|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
*) سرزمین اشغالی
درحیرت
از نوشداروی کلماتم
وسونامیِ ، نا سازگارِ سماجت
با هوایِ مسمومِ مستمرِ مُصِرّی که
چترِ بازِ ، تمام اقاقی هاست
چون لایه یِ آتمسفریِ پرفشار جَوّ
دراین روزگار ملوثِ ملعون ملون
حکایت ما
شوری جدا ، ازترانه خوانیِ لن ترانیِ فاخته هاست
درپشت میز
درکنفرانس ها
درساختمان ملل
تهی کن
خویشتن را از هجوم زائده ها
وبشکن
درپای قله های مصنوعِ پر خلا ئِ بی دسترس
نمازِ مطبوعِ صورتک هارا
هبوط قلب را
باید به معالجه شُست
سیبِ نیش خورده
تدارک ضیافت هاست
و ابلیس ،
طُرفه پرواریِ نوظهوری
درقرارگاهِ فرماندهیِ سرزمینِ اشغالی
* سرزمین اشغالی همان ذهن ماست ، که نفس/خود/شیطان ، باخدعه وترفند آن را به اشغال خود در آورده ....
*) سرزمین متعالی
جیب ها خالی ست
واین هوای پلید
شفای دردی نیست
داده ایم دل به مُسَکَن و ، تب برُ
سمّ زدا نیست این هلاهلها
درفضایی که پوشالی ست
بتکان جیب خود
ازهجوم هوا ، از گَرد
ازقنوتی که قفل شده درسنگ
ازدمل های رایج درشهر
پشتِ القابِ خوفِ مثقالی
ازکلافی که گشته رنگارنگ
درکمینش فتاده ای دل تنگ
راز آرامشی دگر با توست
آن مکان باحضور سبز عشق
شهرنوراست و ،
مقصدِ غایی ست
ماهمه ،
صاحب هزار دردیم
جیب خودرا زبسکه پُرکردیم
ازدوصدقافله کلام وحرف
از هوای پر تعفن مقبول
یاکه اکسیژن مسموم
درکفِ چاه هوانوردیم ما
***********
*) زندگیِ بی چالش
زندگی
رمز ورازی دگر دارد ؛
بی تقابل
بی تهاجم
بی وحشت وتردید
دم به دم ، درکمال مهر آسودن
درفضایی ورای این تخدیر
حُسنِ"بود " ی
که در ضابطه نمی گنجد
شکاربانی از قلب نو نوشت ضابطه هاست
نه دراین حوالی
درهرکجای سفسطه ساز زمین
*
هنوز....
دریچه هابسته است!!!
وروشنی .... هویدا نیست
دراین ظلماتِ بی تقدیر
علم هم ، ناتوان از کشف است
درهنوزِ زمینِ بی خورشید...
آن بهشتی که گم شده در چنگ
دررسوباتِ کهنه ی تعبیر....
می توان ؛
کشف کرد و عریان دید
خویشتن را به ساحلی دیگر
آن فضایی که دم به دم تابد
وصل نوراست و ، هیبتی اکمل
باید از شط کهنگی وارست
تا به دریای خویش ، آرامید
زندگی ،
موج سرشار دیگری دارد
درطلوع بنفشه ها جاری ست
چون گشاییم چشم پنهان را
کشف سرّی دگر دراین وادی ست...
می توان ،
کشف کردو روشن دید
راز یک برگ نورسیده را در باغ
حسِ زالوی ِ تشنه را در لوش
میتوان لمس کردو ، همچنان فهمید
هست اسرارِ زندگی مکتوم
درهمین آیه های سبحانی
بال رنگین شاپرک گوید
باتو از رازهای پنهانی
ما
به ذهن خودیم همه پابند
درکلافی فتاده کوراندیش
زندگی ، فوق این هلاکت هاست
کشف آن بلکه ، عینِ آبادی ست
"سادگی"
هست کفایتی مهجور
درکفش کشف بیکران باماست
هست کمال بشر ، رهایی از زندان
چون رهد ، چون پرنده است آزاد...
