خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

*) راز عروج نارون

 

 

درسکوت خویش

تبسّم بارانم

بااکتشاف رموز تشنگی گلبرگ

ورقص شکوفه در سمفونی درخت

باترانه خوانیِ همسنگِ ، سنگ و کلوخ و شن 

ای دست های بلند

برآستان تکثر

بادعای گرم اجابت

وآیه های نزول

هل من یزید .....

نقاب از صورتک خویش برانید

تافهم کنید ،

راز عروجِ تمشک و بیدو نارون را

زمین زنگ زده از سولفات قصور است

درقصرهای بی لقا

وقلب ها قباله ی بدقواره

درمرزبندی نجیب و نانجیب فاصله

چشمِ دوباره زاده شده ، مرقد شفاست

ما ،

 مدرسانِ مدرسه ی ،

 حصبه ی محاصره ی اسلافیم

بابیم و ....رنج و .... مرگ

امراض بی شفا

باانقراض قبیله ها

خلل در آشکاریِ ماست

وپزشکِ  متخصصِ حاذق

ژرفکاویِ کاوشگرِ شماست

 

_________________________

*) تراژدی زندگی 

 

 

بابویناکیِ اندیشه

بذر نزول کشت می کنیم

درشورآبهای سقوط  

درازمنه ی هبوط

درانتظار فصول....

 

آیا نمی توان

آب را برکشتزار بست

وآغاز کرد صبح طربناک دیگری 

بی رسوب لایه های عطشناک ؟...

*

چشم .... آستان فرهمند شکفتگی ست

بی رشحاتِ شتک زده یِ  پشتِ پلک مان  ! 

آن ، دامنه ی خوف و جدال نیست....

 

ما  

 بره یِ مطیعِ  فکرِ فرو خفته یِ خودیم 

بابرده گی و بهره  دهی 

_ گر وا شود این حقه ی سر بسته 

قهقهه بر خویش خنده می کنیم _

...........

راستی ،  که زندگی 

  تراژد یِ  مدینه یِ از دست داده  است و ، 

مرثیه ی  جاودان رنج  

باشبه ساز ی ناشیانه ی بی شبیه  آن 

 در مدار صفر   

مبدع آن جز فکرِ جریحه دارِ نقاب زده نیست!

و

رهایی از این زخم  پلید چرکبار کهن 

رسیدن به آرامشِ جاودانه یِ خویش

 

_____________________________

*) شادمانیِ بی دلیل

 

 

زاده شدم 

  دگرباره.......

باجویبارِ تمام نمایِ یقین

و شادمانیِ بی بدیلِ بی دلیل  

درفوج فوج  عقاب و کبوتر در تمکین

اکلیل وصل بارقه ی فصل است

بی خفته در مغاره ی  تشویش

 

زندگی ؛

آغاز تبسّم بی پایان است

باکشف بی مدال مدام هزاران راز

(ابلیس .....درشاهرگِ  مغالطه یِ تن بود

شد بی وطن ، به مائده ی اعجاز .)

 

قمپوز اندیشه ، 

چریکِ محرکِ هولناکی ست ....

هرزه گردِ  دایره یِ تخریب 

از قول و فعل فکر  ، تبری کن

در خود ببین  

طلسم شب تحقیر.....

 

بنگر ،

شفاف وصاف  تو روزن را

بی این "وتر " تازه کن تو راسِ خویش

 

 

 

___________________________

*) برخویشتن بمیر

 

 

درحزن شب

جزبوی یاس نبود

من از این باغِ کالِ بی کمال

(ماضی و مضارع پراکنده ی مستقبل)

پرکشیدم

دیدم که زندگی

کشف ضیافت حال است

در جشن فیل و کرگدن و کفتر و چغوک

باچیدن سبد سبد نارنج طلا

از شاخه ی پرترنم طلایی اکنون

بی چشم بندی و بی قول انتظار

اکنون  ، دایره المعارفِ پربار زندگی ست 

با کمانچه ی شلیک وار آفتاب 

برگونه های نوازشگر درخت

باسیرسبز ه و جزرو مد سپیده

ودست کشیدن اززنجیره ی پاگشاده ی روزمره گی

باپرواز بر فراز قله های فرازمند نوشوندگی

 بربال برفی سپید فرشتگان

درتالار بنفشِ نقش جهانِ خوش ارکان خویش

( بی خویش کشت پلشتِ دره های پرخلال وحشت  ؛

برکام نام وارگی و قله های قبیح قدرت و پول ....)

