ازهجوم غفلت خود ، برنمی تابیم .................. بی خودشناسی ، هرراهی به سراب ختم می شود ...... قبل از آنکه بخواهیم خدارا بشناسیم ، باید خودرا بشناسیم..... بی خودشناسی ، خداشناسی جز غرق شدن در مرداب توهم نیست ..... ومشکل بشر این است که خداشناسی را بی خویشتن شناسی برمی گزیند
به آدمی نرسیدی خدا چه میجویی زخودگریختهئی،آشنا چه میجویی ..... اقبال لاهوری __________ آیا می دانیم ؛ عبادت ما سرپوشی برروی ترس ماست ؟...یعنی ما با ترس خود نمی مانیم که با مشاهده ی آن ، آن را در خود ریشه کن کنیم و خالصانه به عبادت بپردازیم . بلکه سرپوشی با عبادات خود برروی ترس مان می گذاریم تا باندیدن آن ، سبب تالم و آزار ما نشود . _____________ آدمی باشناخت واقعی خود ، به بینشی دست می یابد که جهانی لایتناهی وبی مرزو حصر برای اوست ، دایره المعارفی که همان ، پاسخ به تمام ابهامات بشری ست . در حالی که باور وعقیده برای هرکس سرزمینی محدود را برای فرد ساخته ووی را در آن دربند وزندانی می کنند ولی بینشی که با خودشناسی ، هرکسی از ان برخوردار می شود ، فرد را ازتمام باور و عقاید ، ودام و بند و حصارها رهایی می بخشد وبه جهانی ناشناخته وبیکران و لایتناهی اتصال می دهد .
******* انسان ، موجودی آزاد ورها آفریده شده واین حقیقت اوست . امااز هر سوژه وانگیزه ای که بتواند مارا به حقیقت خودمان نزدیک کند دوری می کنیم . وفلسفه ی زندگی بشر بگونه ای طراحی سده که هرکسی با چنگ انداختن به عوامل بیرونی ، از حقیقت خود ناخودآگاه دور می شود ********* هرکس ، می تواند در خویشتن انسان دیگری را کشف نماید وبا آن انسان در کمال آرامش زندگی کند . انسانی که گرفتار خصومت و کینه ودشمنی نیست ، دربند هنجار ها و باید ونباید های اجتماعی نیست . انسانی ست که کارش پیوسته سکوت ، و مشاهده وکشف ناشناخته هاست .واین رازِ ناگشوده ی کمال انسان است . انسانی که در طول تاریخ تا به امروز بسیاری آن را در خویشتن کشف کرده اند وبا آن با تمام هیاهو و غوعا های پیرامونشان زندگی کرده اند . باور وعقیده داشتن درباره ی این انسان کشفِ واقعی آن نیست بلکه خیالی ست از آن انسان که وارد باور وعقیده می گردد (این یک ایدئولوژی ونظریه نیست که نظریه ای مغایرومخالف آن دردیگری بوجود آید ، بلکه واقعیت کشف ناشده ی وجود انسان است که بی تردید وابهام درهرکسی وجود دارد) *** هرکس می تواند در خویشتن اندیشه و تفکر خودرا با اصلاح وپاک سازی و پرورش درست آن ، تحت کنترل مداوم خود درآورد . وبالعکس آن این تفکر واندیشه است که درهرکسی فردرا تحت کنترل وهدایت ناخودآگاه خود دارد ******
ما آدمیان گرفتار یک کنش وواکنش های ذهنی در خود هستیم ، وهمین کنش های ذهنی به محضِ وقوع ومحقق شدن شان در مغز ، مارا گرفتار خود کرده و به دام می اندازند . اغلب ما از مشاهده ی این فعل و انفعال در خود ، خودرا ناخودآگاه دور نگاه می داریم وسعی