|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
دریا
سرود بودن ما بود
درسناریوی هنوز ناهوشمند شروعگی
و بارش پر افت وخیز معبر آغاز
درکوچه های ساکت ایام
به صمیمیت شفافِ آهوی کوهی
بی شورای شالی غربت
نه باآب شوره های بغض
وفلسفه ی مقابله ایِ کانت و هگل ومارکس
وفرهنگ زد ه گی های پر اشکال
دیدم مدالِ بی ملالِ شوق
برسینه ی احساس کفتر بود
در ظهر تابستان چشمانش ،
آیینه می بود دامن احساس
بی اینهمه درس حساب و ، جبرِ قیل وقال
روزی که سرخوش می نشستیم ما ؛
برروی بام بوته ها بابال سنجاقک
باز سپید کودکی با ما سخن می گفت ؛
از غایتی ، عاری از بازیگری با فوج بادبادک
آرامش پرشور ما بود الفت مهتاب
هرلحظه می دیدیم ؛
باخویش راز دیگری همزاد
بودیم صبوروساکت و تنها
سرمستِ نوشیدن ،
با جام یک گلبرگ ، اسرار پنهان را
چشمم تلسکوپ وار ، برساحلی دیگر گشوده شد
بود زندگی فهم ترنج تازه ی رجعت
بی پُرز وپود رنج
یک شهر اسلیمی مبرا از لچک های سموم هجر
دیدم که مستی سالک هستی ست
بی اشکریزِ دانه ها ی رَز
انسان سلیمانِ بلاد روشنایی بود
پالسِ فراغت زیر پای پلک های او
دیگر نبود هر باغ و یا ملکی ، هویت پندار
اسب سیاست بود اینجا زیرپا نایاب
بودند اهالی در مصاف صاف آیینه
پاک کرده بودند ، یالِ سرخِ اسبِ اندیشه
از تخم ریزیِ مگس هایِ کبودِ سختِ لاکردار
هر فوج ساحل بود ،
دیدم سبک بارو ،
بی چالش و اسباب
ما پاس نداشتیم هیچ
ایجاز را دررستخیز جاری اعجاز
بستیم به روی خود تمام روزن ایجاد
با قفل قولستان ،
شد مهر و موم هر کبوتر ، معبد ادراک
برقله ی افسانه کردیم لانه هریک ، با لحاف باد
بود کرم شبتابی ، در قاب هجرت ناجی افرا
کن تجربه اکسیرِ جان بخشِ
مرگ و تولد را
تا بشنوی هر دم ندای دیگری در خود
در سرزمین تازه ی اشراق
دریا ، سرود بودن ما بود
درپشت هیچستان
آنجا که رویا نیست
با چادر تزویر ،
فرجی خلایق را
اینجا حقیقت ،
فوق تدبیروخیال ماست .
زندگی
کشف شهد شهود بود
زان پیشتر که میخکِ پرخلال من
میخکوبِ گلخانه یِ فکرتِ ما شود .
" اسکیزوفرنیِ" اکسیرسوزِ حیات *
طلسم شده ای درنقاب
با ثبت و بی ثبات
درپیچ وخم پرشگرد محاسبه شدن
ما شراب شادمانی خویش را ،
بر ملات خاک پر ملال ریختیم
دردرز سقف های کهنسال
وصبح راستین را ، به کُنج کج نمای قبیله باختیم .
هنوز ، نزول باد در کرانه ی خواب است
آیاکسی را اشتیاق دوباره زاده شدن هست؟
گَردُ وخاکِ خاطره را بتکانید :
از گوشه گوشه ی زوایای پرمخاطره
_دیواره ی کوتاهی که راس آن ،
مقرِ فرماندهیِ واژگونِ اقاقی ست . _
آنگاه جهان رنگین کمانی ،
روشن تراز خورشید پیش روی شماست
بی کابوس های پشت سر
بی خیلِ موریانه های ملخ خوار
وخالکوبی شغالهای بی شمار
مکان امن شقایق ،
رجوع بی شکیب ، به ساحت بی مساحت خویش است .
وصول وعده گاه سبز کبوتر
زمانِ طویل مساحت آفتاب نیست
ذره های خورشید را ، درانعکاس بی کلاس خویش بجویید
آنجا که خود بارقه ی آفتابید
تلنگر بی لنگراندیشه را ، باید از ناف صاف خویش برانید
این رازِ کشفِ آن گوهر یمانی ست .
زندگی ،
شور و وجدی جاودانه است
بی مِیلُ و ، رنج و گنج
مرگِ آرزو مرگِ بنفشه نیست
آغاز بی پایان زندگی
ما رنج نامه ی خویش را
باسِحرِ واژه به القاب کهنه ، نو نوشتیم
قطارهای مسلسل ، درریل سرنوشت دست نوشت
هستیِ نابِ ازلی را دراین دغدغه واگذاشتیم
پاک کن ، لوحه ی کژتاب حافظه را
از هرچه ... رونوشت واژه و القاب
ازقدس واز قداست و محراب
نوری دگر به دامنه تابد
مافوق کرانه های مدیکال
کاین رمزِ جاودانگیِ ماست .
اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی ( Schizophrenia) یک بیماری روانی است که با رفتار و گفتار غیرعادی و کاهش توانایی درک واقعیت (اختلال در واقعیت سنجی) نمایان میشود
|
|