دامن ما شده زبس چرکین
ننگریم ، روشنی به کُنهِ خویش
هست ، اگاهیِ بشر رمزی
قبله را می نمایدش در باد
محواین چالش است که راز اوست
پاک کن ،
لوحه ی ضمیر خود
از فضولاتِ کهنه ، ماسیده
بعداز آن بنگری ؛
"جهانی نو"
نور محضی که در تو ، تابیده
"راز هستی "....چنین نمایان است
پشت یک جهل تو امان در خویش
زندگی واحه ای دگر دارد
کشف نوراست و
کاشفی در خود
*****************
*) سِحرِ همنوایی
از تو می گویم ؛
سبک دامنه ی بی قصور
بی حواشی باد
وبی اذن و دخولِ قافله های عجول دخیل بند
بی سکونت در ، آشیانه های وقیحِ کور
باتقویم دوباره زاده شدن
دربارگاهِ جاودانه یِ نور
آنجا که آفتاب ،
قرینه ی توست .
هرشام و صبحگاه و غروب
باکشفِ سِرُّ و رازهای دور
درنیمه های شب
باوغ وغِ فُکهای ساحلهای شمال و جنوب
وشب گُزینیِ کویر
باگله گله قوچ و میش و ، بره هایِ نورانیِ سپید
پیوسته در عبور
درسیاه دشت های آسمان بی سحاب
با نی لبکِ چوپانِ هم نوا
رازِ تمامیت توست
سِحرِ همنواییِ باریشه...باخدا
باعشق و ، وجدوشور
*************
*) ید بَیضَاء آشکار
درحیرت از خویشتنم
وساز ناموافق خویش
درکمینگاهِ پراز جهل و زهرخند
درعصرِ مدرنِ مافیایِ زمین خواروبرده گی
خورشیدِ بی غروب
ید بَیضَاء ماست آشکار
ظلمت ولی هنوز
قافیه پرداز شعراست
درسرانگشت های بیشمار
باید چگونه زیست ؟...
مبهم مانده چرا ، راه ورسم رندگی ؟
درقبیله های پراز حزن روزگار
باپیام آورانِ ، خرد وفهم وروشنی...
**********
*) رستاخیز جنگل
رستاخیز
جلوه ی جاودانِه ی جوانه هاست
با دگرگونیِ بی محاسبه یِ ابدی
نوش آفتاب از سرچشمه ی ازلی
آنگاه
که دریا را دریا
وباد را ، باد می نگری
بی مداخله ی مداهنه کارانه ی در آن
و بی نقوش رمزوار همقطار شیاطین
موعود منتظر
بانگاه پاک و مفصل
آیینه ی حضور
در پیش پا
به همین نزدیکی
بی حجاب کتاب و
بی نطق فلسفه و منطق
چله نشین چلچله ی واژگان مباش
دفتر بیکران حضوررا دریاب
جمال جمیل ابدی ، آنگاه
درآستان نگاه پرستاره ی توست .
درحوالی کوچه های خلوت بعدازظهر
و درکنار ازدحام و هیاهوی کوکنار بازیگران
نگاهِ نابِ نافذ کعبه یِ ضیافت ماست
ما قلب را در مضیقه
گِل نشینِ ترازوی ادراک کرده ایم
وروزگار موعودمان
افزون نگری پرلبخند باجه هاست
ودرلایحه ی میخکوب صدارت
حکم بخشش و قتل عام
صدرنشین حادثه ها
نام آوری سبب تسکین قبیله هاست
نوریقین در مصاف برهنه ی پیشانی توست
روی برتافته ای از فروغ خورشید بامداد
باید از نونوشت
فلسفه ی نقد زندگی را
بی تضمین موج سواری ها
پیش زمینه ، سبب مرگ شقایق هاست
تو آبستن خویشتنی
(هر لحظه پا به ماه )
معشوق
در انتظارِ حلول دوباره ی توست .
