|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
شاید درک وقبول این واقعیت برای بسیاری ازافراد قدری دشوار باشد اما انسان ازماهیت اصلی خود جدا ودور گردیده وبرای خود ماهیتی تصنعی وذهن ساخته وبدلی آفریده است واین مشکل انسان امروزین ومعاصرنیست بلکه قرنهاست که آدمی ازحریم واقعی وخدادادی خود منفک وجدا گردیده وبرای خود هویتی کاذب را ساخته وخودرا قویآ گرفتارهویت بدلی وکاذب خودنموده است . انسان موجودی خشونت طلب نیست ، انسان وجودی گرفتارقهروجدال نیست ، انسان دربند خدعه ودسیسه ونیرنگ نیست ، اما خشونت طلبی وقهروستیزرا ناخودآگاهانه وناآگاهانه قرنهاست که به خود اعمال نموده است ، خودرا دربن بست شومی گرفتارکرده که مجبور می شود به هرگونه خدعه ونیرنگ ودسیسه ای متوسل شود . حال سوال این است : آیا برای انسان راهی برای رهایی ازشخصیت بدلی وذهن ساخته که ماهیت واقعی اونیست وجود دارد یاخیر؟
انسان خودرا ناخودآگاهانه گرفتارشخصیتی بدلی وکاذب نموده وسرسختانه ازآن ماهیت وشخصیت دفاع میکند وخودرا بیشتروبیشترگرفتارآن می نماید و چرا ؟...برای یافتن پاسخ پرسش قبل باید ابتداپاسخی برای این پرسش پیدا کرد . چراانسان ازشخصیت بدلی وتصنعی وغیرواقعی خود دفاع میکند وسرسختانه ازآن حراست می نماید ؟ می گوییم علتی که آدمی ازشخصیت بدلی وهوایی خود دفاع می کند «ترس» ازوانهادن وازدست دادن آن است .شخصیت واقعی انسان شخصیتی ماورای این شخصیت عادی ومعمولی اوست ، اما ترس ازدست دادن شخصیت اورا سرسختانه گرفتارشخصیت بدلی نموده وازکشف شخصیت واقعی اش محروم می کند . آدمی اگراحساس پوچی وبی هویتی بکند ، شدیدآ می ترسد وبه همین علت خودرا گرفتارشخصیتی بدلی ولی شناخته شده می کند تااحساس پوچی وبی هویتی نکند . فرد با چسبندگی به شخصیت القایی وتصوری وبدلی خویش احساس هویت میکند ، احساس امنیت وآرامش می کند وآنگاه که به وانهادن این شخصیت می اندیشد دچار اضطراب وواکنش می گردد . احساس میکند اگر این شخصیت را نداشته باشد موجودی پوچ وبی هدف ولاطائل است که به همین دلیل نمی تواند به آسانی ازآن جدا شود وبلکه برعکس قویآ نیزبرای حفظ وبقای شخصیت خویش ازآن حراست دفاع می کند . درصورتی که آگاهی یافتن کامل نسبت به ماهیت واقعی خود ، نسبت به شخصیت واقعی وذاتی واصیل خویش وجرات درهم شکستن شخصیت بدلی وتصنعی ، انسان را به شخصیت حقیقی اش پیوند واتصال میدهد . این یک اصل تردید ناپذیروتشکیک ناپذیراست . انسان با آگاهی یافتن ازشخصیت بدلی وتصنعی خود وایمان قاطع داشتن نسبت به شخصیت حقیقی وخدادادی خویش ، بادرهم شکستن شخصیت القایی وتصوری وغیرواقعی خویشتن است که نسبت به شخصیت واقعی خود آگاهی یافته وباآن اتصال وپیوند می یابد وآنچه آدمی را گرفتارهویت القائی اش نموده ومانع سخت جدایی فرد ازشخصیت تصنعی وزوال پذیرش می شود «ترس» ازدست