باهمزبانیِ بازهره و ناهید و مشتری

وهزار گنج نهفته درلحظه های سبز فراغت

کشف بهشت اتفاق بی نفاق تازه شدن بود

درشبستان پر نشانه ی حال

بودای دیگری 

مرزگشای رمز هبوط است

باکوله بار پراز فانوس

درسرزمین های بی چراغ

با مکاشفه در سرزمین کشف و شهود خویش

چلچراغ چله گشای چلچله ها

ملوان کشتی ناوشکن اشراق

بیند کنار برکه ، مرغابیان خسته را  

درحسرت یک جرعه ، درگیجگاه زوال

وعنکبوت سرخ 

برگرد خود تار می تند 

بی وقفه در ورطه ی خیال

عالم ، برچاله چوله  هستیِ قرق شده ی بیعانه مبتلاست

چشمی گشوده نیست 

بر ذره ذره ریزش ذروه ی خویش درکنار

آنجا ،

رگبار مهیب فاجعه ای مانع تجلی بلوغ نیست

چشم یعقوب ، قصر پذیرای یوسف است

بی حاشیه پردازیِ پر محاسبه ی آن

رَستن از تیرگی ، سپیده دم ره گشاست

باید ، دوباره زاده شد

تا ساز خوش آهنگ زندگی را شنید 

بی تابوی افسانه بر تابلوهای دوصد تکه ی زمین 

در جاده ی بی طریق ابریشم

فهم دیگر ی فراسوی عقل ماست

آرامش و منزلگه امن است

بهشت با فراست جاودانه ی آن

بر خویشتن بمیر ، زنده شوی تا که خود مدام

 

هشدار ..... هنوز هم

درقرن پیش تاز فاتح کج مدار علم

نفس زلیخا بر پیرامنِ پیراهن دریده فائق است

هفت قفلِ مُهر ِدر بِ طلا را بخویشتن بگشا

تاتازه بنگری 

پاشنه آشیل گره کور عقلاست

 

 

 

 

 

 

 

 

_______________________

*) یقین گمشده

 

 

یقین ....

مفهوم ناب گمشده ای ست .

درشبان چیره ی شهر پر شب پره    

با شبه شبح  ساز کلمات

‌وترانه خوانیِ پرتبانیِ خاک

وسخت پیچیِ کرانمندِ ادراک

درسردابهای خوف بار مجلل

واوراق ناهمزاد مازاد متکثر 

 

درهم بشکن

فصل فسیل یخ زده را

درکتابهای تاریخ و جغرافی و علوم

ودرتنگِ تنکِ آداب و رسوم

باید

از نونوشت

الف بای بی حروف زندگی را

در غرب و شرق بی کسوف

با خودکار سپید بیک 

ومداد بی رنگ سوسمار

بی حاشیه های پرگزند ناگزیر

حواصیل ، غمخورک آشنای آب است

باپرهای بی پرده ی پر آب و رنگ

 

طایر خوش طراز افسانه  

همه جا سکنی گزین ناآشکارِ کلبه های مقبول ا ست

باماست مالی استتار   

وماسبق خاطره ساز ..... پیشخوان هلاکت

و شهامتِ بی شکیبِ تصفیه  

 رمز ورازِ دوباره زاده شدن

پس ، 

تازه باش و بی آبرنگ 

و فارغ کن باغ پرفراغ  ات را

از جبلِ طاووسکِ  جعلِ تجارب   

آنگاه ،

تابش شمس شروع  شمس دیگری 

در پیوندِ محضرِ حضورِ ناب متبلورِ شماست

 

( بارشِ مدام دریغ از آن است

صمغ چسبناک در مغاک اندیشه

در غلاف بی شکیب سنجاقک

سدِّ سختِ سدیدی ست

وشکستن آن کارِ حضرت فیل نیست )

 

شکافتن این پیله ی سخت سترون

راز پرواز مدام پروانه است

و فهم این سخن

مقدمه ی معجزت شگفت شفای عاجل ما

پاک کن با صابون مدام  مراقبه  

صورت براق  ذائقه را

آنگاه صباح ملایمی ، مراقب توست 

( وهم است  همیشه قلمدوش سابقه  )

 