خورشید بارا ن کن زمین را
باعروج دوباره
درآن سوی حوضچه ی ماهی خوار خواب
ظلمات را از پیش پا بردار
شغاد ظلمت برسرچاه نگاه من و شماست
اولین و آخرین مانع میلاد
تعجیل مده ، مرگ رستم دستان
قلب را به قتل گاه زمین مسپار
جنگل از این فاجعه مادرِ نوزادِ حادثه هاست
رستاخیز جنگل
در دگرگونی مداوم باغ و بنفشه هاست

*) قافله ی در محاصره
آشفتگی ، همه
از دغل بازی ساکنین کلبه ی متروک سنگ شده ی ذهن است
افکارِ تنک شده یِ پشتِ پرده ی آن
فرمانده گانِ سمجِ قُلدرِ پر اقتدار
در قافله ی در محاصره ی لک لک ها
سرسخت ، لجوج ، یک دنده
با واژه ، لحن ، قیود مدارا
و تلوین آرمان ها
در سیاهچالهای وحشت وتردید
باخواب سنگ پشت و باز و کبوتر
و حزنِ نامتعادلِ قرقاولهایِ جنون زده ی بی سر
بابهره بری واستثمارِ کوتوله درختان و گیاهان
ومرگِ توده ایِ پیش رسِِ آهوبره ها
باپشت نهادن برپنجره ی تمام نما
وپرده بر کشیدن بر سلاله ی چشم
وسمعک نهادن بر گوش های ناشنوا
باناشنیدن صدای رویش یک جوانه
تلاوت آیات یک درخت
بی خیره گی بر جاذبه های بی شبهه ی پر حیرت
بامنکوب کردن احساس ، در لمس یک شقایق
وتماشای شگفتِ اشتیاق پرواز شاپرک
در نشیب وفراز های نمور
به دنبال صید تیهوو کبک و قاصدک
باغچه
لگد کوبِ سختِ سهل انگاری ست
شادمانی
رخت بربسته از سرزمین مرغ های دریایی
باجدالهای قی آور
چشمِ بسته اساسِ جنگ آفرینِ تبانی ست
واز کوتاهی سرریز
باغ ها اسیرِ سبقتی مخوف ودهشتناک
درحیرت از آنم
هوس را ،
عشق انگاشته بر مذاق شقایق
باشخم بر بال پرستوها
دردشت های خفته ی بی بربط
پودِ هزار تویِ ملون
حایلِ سرسختِ مراقبتِ جهلِ
وخدا
تنزل یافته
با فهم ناقص باغ ، در پای سایه ها
وخدا مُرده (در فلسفه ی نیچه)
درمعبد ، کنشت ، خانقاه
دردیر ، در کعبه ، در کلیسا
و در قونیه
نزاع برسرِ تملکِ کاشیِ یک اسکلت است
بی درک و کشفِ صریح قیمومت معنی
مدفون در قبه الخضرا
سرگشتگی
همه از یورشِ قبایلِ وحشیِ ذهن است
به سرزمین آفتاب
بازمخت لایه های رشک و کین و عداوت
درعصر ناگزیر خلایق
بابافت های پرتُرَنجِ شهروندی
برطومار نوشته های مدائن
با رنج مصادره
ازازل تاابد !!!
باجنگهای بی کلام
بی خنکای ابروباد و درخت و باغ
تخلیه کن
تالابِ پرخللِ ضمیرِ مخلو عِ خویش را
از وغ وغِ فریبِ ، فُک نانجیبِ
وشیطنت هایِ وقیحِ هرزه گرد آن
و قارقارِ کلاغِ روسیاهِ رویِ چنار
آنگاه ببین ،
هلول جبلت دیگر همنوای توست
آری ،
با تاکید موکد
محوِ مداخله یِ بی چندوچون آن ،
سبب تجربه ی
شادمانی و
جشن و سرورِبربادرفته و
صلحِ و آرامش ِجاودانِ جوانه ها ست
ما
گُم کرده ی منظومه ی عروج خویشتنیم
و شرط رسیدن به وصل آن
رهایی از شبکه یِ آزارِ این زا ئده است.
