبه سوی کسب ورشد وتقویت وفربه نمودن هویتی کاذب وغیرواقعی می کشاند ؟ واین هویت کاذب وتصنعی ست که مارا گرفتار نموده وعمری سرسختانه وبه بهایی سنگین وجانکاه با قربانی کردن خود ،  ازآن درخود دفاع می کنیم . دیگران را دربرابرزیرسوال بردن شخصیت وهویت بدلی خود محکوم می کنیم . یک پزشک ، یک دکتر، استاد دانشگاه ، مهندس ، قاضی ، معلم ویک هنرمند و عوام .... با آنچه به عنوان مدرک کسب کرده ، با تجاربی که اندوخته است ، با موقعیت اجتماعی که دارد ، درپشت آنچه قرنها وسال ها به او القاء شده است ، ناخودآگاهانه دچار غرور خودبزرگ بینی ، مهم پنداشتن خود ، برتردیدن خود ، سرآمد بودن دیگران  می شود واین غرورکذب را برای خود هویت وشخصیت واقعی میخواند واز هویت واقعی واصیل خویش دوروبا آن بیگانه می شود و بیگانگی انسان با هویت واقعی خود بیگانگی انسان با خویشتن است . من یک پزشکم ، یک مهندسم ، یک استاد دانشگاه ، یک قاضی ویک هنرمند ویک معلمم ، اما ناخودآگاهانه جبرجامعه مرا گرفتارواسیرهویتی بدلی وشخصیتی القایی وغیرواقعی نموده واین هویت وشخصیت تحمیل شده برگرده ی من است که مرا تحت فرمان و اقتدارفریبنده ی خود دارد . آنگونه جامعه مرا شرطی وخودباخته وگرفتاراین شخصیت بدلی نموده که من ازدرک روشن این واقعیت ، وغیرواقعی بودن شخصیت تحمیلی خود محروم مانده ام . هویت اصیل وواقعی ازانسان موجودی آرام ، قابل بخشش وجود ، عاشق ودیگردوست می سازد ، ولی هویت بدلی « همان غرورکاذب خودبرتربینی » ازانسان موجود ی ناآرام وستیزه جو و دچارتنش های کور وسرکوب گر وویران کننده می سازد .  غبارخود بزرگ بینی ، خودمهم انگاشتن ، وخودرا برتردیدن چشم بصیرت انسان را ناخودآگاهانه کورنموده ودروی تغییروتحولی درونی ، تخریبی درونی بوجود می آورد . دچارغرورخود مهم وبرترانگاشتن شدن درما ازنظرروحی وروانی تخریبی را بوجود می آورد که تنها معدودی متوجه این انقلاب منفی وویران گر درونی درخود شده اند ، با این دگرگونی روانی ست که ازعرش به فرش سقوط می کنیم ، ازبالاترین مکان به پایین ترین درجه تنزل می یابیم ، امنیت وآرامش مارا این تحول درونی به ناامنی وناآرامی وترس وبیم ونگرانی مبدل میکند . اختیارراازما ربوده ومارا موجوداتی خودباخته وبی اختیارمی سازد ، روشن بینی ویک پارچه نگری را ازماستانده ومارا گرفتارفضای ظلمت وتیرگی وگسسته بینی وشکسته نگری ، و«دوئیت بینی » می نماید . قدرت تشخیص باطل ازحقیقت را ازما می گیرد ، مارا ازوحدت ویگانگی به سراب پست تفرق وجدایی می کشاند ، مارا ازحقیقت وادراک آن منفک نموده وگرفتار مرداب «منیت» و«خودمحوری » می نماید .