صبح بلندای دیگری

درآستانِ رفیعِ آستین هایِ بلوغِ بی شائبه است

این صبح نودمیده ....بلی

محراب پر تحیر وصل است 

بی صف بندی و ،

بی قیل و قال و ارتجاع

 

برکن ز خود

 چینی قوریِ ماترکِ پر ترکِ بست زده  را

معشوق 

در انحنای گشاده ی دستهای بی تملک ماست

 

 

 

 

_______________________

*) سلولهای خاکستری

 

آرام باش

وساکت وسَیّال

بی  سِحرِ  واژه و القاب  

سبک کن ، زندگی را

ازهجوم زائده ها

درخویش بکن سیّر

اقلیم  صلح خیز جهان را

 

"نارسیسم" 

جعلِ مجهولِ زبان است

درجبال پر قیل و قال  

سبکی ، رمز پرواز پرستوست

در هوای پرگشوده ی پر اعتدال

 

سلولهای خاکستریِ خویش را بکاو

باشد که بنگری ؛

راهِ باز و گشاده یِ  اقلیم مینوی  ، کجاست.

بی سیلا ب های گیج و منگ

از  بخورِ لاشه ی گندیده در مغاک .....

 

از بهشت رانده شدیم

باطعم یک عطش !

وسیب کرم خورده  

سبب ابتلا ی ماست

این حجمه ی ناجورِ محجب 

اتش بیارِ   قرن هاست.....

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

*)  تجربه ی اشراقق

 

 

تخدیر( در سهم  خویش )

سمّ سهمگین عافیت سوزی ست

هزار درجه  ، مخرب تراز ویروس کووید۱۹

پرکشیده  درشیب پر شتاب قرن ۲۱

در آرشیو پیچیده ی ذهن های خاکستری همیشه مهیج

دربرکه های خواب زده ی سهوی

با محاسبه ی سود وزیانِ بهره کشی از قافله ها

بالایه های ماله کشیده

و گلوهای گلبول شده در مویرگ های حنجره ی  استثمار

در غرب و شرق ، در زمینِ ناپیدا 

باضمانِ ناصوابِ بی زمانِ عاقبت الخیر پیش قراولان

 

هنوز 

بانک بلند بیداری هویدا نیست

برلب های تف زده ی سدره سردنشین

دردشت سپیدارهای کوتاه پرمجادله

مُلک دیگری ،

در چشمِ بارِ پراعجاز پرستوهاست

درپستوی نسیان مانده  ولی ، در گذاره ها

سرِّ سرسبزِ صلحِ صلاح پیشه ی تمامی اصحاب

آن راز سر به مُهر

بسطِ تمامیتِ شفافِ بی کلیشه یِ شفابخشِ آدم هاست

آنگاه جهان ،

 فراغت نوری  

فارغ از تیررسِ فراغ افسانه است

باتجربه ی مداوم  بی خلا ئ  اشراق 

________________________

*) چراگاه کلمات

 

 

درغفلت از خویشتنیم !...

درمرغزارِ  بی فرحزادِ مرغ زار

رخشِ شهیرشبکورِ شبهه ناکِ اندیشه 

در چرای معطل

در چراگاه بی چرای کلمات

لگد افکند به طعنه بر سراچه ی مهر

باطعم طعمه خوش کند دل ،  بر سفره ی لذیذ طعام

کوتاب وتب پرسخاوت عشق ؟....

قلبم ، نعوذباالله

سنگ شده آیا درشوره زار پرشراره ی شن؟

ما ، مهره بند خویشتنیم!

بامهر نام و ننگ

گُم کرده راه عشق 

درهیاهوی پر جعل روزگار

صد بوسه می زنیم ، به هر آستانه

بر غوزه ها و غوره و ،  برطعم کوکنار

درسینه سوخته  سمفونیِ وصلِ گل سرخ را

جادوشده ی کلماتیم ، باقلع ننگ و نام !.....

بیایید  

درآیینه بنگریم 

_ خویشتن را _

شفاف و زلال و پاک.....