***********
*) راز بود ن
می توان نوشدو جهان را نیز
نوبه نو ، خود به آینه کاوید
ذهن باید ، دگر شود در ما
بعداز آن می توان جهان دیگر دید
مازسمِّ خودیم چنین مفلوک
می زنیم تیشه بلکه بر ریشه
نیستیم ما ، رها ازاین مهبط
خاص وعامی یکی در این بیشه
نفس هستی بود ولی جز این
کم و کیفش مدام اگاهی ست
هست سرچشمه اش بچنگ ما
دست ما لیک از آن کوتاهی ست
هرچه هست در من و تو هست مکتوم
راز وسرّی نه ، یک خطای محو
کرده مارا همان ، کور و کر
راهمان کرده کج ، بلای محو
چون دگرگون شود اساسِ ما
عالمی نو کنیم ، دگر ایجاد
صلح و آشتی در آن مکانِ ماست
عالمی فارغ از همه اضداد
ذهن ما گشته خود زبن مغشوش
ننگریمش یکی در این مخمص
گشته این سرزمین علم و نور
گوشه گاهش به آدمی محبس
زندگی ساحلی دگر دارد
رخنه چون خود کنی به اعماقت
می کند این حریم وجد و شور
درزمین ، بِینِ همگنان طاقت
ما به یک جزئ گشته ایم خرسند
ننگریم کلِ این بلم در خویش
قرنها گشته آدمی محتاط
درفصایی که آن بود تشویش
هست در ما بلوغ دیگر هم
آن همه عشق ومستی و شوراست
نیست جدالی در آن همی مشهود
زندگی کشف و دم به دم نوراست
کشف کن گنج مانده را در خود
تا بیابی تو راز " بودن " را
دل بکن از شکنج افسانه
یابی آنگه ، زگل شنودن را
چند روز بهار سرمستیم
وقت پیری ولیک ناشادیم
گشته عمربشر همین افسون
خرمنی نورو بلکه بر بادیم
متنعم و یا گدا ، هریک
ورد یک قصه اند در فرجام
درکفی مبهم و غبار آلود
هردو بینند ، خویشتن ناکام
منعم پیرو مستمند ، هریک
نقل یک قصه اند با تاخیر
دورافتاده ای زاصل خویش
درسرابی فتاده در زنجیر
____________________
*) زندگی در ساحلی دیگر
پشت چشمان خویشتن دیری ست
دان نپاشیده ام به قصد شکار
زندگی را به ساحلی دیگر
جسته ام ، کان بود حلاوت بار
نیست نشانی ز یورش بیداد
بیش و اندک نه ، با مقام عشق
هیچ آری ، به جبلتی دیگر
زندگی نو شود با قیام عشق
نیست در واژه عشق آدمی مستور
نوبه نو کشف کن همی در خویش
عشق خورشید عالم افروزی ست
روشنی آورد تورا در پیش
هست دریا مدام پیش دست
سرخوشیم ما به صیّد مروارید
عقل را کج نمی کند انکار
دست بیمار شبهه و تردید
زندگی ، یافته معنیِ دیگر
درفضایی که جذبه وشوراست
نیست خلل درکسی همی مشهود
چشم در هرچه بنگرد ، نوراست
نیست اینجا بنفشه ای بی تاب
باشقایق همی در آمیزد
هوش سرشار چلچله در باغ
زندگی را زنو برانگیزد
روی بازوی گرم تابستان
شبنم صلحِ زندگی جاری ست
نیست تلاقی میان شبدر ها
تابش نوبه نو رمز هوشیاری ست
گنج پنهانِ خویش را باید
بلکه در خویشتن کنی پیدا
راز هستی چنین نمایان است
عشق وشورست ونودمیدن ها
اعتلا ، پَرتوِ سرشت ماست
ارتقا یافته چیرگی بر آن
روزگاری بشر شود بینا
اعتلا ، ارتقا را کند میزان
اعتلا جلوه ای دگر دارد
ارتقا پیش آن بود بی رنگ
زین دوبنگر کدام فهم ماست
صلح و آشتی ، ویا دمادم جنگ
*
مرضی ، کرده ذهن ما راکور
خلل افتاده ، در همه ارکان
همه اعضا ئ ما شده ناقص
ننگریم هرچه ، تا بُنِ دندان
مرضی کرده ذهن ما معیوب
باید آن را کنی مداوایش
هست بهبودی تو معجزه ای
که دگر می شوی به آوایش
نوکنی خود جهان دیگررا
آن تورا بلکه مقصدِ شادی ست
کرده ایم هرچه خویشتن مرعوب
نفی آن خود ، تمام آزادی ست
آدمی ، گررهاشود زین دام
بعداز آن هستی اش دگر گردد
این خطاچونکه نیست بنیادین
باش روزی که شب سحر گردد
هست کنجناوی بشر رمزی
عاقبت خود رها کنداز دام
الغرض یابد او کمال خویش
بعداز آن می شود ، بشر آرام
گشته ناایمنی ز ذهن او
قرنها بلکه بربشر تحمیل
یابد انسان از این بلای شوم
زآنچه که هست بخویشتن تقلیل
اعتلا ....تعالی یافتن ، رشد معنویت انسان است ولی
ارتقا ..... ترقی یافتن ، رشد مادی در آدمی ست
______________
********
******
*) مذهب من
درغلافِ جسورِ وحشیِ کلمات
دست و پا می زدم
باماتریالیست و ....دیالکتیک
وسایه ی تمام معابد
با نگاه مراقب
در سایه روشن معبرهای بی سود وفایده
باکوله بار تلاقی وتردید
در فضای همیشه بی خورشید
معشوق من کجاست ؟
آیا هست کسی
تانشانم دهد ، ردِ پایِ آن طلوع گمشده را ؟
من
خانه را جاروب کرده ام
از قفل نای تمام زنجره ها
و پاک کرده ام
تمام گردوغبارِ پلک و پنجره را
*
من همیشه با او بودم
درسایه یِ شِنگِ شنک و ،
بید و بید مشک ها
درفضای روشن تردید
دستش قرار گاه دستانم بود
تا دیدمش
با اعطائ سبدسبد آینه و نور
با پرده گشودن از گوهر یمانی خویش
_طلسم سنگ شده ی ابنائ_
با حج مناسک
بی طی طریق
بی حنجره ی حجرالاسود
با ندای ازلی
مذهب من عشق بود
با سکوت مضاعف
*)صید معانی
من
بااکتشاف مداوم خویش
آتشِ فروزانِ تنورِ دلم را
مشتعل نگاه می دارم
قصدم
گریزاز صید معانی نیست
اگر با کتاب و گلمه های بیکاره
هیچ انس والفتی ندارم
شاید
نیم قرصی نان
سبب تسکین ،
ویا شفای
یکی از ساکنینِ
قریه های دور ونزدیک شود
_________________
*) شمیم صلات
شعر من
خوی ابلبس نیست
درچا رسو ق های زخمی زوال
شمیم صلا بت حلاج است
بردار
آنگاه که "اناالحق"
ورد زبان تمام زمین بود
و
هنوز هم
زیبا ترین پیام جهان
____________________
*) من هیچ نیستم
من هیچ نیستم
بجز یک نگاه محض
یک نظاره ، یک نظاره گر
وقتی ، در پشت دیوار شیشه ای سکوت
بیداری ملایم باغچه را می نگرم
و کابوس اقاقی را
باتنوره ی بی التیام رعدوبرق و آذرخش
وبی زنبیل و درخت
طعم چشیدن آناناس و گلابی
وبی صید دل آزار ماهی
شنای اب را تجربه می کنم
تمام ماهیت من مشاهده است
ادراک شفاف یک برگچه ،
سبب دگرگونی معادله ی باغ می شود
من از این انقلاب کهن
تمام عمر در حیرتم
بی غل و غش
بی پناه راه
بی تابو
بی اتوریته
بی تکیه گاه
در انحنای سکوت
بی جعل کهنه کار قضاوت
بی دخل و تصرف
و در طلوعی ماورای این آستانه
(حال عجیبی ست
پرده برگرفتن
از اسرار ملکوت
آن فضای لایتناهی
در این برهوت
فارغ شدن از مخمص هبوط
از مرگ
از زوال
از سقوط )
_ در این فضای وهم
درمانده ی خودیم
رازی شگفت نیست
از درک خویشتن همه،
هر نسل درمانده ایم._
نه چند روز و نه یک عمر
هزاره ها بلکه
در این تجربه ماندم
تا راز آب و چشمه
و گل سرخ را دریافتم.
و نوش ابدی فنجان آفتاب را
لبریز و سرسبز و هشیار
در تمامیت بی غروب خویش
جهان،
خلوت گاه روشن حضور است
تهی کن در خویشتن،محاسبه را
اگر تشنه ی اسرار بی مگوی جهانی
ما از خطای وهم، به سرای حرمان لغزیده ایم.
هیچ باش...تا تجربه کنی راز و سرّ جهان را
تو آن کوه نوری
با کشف خویش بلکه بنگری
زبان ، عاجز از وصف بی نهایت توست
ما از جنجال ها همه کور و کریم
و محروم از ادراک خویشتن
تمام جهان لیکن تویی
کشف کن ، در این مجال
جهان بی غایت خویش
که آن
معنی بی زوال توست....
من هیچ نیستم
در این زمین درندشت
چون تک و توکی
از خوابی کهن سر برداشته ام
من راز دار ملکوتم
لیکن
در هراس از به کاربردن این واژه های دروغم
من خواب زده نیستم
بلکه ، بیدار ترین شقایق روی زمینم
ملک دیگری ،
فراسوی این جهان پیر و کهنه میبینم.
|
|