دادن آن است . وگفتیم انسان جرات درهم شکستن شخصیت خودرا ندارد چون بدون وجود وحضور شخصیت القایی وتحمیلی خویش ، احساس پوچی وخلاء وبی هویتی میکند ، اما شخصیتی را که فرد درخودپرورش ورشد وتعالی میدهد شخصیت واقعی وحقیقی وخدادادی اونیست بلکه شخصیتی توهمی وخیالی است واین هویت یا این شخصیت نه آنکه باعث ایجاد امنیت وآرامش انسان نمی شود بلکه عامل ناامنی ونا آرامی انسان نیزمی شود . درک وفهم عمیق این واقعیت برای هرکسی غیرممکن نیست .ماگرفتارشخصیتی بدلی شده ایم که آن را فرهنگ وخانواده ناآگاهانه به ما تلقین وتحمیل کرده اند و این شخصیت ، شخصیت واقعی ما ، ماهیت ما وهویت حقیقی مانیست واگربطور عمیق درلحظات خلوت خود درخود فروبرویم درخود عمیق شویم می توانیم این دگرگونی روانی وروحی را درخود درک کنیم وبفهمیم . می توانیم ازگل وگلستان فرود آمدن ودرخاک نزول کردن خودرا ببینیم . اما دشواری بطورکلی رها شدن ازاین شخصیت هوایی وغیرواقعی ست که باید برای رهایی جرات وشهامت درهم شکستن شخصیت بدلی را درخود تقویت کرد وگفتیم لازمه ی آن آگاهی یافتن ازماهیت واقعی خود وکشف انرژی سرشاردرونی درخویشتن را نیازداریم . پاسخ دادن به پرسش دوم ، پاسخ به پرسش اول را نیزدرخود دارد :
آیا برای انسان راهی برای رهایی ازشخصیت بدلی وذهن ساخته که محصول قرنها ناآگاهی انسان است وماهیت واقعی اونیست وجود دارد یاخیر؟... بیاییم با خودمان صادق باشیم . ما گرفتارچنین مصیبت وفلاکتی شده ایم که این وضعیت نا بسامان ونا بهنجاربشری تغییری روانی وروحی وحتی فیزیکی را دراو به وجود آورده است ، تغییری که چون رویش علف هرزدرزمینی است که این علف تمام زمین را درمحاصره ورویش ویرانگر خود درآورده است . صحبت درردوقبول یا نفی ویا تایید یک عقیده ونظریه ومکتب ویا یک ایدئولوژی نیست ، بحث دردگرگونی و تغییر روحی وروانی ست که انسان را درسراشیب هلاکت وزوال رها کرده است وتنها ایجاد یک انقلاب درونی درانسان بطورکلی ست که می تواند بشررا ازتهدید سقوط وزوال و نابودی تردید ناپذیر رها نماید . ما اگرزندگی انسان معاصررا درزیرذره بین بی طرفانه ا ی بگذاریم ، می بینیم دره ی مهلکی را که عقلانیت انسان معاصرازنظرتمرکزثروت وایجاد دره ی ویرانگر فاصله ی طبقاتی ودره های غیرقابل جبران عقیدتی خوراگرفتارآن نموده ، زندگی انسان را بطور کلی تهدیدمی کند وزمانی انسان می تواند خودر ازاین بن بست مهلک نجات دهد که خودرا به معنی واقعی «آنچه هست » بشناسد که دراین شناخت واقعی ست انقلابی درونی دروی ایجاد می شود که اورا ازهرخطری رهانیده وازتهدید باالقوه نجات می دهد
پیش چشمت داشتی شیشه کبود / زآن کبودت جمله عالم می نمود
مولوی
می گویند : هرگوشی لایق هرسخنی وهرسخنی لایق هرگوشی نیست . اگرچه می دانم اینگونه است ولی ازاعماق وجود می گویم : ای کاش اینگونه نبود ....