_____________________________

*) سرزمین بی قیاس

 

 

من از مراتعِ  شلوغِ  شب زده می گویم

و در سحر گاهِ  زلال و شفافِ اندیشه 

 .... با تو می رویم 

باپیام روشن یک برگ

درسکوت برف خیز زمستان

چشمم هلول وحدت اشیاست

باگوشِ هوشِ دست و پا و تمامی اجزاء

 

شفق  ،

طلیعه ی سپاسمند ثانیه هاست

و خوف و رجا ، اجر محاسبه 

درخواب آلود گیِ گرگ و بره ها

باجبروهندسه ی پشتکار

وفضاهای طی شده ..... به عزم شکار

 

شعرم شعورمنشور دیگری ست

با خانه تکانیِ مشعرِ  حافظه 

ولایروبی در قنات حدقه

ورحم بریدگی ِ بی رحم سابقه 

بی سفسطه سازیِ سمّی  

در تالار روشن حال

منظومه ای ز خیل عطارد 

صاعقه افکن  برزمین  ظلمات

اوجی هنوز ، فراتراز هضم لاله ها!...

بی لوش گندابهای عقیم  

ولجن های آماس دیده ی ادراک

 

چشمم گشاده صیّادِ آهو بَرّه هاست

عروس نویافته ی حجله ی کمال 

بادست های باز 

بی انقباضِ کمینگاهِ پر ملال   

و عشق  .... امیر سرفرازِ  سرزمین بی قیاس 

سرنوشتِ سبز نوشتِ اهالی و قریه ها

.......

آیا ،

روزی زمین 

دوباره به کف  می آورد  ؛

 بهشتِ درمشت کف شده را ؟.....

( با فهمِ  لبالب و بی لعاب خویش )  

 فروغِ  برجبین ثبت شده ی ازلی 

ودیعه یِ تابناکِ فراموش شده یِ همیشه آشکار 

.....

___________________________

*) دست لطیف خدا

 

خواب

اتفاق غریبی ست

مشعوف و بیداری نما

باخوف و ......بارجاء

مثل بهشت و دوزخ و ....انکارِ ناگزیر آن 

.....

حور وملک ، تحریر ضیافت ماست

قله همینجاست

برخیز 

تازه کن فصل بی رکود دگر

صاف کن ، راهِ به خود نوگزیده را

سیمرغ عشق .... طایرِ رمز گشاست

آنگاه  ، دست ترد و ظریف خدا

دردست اتفاق بدیع  و لطیف شماست .

_____________________

*) نگرانی بنفشه ها از چیست؟...

 

 

باقلوب آکنده

ولگدکوبِ بی رحمِ قرون و هزاره ها

آیا

پرسیده ایم از خویش ؛

نگرانیِ بنفشه ها از چیست ؟...

پرسش مجهولی به درازای همه تاریخ....

باتیغ های آخته ی اسکندر

وخرمن خرمن کُشیِ مغولیِ  تاتار

نسل افکنی هیتلر

وذِبحِ عقیدتی سیّال

........

( تراژدیِ ناودانِ خرطوم و ستونِ پایِ پیل *

هنوز ، 

بردوشِِ قرمزِ قرن ِ معلولِ علم زده بود معلوم

وتکیه بر تخت پُشتِ روانی که نیست جز تحمیق

وگوشه گوشه ی  بادبزنِ گوش بازیگوش 

کرده  هوش جاده را مسموم ....  )

مانیز ،

نمایشِ سرخِ صفحه یِ تلویزیونی تاریخیم!

در نقل امروز  .... یا که فرداها....

باموشک های پیشتاز

وبمب های  تامغز هسته ای

تکرارِ منفورِ معذورِ تاریخ آیا ؛

ناگزیرِ نسل نسلِ آدم هاست ؟....

مگرنه ،

رفیق  امن ، خیال است به وصفِ کوهِ طور ...

وجز حافظه نیست سبب مویه های حزن آلود

وحجم غلیظ حافظه چیست ؟

غیرِ هیچِ هیچِ هیچ.....

( واکن ، ورق ورق

این دفترسپیدِ پُر شده را ....وببین ...)

بروب ،  اطاقکِ ضمیرِ گیج و گولِ ناسمیعِ منقش را ،

زهیچ و پوچ......

 

نجسته ساحتِ بی مساحتِ کامل  را

ضمیرِ لَنگِ لُنگ اندازِ  جمعیِ بشر ، به این بود مانوس

بجو تو ،

شمعِ جمعِ جلابخش جهان تاب

که  " آن " فروغِ شگرفِ ایزدی

در ژرف تو بود مشهود

 

 

* حکایت فیل و تاریکی ،  دفتر سوم مثنوی معنوی ...مولوی 

_____________________________

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم آذر ۱۳۹۹ساعت ۳ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا