|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |

روزی ، دوباره می رسد از راه
پر می شود از سنبل و سوسن سبد ها تان
دشت شقایق دست بوس زنبق وآلاله می گردد
زنجیرها را بگسلد از هم
روشن بود تا بی نهایت پیش پای چشم
ماهی فتد دیگر جدا از تور ماهیگیر
طرحی دگر افکنده ای بر خویش ،
بی مویه و تشویش
آرام وخوش ، بی ضایعات ثقل خواب آور
لبریز از حسِ بلوغ و ، راز سرشارِ گل و آب ودرخت و باد
نوری اگر بر ظلمت این شهر می تابد
جشن ستاره هست میان دستهای روشنت برپا
بینی لباس رستگاری ، چون حریر سبز
برقامت گل ها
باتوسخن گویند ؛
پیغمبران ساده ی گمنام پاک خاک
نوروزمان آن روز های خرّم و نیکوست
باوصل روی دوست
اینک ،
زمستان طاق گرد فصلهای ماست
طاقت نمانده در کفِ برگ گل و پروانه و لک لک
طوقی پریشان خاطراست ، ازطرقه ی اندیشه ی ولگرد
پرمی گشایی تا فراسوی زمان ، آنک
بیمی ، زمین را کرده زهر آگین
بانیشِ مارو کژدم وعقرب
_ یک اضطراب محو
چرکین و پُرچالش
در دامن پَرچین _
بربالشِ ابهامِ اردک ها
بینی ؛
صباح دیگری ، این بذرِ وحشت را نماید بلکه تارومار
"هوش و خرد " سر منزل آرامش گلهاست
موجی جدا از عقل کج پندار
روزی ، دوباره می رسد از راه
می چیند از چشم تمام شهر
درحول وحوش ساکت دریا ،
هولِ عظیمِ مردمک هارا
پر می شود اندیشه ها از بارش باران
فصلی دگر را پاس می داریم پراز آیینه و مهتاب
دیگر سرشت تازه می بینیم ؛
درسرنوشت گرگ و میش و گله ها همراه
ارکیده ای دیگر ، زمستانسوز صحرا نیست
گل می نشیند در زمستان و خژان ،
در پیش پای کَل و آهو ها
آن روز " اگاهی " دگرگون می کند ، بنیاد هستی را
مشق حساب وهندسه ، آموزش پرتاب خنجر نیست
گردد نهال دشمنی محو از غریزه ، در شقایق ها
خوابی هنوز آیا ،
در بسترِ امروزیِ گلهاست ؟؟!...
باید جهان گردد ازاین خواب عطشناک کهن بیدار ؟...
آنگه ، زمین گردد بهشت عدن
آن ارض موعودی که در پندار و ،
هم عرض پرستوهاست
عشق ،
آدمی زاده است و ،
هر خوی بهیمی را کند ، باجِفت لب انکار
روزی دوباره می رسد از راه...
روزی دوباره می رسد ....
باتبریک سال نو به تمامی دوستان ، شاعران ، ادبا ونویسندگان واساتید محترم سایت ، با آرزوی سالی پربار وفرخنده برای یکایک آن عزیزان
درپشت پاچین شلوغ شهر
دیدم ؛
صدایی می رسد در گوش
دروازهای ذهن خالی از هیاهو بود
هوهوی جغدی هم نمی آمد بگوش هوش
وبرف آرامش بروی بام های شهر می بارید
درآسمان دیگری ، اسطوره ها شبه حقیقت بود
رویای انسان قطره در آرامش دریا
یکسرزمان گنجینه ی اسرار
وموج آرام نسیمی ، باخبراز چالش امواج
بودند قدم های قدیم شهر
درکرت های خشک ، بی چشم بند خشم
شرمنده از کالسکه های روشن اکنون
لبریزِ از شهدِ شعور ، مهر گیاه ، انگورِ سرشارِ سپبدِ نور
بالحظه های خیس و سبز وتر
اینک ، تمام رمز رویش بود
باید ، کلید قفل هستن را
درجیب های بازِ اکنون دید
نوری که می تابید ، از چشمه موسی
پای کمر درقلب کوه طور
آهنگ سازِ پر شکوهِ زندگی
طیفِ لطیفِ ارکسترِ حال
سمفونی ای فارغ زاندوه و غم وبیداد
دیگر کفی در کیفِ کِیف آدم وحوا نمی لغزید
بود انتشار حوض شان
بی آبشار سرخ ماهی ها
( راستی ،
هیولایی دگر در ما ؛
در اقتدار فرصت خویش است
افسانه می بافد مدام این پیرجادوگر
دربند خیروشر
سازد جوان تا بزم نوش خویش
بانیش خون آلود و عزمی کج
در جاده های پرترافیک و شلوغ شهر
درانزوای خلوتی مختل
بازیگریم ،
ما بی خبر در چنگ شوم او
مارا کند باسِحرِ خود این تر هوس جادو
خیره شوی گر بی خلل در خویش
می بینی اش ،
در خویشتن ازسایه نزدیک تر
بی آن ، جهان گردد بهشت امن
بی چالشِ تخریب گرِ بیم و ستیز و مرگ
این غایت بیداد بود ، در حسرت قابیل )
جاروب کن
فرش نجیب و سقف ودیوار اطاق نازک خود را
از خاک و گردِ واژه هایِ لردبسته ، دررف و در کف
نقش وتصاویرِ عقیده ، آرمانهای خلل آور
وطرح های پر نقوشِ زائدِ دیوار
کن تارومار ،
خود تاروپود عنکبوتی را
سکنی گزیده قرن ها درمعبد آرام
کرده زمین را عرصه ی بیداد
درتَنگِ قبرستانی از الفاظ
در غارِ تارِ کهنه ی عادت
خودرا رها کن
از همه ابلیس های شهر
از چنگ سایه ، زخمِ پنهان ، جنگ تابوها
آنگاه ،
سروش غیب را بینی
باخویشتن هر لحظه هم آواز
|
|