می کنیم هیچگاه چشم مان را دربرابر شان باز نکنیم . اما هستند کسانی ، که نیروی بصیرت در گذر زمان در آنها قوی وبالفعل گردیده وناخودآگاه فعل و انفعال های نادرست وغلطِ ذهن/فکر را در خود می بینند وچندان بهایی برای آن قایل نشده وخودرا اسیر وخودباخته ی فعل و افعال ذهن درخود نمی کنند . کسانی که با کسب خوداگاهی لازم نسبت به شگردهای ذهن در خود بیدار و هشیار شده اند ، انسانهای سعادتمندی هستند که کمتر اسیر ذهن خیالباف و رویاپرداز ودسیسه گر خود می شوند ویااصلا گرفتار آن نمی شوند ، واصولا اینگونه افراد همیشه با سکوت ومشاهده ی ناخوداگاه وخوداگاه خود مانوسند وسعی می کنند خودرا از چالش های اجتماعی ، از پیشداوری و قصاوت ، از سهل انگاری دربرابر ذهن خود، دور نگاه دارند . ما قبل از آنکه واقعیت و ماهیت واقعی ذهن را در خود دیده و آن را از تجاوز باز داریم ، اسیر کمال پنداری ذهن در خود گردیده و به دا م آن گرفتار می شویم . *** این اندیشه وفکر است که در هر کسی ، فرد را تحت استیلا وانحصار تام وتمام وکور خود دارد وبرای هرکسی زندانی تنگ وتاریک وخفقان بار می آفریند . وقتی فکر واندیشه در فرد وجود ندارد ودر غیبت است با سکوت ونبودن فکر در خود ، هرکسی می تواند شفاف وروشن وبی پیرایه در خویشتن ببیند که تمام راههای انتخابی فکر در هرکسی ، خطای محض و دروغی بزرگ است که فکر صاحب خودرا کورکورانه در خویشتن اسیر راههای پوچ وبی هدف می نماید ومجال شفاف وروشن بینی را از وی می گیرد .اندیشه درهر کسی بر محور ، خود، شکل می گیرد وبرای بقای - خود - طرح و توطعه می ریزد اما با محو آگاهانه ی فکر در خود، جهان دیگری بروی فرد گشوده می شود که جهان -خود - وجهان مقایسه ورقابت ودوام و بقای-خود - نیست ، بلکه جهان وحدت ویگانگی ست درحالی که دنیایی را که اندیشه/خود برای بشر بنا میکند دنیای دوکانگی و تفرقه وجدایی ست ..مشاهده ی بی دغل وروشن فکر در خود ، هرکسی را می تواند از اسارت فکر خلاص نماید ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، آدمی ناخودآگاه گرفتار خودی کاذب در خود گردیده ، چون این تغییر و تحول ، ریشه ای مغزی در آدمی دارد به همین دلیل این نقطه ی کاذب در ذهن ، اختیار هرکسی را تام وتمام در چنگ خود دارد و به ندرت افرادی نسبت به این مرکز در خود ، آگاهی می یابند وخودرا از اسارت این مرکز غیر واقعی ودروغین رها می سازند واختیار خود را خود به دست می گیرند ، ولی اکثریت نسبت به آن در خود هیچ آگاهی ندارند *** خیال یاهمان ظن وگمان ریشه در فکر دارد ، و یابهتراست بگوییم همان فکردرهرکسی ست. وتفکررادرهرکسی برانگیخته وفردرااسیروگرفتار می کند وازدرک وکشف حقیقت که ماورای فکر وپندار است محروم می سازد(حصاری که اغلب مردم دریکایک جوامع بشری اعم ازپیشرفته وغیر پیشرفته باسواد وبی سواد گرفتار آنند) . چون تنها باغیبت کامل فکر، درک حقیقت برای هرکسی ممکن می گردد.