متولد سال 1337 هستم وبا 51 سال سن چشمانم دچارعارضه ای بودند که عموم می گفتند : چشمانت آب آورده اند .... با مراجعه به چشم پزشک ومعاینات اولیه درطول مدت زمان یک سال خوشبختانه هردو چشمم را عمل نموده وسلامتی اولیه را به دست آوردم . نکته ای که برایم خیلی قابل توجه است : همه ی کسانی که سن بالا دارند اغلب شاید دچاراین عارضه می شوند و می دانند یکایک چشم های آدمی آنچنان دچار ضعف ونابینایی وکوری می شوند که فرد دیگر قادرنیست بیش از یکی دومتر روبروی خودرا به روشنی ببیند که نهایتآ مجبور به عمل ومداوای چشم خود می شوند . انسان بینایی آغازین خودرا با این عارضه کاملآ ازدست میدهد . حکایت انسان ها نیزازدست دادن بصیرت خویشتن است اما کسانی که دربزرگ سالی دچارعارضه ی چشم می شوند می دانند که روزی چشمانی بیناداشته اند ولی امروزدیگرآن چشم هارا ندارند اما مشکل آدمی دربرابربصیرت خویش عدم آگاهی نسبت به آن است . هرکسی دردوران نوزادی وکودکی ازبصیرت ، کمابیش برخورداراست ودارای چشم بصیرت هست ولی به دلیل دچارروزمرگی بودن جوامع وفرهنگ وباورها ، وناآگاهی پدرومادران هیچگونه آگاهی نسبت به بصیرت خویش کسی پیدا نمی کند وافراد نیزبعدازدوران کودکی اسیرزندگی مکرروروزمره گردیده وبصیرت را درخود به فراموشی مطلق می سپارند . هرنوزادی با بصیرت متولد می شود وجامعه ی محل رشد ونشوونمای اوست که «ذهن شرطی » را ناآگاهانه برگرده ی او تحمیل کرده وبصیرت را درفرد ناخودآگاهانه ازوی می گیرد « البته بصیرت هیچگاه ازانسان جدا نمی شود بلکه بصیرت درفرد به فراموشی سپرده می شود ودرمقابل غباردانستگی ها وتعلقات ودل بستن ها پنهان می شود » . گفتیم آدمی درمقابل چشم سر، نسبت به آن ونسبت به ماهیت چشم وبینایی خود ، آگاهی کامل دارد وقتی چشم دچارعارضه گردیده وفرد بینایی خودرا ازدست بدهد ، خاطره بینایی قبلی وی ، وداشتن چشم سالم قبل ، اورا وا می دارد که به فکرمداوای خود باشد ، اما تیرگی ونابینایی بصیرت درآدمی برای او خاطره ویادی ازقبل برجای نگذاشته که به همین دلیل « ناآگاهی نسبت به داشتن چشم بصیرت » بصیرت را درخود به فراموشی می سپارد وتنها کسانی نسبت به بصیرت خود و بصیرت انسان بطورکلی « کل بشریت » آگاهی می یابند که به دلایل متعدد روانی وپرورشی و...و...چشم بصیرت را درخود کشف می کنند و با کنارزدن ومحو غبارهای درونی چشم بصیرت را درخود گشوده وبه افق های دیگری دست می یابند که این افراد تازه به کشف واقعی انسان وکشف ماهیت واقعی انسان دست یافته اند .
دوستی می نویسد : « کریشنامورتی ، محمد جعفرمصفا و... دچارگمراهی وباطل شده اند .... »
«« متاسفانه شما و دوستان شما و سرآمدان شما بی هیچ اغراقی در گمراهی آشکار بسر می برین. نفی زنده بودن کائنات و برقرار بودن حکمت و هوش مطلق پشت سر این جهان شما رو به اهداف خیالی و وعده های پوچ نخواهد رسوند. با نفی منطق و استدلال و حکمت و شنا بر خلاف جهت رودخانه جز سیاهی و پلیدی چیز دیگری برایتان به ارمغان نخواهد آورد.»»
باید بگویم دوست خوبم : کریشناومحمدجعفرمصفا و سایردوستانی که درزمینه ی «خودشناسی» انسان قلم می زنند کسانی هستند که با عمل تزکیه ، چشم بصیرت را در خود به روشنی وبینایی رسانده اند . اینان دراسارت و درحصارودربند فلان وبهمان عقیده ومرام ومسلک و آیین نیستند که جنگ هفتادودوملت را کورکورانه به راه بیاندازند ، اینان با شناخت واقعی خود «انسان » ازسرچشمه ودریایی حرف می زنند که به آن دست یافته اند ، درآن دریا وچشمه خودرا شستشو میدهند وازآن آب گوارا وشهد نوشین واثرات مطهروشفابخش آن با ما سخن می گویند . آنها شیشه ی کبودرا ازمقابل چشم خود برداشته ودیگرجهان وانسان را درغبارکثرت وتفرقه نمی بینند .
باعرض پوزش ازتاخیرطولانی درنوشتار
|
|