ایستادگی وجبهه گیری کردن دربرابریک جامعه وارزشها وقوانین حاکم برآن جامعه ، با عدم ایستادگی درمقابل آنها وسرسپرده شدن به یک جامعه وقوانین آن ، هردو ازترفند هایی ست که به دلیل عدم شناخت واقعی خود ، عدم شناخت ماهیت ذهن ورویکرد وعملکرد آن ، مارا ناخودآگاهانه دردام خود گرفتارمی سازد . پس باید عمیقآ خودرا کاوش نمود ، دردرون خود  ؛ «ذهن» را با نگاهی عمیق وموشکاف – بازتاکید می شود بدون گرفتارهرگونه قضاوت وپیشداوری شدن – زیرذره بین نگاه صاف وعاری وپاک خود قرارداد واین راه درک واقعیت است .انسان وقتی گرفتارهویتی کاذب وشخصیتی تعیین شده گردید ،  بعدازآن است که باید به فکررشد وتعالی ! آن ، وحفظ وحراست از آن هویت وشخصیت القایی خود باشد . صورتک ونقابی را که برچهره گذاشته ایم ، چهره ای کاذب وتوهمی ست وآنچه این چهره ی دروغین را درما حفظ می کند وبرایمان امری گریزناپذیرو اجتناب ناپذیراست ، تنها تزویروریا ، وحقه ودوزوکلک است ، تنها فریب ودروغ است واین صورتک واهی وتوهمی  ست که لحظه به لحظه برچهره ی ما رنگ و شکل عوض می کند ولی نفس وواقعیت آن ، فریب ودروغی بیش نیست و تنها دروغ وفریبی مارا درمحاصره ی خود دارد . ما نیزبا خودباختگی به عقاید وباورو تفکرات ورسومات خویش ، تیغی را دردست زنگی مستی نهاده ایم که تنها خون ، اورا سیراب واشباع می کند .

 عمرانسان با تمام خوب وبدش ، با تمام ناداری ودارندگی ها ، وبا تمام مشقت وسختی ها وامن وراحتی ها یش می گذرد ، اما این آدمی ست که نمی خواهد چشمش را به واقعیت گشوده وواقعیت وجودی خود ، تمامیت خویشتن را درخود ببیند  ، انسان برغم تمام خداجویی وذکرومصیبت اش هرگز سعی ندارد خداگونه بودن خودرا بیابد وهمچنان سعی دارد ؛ دربوته ی جهل وغفلت و فراموشی ، به بهای ازدست دادن ناآگاهانه ی حقیقت وجود ی خود ، با ازدست دادن آرامش وطمانینه و راحتی زندگی واقعی خود  ،  باگرفتارعمری پرازبدبختی ومسکنت وجهل وفریب و رنج واندوه وستیزوجدال بودن ، عمر بگذراند وچرا؟..... انسان توانایی واستعداد درک حقیقت ورسیدن به «خدا» را دارد ، که این واقعیت وجودی وتردید وتشکیک ناپذیروجود یکایک انسان ها ، وسرنوشت واقعی ولی فراموش شده ی اوست . اگراجداد ونیاکان وپدرومادران و دیگران قرنها سرنوشتی موهوم وکوررا برگرده ی ما به دلیل جهل وناآگاهی سوارکرده اند ؛ آیا ما مردم امروزادعای رسیدن به آگاهی ! را نداریم ، آیا ما ازنظرعقلانی وعلمی به رشدی شگرف وشگفت انگیزنرسید ایم ؟ پس این جهل وغفلت و بی خبری وکورکورانه زندگی کردن انسان کی به پایان خواهد رسید ؟ آیا می توانیم درمیان میلیاردها انسان عصرحاضر یک نفررا بیابیم که بی شائبه وبی پیرایه ، و بدون گرفتار« خود فریبی » ها شدن ، درکمال آرامش وخلاقیت وحضور زندگی کند ؟ که این سرنوشت واقعی ، وواقعیت وجودی یکایک ما انسان هاست .