@@@@@@@ شعرمن، شعرتفنن وسرگرمی یاشعرمبارزه نیست بلکه شعر تحول ودگرگونی فردی ست که با اگاهی یافتن افراددرباره ی خود ۰۰۰باخودشناسی ، یانفوذ به زوایای پنهان خود۰۰۰درهرکسی محقق میشود. اگرچه درمیان هزاران نفر تنها یک نفرباعمق ومحتوای اشعار ارتباط برقرار نماید ............... هرکسی برای رسیدن به رهایی واقعی باید خود را از اسارت ، کلاف دانستکی های خویش(اسارت فرهنگ وباورها و....) کاملا خلاص نماید ................ زندگی رنج آلود وفرورفته درغم واندوه ماآدمها، ناخوداگاهانه ، جزیک صحنه ی خیمه شب بازی نمایشی بی اختیار نیست ، باهمه پیشرفت های علمی باجنگ وکشتارهای بی پایان موروثی ، و ساختن بمب های هسته ای پرتهدید برای نسل بشر ،باقدرت طلبی ها وثروت اندوزی ابرثروتمندان، وفقرچند میلیاردانسان معاصر....سعادت مند کسی است که باادراک وسیع این واقعیت ، خودراازاسارت تمام بلیه ها دور نگاه می دارد ؟.....؟.. تنها خودآگاهی صفات ملکوتی را درهرکسی بیدار وبالفعل می سازد...... ####### آدمی موجودی ناراضی است وهیچ چیز نارضایتی آدمی را ازوی جدا نمی کند اگرچه ادمی به ابزارهای بیرونی چنگ می اندازد وچنگ می زند تابه ارامش برسد اما هرگز به آرامش دست نمی یابد ، تنها راه رسیدن به آرامش هرکسی بازگشت بخویشتن اوست یعنی آدمی تنها با بازگشت بخویش وکشف واقعی خویشتن است که به آرامشی ابدی وجاودان میرسد
@@@@@@ آدمی بدون آنکه عمیقآ خویشتن را درک کند وبفهمد با سرپوش نهادن برروی بیم خود یا تحریف آن برده ی خودباخته ی اضطراب وترس درخویشتن است ... وتنها با مشاهده ی این ترس وبیم پنهان درخود می توان خودرا از اسارت آن برای همیشه خلاص نمود وبه ادراکی ورای این عقل معمولی رسید @@@@@@@
مطالب این وبلاگ برای کسانی که قابل ادراک است نیاز به اثبات ندارد و برای کسانی که غیرقابل درک باشد قابل اثبات نیست
کتاب های چاپ شده ی شاعر 1- پرده ی راز انتشارات فانوس کرمان سال چاپ 1384
2- خود را بی پرده نگاه کنیم انتشارات پایان تهران سال چاپ 1395 تلفن تماس 09194947688 ۳، رازمشاهده کتاب دردست چاپ تلفن شاعر
09132953437
.... درون پاک وتطهیرشده ی هرکسی برای وی گنجینه ای ومنبعی بی نهایت و غنی ونوبه نوست که لحظه به لحظه ودمادم دنیایی از نادانسته ها وکشف ناشناخته ها را برای وی ارمغان دارد. البته تجزیه وتحلیل اطلاعات اکتسابی، کشف ناشناخته ها نیست .......... .......
بنده اصغرناظمی معزآبادی در سال 1337 درزیزآسمان پرستاره کویرمتولد شده ام .ازسال 1377 با آشنایی با کتاب « حضوردرهستی – کریشنامورتی » وتعمق دراین کتاب ومشاهده ی درخویش آبی را برآتش شعله وردرونی خود ریختم ، درزیرکوهی سنگین وجانکاه به یک باره احساس سبکی کردم وازبندوزنجیرهای مخوفی که سالهای سال براندام وروح وجان خود بافته بودم خلاصی یافتم وغیرمنتظرانه ازحصاری جزمی و تعبدی رها شدم واینجا بود که آزادی واقعی انسان را تجربه کردم ..... با مطالعه صفحه به صفحه ی کتاب آرامشی عمیق را درخویش احساس کردم و با گشوده شدن بسیاری رازورمزهایی که سالهای سال گریبانگیرم بودند چندین جلد دیگرازکتابهای « کریشنامورتی – عارف نام آشنای هند» را مهیا نموده وهمچنان با تشنگی مطالعه کردم . مطالعه کتابهای کریشنا انقلابی درونی را درمن بوجود آورده بود . تغییراتی ذهنی را درخویشتن مشاهده نمودم که به همین دلیل با آقایان دکترپیمان آزاد « مترجم کتابهای کریشنا مورتی ونویسنده چندین جلد کتاب ارزشمند وتحول ساز خودشناسی » ودکتر حبیب الله صیقلی « مترجم همان کتابها ونویسنده » درتهران ارتباط تلفنی برقرارکردم که چندسالی بطورمرتب این ارتباط ادامه داشت
من هرگز ازخویشتن موجودی ایده آل و آرمانی برای فریب و بازی دادن خود ودیگران نساختم بلکه سعی کرده ام ازهمان ابتدا درکناردیگران موازی با دیگران زندگی کنم ، موازی با دیگران درگریه وخنده و درشادمانی ورنج واندوه مشارکت داشته باشم ولی با چشمانی بازوگشاده مراقب مداوم اعمال وحرکات وتفکرات خود باشم . هرگز خودرا بازیچه ی عوامل وانگیزه های فریبنده ی بیرونی قرارنداده ام بلکه ریشه وعلت را همیشه درخود زیرمیکروسکوپ بصیرت خود قرارداده فقط آن را نگاه کرده وبه آن خندیده ام . وبه برکت این نگاه امروز چشم بصیرت درمن گشوده گردیده وتوانایی بیرنگ کردن فکرشرطی را درخویشتن به چنگ آورده ام
انسان درمحاصره ی «خود» درفضای بسته ای گرفتاراست که همان فضا سبب مسخ شدگی آدمی می گردد . کسی که چشمش به این فضا ی اسارت خویش گشوده گردیده ومراقب مداوم خود باشد می تواند ازمسخ شدگی خود را برحذردارد
انسان تنها زمانی که خودرا ازآشفتگی درونی خویش خلاص نماید به آگاهی دیگری دست می یابد که همین آگاهی مشعل هدایت او خواهد بود واورا ازهرانحراف ولغزشی مصون می دارد
:::::::::::::::::::::::::::::::
ذهن درهرکس مخزنی از افکار است ، لاکن حجمی از افکار مربوط به گذشته . و ماهیت واقعی ذهن اینگونه است که مارا ناخودآگاهانه درچالش فکرهای دیروزی وکهنه خود گرفتار می کند « افکار کهنه همان تمایلات وآرزوها و نیاز ها واحتیاجات زنجیره ای روزمره ما هستند و ذهن درحصار آنها به اصطلاح فریب انگیز خودش ، افکاری نو می آفریند که این فکر تازه و ذهن آفرین محصول همان دایره ی کهنه وافکار کهنه ومرده است ، و همین فرآیند به دلیل عدم آگاهی کافی نسبت به ماهیت ذهنی وعملکرد آن درخود ، سبب فریب اکثریت قریب به ااتفاق افراد می شود » . اگر بتوانیم ذهن را درخود از همه ی افکار کهنه تخلیه کنیم . بعداز آن ، دیگر ذهن فرد را دچار فکرهای کهنه نمی کند وبلکه افکاری دمادم نو وتازه درفرد جوشش می نماید که فکرهای کهنه ومرده ی گذشته نیستند و ازاینجاست که ذهن از قفس کهنگی رها شده وقدرت پرواز تا بی کران ولایتناهی را به چنگ می آورد . و تفاوت اغلب انسان ها نیز همین است . اگر افرادی چون مولوی یا بودا و.... می شوند اینان کسانی هستند که دردایره ی بسته ی افکار کهنه گرفتار نیستند بلکه افکاری نو به نو را درجهان هستی صید می کنند .این گونه افراد کسانی هستند که بال پرواز را درخود با رهایی از کهنگنی ها به دست آورده اند .
تمام تفاوت افراد درتمام زمین ودرهمه اعصار این است که اکثریت افراد روی زمین گرفتار افکار مرده ومنجمد در خودیم اما نادر افرادی این توانایی بالفعل را به دست می آورند واز اسارت فکر کهنه خودرا رها می نمایند ( فکر کهنه همان حجم اطلاعات ودانستگی های اکتسابی ماست ) ولی معدود افرادی ازاین دایره ی مخرب وویرانگر ومتشنج خود را خلاص می نمایند وبه آگاهی فطری وذاتی خویش می رسند . درصورتی که اغلب آدمیان به دنبال کسب اطلاعات وانباشت دانستگی هستند « چون روند کسب وانباشت ملک ومال وثروت و...» وانگشت شمار افرادی به دنبال کشف آگاهی ذاتی خود ، و تجلی آدمی درکشف واقعی خویشتن است یعنی کشف همان آگاهی ذاتی وباالفطره وخدادادی خویش ( که آن ماهیتآ چیز دیگری ست)و مداوای واقعی ما دراین است
آدمی همان ذهن است و ذهن نیز پدیده ای محاسبه گردرهرکسی ست وآدمی دردایره ی محاسبه گری « گریزاز زیان وبه چنگ آوردن سود» شرطی شده است که این واقعیت ذاتی هیچ کس نیست وتمام فجایع کوچک وبزرگ روی زمین دلیل همین بیگانگی انسان با خویشتن خودش ا ست ()()()()()()()() آدمی ، ماهیتآ آنجه درباره خود می اندیشه نیست ( به همین دلیل تمام تعاریفی که فکرواندیشه درمورد انسان می دهد همه غلط است ) ...زمانی هرکسی میتواند به ماهیت واقعی وخدادادی خود دست بیابد که با سکوتی عمیق ( با کسب حداقل خودآگاهی) دردرون خود به کاوش وجستجو بپردازد.....
«خود» پدیده ای القایی و تحمیلی برگرده ی هرکسی ست که ماهیتآ تشنگی ونیاز است وهیچگاه سیری پذیر نیست ..... با خودآگاهی ( شناخت ماهیت ذهن وفکر وعملکرد فکر درخود ) می توان نسبت به وجود این پدیده ی کاذب وغیرواقعی آگاهی یافته ونسبت به کنترل وهدایت آن . خود را ازاسارت این پدیده ی تصنعی خلاص نمود به امید آن روز که تمامی انسان هادر روی کره ی زمین به این آگاهی دست بیابند ........
آدمی ، موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده است وهمین شرطی شدگی اورا تبدیل به یک «ربات» نموده . رباتی فاقد اختیار و آگاهی لازم از خویش ( زمانی که فرد چشمش به ماهیت واقعی خودش گشوده وباز می شود ، درمی یابد که آیا بااختیار خود تلاش وحرکت می کند یا خیر؟... یا نیرویی مرموز ومبهم اورا کورکورانه باسرسختی به جلو می راند ).
انسان زمانی که بتواند بدون قضاوت وهرگونه پیشداوری آلوده ی ذهنی درمورد خود -خودرا در آیینه ی وجود خویش مشاهده نموده و بنگرد به خود واقعی خویش دست یافته است .
زندگی ساده ی آدمی برای او آنگونه غامض وپیچیده ومبهم شده است همانگونه که یک ریاضی دان متبحرفرمولهای ریاضی را می فهمد ماهیت واقعی زندگی نیزبرای کسانی قابل درک وفهم است که به خودشناسی به معنی واقعی رسیده باشند
گران بهاترین ارمغان انسان با خودشناسی رسیدن به آرامش ا ست که ازتمام تنش ها واضطراب ودلهره وبیم و نگرانی ها انسان خودرا با شناخت واقعی خویشتن است که برای همیشه رهایی میدهد
این مطالب برای کسانی نوشته می شود که اشتیاق وافر آگاه شدن را دارند وبا تمام وجود می خواهند خودرا ازکلاف سردرگم مصیبتی که بشرخودرا درآن گرفتار نموده رها نمایند . واگر برا ی کسانی پرسش باشد : آیا میتوان اززندان مصیبت وتیره روزی که انسان درآن اسیرافتاده است خودرا خلاص ورها نمود ؟ می گوییم . آری . می توان وشرط آن رسیدن به « خودآگاهی » است
ترس ازحقارت وپوچی ست که انسان را ناخودآگاهانه گرفتاردرخت تنومند وستبرهویتی کاذب نموده است وبه آسانی نیزنمی تواند خودرا ازاسارت آن درخت خیالی و توهمی خلاص نماید و سرسختانه برای حراست ازخود ، عمرش را قربانی حفظ آن درخت موهوم وخیالی می کند
انسان موجودی ست ازاد ، چون پرنده ، چون با د وچون ابر اما آن ازادی که انسان برا ی خودش دربند وحصارمعین می کند ومی آفریند آزادی انسان نیست بلکه فضای تناقض وتضاد ومشاجره ی اوست . آزادی واقعی را هرانسانی باید درخویشتن کشف نماید . آزادی تعیین شده ی بیرونی آزادی دیگران را نقض میکند وبرای آدمی مرز می سازد . اما آزادی درونی انسان ودیعه ایست که تمام انسان ها دراین آزادی یکی هستند . باکاوش عمیق درخویشتن است که انسان به آزادی واقعی دست می یابد
انسان ناآگاهانه کلافی به نام زندگی ؛ میل وامید وآرزوها ، ورنج واندوه ومرارت ها ، وستیزوجدال را برای خود ساخته وقرنها دراین کلاف مخرب خودرا با قهروخشونت اسیروزندانی نموده است ، باید این کلاف سرسخت را درهم شکسته وخودرا ازاسارت این زندان رها نمود . تازمانی که ازاین فضای جهنمی آزاد ورها نشویم ، ما گرفتارزندانی هستیم که جز ظلمت وتاریکی نیست . رهایی اززندان ذهن است که چشم انسان را به روشنایی ونور می گشاید ودرک بی واسطه ی حقیقت را برای آدمی امکان پذیرمی نماید
تنها سکوت درون پل ارتباط انسان تا بی نهایت وتا خداست
انسان موجودی شرطی ست وکسی که نسبت به شرطیت خویش وقوف نداشته باشد بازیچه ی بی چند وچون وبی اختیار محتویات ذهن خویشتن است ، تنها کسی که نسبت به این امرآگاهی لازم را داشته باشد می تواند مهاری به ذهن خویشتن زده ودربرابرتمایلات خوب وبد خویش « نفس تمایلات به دلیل مرضی بودنشان درانسان قابل ابهام وتردید وتامل هستند » خودباخته ی ذهن نشود
ذهن پیچیده ترین پدیده ی القایی دروجود آدمی ست که جز قدرت – با طیف وسیع آن - را نمی شناسد وهمین مرکزتوهمی دروجود انسان است که اورا برای به چنگ آوردن وشدن به بهایی بسیارگزاف کورکورانه به جلو پرتاب می کند ، شاید فهم هیچ واقعیتی برای آدمی مهم ترواولی ترودگرگون کننده ترازشناخت ماهیت ذهن درخودش نباشد . ذهن مرکزی تحمیلی وخودساخته دروجود ماست که فقط با قدرت سیراب واشباع می شود وآدمی اگرچشمش به این مرکزکاذب درونی گشوده نشود ، فعل وانفعال وبازتاب ها وعکس العمل های آن را درخود مشاهده نکند اگرفرهیخته ترین اندیشه مند نیزباشد ، این مرکزخیالی درونی ست که وی را دچار سراب فریب نموده وبازی میدهد . این ذهن شرطی ست که آدمی را با هزاران خدعه ونیرنگ وفریب برای استمرارخود به سوی سرابها روانه میکند واورا با هزاران دسیسه توجیه ، وظیفه مند حفظ وبقای خود می نماید . نیازنیست که بخواهیم دربرابراین واقعیت ، سرسختانه جبهه گیری کنیم . جبهه گیری یعنی غرق شدن بیشتردرمردابی که خودمان ناخودآگاهانه برای خود آفریده ایم وناآگاهانه نیزسرسپرده ی این مرداب مخوف می شویم . واقعیت ، واقعیت است وتوسط ما ، تغییرناپذیر است . راه درست این است که واقع بینانه به اعماق وبه پنهان وجود خود رخنه نموده واین موجود زیرک را درخود ببینیم . وبادیدن ومشاهده ی آن ، خودرا ازاسارت وبرده گی این پدیده ی شوم نجات دهیم .
ما ازدنیای دیگری حرف می زنیم ؛ دنیایی بکروناشناخته که دردرون یکایک انسانها به ودیعه نهاده شده وهرکس توانایی کشف آن را درخویشتن دارد . دنیایی که ازتمام تضادها ، وستیزوجدال ورنج وغم ها مبراست ودرآنجا انسان دمادم تازه ترین پدیده هارا کشف می کند . آنجاست که آدمی تازه مفهوم ومعنی عشق را می فهمد وبا کشف عشق ازجهان ارزشی خویش فراترمی رود . آنجاست که زندگی مفهوم واقعی اش را به آدمی نشان میدهد وانسان با رها شدن اززندگی ارزشی به مقامی الوهی می رسد .
اگرچه اغلب واکثریت مردم ازمحدوده ی فکری خویش فراترنمی روند ودرباره ی آن چیزی هم نمی دانند ولی سوال اینجاست آیا مغزانسان توانایی هایی هم غیرازاین توانایی معمول وشناخته شده که همان قدرت تفکرواندیشیدن است دارد یاخیر؟ می گوییم ؛ آری . مغزانسان توانایی های خارق العاده دیگری نیزدارد که آن توانایی شگرف را زمانی آدمی درخویشتن می تواند درک کند وبفهمد وتجربه کند که ازفکرمعمول وشناخته شده فراتربرود . سفربه ماورای فکربرای انسان امکان پذیراست آن هم زمانی که انسان با آگاهی ووقوف کامل به خویشتن حصارفکررا درخود درهم شکسته وازاسارت فکرخودرا رها نماید به فضای دیگری وارد می شود که فضای معمولی نیست . فضایی بکروناشناخته است . دنیایی پاک ومبرای ازتمام انحراف وآلودگی ها ست
جوشش هرفکردرضمیرانسان بطورناخودآگاهانه ، آدمی را اسیرخود میکند . هرقدرسطح آگاهی واطلاعات فرد پایین باشد ویا بالا ، فکر باتمام نشیب وفرازوزیروبم ها وبا تمام بارمنفی ومثبتش « که همه ماحصل همان فکرهستند » یکایک آدمیان را درمحاصره کامل خود دارد . فکری که درآدمی جوشش کرده ووی را دربند خود نگاه می دارد یک فکرسطحی وحباب روی آب است اگرچه آدمی آن را درخود بسیارعمیق ومتعالی بخواند . درمیان تمامی انسان ها هرکس نیزبازتاب فکررا برای خود «وحی منزل» تلقی می نماید ، اما راه رهایی ازفکرسطحی نیز برای انسان وجود دارد .
انسان ذاتآ موجودی متناقض ودوگانه نیست بلکه این تناقض ازره آوردهای ذهن ویا بهتراست بگوییم همان ذهن شرطی است وتازمانی که آدمی درمحاصره ی این جبرمتناقض باشد هرگز نمی تواند «وحدت ویگانگی» را درک کند واگرازیگانگی ووحدت گفتگو میکند این لقلقه ی زبان اوست . باتخریب ذهن ورهایی کامل ازاین هویت پوشالی ما می توانیم بیرنگی ویگانگی انسان را درخویشتن کشف کنیم . اگرازنظرگاه فلسفی بگوییم انسان موجودی متناقض ودوگانه است پس رمزوحدت ویگانگی چیست ؟...
با آزادی بی قیدوشرط -رهایی مطلق ازتمام قید وبندها - است که آدمی به تعالی وکمال می رسد وحصارهای پیرامون خود را ازهم می گسلد وبه سرزمین ناشناخته ها وارد می شود
چندان به فکرخود اعتماد مکن چون فکرپدیده ای شرطی وبرنامه ریزی شده وموروثی دروجود انسان است که جزآشفتگی وسرگردانی وسردرگمی ونگرانی را نمی شناسد (فکرانسان ابتروشکسته نگراست وتوانایی نفوذ به عمق هیچ موضوعی وپدیده ای را ندارد ) وماغالبآ فکرشرطی را درضمیرخویش باکسب شاخه های متعدد دانش وآگاهی تقویت نموده وتعالی میدهیم وازماورای فکردرخویشتن آگاهی لازم را نداریم .
تجربه ی سکوت درون ، تنها با غیبت وعدم حضورفکرامکان پذیراست چون فکرپدیده ای آشوبگروسرگردان درضمیراست وتا درضمیرانسان حضورداشته باشد آدمی گرفتارفکرسرگردان خویشتن است وازکشف سکوت درونی غافل میماند .
آدمی مسافری ست که ازتولد تا مرگ فیزیکی لحظه ای ودمی ازسفر بازنمی ایستد . اگردرایده آل ترین ومعنویت بخش ترین مکان ازحرکت بازماند دچارانجماد وفساد گردیده است . حتی اگرمکان توقفش بخشش وسخاوت باشد . سخاوت وبخشش نیزبرای یک مسافر رازی ست که باید گشوده گردد . حال ای مرد مسافرهرقدرسبک بارباشی ، برای سفرسبک بال تروآزادتری . پس اگرزندگی نیزتورا وزنه ای ست ، راززندگی را برای خویشتن بگشا وازاسارت خودرا رهایی ببخش .
شخصیت واعمال ورفتارانسان ماحصل افکاراو وفکرآدمی بازتاب ذهن و ضمیرشرطی وبرنامه ریزی شده ی او ست
اگرچه بعضی از اندیشه مندان انسان را موجودی پیچیده ومبهم می انگارند . اماواقعیت این نیست وانسان زمامی که خودرا ازپیچیدگی درونی « ذهن شرطی» خویش رها نماید تازه درمی یابد که موجودی بسیارروشن وشفاف وغیرمبهم است .