|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
نه سرگردان
نه بی سامان
نه ما انگشت نمای رنج و اندوهیم
به یک کج راهه ما خود را نمودیم اینچنین مهجور وسرگردان
یکی کو
خویشتن را بیند او بی رنج وبی آلام
دمادم سرخوش و آرام
اساس هستی است آری چنین
بنگر چه با خود کرده ای .... انسان .......؟
مرا دیوانه خوانی گر ، نمی رنجم از ان هرگز
فراتر از جهان آدمی ، عاری زرنجی و غم و اندوه و ناچاری
بود در تو ، جهانی اینچنین
آن ناشناس وبکر
نگفتندت ، جدا افتاده ای از اصل خود
در پشت عمری ، ضجه ضجه ، مویه مویه
ناله واندوه وغم ......آری
نمی بافم برایت قصه ، خودرا کشف کن در خویش
توگنجی فوق عقل خویش
درحیرت ازاینم ، چون که می بینم تورا
محروم ودرمانده ، چوخاکستر شده در آتش پندار
دوروزی سرخوشی باقدرت و پست ومقام وپول
به عاداتی زبون سر می دوانیم هرطرف ،
هریک بلی بی مقصد وبی غایت و پایان
همه ترفند فکر است این مصیبت های هستی سوز
سبک کن ذهن را
باشد رها گردی زدام وبندو قید وکیدو ، مکر آن
اسیر ذهن خویشیم و ، در این داییره ایم مهجور وسرگردان
زیک چوپان گله ، یاکه هردهقان
پروفسور ، یاکه دانشمند
ازاین زندان رها گشتن بود
حظ هلول قامت ربانی انسان
چه کافر یا مسلمان ، هردو با یک جلوه اند همزاد
به ژرف خویش پیدا کرده اند معدود معدودی ولی ، گنج فروزان را
خلاص از خود نمودند با جسارت چادر صد تکه ی ظلمات و تاریکی
سخن کهنه است ، می دانم و می بینم
چندان واژه هایی نو به میدان نیست
ولیکن "زخم " سر وا کرده امروزی ست
اگرچه ریشه ای سخت و کهن دارد
به تاریخ بشر ، آن بلکه برگردد
مهاری تازه پیدا نیست
که جهد کهنه را از پیش بر دارد
یکی درد کهن بر قامت امروزیان ، محصول علم وفکر و دانش را
دمادم بر مزاج پر سمج ، در دست خود دارد
به هر سو مرکب نوجوی دانش را به میل خویش می راند
"تناقض" کرده چادر پهن ، در هر سو به غرب و شرق این عالم
نشان از آفتابی نیست
واز صبحی جهان افروز
بهارانی بدل در عرصه ی هر باغ و بستان است
از این اوراق ناموزون ،
گرفته قلب ها ، جز تیغ در هر کف نمی روید
هزاران ، میلیونها سال آدم ، این بشر
یک یدک ، یک سایه ، یک فرع مزاحم
بهر خود فی نفسه می سازد
همین بیگانه را عمری به ظن خویش ، اصل خویش پندارد
نمی داند ،
به وهمی بی سر وته ، خود گرفتار است
جسارت نیست ، اگر گوییم
( بشر بد گونه بیمار است )
جهان از آن چنین ، درفاجعه غرق و تلنبار است
***
سخن گر رک همی گویم
مکن عیبم
عمیق وژرف ، هردم خویش را بنگر
همین "دیدن " گره از کار بگشاید
ببینی ، تازه تازه بلکه آفاقی دگررا پیش رو شاید
همه گمگشته انسان همین است
بعداز آنی تا ابد خود سرخوش و آرام
همه در توست
بیا در خویش پیدا کن ، بلی
گمگشته ی خود را
........
ما
مسخ خویشتنیم
(بازیچه ای ملول )
یک کهنه اتفاق
از نسل ها... به نسل
باید نشست ودید
این اتفاق شوم
زندان بسته را
آنگه رها شویم
شاید زبندو دام
جزاین دگر ، بلی
رازی به کیسه نیست
یعنی ، دگر همه
وهم وفسانه است
بازکن توچشم خویش
تابنگری صبور
راز نهفته چیست ؟........
ما مسخ خویشتنیم
هریک بلی ، همی
بحران خویشتن .
از خیل جمعیت
در بستر جهان
یک تن از آن ، جداست
اما ، چرا چرا ؟......
کنکاش کن تو خویش
تابنگری عیان
بحران تو کجاست........
|
|