دوستان علاقه مند می توانند کلمه ها ی کوتاه ... نویسنده را دروب کـــــــاوش روان  نیزمطالعه فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

کمال الدین بهزاد

  آدمی  آنگونه گرفتاروخود باخته ی تنش های کوردرونی  خود گردیده که جرات نگاه کردن به چالش های درونی خودرا ندارد وبطورمستمروبی وقفه وآسیمه سرسعی درفرارازآن تنش وچالش های کوروابله و تحمیل شده ی به خود را دارد واین فرارمداوم ازخویشتن است که اورا بیشتروبیشترگرفتارچالشهای مخرب وویرانگر می سازد ، اورا بیشتروبیشتردردام تضاد وتناقض ها وجدال وکشمکش ها گرفتار می نماید


ذهن انسان مجموعه ای ازتعبیروتفسیرهاست که هرکسی به فراخورنوع وکم وکیف تعبیروتفسیرهای ذهنی خویش – با توجه به کشوروفرهنگ وباوروعقاید وتفکرات خود - دربند وگرفتارآنهاست ، اما تعبیرهای ذهنی هیچکدام واقعیت نیستند ، تعبیرها دام وبند های مهلکی هستند که ما ناخودآگاهانه گرفتارآنها می شویم ولی نفس واقعیت نیستند . درک واقعیت برای هرکسی زمانی امکان پذیراست که فرد خودرا ازدام تعبیروتفسیرهای مسموم ذهنی خویش کاملآ رها وخلاص وآزاد نماید . تعبیروتفسیرهای ذهنی درانسان چیزی جزمجموعه ای تحمیلی برگرده ی او ازتضاد وتناقضات ورنج واندوه ومرارت نیستند وهمین تناضات القایی وتحمیلی ست که یکایک ما انسان هارا ناآگاهانه وناخودآگاهانه گرفتاررنج واندوه وغم ، ورشک وآزوکینه می نماید ، باعث کلنجاروستیزوجدال ما می شوند . همین تعبیروتفسیرهای شوم ومنحوث است که برای ما دشمنانی فرضی آفریده ومرزوحریم را برای مان تعیین می کند ومارا وظیفه مند حفظ حریم ومرزخود وروبرویی با دشمنان می سازد .

حقیقت یعنی درک روشن وصریح وبی واسطه ی عامل وعلت تعبیروتفسیرها ورهایی آنی ازتمامیت تعبیروتفسیرها - البته گاه ذهن دخالت کرده وبرای ما «رهایی» را می آفریند وسعی می کند ناخودآگاهانه مارا گرفتارخود نگاه دارد ولی این عمل ذهن رهایی واقعی نیست بلکه همچنان دردام تعبیرهای مسموم ذهن گرفتارماندن است – وقتی می گوییم بی واسطه  ؛ یعنی باید بدون حضورذهن ، اعمال وافکاروبازتاب های آن را درخود ببینیم ومتوجه ی عمیق تعبیروتفسیرهای ذهن درخویشتن بشویم . همین تعبیرهای ذهنی ست که ماهیت وهویت وساختارشخصیتی ما گردیده ومارا ازدرک واقعیت خویش « آنچه هستیم » برحذرمی دارد . همین هاست که مارا هدایت می کنند ، به ما خط ومشی وهدف میدهند وباعث کلنجارومناقشه وستیزما می شوند . این تعبیرها «کد» هایی تحمیلی والقایی برگرده ی ما هستند که لحظه به لحظه مارا دراسارت خود نگاه می دارند . این کدها فضاهایی تاریک وظلمانی اند که مارا ازرسیدن به نوروازدرک روشنایی محروم می سازند .

مازمینی داریم به مساحت مثلآ 500 مترمربع ، درهرمترآن برای خود چاله ای گود وعمیق را کنده وانتهای تحتانی تمام چاله هارا به یکدیگر وصل کرده ایم ودرقسمت  تاریک این چاله ها بطوربی وقفه درتردد وآمد ورفت وچرخش هستیم وچاله ها را با توجه به باورها وافکاروعقاید خود برای خود رنگین ومنقش وفریبنده کرده ایم . این کاری ست که ذهن بطورناخودآگاهانه با ما کرده . ما درگودال های این زمین خودساخته ، ازآسمان ، ازروشنایی ، ازماه وخورشیدوستارگان ، اززمین بی انتهاوبیکران خدا ، ازجهان بی عظمت ولایتناهی بی خبریم . زمین پانصد متری همان ذهن منجمد وخفه ی ماست ، ذهن ابتروناقص ماست وگودال ها خود ثبت ها ی ذهن ما ، امیال وآرزوها ، امیدها وتفکرات ما هستند که ازآنها تعبیروتفسیروکدهای ذهن نام می بریم وما درهرلحظه گرفتاریکی ازکدهای کاذب وتحمیلی خود می شویم وفراترازاین گودال های عفن را نیزنمی توانیم دریافته وتجربه کنیم . ماباید آگاهانه خودرا ازاین زمین حقیروکوچک خلاص ورها نماییم تا به درک واقعیت ، کشف تمامیت خویش ، ودرک حقیقت نائل شویم .

من نوعی هم انسانی چون میلیون ها ومیلیاردها انسان هستم که تا امروزروی زمین بوده اند وهستند وخواهند بود ، درشبانه روزلحظاتی وساعاتی گرفتارزمین ابترذهن خود می شوم وچون« موش کور» ازاین سوراخ به آن سوراخ می خزم وبازمین وزمان سرجنگ وجدال دارم . خوشبختانه ساعاتی نیزازاسارت ذهن شرطی خود رها شده به سرزمین دیگری وارد می شوم که سرزمین مرزها ورنگ ها ، واعتقاد وباورها ، واختلاف ونزا ع ها نیست بلکه سرزمین روشن وبیکران دیگری ست که درآن گودال ها وچالش ها وکدهای رنج واندوه وغم وحسادت رشک وکینه وجود ندارند ، درآن اختلاف وجدال وجود ندارد ، درآن رویا وافسانه نیست – چون با این تجربه است که انسان می بیند تمام اعمال ورفتارها ی ذهن رویا وخیال وافسانه هستند - بلکه واقعیت محض درآن قابل ادراک است . وقتی گرفتارذهن می شوم چون موش کورازاین سوراخ به آن سوراخ می خزم وبا زمان وزمین درمشاجره ام  ، بدون آنکه بتوانم نسبت به تجربه خود « تجربه جهان روشنی » هیچ خاطره ای داشته باشم . زمانی که گرفتارفضای تاریک ذهن خود می شویم ازجهان روشنایی وتجربه ی آن کاملآ بی خبریم وبرعکس نیزوقتی وارد جهان روشنایی ونورمی شویم ازتجربه ی جهان تاریک وخفه ی ذهن نیزکاملآ بی خبریم و هیچ وقوفی نسبت به آن نداریم – البته این لحظه والان که درحال نوشتن هستم بین دو حالت ودووضعیت وابستگی وعدم وابستگی ، تجربه وعدم تجربه است که می نویسم وبامرورخاطرات ذهن و« ماورای ذهن » نکاتی را ، یا تجربیاتی را قلمی می کنم . شاید این فرازونشیب وآمد ورفت بین دوحالت ودو وضعیت به این دلیل باشد که من هم چون دیگران گرفتارزندگی ارزشی وقراردادی خود هستم ، همسروچند فرزند دارم ، سالها کارمند بوده ام وامروزبازنشسته ام ، گرفتارتمام مشکلات وگرفتاریهای اقتصادی و مالی ورابطه ای وپیش قضاوت های شوم دیگران شدن  و...و.... هستم ،  اما آنچه برایم واقعی وتردید ناپذیروقابل تجربه است ؛ انسان توانایی های باالقوه ی بسیارزیادی دارد که هنوزاکثرآ نسبت به آن توانایی ها ، وانرژی های درونی خود آگاهی ندارند ، هنوز غالب مردم گرفتارذهن کوروشرطی خود هستند ودراسارت قدرت محدود وابتر ذهن خود ، وگودال های خفه وتاریک ذهن را برای خود واقعیت می پندارند .

ذهن به سهولت ازما جدا نمی شود واین مشکل ما انسان هاست . ذهن چون چسبی غیرقابل انفعال وشکست آدمی را شدیدآ دراسارت خود قرارداده است ولی می توان درمورد ذهن وماهیت وعملکرد ورویکرد آن مطالعه کرد وبه اسراردرون خود وبه خودباختگی محض خود واقف شد . ، ذهن یا همان زمین محدود پدیده ای القایی وتحمیلی برگرده ی ماست که قرنهاست این بدبختی ومصیبت را تمامی کشورها وملت ها ومردم با خود دارند ؛ باید نسبت به وجود آن آگاهی لازم را کسب کرد ، وخودرا ازخطراسارت آن تا حد توان برحذرداشت . میتوان دینداربود ، مسلمان بود ، مسیحی بود ، زرتشتی بود و... ولی باید خودرا به مفهوم واقعی ابتدا شناخت وآنگاه دین را آگاهانه انتخاب کرد . خطرباالفعل ا نسان خودباختگی او به ذهن خود است . میتوان ثروت داشت ولی اسیرثروت وپول نبود ، میتوان ملک ومقام ومنصب داشت ولی خودرا به  املاک ومقام ومنصب خود نباخت واسیرنکرد – البته بسیاردشواراست ونیازبه خودآگاهی دارد چون ذهن با تعبیروتفسیرهای شوم خود « همان چاله های درونی بوجود آمده درذهن » مارا گرفتارخطرات و پی آمد های خود می نماید - ، دردوران معاصرانسان دروضعیت بدی قرارگرفته است وزمان برای او بسیاربی رحم شده است ، یا خود او خودرا دروضعیت بدی قرارداده وزمان را برای خود بی رحم ساخته است . درزمان معاصربرای هرانسانی هزاران تهدید وخطرلحظه به لحظه اززمین وآسمان می بارد واین امری گریزناپذیراست زمانی که دربند قدرت وثروت وشهرت بودیم باید جبرآ برای حفظ خود برای مصون ماندن ازخطرو تهدیدات  ، نقاب وصورتک وماسکی برچهره زده وخودرا هرلحظه به شکلی درآوریم واین آغاز سقوط ماست ونفس موضوع تنها بازی دادن وفریب دیگران وازآنان به عنوان ابزاروشیئی استفاده کردن نیست بلکه فریب محض خودمان است  ؛ هرلحظه به شکلی بت عیاربرآمد / دل برد ونهان شد . این بت عیارهمان چاله های ذهن ماست که هرلحظه به شکل وشمایلی خودرا نشان میدهند ومارا فریفته واسیرخود می نمایند . وقتی که ناآگاهانه گرفتار دین تعبدی وموروثی بودیم وقتی قدرتمند وثروتمند وبرخوردارازشهرت ومقام بودیم بیشتردرمعرض لغزش وآسیب قرارمی گیریم وبا خودباختگی به چالش های ذهنی ست « تعبیروتفسیرها ، چاله های گودوعمیق » که هویت مان را درقدرت وثروت وشهرت به دنبال می گردیم واستحاله ی قدرت وثروت وشهرت می شویم واین خطربیگانگی انسان با خویشتن است که اورا محاصره کرده است .


انسان موجودی ست شرطی وبرنامه ریزی شده وگرفتارناخودآگاهانه وناآگاهانه ی شرطیت «خودمحوری» خود ، زمانی که ارزشهای برترو متعالی دریک جامعه حکمفرما می شود  درچنان جوامعی ست که عیب ونقص ها وضعف های انسان ها نمود وبرجستگی بیشتری پیدا می کند . زمانی  انسان می تواند شرطیت را درخود یافته وبرنقص وعیب خویش فائق آید که ذهن شرطی را درخود درهم شکسته واززندان ذهن خویش خودرا رهانیده باشد

 افکارآشفته انسان هاست که راه تعالی و کمال را به روی آنها بسته ویکایک را گرفتارسراب های مخوف افسانه  پروری نموده است ودرتمام زمان ها تنها قدرت طلبان وثروت اندوزان است که بازارافسانه پردازی را به نفع خود رواج میدهند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |