خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

کشف

باشما

صادقانه حرف می زنم

چون نسیمی 

بانوازش گونه های لطیف آب

به صمیمیتِ  بادام

با گلبرگ و غنچه هاش

وبغ بغوی کبوتر ی

بابال های افتاده از پرواز کودکش

هدهدی ، باتشنه گان رهگذر

بارفع تشنگی

درکناره ی دریا

اندامم در آب

درمیانه ی امواج ایستاده ام

آوای مرعان مهاجر

مرواریدِ صدفِ گوشهای من است 

ودستان طلوع دریا

در دستهای بی تناوب استخوانی ام

دراین هوای مه آلودِ بی خنکایِ  چهل درجه

بادبان قایق ها

بااشاره ی الهام بخشِ باد

گوشنواز لحظه های پر شکوه من 

 

در آن سو

بیرق رسالت پیام آوران پیداست

بربلندایِ کشتی هایِ عظیمِ پهلو گرفته ی بی سرنشین

درساحل یقین

پیش گامان نخستین

باکفشهای رمز آلودِ نبوت

زمزمه گر با فرشتکان الهام بخش حضور خویش

ودراین سمتِ

سکوهای پرمشاغله ی پرازدحام

ابرناوگانهایِ مهیبِ غول پیکر

اقیانوس هارا در می نوردند

به دنبال طعمه های مطیعِ خاک نشین

با موشکهای ابر فراصوتِ کینژال*

بابشکه های نفت و مازوت و باروت

آدمک های کوتوله ی ریزبین

باتعقیب  ستاره ها

خدا ،

درمیان دست های شماست

دربندبند انگشت های تان

نجواگرِ باشما

درلحظه هایِ بکرِ بی خویشتن بودن تان

درلحظه های حضور ناب

آیا هیچگاه

به این صراحت شنوده اید ؟

خود گمشده ی خویشتنید......

بی ابرهای حریف سیاه پیکر

باید شفاف و برهنه

از آفاقی دگر سر برآورید

من از زبا ن خویش هم در چنگ واهمه ام

اگرچه باشما

صادقانه حرف می زنم

به شیوه ی در ختان

در پاچین میوه ها

عمارت حضور را ، در خویشتن بنا کنید

بازتاب بی کران آینه را

آنگاه ،

جهان را مهمانخانه ای ، در جشن و سرور بنگرید 

آنجا که روح مقدس رهنمون شماست

وراهِ روشنِ دیگر پیش پای تان

دستان بلند عشق ، در میان دستهای شماست

وزندگی ،

بامفهوم دیگری ست آشکار

بی خنجر ، بی بمب ، بی موشک و شکار

دیگر کسی ، مصلوبِ دار نیست

وآدمیانند همه ، عیسای ناصری

این غایتِ من و شماست

..........

رازی با من و تو

نامکشوف مانده هنوز

مغزِ سپید گردو

در هلاکت پوست

بانیش نیشِ کلاغ های رهگذر

باجراحات خونین آشکار

حال وروز هیچکس خوب نیست

من از باد شنیده ام

وقتی از سرزمین نخلهای سوخته می آمد

از کرت کرت گندم های نابرهنه

واز میان گردوهای مارگزیده ی پیر

هیچ کس در مدار خودش نیست

عطسه ی بی هنگام کبوتر

وصدای حزن آلود هدهدو شانه به سر

درسرزمینهای رایج

همه باد می کاشتند در انتطارِ باد

می شد بگونه ی دگری زیست

بی مرز ، بی کشور ، بی پاسبان

اما همه جا ذائقه رهنمای قافله بود

فانوسِ سوت و کور

با پت و پت ، در یورشِ بادِ بالِ مرغابیانِ سرزمینهایِ نزدیک و دور 

در مرزهای تاریک و روشن

هیچ نشانی  از نور ، هویدا نبود

تاریکی همه جا در کمین حادثه بود

 

درقرن پیشتازِ بی توقفِ صنعت و رایانه

باید ،

دگرگون شد و دید

ملکی دگر در قباله ی سپید قبیله ی پرستوهاست

کاین سرزمین وحشت و خوف و مجادله نیست

وزندگی ،

رسمِ بی آشوبِ دیگری ست

کشف و شهود مبادله ی پررمز رستاخیز زند گی ست. 

 

 

 

 

 

 

 

* کینژال موشک ابرفراصوت روسی ست

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

وکتور لایه باز چشم ها را باید شست

قضاوت و پیش داوری  از چالش های ذهن است اما مشاهده از چالش های ذهن نیست وبلکه مشاهده گر توانایی باالفعل نفوذ تا اعماق وژرفای هر موضوع وسوژه وپدیده ای را دارد . برای درک عمیق هستی باید مشاهده گر بود و خود را از قضاوتهای کور ذهنی خویش بطور کامل رها نمود .نمی توان هم مشاهده گر بود و هم قضاوت گر،  چون این دور فریبی ست که کورکورانه ذهن هرکه را اسیر می کند بدون آنکه بتواند به هیچ هدف ومقصدی دست بیابد  . بااندیشه هر گونه قضادت ، تجزیه و تحلیل وثبت رویدادی می تواند به همراه باشد ، ولی بامشاهده ، هیچگونه قضاوت و تجزیه و تحلیل و ثبت رویدادی به همراه نیست . مشاهده بی قضاوت ، بی تجزیه و تحلیل ، وبی نوشتن و ثبت امکان پذیراست  . یعنی اگر با فعلی این موارد وجود داشت ، آن تفکر است ، نه تجربه ی مشاهده . اندیشه ومشاهده از یک مرکز در هرکسی نشات نمی گیرند بلکه دو فعل کاملا از هم سوایند وهیچگاه این دو فعل متمایز از هم ، باهم درکسی محقق نمی شوند .وقتی قضاوت گریم در دایره بسته ذهن در خویشتن گرفتاریم و در چنبره ی تاریک ذهن/فکر ،  اسیر وسرگردانیم .و با قضاوت گری ما هیچگونه ادراک و مشاهده ای وجود ندارد . وقتی گرفتار ودر اسارت ذهن خودیم ، مشاهده ای که به آن دل خوشیم وجود ندارد واین فعل از ترفند های ذهن است که مارا با آن به بازی می گیرد .چون ذهن / فکر توانایی ادراک وفهم ، مشاهده را ندارد . ماهیت ذهن فقط داوری و قضاوت کور است ومشاهده ی ذهنی ، پوشش فریبی برروی دسیسه و نیرنگ ، و ترفند های سطحی خود ذهن است .  ذهن جز تجزیه وتحلیل ، پیش داوری ، قضاوت ونتیجه گیری را نمی شناسد ودر نمی یابد . زمانی می توانیم مشاهده گر باشیم که از دایره ی اسارت ذهن ، خود را مطلقآ آزاد ورها ساخته باشیم .مشاهده نیز یک فعل خالص و ناب وعریان  است و با آن قضاوت و تجزیه وتحلیل ونتیجه گیری وجود ندارد . مشاهده ، دیدن خالص و بی پرده وحجاب است که در آن فکر دخالت ندارد . ببینیم آیا می توانیم ، بی قضاوت و پیش داوری هرچیزی را بنگریم ودچار چالش ذهن در خود نشویم ؟..... وقتی به یک کوه ، به یک درخت یا یک منظره خیره می شویم درارتباط خالص و ناب وبی قید وشرط ،  هیچ قضاوتی وجود ندارد  .  اگر در آن حال گرفتار لذت بردن از درخت ، از کوه و منظره بشویم ، اگر گرفتار مقایسه ی خوب وبد ، از تماشای درخت یا  هرکدام از سوژه ها بشویم . همه ی اینها با دخالت فضولانه ی ذهن است که قطع ارتباط واقعی وبی پرده ی ،  با درخت ، با کوه ، با منظره ویا سوژه های دیگر را با خود دارد .در ارتباط محض با هر سوژه ، ذهن/فکر درغیبت کامل است . در تمام ارتباطات ما ذهن/فکراست که مداخله گر است و جایی که ذهن /فکر هست ، مشاهده نیست .
ذهن/فکر/خود/میل/ آرزو/ نیاز ،  همه ی اینها یکی ست وبا مشاهده جایگاهی برای ذهن/خود/فکر/ میل / آرزو/ تمنا/ نیاز وجود ندارد . وقتی با مطالعه ی کتابهای خود شناسی به دنبال و در جستجو وطالب ، مشاهده هستیم . پاسخ جستجو وانتظار مارا ذهن می دهد . چون از زاویه ی ذهن به دنبال سوژه ی خود هستیم . ذهن ، حبابی به نام مشاهده برای ما می سازد ومارا گرفتارش می کند . با مطالعه ، کنکاش و جستجو ، باید مشاهده گر بود ونظاره گر ودیگر هیچ . اگر شما با مطالعه وکنکاش وجستجویتان ، انتظاری ، توقعی داشته باشید . ذهن با حیله گری نیاز وطلب شمارا آفریده و به شما نمایش می دهد . یعنی بعداز مدتها مطالعه باز گشته اید به نقطه ی اول .......شما به عنوان نمونه وقتی به یک درخت خیره می شوید ، باید همچنان بی هیچ انتظار وتوقعی نظاره گر درخت باشید بدون آنکه هیچ قضاوت و تمرکز فکر و تفکیکی در شما شکل گیرد . اگر به یک درخت خیره هستید ، اگر گل وشکوفه های درخت ، یا سرسبزی برگ درخت ، شمارا مجذوب خود بکند با دخالت ذهن مداخله گر دچار تمرکز فکر و تفکیک درخت شده اید ، شما باید با تمامیت درخت ، بدون نفوذ ذهن با تجزه وتحلیل ، بدون تمرکز فکر ارتباط برقرار کنید . که دراین ارتباط بی خلط و بی واسطه ، ، ذهن / فکر غایب است و شما با درخت استحاله شده اید وواقعیت درخت را لمس می کنید . ذهن مانع سرسخت ماست و ما با دخالت ذهن نمی توانیم با تمامیت هیچ چیز در جهان ارتباط برقرار کنیم . تجربه ی مشاهده ، بدون انتظار ، بدون توقع وچشم داشت با تمرین وممارست می تواند برای هرکسی امکان پذیر گردد 
 
ماهرعملی را برمعیارخوب وبد بودن آن انتخاب می کنیم ویا برعکس انتخاب نمی کنیم . فلان عمل را انجام می دهیم چون آن را خوب می پنداریم وفلان عمل راانجام نمی دهیم چون انجام آن عمل رابد تصورمی کنیم . آیا می توانیم هرفعل وعمل وهرموضوع را بدون گرفتارخوبیت ویا بدیت شدن آن عمل وسوژه مشاهده کنیم ؟ ما وقتی عملی را برمبنای خوب بودن ویا بدبودن آن عمل می نگریم دچار شکسته بینی وکثرت نگری وتفرقه می شویم وتمامیت آن فعل وعمل را نمی توانیم ببینیم .
گرفتارتعبیرمنفی ومثبت شدن درهرسوژه ، یا هرفعل وعمل ، و موضوعی به دام شکسته بینی وکوراندیشی افتادن است .  اگر بتوانیم هرعمل خودرا قبل از گرفتارتعبیرخوب وبد ، یا منفی ومثبت بودن آن شدن  ، درخود نظاره گر باشیم می توانیم به ژرفا واعماق آن موضوع وفعل و عمل ،  رخنه نموده وازشکسته بینی و تفرقه گرایی خودرا نجات بدهیم . یک سوژه ، یک موضوع ، یا یک عمل  را ببینیم وبه دام تعبیرمنفی ومثبت ماحصل ذهن خود نیافتیم ، ازتعبیرذهن خود که چالشی محصورکننده است  فراتربرویم و فراتررا نگاه کنیم درآن صورت گرفتارشکسته بینی ، دوئیت نگری ونقصان درنگرش به سوژه ، یا موضوع وافعال و اعمال نمی شویم . درغیراینصورت ناخودآگاهانه گرفتارچالش ذهن کورخود شده ایم وازدرک واقعیت ویا حقیقت هرسوژه یا موضوع یا فعل وعمل محروم می گردیم .
آیا می توانیم ؛  وقتی ازخیابان عبورمی کنیم ، آنگاه که مقابل چشم مان هزاران سوژه وعامل رژه رونده را می بینیم ، فقط نظاره گر سوژه وعامل ها باشیم وگرفتار پیش داوری های مثبت ویا منفی ویا خوب وبد ذهن خود نشویم ؟
 آیا می توانیم وقتی درمنزل نشسته ایم وتلویزیون روشن است وهرلحظه تصویری را نمایش میدهد ویا خبری را پخش می کند ویا فیلمی هیجان انگیزرا نشان میدهد ، دربرابرتمامی این حوادث تصویری ،  فقط نظاره گر باشیم وخودرا از به دام افتادن به چالش های متفاوت که همه « ذهن ساخته / خود ساخته » هستند برحذرداریم ؟
آیا میتوانیم  درمقابل هزاران نگاه متفاوت که هرلحظه چشمانمان را درتیررس شکاروصید خود دارند ، بینای عیب وحسن خویش  باشیم نه پاسخ دهنده ی نگاههای تشنه ی دیگران ؟ « نگاه انسان وقتی تشنه باشد درنگاه دیگران ، درتصاویردرمنظره ها ، درحوادث ورخدادها به دنبال خوراک برای سیراب واشباع کردن خود می گردد ».
آیا می توان درمقابل هرگفتگو وشنیدن سخن وسخن رانی ، بدون جبهه گیری های خصمانه یا سازشکارانه ، بدون هرگونه واکنش وعکس العمل ، تنها مستمعی  جویای واقعیت بود ؟
آیا می توان لحظه به لحظه بیداروهوشیاربود ویکایک وریزریز اعمال وافعال وافکارضدونقیض وتفکرات سالم وناسالم خودرا تحت نظارت وکنترل خود داشت ؟
اگربگوییم غیرممکن است ، گرفتارپیش داوریهای  ذهن شرطی  وبیمار خود شده ایم ودرچالش کورذهن خود به دام افتاده ایم  و هرگز نمی توانیم واقعیت « آنچه هست » را دراین بازارآشفته وروزگار  پرآشوب ودروغ و جنجال درخویشتن کشف کنیم .
کاری دشوار است ، اما غیرممکن نیست . محک روشن نگری انسان نیزهمین است .
دوست من ؛  اینجا مکان پنجه درپنجه افکندن ، وزورآ زمایی نمودن ، وتصفیه حساب های خرد وکلان شخصی نیست . اگرما اینگونه ایم واینگونه زندگی می کنیم ، دراثرناآگاهی و تربیت والقاء خانواده وگذرزمان ، « ترسی »  برما غالب ومحیط گردیده که جرات درهم شکستن ، کلاف ترس رادرخود ازدست داده ایم وناخودآگاهانه همان ترس ودلهره است که مارا تحت اختیاروهدایت کورخود دارد . این ترس جهنمی چون آفت وسمّی ست که درخت وگیاه را تدریجی نابود میکند ادمی رانیز از ماهیت واقعی اش دور می کند ، ولی اکثریت نسبت به آن آگاهی نداریم ، وآن را سرسختانه درخود استمرارمی دهیم و حفظ می کنیم وبه فرزندان خویش انتقال می دهیم . که ماحصل و نتیجه ی آن « ترس » ووحشت ، زندگی بسیارمخاطره بار وپر تهدید انسان معاصربا پیشرفت های محیرالعقول اوست  . درصورتی که اینجا حریم صلح وآرامش ودرک خویشتن وکشف ناشناخته هاست . اگرتشنه ی شناخت خویش باشیم ، اگر تشنه ی کشف واقعیت وناشناخته ها هستیم ، رسیدن به مقصد « آگاهی » برای ما دشوارنیست . باید به دنبال راه شناخت واقعی خود « آنچه هستیم » باشیم . بد نیست بگوییم ؛ ذهن ما بسیارتنبل وسست وپررخوت بارآمده و درزباله ی کهنه ها  وول می خورد وعادت مستمر به همین تنبلی ست که قدرت درک تازه ها راازما گرفته است .
تمام جنجال ودعوا وگردافکنی وهیاهوی ما برسرشناخته شده هاست ، ما سرچیزی نزاع وجدال داریم که آن را می شناسیم و هرکدام آن را برای احساس پوچی ننمودن درانحصارومالکیت خود درمی آوریم . پس باید ازمالکیت انقطاع ناپذیرخود دفاع کنیم . اما درفراز وما ورای تمام این جدال ها وسربه دیوارکوبیدن وتیغ برروی یک دیگر کشیدن ها ، سرزمین ومرز وحریم دیگری نیزوجود دارد که آن جهان لایتناهی و بی پایان وبی جدال ناشناخته هاست ، که با کشف آن سرزمین بی مرز وبی تناقض وبی ابهام ، می بینیم جدال وستیزوکلنجارخشونت بار ما برای هیچ و پوچ ، وبرای باد هوابوده است ، وجهان واقعی انسان این جهان مجازی وتوهمی نیست . اما چرا نمی توانیم هرکدام دیگری ودیگران را تحمل کنیم ، وتا نابودی یک دیگرقدم بر می داریم ؟  مگرکسانی باشند که تایید کننده ی اندیشه وتفکرما باشند که آنها مورد تایید وصلح وسازش مقطعی ما هستند  . ولی آیا تایید وقبول دیگران ، رد ونفی خویشتن نیست ؟  « اگر من دشمن عقیدتی خود را بخواهم تایید وقبول کنم ، خود را نفی کرده ام » ونیزرد ونفی دیگران ، تایید وقبول خود است ؟ دشواری و خطرسازی همین جاست که آدمی هرگز نمی تواند خودرا نفی کند وباید به هربها وقیمتی خودرا تایید کند وبه اثبات برساند . وقتی نتوانیم دیگری را تایید کنیم ، خودرا درتقابل با او قرارمیدهیم و تمام این فرآیند ،  نفس وماهیت و کم وکیف تمام زندگی یکایک ما گردیده است . ماباید «خود» را به اثبات برسانیم ، «خود» را تداوم واستمراربدهیم . «خود» را به کرسی بنشانیم ، «خود» را درراس قراردهیم . واین «خود» جز یک توهم وخیال ،جز یک کذب محض ودروغ تمام عیارنیست .«خود» ماهیت ذهنی ماست ، «خود» یک کلاف است که ناآگاهانه دردام آن گرفتار شده ایم . «خود» هرلحظه درما ، ماسک وصورتکی برچهره می زند ، گاه اهل مسجد است وگه اهل میخانه ، گاه بخشنده وسخی ست وگاه تشنه ی مال وثروت وحریص قدرت و... بازیگروکارگردان وفیلم نامه نویس و صحنه ساز وصحنه پرداز این سیاه بازی ها ی «خود» است که مارا فریب میدهد . ماوقتی به دام پیش داوریهای ذهنی خود می افتیم وبه خوب وبد هرسوژه ویا موضوع یا عمل پای بند می شویم ازدرک واقعیت آن سوژه وموضوع وفعل وعمل ، عدول کرده ایم . 
اگرمردم یک کشور اززندان ذهن خود فراترنمی روند واز چالش تاریک وکورتعبیرات ذهن فراتررا نمی نگرند این اکثریت ویا توده ی متراکم دال برحقیقت بودن افعال واعمال وحرکات آنها نیست ، باید به این واقعیت وقوف بیابیم که ذهن ، درآدمی طعمه ایست که هرکسی را در دام و چالش خود گرفتار می سازد ،  وهرکسی را ازدرک واقعیت خویش محروم می نماید  . درهرکشوری براساس فرهنگ وباورهای خود باارزش دادن به بارمثبت هرموضوع وفعل وپدیده ای ، آن را عمل انسانی وواقعی خود می انگارند وتصورمی کنند ، درکشوری دیگر چه بسا ارزشهای مثبت آن کشوراز باری مثبت برخوردارنباشند ، شاید بعضی ازاعمال بعدی منفی هم داشته باشند ویا درزمان ها ی دیگر درهمان کشورممکن است بسیاری ازآن اعمالی وافکاری که امروزبعدی مثبت یا منفی دارند درزمان های دیگر کاملآ برعکس امروز باشند . اگربتوانیم ماهیت این موضوع را درک کنیم وگرفتاربارارزشی ( منفی و مثبت ؛ یا خوب و بد ) افعال وموضوع وپدیده ها و عقاید نشویم ، بلکه دربرابر تمام عوامل وسوژه وموضوعات نظاره گری بی طرف ومبرای ازپیش قضاوت های ذهنی خود باشیم ، دراین صورت خودرا ازلغزش و به دام شکسته بینی ودوئیت نگری وکثرت گرایی و کوراندیشی رها نموده ایم وگرنه از درک واقعیت هرسوژه ، موضوع وهرپدیده ای خودرا محروم کرده ایم که دراین حالت ناخودآگاهانه به دام تعبیرات مسموم که همان پیش داوریهای ذهن مان هستند افتاده ایم . 

  
 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ساعت ۷ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

20

 

درک حقیقت وفهم صریح و روشن آن  ، برای هرکسی غیر ممکن یا حتی سخت و دشوار هم نیست ، اما زندگی پیرامون هرکسی دام و بند وحصارهایی بوجود می آورد ،  که رهایی وخلاصی از آنها برای آدمی ، دشوار و گاه ناممکن می شود ( هم از نظر فکری و هم اسارت فیزیکی آن )  . در گذر زمان همین حصارها چون پرده ای ضخیم مقابل چشم هرکسی قرار گرفته ووی را از درک واقعیت خود ، دور می نمایند . وآدمی آنگونه  فکر واندیشه اش را به مسائل زندگی ( که از آنها به عنوان دام وبند و حصار نام می بریم ) معطوف می دارد که به دلیل نااگاهی از حقیقت خویش ، از آن کاملا دوری جسته  و ناخودآ گاه از ماهیت واقعی خود فرار می کند وهیچ اصراری برای بازگشت بخویش و یا آگاهی یافتن از حقیقت خویش در وی بوجود  نمی آید و آدمی دچار "خودفراموشی " می گردد . زندگی آدمی که ساخته ی پندار خود آدمی ست آنچنان وی را در خود استحاله و ذوب می کند که هر کسی باتمسک به بعضی ارزشهای درظاهر معنوی جامعه ی خود ( که سرپوشی برروی ضعف وی هستند ) زندگی را برای خود شکل می دهد و  می سازد  ، ولی ناآگاهانه از واقعیت خویش دور می گردد . اندیشه ی فرد که تنها چراغ  هدایت دردست اوست آنگونه محو دام وبند های زندگی می شود وفرد را درهمه چیز ذوب واستحاله می کند که اندیشه ای که می توانست بی نهایت نگر باشد هدایت گر راه درست آدمی ،  تبدیل به کوره راه تادیک و بسته ای می شود که جز زندگی القایی وتعریفی را نمی فهمد  . تفکر که می بایست چاره گر ونجات دهنده ی آدمی در برابر خطر وابتلائات احتمالی باشد ، خود عامل غرق شدن بشر در مرداب هلاکت می گردد    . دلیل ناآگاهی آدمی از هویت اصیل وریشه ایِ خودش و دور ماندن وی از حقیقت وجودی اش ، روند پرورش وتکاملی ست که قرنها در یکایک کشورهای جهان ، روبروی هرکسی گذاشته شده و همین روند است که سبب بیگانگی هرکسی با خویشتن خودش می شود  . ماازکودکی بطور ناخودآگاه بوسیله اطرافیان خود ، پدرو مادر و جامعه و کشور وفرهنگ کشور خود با کسب آموخته ها برنامه ریزی می شویم وبعداز دوران کودکی با شخصیت هنوز شکل نگرفته ی القایی خویش وارد کارزار مسابقه و رقابت و کسب و برتری جویی و پبشی جستن می شویم . دیگر از حقیقت وجودی خویش فاصله گرفته ایم و ناآگاهانه وناخوداگاهانه از حقیقت برای خود سرمینی آرمانی می سازیم  و به سوی آن مکان  خیالی حرکت می کنیم . حقیقت تمامیت وجود ماست ، اما ، ما از آن چیزی نمی دانیم و به دلیل عدم آگاهی از ماهیت وافعی خویش ، بارفتن به سوی حقیقت مفروض خود بیشتر و بیشتر از واقعیت خویش واز تمامیت خویش دور می شویم . قرنهاست که آدمی در هرکجای زمین ودر هر کشوری وبا هر فرهنگ و آرمان و عقیده ای ، اینگونه زندگی می کند ، وزندگی را ناآگاهانه و ناخودآگاه اینگونه آموخته ودر ضمیر پنهان خویش ثبت کرده است  . مشکل اولیه واساسی  انسان ،  دوری جستن از خویشتن است . دریکایک کشورها ، فرهنگهای متفاوت و گاه در تضاد و تناقضِ با یک دیگر  (تناقض فرهنگ هر کشور با کشور دیگر ) پشتوانه و مبلغ اینگونه زندگی کردن بشر هستند . یعنی این خانواده و کشور و فرهنگ است که هرکسی را از ماهیت واقعی خود ، از اصل وریشه ی  حقیقی خود منفک و جدا کرده وبه ماهیتی فرضی و تصوری و پنداری و خیالی گرفتار می نماید . و هرکشوری بطور سیستماتیک ، افراد را هم وظیفه مند حفظ این ماهیت و هویت پنداری که جز پدیده ای خیالی و موهوم نیست ، می سازد .من از کودکی وارد مدرسه ، دبیرستان ، دانشگاه می شوم  ، تا با تحصیل و کسب مدرک معتبر ، ماهیت القایی را در خود پرورش داده ومحفوظ نمایم ، به دنبال مشاغل نجاری ، تعمیرکاری ، تراشکاری ، بنایی و،....و..... می روم که با گذراندن دوران مقدماتی هرکدام از این حرفه ها به درجه استادی برسم . بادست وپا کردن شغلی در هر کدام از این مشاغل و حرفه ها ، با تحصیلات دانشگاهی ، در کشورم ، احساس امنیت و آرامش ، وراحتی می کنم .  همین احساس ایمنی و احساس امنیت و آرامش و راحتی ،  مرا از ماهیت واقعی ام جدا می کند ، احساس ایمنی و امنیت و آرامش زمانی در من بطور کامل وجود دارد که من با ماهیت واقعی وخدادادی و اصیل و ریشه یی ام در ارتباط باشم و جدایی از ماهیت واقعی و حقیقی من ، برای من جر ناآرامی ، ناامنی و احساس اندوه  و نگرانی ، و رنج و الم ارمغانی ندارد . ولی اگر من خود را از وابستگی هایم جدا و خلاص نمایم ، در من انرژی سرشار دیگری فعال می گردد ، که مرا ار تمام تناقض و تضادها ، از رنج و اندوه و مرارت ها واز صفات بلیه ی دیگر کاملا پاک واز هر خطری مصون می دارد . قدرت ادراک را در من بسیار زیاد نموده و موانع را از برابر تفکر واندیشه ام بر می دارد . از  من شخصیتی آرام وبی استرس ، وبی دغدغه و اضطراب می سازد  . مارا از فضای بسته ی تفکر جدا نموده وبه فضای بی کران  و لایتناهی دیگری ورود می دهد . 

اگر کسب و احراز مشاغل و تحصیلات دانشگاهی بابدست آوردن مدارک لازم   برای من اطمینان و امنیت و آرامشی ظاهری را به همراه دارند ، ولی این وابستگی ها سبب دوری بیشتر و بیشتر من از تمامیت خویشتنم می گردند  که نتیجتآ ، نا آرامی  و استرس و اندوه ورنج و آلام مرا بیشتر کرده اند . آرامش آدمی ، زمانی برای او محقق می گردد و هرکسی به آرامش و طمانینه و راحتی  واقعی می رسد که آگاهانه به خویشتن واقعی خود بازگشت نموده باشد . آدمی وقتی با چنگ انداختن به عوامل بیرونی  ، احساس امنیت و آرامش می کند ، باتمسک به آن عوامل دارد از آرامش و امنیت واقعی خویش ، فاصله می گیرد ودور می شود . این عوامل اگرچه در ظاهر نمایانگر آرامش و امنیت آدمی اند ، اما هیچگاه خود انگیزه و علت آرامش انسان نیستند بلکه سرپوش واستتاری برروی نا آرامی و ناایمنی و استرس و اضطراب  وی هستند . نفسِ نگرانی و اضطراب واحساس ناامنی  و ناآرامی آدمی ، فاصله گرفتن و دوری جستن ناخودآگاه  از ماهیت واقعی خود ، از تمامیت خویشتن است . آدمی وقتی با فشارهای مضاعف بیرونی به دلیل ناآگاهی از هویت خود دور می شود ، اسیر نگرانی و ناآرامی و اضطراب و ترس می گردد . واین دلشوره ، اضطراب و نگرانی و ناامنی همیشه با آدمی هست ، حال آدمی به هر چیز تمسک جوید ویا به هر مکان ونقطه ای از زمین سفر کند ویادر جایی و کشوردیگری ساکن شود ، مگر فرد به ماهیت واقعی خویش ، بازگشت نماید . عوامل بیرونی اگرچه در ظاهر مسکن موقت ولحظه ای برای هرکسی ممکن است باشند اما درمان درد آدمی ، هیچگاه نیستند . ودیدیم این تسکین موقت هم سرپوشی برروی ناآرامی و نگرانی و اندوه و بیم ماهستند ، گه نفس آن خودفراموشی ست . 

می بینیم یکی از انگیزه های بیرونی که به هر کسی احساس ایمنی و آرامش به ظاهر میدهد ، داشتن شغل ، داشتن خانه ، همسرو فرزند ، داشتن  ماشین و.... است .  همه ی اینها به آدمی احساس امنیت و آرامش می دهند ولی داشتن امنیت و آرامی و آرامش  آنها ،   آدمی را از ریشه واز اصل واز امنیت و آرامش واقعی اش دور می کنند و هر قدر فرد از ماهیت واقعی و حقیقی خودش دورتر می شود ، نگرانی و ناآرامی و اضطراب و بیم و دلهره اش بیشتر می شود . دل بستگی ووابستگی ، همان مالکیت است . یا مالکیت ودل بستگی دوروی یک سکه اند وانسان از زمانی که دچار واسیر مالکیت گردیده ، کم وبیشش فرقی ندارد ، ناخودآگاهانه برای خود قفسی رنگین ساخته وخود را در آن زندانی نموده و آزادیِ واقعی اش را از دست داده  . وهمین معامله ی با خود اورا از حقیقت وجودی اش دور کرده است .

مولوی در دفتر پنجم دیوان "مثنوی معنوی " شعری دارد که قابل تامل است ؛

این سبب ها بر نظر ها پرده هاست

که نه هر دیدار صُنعش را سزاست

دیده ای باید سبب سوراخ کن

تا حجب را بر کند از بیخ و بُن

تا مسبب بیند اندر لا مکان

هرزه داند جهد و اسباب و دکان

از مسبب می رسد هر خیرو شر

نیست اسباب و وسائط ای پدر

جز حیالی منعقد بر شاه راه

تابماند دور غفلت چند گاه

این سبب ها چه هستند که حجاب و مانع سرسخت و مقاوم ما می شوند و در جایی اشاره شد ، دل کندن از سبب ها برای بشر دشوار است ، نه اندیشیدن به در یا و رسیدن به وصل دریا . این سبب ها ، همان شعل ، موقعیت اجتماعی ، همسرو فرزندان ، ماشین و آپارتمان و ویلاهای ما و حساب های بانکی ما هستند بابسیاری سرگرمی های روزمره  ، که ما با تکیه به آنها ، بخود هویت می بخشیم ، احساس بودن می کنیم ، وبا آنها احساس امنیت و آرامش و طمانینه داریم . خودرا به اصطلاح از پوچی رها می کنیم .

این سبب ها بر نظر ها پرده هاست

که نه هر دیدار صُنعش را سزاست

جوامع بشری به تفکیک وتقسیم بندی کشور ها ، براساس همین سبب ها شکل گرفته اند ووظیفه هر گروه یا هر ملتی ، ناخودآگاهانه حفظ و بقای همین سبب هاست . سبب هایی که پرده ی تاریک چشم یکایک ما انسان ها هستند وسبب بروز لاینقطع اختلافات و جنگهای خانمانسوز می شوند .

مشکل ودرد بشر ، بیگانگی با خویشتن اوست . وهمین موضوع ، از آدمی موجودی نگران و مضطرب و آشفته و سردرگم ساخته است . آدمی برخوردار از ماهیت ناشناخته ی دیگری ست که این تعریف شناخته شده اش نیست . آن ماهیت  یا هویت واقعی آدمی ست که کشف آن برای هرکسی ، آرامش و راحتی ، بی نگرانی و بی اضطرابی و بی دلهره گی ، وبی اندوه و رنج و مرارت و غصه ، بودن هرکسی ست ، بی رشک و بی کینه و آز بودن را برای آدمی ارمغان دارد.  یکایک ما اسیر وگرفتار ، وباورمند سبب هایی شده ایم که برای ما عارضه اند ، نه درمان درد و آلامِ دوری و هجرت ما ن . 

درزمان حاضر که ویروس کرنا یا کووید ۱۹ ، جهان را دچار مخاطره ی سهمگین ، وبه نوعی توقف و رکود کشانده ، اغلب مردم این ببماری و پی آمدهای وخیم و دردناک  آن را می بینند واز همین رو در نگرانی و اندوه ، وترس و ببم بخاطر هجوم غافلگیر کننده ی این ویروس به سر می برند  ، تمام صداهای جهان متمرکز روی کرونا شده است وبسیاری مشکلات دیگررا تحت الشعاع قرار داده  ، که می بینیم . اما خودببگانگی انسان ، خودفراموشی ، دوگانه ببنی بشر دردی ست  که قرنها  ، آرام آرام گریبان اورا گرفته است و زندگی به ظاهر خوب ونیکوی اورا به ورطه ی هلاکت کشا نده است . اگر کووید ۱۹ را یک تب وخیم ، باتمام پیامدهای هولناکش ببینیم ، چون مقطعی ست و روزی ، دورانی این بیماری به پایان می رسد وزندگی بحالت اولیه بر می گردد ، حال دوسال طول بکشد یا کمتر و یا بیشتر ، اما خودبیگانگی ، سرطان هنوز غیر قابل درمانی ست که قرنها ، روح و روان ، و جسم فیزیکی وی را در چنگ گرفته ، واورا به گرداب تباهی و زوال می برد ، وهیچ عهد پایانی برای آن نیز هنوز  به نظر نمی آید  . کسانی  این ببماری هو لنا ک وتباه کننده را می بینند ووخامتش را لمس می کنند که به "خودآگاهی"  رسیده باشند . خودآگاهی که بتواند به کشف تمامیت خویش بیانجامد غایت راهِ  هرکسی تا رسیدن به سرمنزل مقصود است .

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۰ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

قطعیت معنایی ، لحن فلسفی "

 نویسنده نسترن خزایی|نقد| ۱۳۹۹/۴/۱۳ - ۰۰:۴۵| ۱۸۱


نگاهی به اشعار
اصغر ناظمی معزآبادی

با بررسی نمونه ای شعر
ما در انحصار خویشتنیم



هنوز

هیچکس نمی داند

اساس فاجعه از چیست ؟!

و از کجاست ....  ؟ !

با محکومیتِ بی قیدِ ا ین و آن  

.........

همه ی دردها

از ندانستن است

و"خودآگاهی "  

شفای تمام درد ها



ما

دردمند از انحصارِ خویشتنیم !

تنها گناه ، همین است

راهِ برون رفت را بر خویش بسته ایم



آیا می توان

برشمردو دید 

تمام فاجعه از ماست

از من 

تو 

او 

....

زان پیش تر

که تیغ برِ سر دشمن فرو بریم 

بیایید 

 ژرفای خویش را بکاویم و بنگریم 

ما هرکه 

هرچه ایم

خود خویشتن را

هم زخم وتیغ و ، هم خون و خنجریم

ما دشمنِ خودیم

.........



وحرف ساده این است 

اگر طالب دگرگونیِ جهانیم

باید ، الساعه بی فوت وقت

دگر بودن  را 

ازخویشتن شروع کنیم



این شعر ، به عنوان مورد ِ نمونه ای از میان اشعار جناب ناظمی معزآبادی ، انتخاب شده است تا با محور قرار دادن آن ، شعر های دیگر این شاعر گرامی را ، مورد بررسی اجمالی ، قرار دهیم .

در تحلیل اشعار ِ
جناب ناظمی 
چند مورد ، بیش تر از موارد دیگر ، نیاز به طرح و بررسی دارد . 

اندیشه محور بودن شعر
و
لحن شعر

حال ، به بررسی این موارد می پردازیم .

اندیشه محور بودن شعر

پیش از هر سخنی لازم است گفته شود که منظور از " اندیشه محور " بودن ِ شعر در این جا ، گرایش فرمالیستی ِ شعر نیست ، چون این شعر ( و آثار جناب ناظمی ) نه تنها " زبان محور " در مفهوم زبان ورزی نیستند ، بلکه گرایش شدید به " معنا محور " بودن دارند و در واقع معناگرا هستند .

منظور از اندیشه محور بودن شعر ، در این جا ، میزان غلظت بیش تر اندیشه ، نسبت به احساس و سنگین تر بودن کفه ی اندیشه ورزی نسبت به احساس ورزی است .
 به همین علت ، یعنی به دلیل مفهوم گرا بودن شعر ( اشعار ) ، زبان شعر ( اشعار ) جناب ناظمی ، زبانی مفهومی است و در آن تصاویر چندانی دیده نمی شود .
 اندیشه ورزی شاعر ، به صورتی است که تجسم مفهوم ، جای تصور تصویر را می گیرد .
 و در شعر ، نسبت به حجم نسبتا زیاد تفکر خلاق ، با حجم تخیل خلاق ، کم تری مواجه هستیم .

اما اندیشه جاری این اشعار
چه نوع اندیشه ای است ؟

به صورت کوتاه بررسی می کنیم .

تقریبا همه ما ، با اصطلاح " عرفان شرقی " دست ِ کم تا حدودی آشنایی داریم .
 عرفانی که ترکیبی از گرایشات بودایی ( ذن ) ، هندویی ، تائوئی و ... است .
 این نوع عرفان ، هم رویکردی اخلاقی و هم رویکردی فلسفی دارد . ( و البته رویکردی اعتقادی که مدّ نظر ِ این بحث نیست )
 ردّ پای این نوع عرفان را در شعرهای سهراب سپهری ، به وضوح می توان دید .

اکنون با این بررسی کلی ،
 می توانیم در پس ِ اشعار جناب ناظمی ، عطر عرفان شرقی را ، کاملا استشمام کنیم .
 شاعر که با پیروی از اصول عرفان شرقی و تامل در آن ، به خودآگاهی ( نسبی ) رسیده است ، اکنون دیگران را هم به خودآگاهی دعوت می نماید .

" همه ی دردها
از ندانستن است
و " خودآگاهی "
شفای تمام دردها ... "

زبان در چنین اشعاری ، لحنی پیامبرگونه به خود می گیرد ( البته و مشخصا بدون ادعای پیامبری از طرف جناب ناظمی )
 در این نوع اشعار ، چون زبان ضرباهنگی کوبنده ( به جهت تاثیرگذاری ) و لحنی صریح دارد . اثر ، برخلاف آثار چند معنایی ، دچار " قطعیت معنایی " یا " تک معنایی " می شود .
 چند معنایی در شعر ، با استفاده از فنون بلاغی و ادبی به وجود می آید ، فنونی مانند کنایه ، استعاره ، نماد ، ایهام و ...
 اما همان طور که گفته شد ، جناب ناظمی ، نه در لفافه صحبت می کنند و نه با ابهام و ایهام ، آن چه در اندیشه ی شاعر است ، موضوعی صریح است و به همین دلیل ، شاعر هم ، در بیان اش صراحت کامل دارد و از همین روست که این بیان ِ قاطع ، منجر به قطعیت معنایی یا تک معنایی شدن اثر ، می شود . به عبارت دیگر ، واژگان چنین آثاری بیش تر معنای لغوی دارند تا معنای هنری و دلالت ها ، بیش تر دلالت های صریح هستند تا دلالت های ضمنی ، در واقع ، مخاطب در اثر ، با وجه آشکار معنایی ، رو به روست ، نه با وجه پنهان معنایی .

" ما
دردمند از
انحصار خویشتنیم
تنها گناه همین است
راه برون رفت را
بر خویش بسته ایم "

البته این نکته را هم فراموش نکنیم که گروهی از قدما ، چند معنایی ، پیچیدگی ، ابهام و ... را جزء عیوب متون ادبی می نامیدند و مهم ترین ویژگی متن را دلالت آن بر معنای واحد ( تک معنایی ) و ثابت می دانستند . به این صورت ، آنان ابهام را که موجب تکثر معنا می شد " تعقید معنوی " و موجب دشواری دریافت معنا می دانستند . اما در فضای هنری امروز ، ابهام اهمیت هنری خود را دارد و به لحاظ چند لایه کردن معنا و همچنین ایجاد نوعی رازآلودگی ( و معنا گریزی ) از ارزش ویژه ای برخوردار است .

در مورد مبحث چند معنایی و تک معنایی در متون ادبی ، گفتنی ها بیش از این است ، اما آن چه به طور خاص ، در مورد اشعار جناب ناظمی می توان گفت ، این است که یکی از موارد استفاده از ابهام ، معنا گریزی است ، به این دلیل ، جناب ناظمی ، به واسطه ی معناگرا بودن ، نیازی به استفاده از ابهام در آثارشان نمی بینند ، این مورد ، امری درست ، منطقی و قابل پذیرش است ، اما می توان با استفاده از عناصر شعری بیش تر ، هم شعریت بیش تری به آثار داد و هم لحن اثر را به لحن شاعرانه ، نزدیک تر کرد ، چون در نهایت ، اثری که آفریده می شود قرار است شعر باشد ، اما به این دلیل که از عنصر تخیل در آفرینش این آثار ، کم تر و از اندیشه ، در آن ها بیش تر ، استفاده می شود ، جای فضا و لحن شاعرانه را ، فضا و لحنی فیلسوفانه می گیرد .
 اگر مضمون اشعار جناب ناظمی را دعوت به سَبک ِ زیستنی دیگرگونه و نوعی دگراندیشی بدانیم ، آن گاه ، صراحت بیان ایشان را کاملا منطقی خواهیم یافت ، چرا که دعوت به هر چیز ، باید با عباراتی ، کاملا مستقیم و روشن بیان شود که دلالت بر یک معنای خاص داشته باشد ، اما همان طور که قبلا گفته شد ، لحن هر شخص ، از موضع او نسبت به موضوعی خاص ، شکل می گیرد . به این صورت ، هنگام سرایش شعر ، لازم است که شاعر ، نسبت به موضوعی که می خواهد طرح کند ، از موضع یک شاعر به آن بنگرد نه یک اندیشمند ، در واقع موضوع باید شاخک های حسی شاعر را تحریک کند ، نه سلول های خاکستری ذهن اش را ، ( گذشته از موارد استثناء ) غنای فکری برای ویرایش اثر است ، نه برای آفرینش آن .

وقتی اثری قطعیت معنایی داشته باشد ، به دلیل صراحت زبان و لحن ِ اثر ، امکان کشف و شهود و همچنین احتمال ِ قرائت و برداشت های متعدد ، از اثر سلب می شود و مخاطب باید همان معنای قطعی را دریافت و در آن تامل کند .

" و حرف ساده
این است
اگر طالب دگرگونی جهانیم
باید ، الساعه
بی فوت وقت
دگر بودن را
از خویشتن
شروع کنیم "

درفضای اندیشه محوری که جناب ناظمی در اشعار خود می آفرینند ، احساس کم ترین حضور را دارد و آن میزان از احساس هم که در شعر دیده می شود ، به مثابه ی همان میزان مس لازمی است که برای طلا نیاز است .
75 % اندیشه ( طلا ) ، 255 % احساس ( مس ) شعر را به رنگ مطلوب ( از نظر شاعر ) در می آورد ، اگر میزان احساس ( مس ) شعر ، افزایش یابد ، رنگ شعر ( طلا ) از رنگ زرد مورد نظر ، به سمت قرمز و ارغوانی می رود و به این صورت ، در ص د ِ خلوص اندیشه و عیار آن تغییر می کند و در واقع ، از میزان خلوص خودآگاهی کاسته می شود و ...

لحن شعر

اگر لحن اشعار جناب ناظمی را مورد بررسی قرار دهیم ، متوجه می شویم که این لحن ، تحت تاثیر نوع اندیشه ی شاعر ( همان طور که قبلا اشاره شد ) لحنی است که بیش تر از شاعرانه بودن ، فلسفی است و به نظر نگارنده ، این امر تفاوت اساسی اشعار جناب سپهری و جناب ناظمی است .
 هم جناب سپهری و هم جناب ناظمی ، از " نور " می گویند و دیگران را به آن دعوت می کنند ، اما جناب سپهری ، با لحنی شاعرانه تر ، زبانی غیر مستقیم تر و فضایی انتزاعی تر ، اقدام به این کار می کند .
 در واقع ، اشعار جناب ناظمی ، بیش تر متکی بر اندیشه و کم تر آمیخته به تخیل شاعرانه هستند ، ( چون مضمون به نوعی فلسفی و صریح است و از آن جا که شاعر « احتمالا » ضرورتی برای تلطیف و تعدیل آن نمی بیند ، شعر قطعیت معنایی پیدا می کند )
 اما در سوی دیگر ، اشعار جناب سپهری ، از اندیشه ورزی و خیال پردازی ، تقریبا به یک اندازه بهره می برد ، که این امر ، با نقاش بودن جناب سپهری و طبیعتا فعال تر بودن هوش تجسمی ( تصویری - فضایی ) او ارتباط مستقیم دارد .

البته این مورد را هم لازم است لحاظ کنیم که جناب سپهری ، اندیشه ای تصویری و در واقع ، شبکه ی تصویری ذهنی پیچیده ای دارند ، در حالی که جناب ناظمی ، به این شکل ، تصویری نمی اندیشند و ضمنا از آن مقدار تصویری هم که در آثار خود استفاده می کنند ، تصاویر بسیار کمی انتزاعی هستند .

اگر بپذیریم که
اندیشه ی شاعر زبان اوست
که در قالب شعر ، نمود پیدا کرده است
 به این صورت ، می توانیم از نوع زبان جناب سپهری و جناب ناظمی ( و البته دیگران ) به چگونگی اندیشیدن آنان ، پی ببریم .

بررسی چند مورد نمونه ای
و قیاس آفرینش دو نوع اندیشه

" جناب سپهری "

من زنی را دیدم
نور در هاون می کوبید

بهتر است برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود
نقش مرغی بکشم

" جناب ناظمی "

در حافظه ی پرنده
جز اطمینان قفس نیست
امنیت
تکیه گاهی در این
گلوگاه است

باید خالص بود
بی شیله پیله
و بی پیرایه

من آیا
از مکان سحرانگیز دیگری
حرف می زنم

همان طور که مشخص است ، لحن اشعار جناب ناظمی , نوعی لحن خطابی است .
 شاعر برای بیان اندیشه های خود ( که به نظر نگارنده ، اندیشه هایی والا و بسیار ارزشمند است ) لازم است که فضا ( بستر ) شاعرانه تری ایجاد کند . وقتی برای اندیشه هایی در این سطح ، از لحنی شاعرانه ، در همان سطح استفاده نشود ، اندیشه ، دست ِ کم تا حدودی ، از اثر بیرون می زند و شعر لحنی فلسفی به خود می گیرد . البته لازم است گفته شود که چنین مضمون هایی به شدت قابلیت ِ شعار شدن دارند که جناب ناظمی ، با استادی و تا حد امکان ، مانع بروز چنین امری شده اند .
 در واقع ، اندیشه ی جاری در اشعار ( چه گفتن ) به قدری غنی است که شاعر گاهی ( خواسته یا ناخواسته ) به چگونه گفتن ، چنان که باید ، فکر نمی کند . در چنین مواردی معمولا ، شاعر که از کشف خود ، دچار ذوق و شوق شده است ، می خواهد هر چه زودتر ، این کشف را با دیگران به اشتراک بگذارد و برای انتقال یافته اش ، " هیچ آداب و ترتیبی هم نمی جوید " .

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو

و

قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من

به این صورت ، یکی از محورهای شعر ، محوری پُر رنگ تر و محور دیگر ، کم رنگ تر می شود .
 جناب ناظمی ، با اتکاء به اندیشه های غنی ِ خود ( به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه و به شکل نسبی ) نیازی به کشف و ارائه ی تصاویر نو ، تناسب های لفظی و معنوی و ... نمی بیند ، چون ( احتمالا ) معتقد هستند که این اندیشه ی ناب ، به خودی خود ، اثر بخشی و کارآیی لازم را دارد . به این معنی که محتوا و مضمون ، نیاز به آراستن ( آرایه های ادبی ) ندارد و فی نفسه می تواند ، بر روی مخاطب ، تاثیر لازم را داشته باشد .

اثر عمیق و خاص ، وقتی به وجود می آید که صاحب اثر ( در این جا به طور خاص ، شاعر ) با ارتقاء سطح آگاهی خود ، به تحول درونی رسیده باشد و نگاهش به جهان ، تحت تاثیر اندیشه ی نو شده اش ، نگاهی نو باشد و ذهنیت و احساسات شاعر ، تابعی از ذهنیت و احساسات دیگران و مشابه و هم راستای آنان نباشد ، که تصور می کنم جناب ناظمی ، واجد چنین مواردی هستند . پس در این که آثار جناب ناظمی ، " عمیق و خاص " هستند ، تردیدی نیست ، اما با توجه به موارد بیان شده ، این آثار عمیق و خاص که از اندیشه ای آگاه و تربیت شده می آیند ، می توانند شعریت بیش تری به خود بگیرند ، ناگفته مشخص است که منظور از این عبارت ، اشاره به وجه زیبایی شناختی اثر ، نیز است ،
 شاعری که توانسته است اثرش را از نظر زیبایی شناختی ِ زیر ساختی ، به حدّ ِ ارزشی ِ بالایی برساند ، با ارتقاء دادن زیبایی شناختی رو ساختی ، می تواند سطح ارزشی آن را باز هم بالاتر ببرد .

پ . ن :

نوع شخصیت ، نگرش ، بینش و اندیشه ی جناب ناظمی معزآبادی را بسیار ارج می نهم و احترام بسیاری برای این نوع رسیدن ِ درست قائل هستم .

درودتان باد

و

کمی از مولوی

ما همه یک کاملیم
از چه چنین احولیم
خوار چرا بنگرد
سوی فقیران غنی
.
.
.
ما همه یک گوهریم
یک خرد و یک سریم
لیک دو بین گشته ایم
 زین فلک منحنی ...

 

نقطه نظرات

52 

  • فریبا نوری

     فریبا نوری | ۱ هفته و ۶ روز پیش

    درودها استاد عزیز و گرانقدرم
     مسیر نقد در این سایت به مهر و همت و دانش و پویایی و تیزبینی شما و توجه دقیقتان به آثار یکایک اعضاء ارجمند سایت و تداوم و استمرار این توجه به سمت و سوی درستی ره برده و می برد که هزار پیام از عهده سپاس این اقدام ارزشمند بر نمی آید. 
     من به سهم خویش سپاسگزارم و شکر گزار

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به فریبا نوری | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    درود بی کران
    مهربانو نوری نازنین

    از انتهای کامنت پُر مهرتان
    آغاز می کنم
    به لطف فرمودید که

    " سپاسگزارم و
    شکر گزار "

    همین دو واژه ی
    سپاس و شکر
    برای شناخت یک
    شخصیت سالم
    کافی است
    کسی که قدردانی
    می داند
    و شاکر است چون
    نسبت به داده ها و
    هست ها بی توجه و
    بی تفاوت نیست و .....

    بابت لطف همیشه
    بزرگوارانه ی شما
    هنرمند توانمند و
    اهل تامل ِ مدام
    واقعا سپاسگزارم
    و حضور عالمانه تان را
    ارج می نهم
    شمایی که به اندازه ی
    آگاهی تان فروتن هستید
    و یکی از
    معانی تعادل درست
    دقیقا همین است
    بزرگوارید
    درودتان باد مهربانو

    رونده بمانید به مهر   

     

  •  ستار سلطانیان | ۱ هفته و ۶ روز پیش

    " ما در انحصار خویشتنیم

    هنوزهیچکس نمی دانداساس فاجعه از چیست ؟! و از کجاست .... ؟ !
     با محکومیتِ بی قیدِ ا ین و آن ........همه ی دردهااز ندانستن است و"خودآگاهی " شفای تمام درد ها.ما دردمند از انحصارِ خویشتنیم !تنها گناه ، همین است راهِ برون رفت را بر خویش بسته ایم آیا می توان برشمردو دید .تمام فاجعه از ماست از من ازتو. او ....زان پیش تر که تیغ برِ سر دشمن فرو بریم .بیایید ژرفای خویش را بکاویم و بنگریم ما هرکه هرچه ایم خود خویشتن راهم زخم وتیغ و ، هم خون و خنجریم.ما دشمنِ خودیم......وحرف ساده این است. اگر طالب دگرگونیِ جهانیم باید ، الساعه بی فوت وقت دگر بودن را .ازخویشتن شروع کنیم "

    درودها 
     آنچه در متن بالا آمده همان است که با عنوان شعر مورد بررسی و واکاوی قرار گرفته است. گفته شده اگر شعری از فرم و قالب نوشتاری بصورت متن نوشته شود چنانچه شعریتی در آن باشد باز خود را نشان می دهد . 

    حالا کجای این متن شعر است. ؟ هرچند متنی قشنگ و دارای مضمونی منطقی . همه حرف این متن بقول معر.وف اینست " از ماست که بر ماست " و پایان منطقی آن " اگر طالب دگرگونی هستیم باید از خودمان شروع کنیم. .

    با همه احترامی که برای جناب اصغر ناظمی مغز ابادی داشته ام و همچنین سرکار نسترن خزایی که براستی سرشار از دانسته های فرهنگی ادبی هستند اینحا برای کالبد شکافی و تشریح مقوله شعر می گویم که این کجایش شعر است. با آنهمه شرح و کشاف در بررسی. 

    با احترام 

    ستارسلطانیان 

     

     ستار سلطانیان | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    شاید هم یک روش شعر نویسی این باشد که نخست متنی ادبی را می نویسیم بعد آنرا در شکل و شمایل شعر پلکانی زیر هم بنویسیم
     یعنی شعر نویسی با روش مهندسی معکوس
    . 
     با پوزش از لحن نوشتنم که بدون تعارف است. 

     

    فریبا نوری

     فریبا نوری به ستار سلطانیان | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    سلام 
     ابتدا عذرخواهی می کنم که به پیامی پاسخ می دهم که خطاب به من نیست اما چون موضوع عمومی است بنده هم اجازه می خواهم به عنوان یک خواننده نظر خود را در پاسخ نگاه شما در این پیام بنویسم.
     به نظر من هر شعری نقاط قوت و نقاط ضعفی دارد در این شعر همان طور که نگارنده متن در چندین جا به صراحت اشاره کرده است، عناصر احساس و تخیل در حد اقل ممکن هستند و شعریت متن کم است با این جال شعر به سمت شعار نرفته است و نکات مثبت بسیار دیگری در اندیشۀ بلند و زبان سادۀ خود دارد که این نقد به آن‌ها نیز پرداخته است. اما زیبایی و بزرگی کار استاد بنده، سرکار خانم خزایی همین است که به سراغ همه انواع و سطوح و طرازهای شعر در سایت می‌روند و با نگاهی بیطرفانه نقاط قوت و ضعف شعر را بررسی می کنند. اگر قبول داشته باشیم که هیچ کس شاعر به دنیا نمی آید، به نقدهای آموزشی و اصلاحی بها می دهیم. دارند. یکی از علت هایی که من در پیام نخستین این قلم نقد را ستودم و گفتم مسیر نقد سایت را به جهت درست رانده اند همین مساله است که نقد و تحلیل را به شعرها یا قلم های بیشتر مطرح، کمتر اختصاص می دهند و سراغ حل مشکلات نیز می روند. در واقع همین مساله که شما در کامنتتان مطرح کردید ایشان در نقدشان باز کرده اند و به این ترتیب راه شاعر و شاعرانی با نگاه و قلم مشابه را در ادامه مسیر روشن ساخته اند که بسیار ارزشمند است. 

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به فریبا نوری | ۱ هفته و ۵ روز پیش

      

     

     ستار سلطانیان به فریبا نوری | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    سلام و درود 

    بودن تان در هر صحفه این سایت ارزشمند و گرانبهاست. 
    با دانسته هایی مفید و کاربردی
     این بار هم خشنودم که بهره جستم و ممنونم 

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به ستار سلطانیان | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    درود بی کران
    جناب سلطانیان
    گران قدر

    چون پرسش شما ، به نوعی همان موردی بوده که بنده در مطلب خود ، با جزئیات و فکت لازم ، به آن پرداخته ام ، طبیعتا نباید به آن پاسخی دهم ، چون منشاء این پرسش مطلب خود بنده بوده است که بنا به فرموده ی شما در " شرحی کشاف " آن را توضیح داده ام .
     این طور گمان می کنم که در مورد این حرف با بنده موافق باشید که
     از جناب عالی که اهل تامل هستید ، این انتظار می رفت که به جای طرح این پرسش ( مطرح شده و پاسخ داده شده ) بنده را به آخرین شعر جناب ناظمی ارجاع می دادید و لحظات شاعرانه ی آن را برای بنده فکت می آورید .
     بنده در این جا ، خود این کار را انجام می دهم .

    پله ی عروج "

    فهم هنوز ِ حادثه
    بیش و کم دشوار است
    هر چند لا محال
    در تاریکی ِ اینهمه اوقات
    در کوچه های
    شب تشکیک ...

    اثر شروعی کاملا شاعرانه دارد ، شروعی با آشنایی زدایی و عبارتی شاعرانه " فهم هنوز ِ حادثه " ،
     و در ادامه " در تاریکی اینهمه اوقات " که تعبیر قابل قبولی است و سپس " در کوچه های شب تشکیک " که شاعرانگی به اندازه ای دارد و ...

    حال می بینیم که از زاویه ای دیگر ، می شد این گونه هم دید .
     در هر حال ، چون بنده ، خود این شعر را مورد پرسش قرار داده ام ، با عرض پوزش ،طرف ِ پرسش شما و طبیعتا پاسخگوی جناب عالی نیستم .
     فرمایشی هم در مورد " مهندسی معکوس " داشته اید که با " شاید هم " شروع شده بود .
     همان طور که می دانید با " شاید هم " نمی توان در مورد چیزی نظر دارد و این مورد یک احتمال است که در مورد هر پدیده و امری می توان از آن استفاده کرد .
     مثلا با تبعیت از این نوع رفتار ، بنده ی نوعی می توانم بیایم و زیر کامنت شما بنویسم " شاید هم این طور نباشد " ...
     یا زیر شعر جناب عالی ، کامنت بگذارم که این شعر شاید هم مهندسی معکوس باشد و ...
     جناب عالی ، به خوبی می دانید که ما یا اطمینان داریم که شعر مهندسی معکوس شده و با مدرک مستدل ، آن را ثابت می کنیم و یا چنین موضوعی را اصلا طرح نمی کنیم ، چون این " شاید هم " ها را می توان به تمام امور ، تعمیم داد .


    ادامه دارد

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    در پایان
     بنده همان طور که بارها و بارها و بارها عرض کردم ، منطقا نه کلی گویی می کنم و نه کلی گویی را می پذیریم ، در این راستا از جناب عالی درخواست دارم که منظورتان از به کار بردن " شرح کشاف " یا بنا به فرمایش شما " شرح و کشاف " را بفرمایید تا پاسخگوی جناب عالی باشم .

    منظور از این که فرمودید
    " آنهمه شرح و کشاف "
    چیست ! ؟

    اگر منظور زیادگویی است که لطفا مصادیق را با جزئیات ، بفرمایید تا بیاموزم و سپاسگزار شوم و اگر منظور وجه مثبت معنایی است که دیگر از " آن همه " استفاده نمی کردید ، به این دلایل این مورد برایم مجهول است که امیدوارم آن را معلوم بفرمایید .
     با این که گمان می کنم جناب ناظمی بزرگوار ، خود را با تعاریف مرسوم ، شاعر نمی دانند ، اما چون حق ندارم از طرف ایشان این مورد را بگویم ، از طرف خود این را می گویم که
     اگر مانند پل والری ، شعر را در مقایسه با نثر ، به رقصیدن در مقایسه با راه رفتن تشبیه کنیم ، به نظر بنده ، آثار جناب ناظمی قطعا رقص هستند ، اما نه رقص احساسی و ناخودآگاه که هدف اش چیزی جز خود ِ رقص نیست ، بلکه رقصی ذهنی و خود آگاه که برای این رقص هدف و اشاراتی ، بیرون از خود متصور شده است .
     شاید ما بنا به نوع سلیقه مان ، این نوع رقص را دوست نداشته باشیم ( که بنده به شدت دوست دارم ) اما نمی توانیم آن را رقص ندانیم ، گرچه خود بنده ، به صورتی دیگر اشاره کرده ام که بعضی از حرکات این نوع رقص ، کمی زاویه دار و خشک به نظر می رسند و بهتر است کمی انحناء و انعطاف بیش تری به آن ها داده شود ، اما در مورد اصل موضوع ، این رقص خودآگاه را که طراحی و مهندسی شده و از الگوی ذهنی تبعیت می کند همچون رقصی که از الگوی حسی ( و احتمالا غریزی ) پیروی می کند رقص می دانم .

    به دلیل این که تشخیص دادم موارد بیان شده کفایت می کند ، دیگر به بحث ِ شعر منثور ورود نکرده ام .

    درودتان باد  

     

     ستار سلطانیان به نسترن خزایی| ۱ هفته و ۵ روز پیش


    الان که داشتم یادداشت دوم تان می خواندم در آن دیدم که شما هم از قید شاید استفاده نموده اید در این عبارت " ...شاید ما بنا به نوع سلیقه مان..." منظور اینست که قیدی کاربردی ضروری و جدا ناپذیر در علوم نظری بوده است. 

    اما در باره " شرح کشاف " برای یقین از معنای ادبی آن جستجو گوگلی کردم دیدم همان منظور من بوده البته من آنرا ریز پردازی گستره معنا دارم و بکار بردم.

    منظورم به صراحت اثری به این سادگی اینهمه ریزنگری و پردازش نیاز نداشته که مبذول نمودید. 

    با احترام به سرکارعالی و جناب معزآبدی 



    "    

      

     

     ستار سلطانیان به نسترن خزایی | ۱ هفته و ۵ روز پیش


    سلام و درود 
     کاونده گرامی شعر و ادب " نسترن خزایی " 

    من بنابر مرام دستکم 7 ساله ای که در این سایت ابراز می نموده ام در نقدهایی که می داشته ام اصلا شخصیت هنری شاعر را مدنظر نمی گرفته ام تنها متمرکز بر شعر و سرود بود و همان اثر که نقد برآن می زدم و بس. 
     حتی در شاعران بنام مانند حافظ هم همه ی غزلیاتش به یک اندازه از سوی خوانندگان مورد اقبال نبوده اند . 

    اما در باره کلمه قید " شاید " که تاکید داشته اید سرکارعالی استاد رشته های نظری می باشید در اینجا فقط نظر می اید. نه حکم قطعی و یقین. چون در مسایل نظری مانند علوم تجربی با ازمایشگاه روبرو نیستم که بگویین نتیجه قطعی . مثبت یا منفی. 

    بنابرین منطقا بهتر است از قید شاید بکار ببریم در موضوعی نظری . 


    ادامه دارد ..
     

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به ستار سلطانیان| ۱ هفته و ۵ روز پیش

    درود مجدد 
    جناب سلطانیان 
    گران قدر 

    فرمایشی که در مورد مسائل نظری و علوم تجربی ارائه فرمودید را ( بدون لحاظ کردن تقدم و تاخر زمانی ) بنده در چند سال پیش در سایت نوشته ام . 
     البته بنده ، به جای مسائل نظری ،که فرمودید ، از اصطلاح علوم انسانی استفاده کرده ام . 
     در آن جا بنده ، جهت عدم اصرار بر اثبات نظرات ، این موارد را بیان داشته ام و عرض کرده ام که در حوزه ی علوم انسانی نمی توان فرضیه ها را مانند حوزه ی علوم تجربی در آزمایشگاه ، مورد آزمایش قرار داد و ثابت کرد . 
     به این معنی که بنده ی نوعی ، موظف هستم که برای ادعای خود دلیل منطقی ، مصداق و فکت بیاورم اما مجاز نیستم به جناب عالی نوعی ثابت کنم که حرف و عقیده ی بنده حتما درست است . 
     همان طور که عرض کردم وظیفه ی بنده ، برای نوع ادعایی که کرده ام ، صرفا ارائه ی مستندات و مدارک مستدل است ، نه القای نظرات خود به دیگران . 
     اما این موضوع ، با فرمایش جناب عالی ، ماهیتا متفاوت است . دلیل می آورم . 
     با توجه به فرمایش شما ، در مورد استفاده از قید ِ شاید ، بنده از امروز می توانم این طور مطلب یا نقد بنویسم 

    " سبک ِ اثر مورد نظر ، رئال است ، شاید هم سور رئال است ، البته شاید هم اکسپرسیونسیم و شاید هم امپرسیونیسم باشد و شاید هم ... 
     قالب شعر غزل است ، شاید هم قصیده است یا شاید چهارپاره یا رباعی باشد . 
     شعر گرایش فلسفی دارد ، شاید هم گرایش مذهبی و شاید هم فرقه ای داشته باشد 
    و ... !!! 

    ادامه دارد

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    جناب سلطانیان گرامی 

    منظور کاملا روشن است . 

    اگر نظر ما نظری کارشناسانه و فنی است به جزء مواردی کاملا استثنایی مثلا 5 % نمی توانیم از قید شاید استفاده نماییم ، مثلا همان طور که عرض کردم ، بنده نمی توانم بیایم زیر شعر شما بنویسم این اثر ، شاید شعر بود ، شاید نبود ، شاید تغزلی بود ، شاید نبود و ... 
     آن قید ِ شاید ِ احتمالی ، در مباحث تخصصی ، هیچ ارزش و جایگاهی ندارد . 
     بنده یا با دلیل و مصداقی که موظف به ارائه ی آن هستم ، شعر شما را تغزلی می دانم یا نمی دانم ، یا در شعر شما استعاره می بینم یا نمی بینم ، شاید دیگر چیست ! ؟ 
     جناب عالی که بنا به فرمایش تان نقدهای زیادی نوشته اید ، حتما کاملا بر این مورد اشراف دارید که در فضا و امور تخصصی ، استفاده از قید ِ شاید ، امری کاملا غیر حرفه ای ، نادرست و غیر اصولی ست . 
     آن قید شایدی که شما از آن صحبت می فرمایید کاملا به نظرات غیر تخصصی مربوط می شود و قیاس آن با موارد تخصصی قیاسی مع الفارق است ، چون اصل و قانونی که در یک امر ( نظر شخصی ) صادق است را در امری دیگر ( نظر کارشناسی ) وارد کرده و می خواهید همان نتیجه را بگیرید که این کار ، همان طور که خوب می دانید نادرست است . 
     در واقع با اجازه از شاعر محترم ، باید این طور بگویم که 

    میان شاید ِ شخصی و فنی 

    تفاوت از زمین تا آسمان است 

    فکتی هم که از بنده ، جهت استفاده از قید شاید آورده اید هم شامل این مورد و قیاس مع الفارق است . 

    از سوی دیگر ، اتفاقا جناب عالی که سعی دارید بنده را مجاب به پذیرش اصل عدم قطعیت ( که بنده از طرفداران آن هستم ) کنید و می فرمایید که باید از قید ِ شاید استفاده کرد ، تنها به همین چند نظر اخیر خود توجه فرمایید . 
     در مورد شعر جناب ناظمی گرامی ، با قطعیت تمام فرمودید که 
     این ( اثر ) کجایش شعر است ؟ 
     یعنی نفرمودید که این اثر " شاید " شعر باشد یا " شاید " شعر نباشد !!! 
     بر خلاف نظر قطعی جناب عالی ، مهربانو نوری عزیز و بنده ، موارد شعری آن را یافته و با جزئیات ( که شما آن را بدون ارائه فکت ، زیاده گویی دانستید ) ارائه 
    داده ایم . 

    ادامه دارد

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    در مورد ِ در نظر نگرفتن شخصیت هنری ( اجتماعی ) شاعر در نقد هم که فرمودید 
     ص د البته که باید این طور باشد چون 

    " کار منتقد نقد اثر است نه نقد صاحب اثر " 

    فرمودید که 

    " اثری به این سادگی اینهمه ریزنگری و پردازش نیاز نداشته ... " 

    کاش می فرمودید ، اثری " شاید " ساده و با قطعیت آن را ساده تلقی نمی فرمودید . 
    اما 
     ظاهرا به متن ابتدای نقد که در متن تصویر پیوستی هم تکرار شده بود ، توجه نفرمودید . 
    در ابتدای مطلب 
    این طور آمده است که 

    نگاهی به " اشعار " 
    اصغر ناظمی معزآبادی 
    با بررسی نمونه ای شعر 
    ما در انحصار خویشتنیم 

    پس مشخص است شعر مورد نظر ، نمونه ای مثالی و مصداقی برای بررسی " اشعار " جناب ناظمی گرامی بوده است نه صرفا آن شعر خاص . 

    پس شرح کشاف بنده ، از روی بی کاری و یا داشتن وقت و انرژی اضافی نبوده است ، بلکه مانند همیشه تلاش کرده ام که


    درست بخوانم 
    درست دریافت کنم ، 
    درست دسته بندی کنم ، 
     درست پردازش و تحلیل کنم 
    و در نهایت 
    درست بنویسم .


    درودتان باد

     

     ستار سلطانیان به نسترن خزایی | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    بنابر منطق خودتان که کاش می نوشتم اثری شاید ساده . پ
     س میشود در مواردی بکار برده شود
     اما بطور تلویحی قاطعیت در آن بکار بردم

    اما در هرحال صبوری و حوصله تان درپاسخگویی و ریزپردازی قابل توحه بوده است.

    می دانم برای این پاسخ جواب دارید اما من با احترام از ادامه بحث خودداری می نمایم

    درود بر تعهدتان در پاسخگویی 

     

     ستار سلطانیان به نسترن خزایی | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    درودی دیگر بر نسترن خزایی

    مرادم از آوردن شاید ایجاد یک مفر و در روی نبوده این شاید چنان به یقین نزدیک بوده که بنابر گفته شما مصداق آنرا بصورت عملی نشان دادم با به شکل و شمایل در آوردن شعر بصورت نوشتاری متنی و تکست. و بدیهی می توان یک متن را شعر وار نوشت. 
     بدون آنکه شعر باشد. مثلا از اینجا به بعد متن و نوشتار شعر می نویسم !:

    " کاونده شعر و سرود 

    که در ریز پردازی استادی 

    اگر ممکن است 

    کمتر حاشیه پردازی نمایید

    تا از اصل موضوع 

    پر رنگ تر نباشد "


    خوب این کجایش شعر است . هر چند شکل و شمایلش فرم شعر مثلا نو را دارد . 

    آن شاید مانند " اگر ممکن است " در متن فوق است اشکار است برای شما امکان دارد اما من براب لحن مودبانه آنرا بکاربده ام نه اینکه از جنبه فلسفه و منطق. مثال های شما مصداق منظور من نبوده است. 
     در واقع من بجای شاید می توانستم بنویسم به یقین و قطعا ...

    ادامه دارد

     

     ستار سلطانیان | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    ضمنا خوبست برای روند دقیق پاسخ ها علائه بر جمله مشابه ادامه دارد شماره گذاری هم بشود 

    مثلا ادامه دارد2 
    ادامه دارد 3
     ...

     

  •  آمنه حیدری | ۱ هفته و ۶ روز پیش


    عرض ادب و احترام بسیار استاد نسترن خزایی عزیز

    برای نقد و بررسی بسیار خوب تان 
     از اشعار بسیار خوب و روشن جناب ناظمی معزی ارجمند سپاسگزارم بانو.

    همانطور که فرمودید اشعار ایشان مانند روز روشن و واضح اند.
    حرف پشت پرده ای ندارند.
     اگثر آثارشان دعوت به " خودآگاهی " و خویشتن شناسی دوباره اند.
     بنظر بنده لایه های بسیار عمیق و پیچیده ی شعر، واکاوی دیگران یا خود شاعر برای فهم بهتر مخاطب، کشف و شهود بسیار ، زبان شعر را از شعریت حارج می کند و به سمت چیستان سازی سوق می دهد.
     صدالبته که شعر باید از آرایه و صنایع بی بدیل و لازم برخوردار باشد
     اما من زبان اشعار جناب معزی را دوست دارم و از خوانندگان آثارشان هستم.
    از شما هم بسیار ممنون و قدردانم که 
     دانش و آگاهی و وقت تان صرف هم اندیشی و آگاهی بیشتر دیگران می کنید.

    ممنون که هستید و نقد سازنده می نویسید.

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به آمنه حیدری | ۱ هفته و ۵ روز پیش

    درود بی کران
    مهربانو حیدری نازنین

    بابت حضور مهربانانه
    و ابراز لطف بزرگوارانه ی شما که ذهنی
    جست و جوگر دارید
    سپاسگزارم
    در مورد
    جناب ناظمی گرامی
    درست فرمودید
    ایشان تفکراتی عمیق
    و قابل تامل و البته لایق احترام دارند که
    ستایش برانگیز نیز هستند
    درودتان باد

    رونده بمانید به مهر   

     

  • محمد جلائی

     محمد جلائی | ۱ هفته و ۴ روز پیش

    درود فراوان خدمت بزرگان این صفحه بالاخص مهر بانو خزایی استاد بزرگوارم

    در رابطه با اشعار جناب ناظمی معز آبادی بنده چون خواننده همیشه آثار ایشان از بدو ورودشون به سایت بودم و آشنایی با قلم ایشان و انحصارشان در نوع نگارش ایشان داشته ام در رابطه با کامنت هایی که رد و بدل شده اجازه اظهار نظر از حضور بزرگان دارم

    جناب ناظمی در سبکی از نوشتن تبحر والایی دارند به گونه ای که سپید هایشان رنگ و بوی مدرنیته با فلسفه ای منطقی و قلمی منحصر به خود ایشان با هم آمیخته شده

    حتی در برهه ای از ارسال آثارشان روی آوردند به اشعار کلاسیک و غزل اما خود بنده در یک نقد خصوصی به ایشان پیشنهاد دادم که همان روش قبل (یعنی سپید های مدرن و منطقی و منحصر خودشان خیلی موفق تر هستند)

    و در اینکه از تخیل و احساس کمتر در آثار ایشان می بینیم شکی نیست، اما سبک ایشان انحصاریست و با کمی پرداخت در آثارشان حتی از نظر بنده می توانند به اوج قله ای در همین سبک خاص برسند

    با درود فراوان خدمت تمامی عزیزان

    سپاس از ریز بینی و ضرافت استاد عزیزم بانو خزایی



      

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به محمد جلائی | ۱ هفته و ۴ روز پیش

    درود بی کران
    جناب جلائی
    گران قدر

    بابت حضور صمیمانه و
    ابراز لطف بزرگوارانه ی
    شما سپاسگزارم
    در مورد اشعار ِ
    جناب ناظمی
    با شما هم نظر هستم
    اندیشه ی جاری
    در آثار جناب ناظمی گرامی
    منحصر به ایشان است
    و ایشان از آن دسته
    شاعرانی هستند که
    اندیشه گرا و اندیشه محورند .
    و همان طور که
    عرض کنم
    برای بنده ،
    بسیار قابل احترام اند
    درود بر شما
    و جناب ناظمی گران قدر

    روینده بمانید به مهر   

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۳ روز پیش

    باسلام
    ودرودها 
    به مهربانوی گرامی سرکار خانم خزایی
     باتشکر از نقد شما یابهتراست بگویم راهنمایی های شمادرباره اشعار 
     ببینید من یک شخصیت واقعی وذاتی وخدادادی را در انسان بطور همیشگی می بینم که عقل و پندار در ساختار آن هیچ نقشی ندارند ، ویک شخصیت عقل ساخته از تمام انسان ها وکل بشریت در زمین ، شخصیت واقعی وحقیقی هرکسی برایش قابل ادراک و کشف است ، اما باید تمام موانع وغبارهارا از روی آن شخصیت ربانی و روحانی کنارزد وبه آن دست یافت . اما شخصیتی که همه ی مردم از آن آگاهی دارند وبرای رسیدن به آن تلاش می کنند همین شخصیت معمول و شناخته شده ی اجتماعی ست ..... من چرا از صناعات شعری چون تشبیه واستعاره و غیره پرهیز می کنم ، چون یکی از ابزارهای قوی هرکسی برای رسیدن به شخصیت حقیقی خویش همین وازه و کلمه وتشبیه و استعاره ها هستند . اینها وحتی زبا ، مدرک و....و... از آدمی شخیتی کاذب وعیر واقعی می سازند ووی را در تمام عمر با خود "ناخودآگاهانه " به بازی می گیرند تاریخ چند هزار ساله پشت سر ماست . جنگ هعتادودوملت همه را عذر بنه/چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند . حافظ این حقیقت تلخ رو می ببنه که چنین فریاد می زنه ...مولوی ،دمی گوید ؛ خویشتن نشناخت مسکین آدمی /از فزونی آمدو شد در کمی _خویشتن دا آدمی ارزان فروخت /بود اطلس ، خویش را بر دلق دوخت ....این انسان کیه ؟ که مولوی اونو قرنها شناخته وبه اعماق بشر رخنه کرده ، اما امروز ، زمان علم ودانش هنوز اکثر قریب به اتفاق زبان مولوی را نمی فهمند ومفسر مثنوی معنوی و غزلیات وی نیز هستند ؟.... من وقتی قطعه شعری را می گویم به کلمه کلمه اش توجه دارم که ابزار فریب مردم نباشد ممکن است این توانایی را هم بسیاری اوقات از دست بدهم . مفهوم شعر واقعی وزیبا "که هردو از ره آوردهای فکر بشرند" را می فهمم ، اما خودباختگی برایم بسیار تابسیار برجسته تراز شعر احسنت و زیباست ، ما اگر حافظ هم بشویم ، بُرد نکرده ایم ، اما اگر بتوانیم واقعیت وجودی هرکسی را به وی نشان بدهیم ، موفق هستیم .....

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۳ روز پیش

    باسلام
    ودرودها 
    به مهربانوی گرامی سرکار خانم خزایی
     باتشکر از نقد شما یابهتراست بگویم راهنمایی های سازنده ی شمادرباره اشعار 
     ببینید من یک شخصیت واقعی وذاتی وخدادادی را در انسان بطور همیشگی می بینم که عقل و پندار در ساختار آن هیچ نقشی ندارند ، ویک شخصیت عقل ساخته از تمام انسان ها وکل بشریت در زمین را می بینم ، شخصیت واقعی وحقیقی هرکسی برایش قابل ادراک و کشف است ، اما باید تمام موانع وغبارهارا از روی آن شخصیت ربانی و روحانی کنارزد وبه آن دست یافت . اما شخصیتی که همه ی مردم از آن آگاهی دارند وبرای رسیدن به آن تلاش می کنند همین شخصیت معمول و شناخته شده ی اجتماعی ست ..... من چرا از صناعات شعری چون تشبیه واستعاره و غیره تا حدودی پرهیز می کنم ، چون یکی از ابزارهای قوی هرکس برای رسیدن به شخصیت حقیقی خویش همین واژه و کلمه وتشبیه و استعاره ها هستند . اینها وحتی زبان ، مدرک و....و... از آدمی شخصیتی کاذب وعیر واقعی می سازند ووی را در تمام عمر با خود "ناخودآگاهانه " به بازی می گیرند وسرگرم می کنند . تاریخ چند هزار ساله پشت سر ماست . جنگ **********ودوملت همه را عذر بنه/چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند . حافظ این حقیقت تلخ رو می ببنه که چنین فریاد می زنه ...مولوی ، می گوید ؛ خویشتن نشناخت مسکین آدمی /از فزونی آمدو شد در کمی _خویشتن را آدمی ارزان فروخت /بود اطلس ، خویش را بر دلق دوخت ....این انسان کیه ؟ که مولوی اونو قرنها شناخته وبه اعماق او رخنه کرده و می بینه شخصیت واقعی ولی فراموش شده ی انسان چیز دیگری ست . اما امروز ، زمان علم ودانش و پیشرفتهای خارق العاده بشری ، هنوز اکثر قریب به اتفاق زبان مولوی را هم نمی فهمند ومفسر مثنوی معنوی و غزلیات وی نیز هستند ؟.... من وقتی قطعه شعری را می گویم به کلمه کلمه اش توجه دارم که ابزار فریب مردم نباشد ممکن است این توانایی را هم بسیاری اوقات از دست بدهم . مفهوم شعر واقعی وزیبا "که هردو از ره آوردهای فکر بشرند" را می فهمم ، اما خودباختگی انسان برایم بسیار تابسیار برجسته تر ومهم واولی تراز شعر خوب و احسنت و زیباست ، ما اگر حافظ هم بشویم ، بُرد نکرده ایم ، اما اگر بتوانیم واقعیت وجودی هرکسی "بگونه ای که آفریده ، ولی از آن دور شده " را به وی نشان بدهیم ، آن وقت موفق هستیم ....

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر |۱ هفته و ۲ روز پیش

    درودجناب معز آبادی به زیبایی هرچه تمام فرمودید 

    بزرگترین رسالت هرانسانی شناخت خوداست .

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر |۱ هفته و ۲ روز پیش

    با عرض پوزش استادبانوی عزیزم نسترن خزایی 
     (تصحیح می کنم ،خطای تایپی صورت گرفت .   )

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۳ روز پیش

    باسلام
    باعرض پوزش 
     من به دلیل ضعف بینایی ام نه قدرت مطالعه دارم ونه نوشتن ، علط هایی در نوشته اول بود که در دومی اصلاحشان کردم .
    خانم خزایی 
     درمورد خودشناسی آنچه بگوییم کم است . خودشنا سی یک اصطلاح عوامانه در ذهن است که پشتوانه تمام تعاریف خودشناسی نیز همین شده است ، در صورتی که خودشناسی واقعی ؛ شناخت ماهیت ذهن ومشاهده ی عملکرد فکر در خویشتن است . فکر را باید لحظه لحظه در هر فعل و عمل ودر هر جوشش وکنش و واکنشی در خود مشاهده کرد که این عمل اگرچه سخت است ولی با تمرین و ممارست شدنی ست .....باز با عرض پوزش

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۳ روز پیش

    باسلام
    ادامه
     بامشاهده ی فکر در خود ، فکر قبل از آنکه بخواهد به فعلیت و عمل برسد ، کسانی توانایی مشاهده ی فکررا درخود در طول زمان تقویت کرده باشند ، فکر باجوشش در ضمیر یادر حافظه قبل از به عمل رسیدن ، بامشاهده خنثی و نابود می شود . نظر من این است که شخصیت مقدس ووالایی چون یوسف پیامبر در برابر زلیخا ، توانایی مشاهده ی ناخودآگاه فکر در خویشتن را ، دارا بوده است وتجربه ، این ادعارا برای من در طول عمر به اثبات رسانده . وقتی فکر/ذهن در آدمی محووخنثی می شود انرژی بالفعل دیگری در آدمی جان می گیرد و به وقوع می رسد ، که دراثر تمرین و ممارست ، این انرژی برتر ولایتناهی در طول روز ، مدت زیادی با فرد است . این تجربه ای ست که من سرسوزن ذوقی را هم که دارم در باره اش تاحد توان می نویسم وشعری می گویم . اما این انرژی دراستثنا افراد وجود نداره بلکه در یکایک وجود داره ، اما اکثریت آگاهی لازم را حتی با دانش سطوح بالا درباره ی آن ندارند ، که این واقعیت وجودی هرانسانی است ....
    حافظ وقتی می گوید ؛
     فیض روح القدس ار باز مدد فرماید /دیگران هم بکنند ، آنچه مسیحا می کرد ..... دارد دست آدمی را از خودش جدا می کند وبه عالم غیب پیوند میدهد ، واقعیت این سروده ی حافظ چیز دیگری ست وحقیقت انسان این نیست . درحالی که تمام انسان ها دوران کودکی ، معصوم وبی پبرایه هستند وناخودآگاهانه با حقیقت در ارتباط اند ولی بعد از دوران کودکی ، سرنوشتی اینچنینی را یکایک برای خود می سازند که جز رنج و دردو ، خون ریزی و جنگ ، مرارت و اندوه و دل تنگی و غم ، رشک و کین و آز ، ثمره ای دیگر برای بشر نیست .....

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به ناظمی معزآبادی اصغر |۱ هفته و ۳ روز پیش

    درود بی کران
    جناب ناظمی
    گران مهر

    بابت روشنگری ِ
    متواضعانه ی
    جناب عالی که از انسان های
    نیکو و بزرگوار هستید
    سپاسگزارم
    بسیار لطف فرمودید
    به خصوص بابت این که
    با وجود ضعف بینایی
    بر بنده ، منت گذاشتید
    و توضیحاتی ارزشمند را
    ارائه فرمودید
    سپاسگزارم
    همان طور که عرض کردم
    طرز تفکر جناب عالی
    برای بنده بسیار قابل احترام
    و ارزشمند است

    کاملا درک کردم که
    غایب شدید تا حقیقت
    حاضر شود
    و این ، تمام ِ بودن ِ
    درست است
    درودتان باد

    همچون درخت بودن ،
    شکوفه دادن
    و زایایی مدام ،
    چیزی است که ،
    اشخاصی چون شما را
    از اشخاصی که
    در تکرار مدام
    هستند متمایز می کند
    و این یعنی
    انسان بودن
    درود بر
    انسان هوشیاری که
    شما هستید
    این موضوع که
    نفس های شما
    سکوت و سکون درست را
    معنا می کند
    خود ، اصل هوشیاری است
    و ...

    برایتان تازه شدن هایی
    بیش از این آرزو دارم

    رونده بمانید به مهر   

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۲ روز پیش


    درادامه ی بحث لازم است به این نکته اشاره کنم ، جایی گفته ام به نظر من یوسف پیامبر ، دربرابر زلیخا ، توانایی مشاهده ی ناخوآگاهانه ی فکر در خویشتن را دارا بوده اند ...حضرت یوسف مربوط به زمانی هستند که علم روان شناسی و خودشناسی و انسان شناسی ، پدیده ی مغز و ذهن و خود را هنوز به جهانیان نشناسانده بودند ، واز این مرکز به عنوان نفس در انسان نام برده شده ، اما امروز به برکت علوم انسان شناسی و روان شناسی 
     انسان های این زمان با ساختار مغز و ماهیت ذهن و رفتار و عملکردهای فکر در خود آشنایی دارند . وگفتیم "خودشناسی واقعی" نه به معنای مصطلح آن ، شناخت ماهیت و ساختار ذهن ومشاهده (دیدن ) عملکرد و رفتار های فکر در خویشتن است . که در زمان حضرت یوسف این ساختار شناسی های مغزی برای مردم آن عصر امری مبهم وناشناخته وبدیهی بوده است

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۲ روز پیش

    البته نفس عمل یکی ست تنها واژه ها متفاوتند ، در گذشته از این دشمن درونی هرانسانی به عنوان نفس نام برد ه اند و عملِ مشاهده و یادیدن بی واسطه ی این مرکز درونی ، می توانست آن را در درون انسان محووبی اثر کند ، ولی ما از آن به عنوان ذهن نام می بریم وبرای مان قابل مشاهده است که یک پدیده ی مغزی ست وافکار هرکسی از آن ترواش می کند ، به عمل و افعال منتهی می شود ، که با مشاهده ودیدن ، می توان آن را در خود خنثی نموده واز به فعلیت رسیدن آن را با مشاهده ی مرتب دور نگاه داشت ، که این شانس بالای انسان معاصر است که بهتر می توان ، البته با جدیت و کنجکا وی ، خودرا بیشتر و بهتر شناخت در حالی که نفس می توانست امری مبهم ودیریاب باشد ......

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۲ روز پیش

    درود وعرض ادب جناب معزآبادی 
     سپاس از جناب عالی استفاده بردم وکاملا صحیح فرمودید.
     به لطف علم روانشناسی ،انسان شناسی و...
     انسان امروزی گامی بلند به سوی شناخت خویش برداشته است 
     رسیدن به خود یا خودشناسی که درواقع نیز همین است 
     آنجا که روح جسم رادربرمی گیرد ،سکانسی حقیقی از انسان .
    فارغ ازتوهمات وفانتزی و خیال .
     آنچه به شیطان تعبیرشد درگذشته ذهن آدمیست 

    خودرا بشناس تا همنشین خداوند شوی .

    سپاس از کلام ارزنده اتان

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به ملینا قشقایی | ۱ هفته و ۱ روز پیش

    باسلام
    بانوی گرامی 
     به مطلب مهمی اشاره فرمودید . انسان معاصر گامی بلند (البته به برکت علوم) به سوی شناخت خویش برداشته ......البته نکته ی قابل تاملی ست که می توان درباره اش کتاب ها نوشت ، اما انسان معاصر قدمش به سوی فیزیک خویشتن است نه ساختار روحانی وواقعی و خدادادی خویش (کلمه روانی را عمدا به کار نمی برم چون معنی را عوض کرده دچار لغزش و خطای پندار می شویم ) که این ثمره ی رشد عقلی اوست ، انسان درباره ی ساختمان فیزیکی تمام اشیا واجزا تا ریشه ی آنها پیش رفته اما تمام اینها سطح اشیاست نه اعماق وریشه ی آنها ، اگر بقول سهروردی جهان متشکل از نور است ، باید این نور را در همه چیز کشف کرد ، در حالی که انسان از کشف این نور بطور عینی وملموس آن در خویشتن ودر همه اجزا وار کان حیات بسیار دور است وتنها در بیان این نور ، حیات غیرواقعی ومصنوعی پیدا می کند ، علم و دانش کارسازند سطح اشیائ را ولی / هست به ژرفاژرفشان لیکن اساس خرّمی... این شعر از سروده های حقیر است . آری خرمیِ نهفته ولی قابل اکتشاف ودریافت در تمامی گیتی و حیات و آدمی واشیائ ، همان نور ی ست که سهروردی از آن می گوید که قابل کشف ودست یابی ولمس کردن وقابل رویت ودیدن است ......

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر |۱ هفته و ۱ روز پیش

    باسلام
    ادامه
     برای اینکه ابهامی برای مخاطب بوجود نیاد ، وقتی می گوییم نوری در همه چیز اعم از جماو نبات و حیوان و انسان وجود دارد ، ما با محو تمام غبارها وموانع درونی در خود می بینیم ، این دیدن عینی وشهودی است ، با دیدن این نور ( عقل کل ) آن را به سایر اجزا حیات اعم از جماد و نبات و حیوان تعمیم می دهیم وبه یقین می رسیم که این نور در تمام جهان جاری ست . آیا انسان می تواند باسایر اجزا هستی اعم از درخت و گیاه و ماه و ستاره و غیره ارتباط بی واسطه وبی پرده ( واسطه و پرده جز حجاب نیستند ) برقرار نماید ؟ پاسخ آن غیر ممکن نیست و این تجربه را من داشته ام ، زمانی که فکر /خود ، نه در سطح گفتار و کلام ، بلکه بطور عملی و شهودی در انسان غایب باشند وهیچ حضور اندیشه ای ، آدمی را تحت سیطره ی خود نگیرد این احتمال وجود دارد......که اشعار مولوی دربسیاری از جاها به این مطالب اشاره کرده که همه ی آنها تجربه ی شهودی خود وی بوده اند که قابل تامل هستند .....

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به  ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۱ روز پیش

    درودو عرض ادب مجدد سپاس فراوان ازکلام ارزنده اتان .
     کاملا درست می فرمایید بشرامروزی هنوز وابسته به ادراکات خود ازعلم وحواس********گانه است.
     به این معنا که درسطح به دنبال بی نهایت است ، حال آنکه بی نهایت درعمق وجود دارد درنزدیک شدن به هسته ، سی سال پیش دانشمندان با فیزیک کوانتوم متوجه شدند تمام**********نیروی موجود درسطح هرچه به مرکز وعمق پیش می رود کمترمی شود تاجایی که تبدیل به یک نیرو می شود که از آن به وحدت یاد می شود .

    ازکثرت به وحدت رسیدن ، آنجا که هوشیاری بی کران است بی نهایت عده ای از آن 
     ملکوت الهی نام میبرند ودرزبان ودایی به آن آتما می گویند به معنای "خود"

    والبته برای درک این سطح ازهوشیاری ابتدا باید بی ذهن شد
     نا خود آگاه ،خودآگاه وضمیرسوم که درنهایت به همان وحدت می انجامد .
     حاصل این هوشیاری عشق انرژی آرامش ثروت وحدت با کل و محوش دن استرس 
     ناراحتی ترس غضب .....ودیگراحساسات سطحیست .

    اما این امرممکن است زیرا انسان هوشیاریست 
     انسان آگاهی وانرژی هست وباید درفرکانس این هوشیاری قراربگیرد
     رشد کند وبه وحدت برسد .به شادی درون .


    برقرارباشید و پایدار .
     برمن منت گذاشتید وهمراهی نمود ید قدردان حضورارزشمندتان هستم
     (با وجود آنچه درمورد بینایی خودذکر کردید )

    برقرارباشیدوسلامت انشالله 

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۰ روز پیش

    باسلام
     به نکته ی دیگری لازم است اشاره کنم 
     من چرا از بکار بردن واژه وکلمه واهمه دارم ؟
     وقتی واژه وکلمه و جمله ای بخصوص در شعر برجسته و چشم گیر می شود ، همین واژه و کلمه و جمله ، ذهن را در هرکسی اعم از شاعر و مخاطب تحریک نموده وسریعا یک انرژی کاذب را در فرد به فعلیت می رساند وافراد را گرفتار خود می سازد . اما زمانی که ذهن/فکر در هرکسی در غیبت باشد ، با نبودن فکر ، انرژی نامحدود و سرشار دیگری را فرد می تواند در خود ببیند ( با خود آگاهی) که این انرژی واقعی ست و هیچ محدودیتی ندارد و مارا تا بی نهایت بدون هیچ مانعی پرواز می دهد ، و کشف همین نیز برای هرکسی راز رسیدن به حقیقت است . هنوز اغلب افراد به دلیل عدم شناخت ونداشتن آگاهی لازم از ماهیت ذهن خود ، همچنان در اسارت همان نیروی کاذب درونی در خود هستیم ......

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۰ روز پیش

    درودی دوباره جناب معزآبادی عزیزو مهربان 

    کاملا متوجه کلامتان هستم ودرست می فرمایید .
     وآنچه فرمودید برمی گردد به خالق گونه بودن انسان .
     خداوند اینگونه آفرید آنچه را که هدفش بود به بهترین شکل 
     در ذهن تجسم کرد وسپس امربه بودن "کن فیکون "
     به همین سبب انسان که ظرفی بی حد دارد و قدرت خلق چون او 
     باهرفکر خودسبب خلقی تازه است که به فرموده ی جناب عالی 
     با آگاهی باشد به شعور کیهانی و هسته ی وجودی نزدیک است 
     و بدون آگاهی انرژی کاذب ودرگیرکننده ی ذهن ودور شدن ازمبدا.

    درود تان باد استاد اندیشمندو عارفم

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به ملینا قشقایی | ۱ هفته و ۰ روز پیش

    باسلام
     خدمت بانوی گرامی قشقایی
     خداوند اینگونه انسان را آفرید ....بلی ، انسان با تماس با تمامیت خویش آفریده شده و هنوز این ارتباط در کودکان (که در اسارت ذهن محدود ومحتویات خودپنداری آن نیستند وذهن در آن ها شکسته بین و تجزیه نگر نشده ) قابل مشاهده است یعنی هرکسی تا هفت********سالگی ناخودآگاه با هر فرهنگ و آیین و نژادی ، با انرژی و نیروی نامحدود درونی خود در ارتباط است اما هنوز مغز کودک به نقطه ی بالای ادراک و شعور نرسیده است که برایش قابل مشاهده و گفتگو باشد ، کودک اسیر "خود محوری " نیست ، دچار چالش کینه و رشک و آز نمی شود ، اندوه و رنج و غم را نمی شناسد واین ماهیت واقعی آدمی ست که خداوند اورا خلق کرده است ولی بعداز دوران کودکی ، هرکسی اسیر تجزیه و تحلیل وادرا ک ذهنی خود می شود که نقطه ای تاریک وکور در اوست . این موضوع در انسان های اولیه نیز فوی تر بوده است ، نیاکان و اجداد ما که عقل گرایی وعقل محوری در آنها در حد انسان امروز نبوده است از ما آرام تر بوده اند وکمتر از واقعیت وجودی خود "انگونه که آفریده شده اند " فاصله داشته اند ، ولی انسان معاصر به دلیل رشد فزاینده ی عقلی از ماهیت واقعی خودش دور شده است که من این را با مطالعه ی کتاب ومقاله و نظریه نمی گویم ، بلکه بر اساس تجربه ای که برای خودم قابل دیدن و مشاهده است می گویم ....

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به  ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ هفته و ۰ روز پیش

    درودی مجدد زنده باشید استادعزیز
     بله همینگونه هست که فرمود تا هفت سالگی 
     تمام آنچه زندگی آینده را تصویروشکل می دهد کامل میشود 
     وانسان آگاه می تواند فرزندان خودرا به دور ازماتریکس بارآورد
     البته مقداری ژنتیکیست . برطبق آگاهی که وجودنداشته وباورهای غلط .


    متوجه ام استادم ازهمان نخست متوجه شدم اتصالتان را .
     درود خداوند برشما .سپاس برای هرنفستان 
     هستی لذت می برد از هرنفس شما برروی زمین .

    سپاس برای روشنایی حضورتان زمین باافرادی چون شما 
     درحال گذراز صعود است . به احترامتان ایستاده وسربه ادب 
     فرو می آورم فروتنانه . 

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به ملینا قشقایی | ۶ روز و ۲۳ ساعت پیش

    باسلام
     فرمودید، تاهفت سالگی تمام آنچه زندگی آینده را تصویر و شکل می دهد کامل می شود و.... تمام مشکل انسان از همینجا شروع می شود ، چون تمام آدمیان در هر کشوری براساس فرهنگ وباورهای کشور خود شکل می گیرند و ساخته می شوند که بعداز این است تناقض وتصاد و نتیجتا جنگ بین انسان ها شروع می شود ، اما سرنوشت واقعی و حقیقی و ذاتی آدمیان در تمام زمین بجز این است ، گفتیم که هرکسی انرژی ونیروی بیکران دیگری در درون خود به ودیعه نهاده شده دارد ، وقتی هرکسی با باورو عقاید و فرهنگ خود به فکر تکامل خویش می باشد ، اسیر همان انرژی محدود ، ناقص و شکسته شده وتجزیه نگر خویشتن است ، دردایره ی بسته وخفه ای به تکامل خویش می اندیشد و می پردازد ، در حالی که نیروی نامحدود وانرژی بیکران و لایتناهی دیگری در هرکس وجود دارد که آدمی با کشف آن در خود ، از تمام بلایای کج پنداری ، خطای اندیشه و تنگ نظری مطلق وبی قید و شرط رها می گردد ووارد فضای روشن و نودانی دیگری می شود . با کشف این انرژی خلاق درونی هرکسی می تواند دوباره به جامعه خود بازگشت نموده ودرهر رشته ای وبا هرتخصصی به درجه کمال برسد که تفاوت ، از زمین تا آسمان است .... زنده یاد محمد جعفر مصفا در کتاب "همه آگاهی " شرح مبسوطی دراین باره دارند که می تواند برای افراد کنجکاو چاره گشا باشد . آقای دکتر پیمان آزاد هم کتابهای زیادی در باره این تحول ودگرگونی و انقلاب درونی در انسان به رشته ی تحریر در آورده اند که قابل ذکر است .......

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به  ناظمی معزآبادی اصغر | ۶ روز و ۱۹ ساعت پیش

    درود مجدداستادارجمندم بله کاملا درست می فرمایید 

    شعور وآگاهی نه دین دارد نه مذهب نه تعصب ونه سیاه وسفید
     فقط هست تا بی نهایت .سپاس ازتوضیحات ارزشمندتان

     

  • محمدرضانعمت پور

     محمدرضانعمت پور | ۱ هفته و ۲ روز پیش

    درودها
    دیر آمدم اما آمدم
    با اشتیاق خواندم 
    و مثل همیشه بسیار آموختم
    از اندیشه و پختگی قلم تان
     سپاسگزارم از وقتی که صرف نوشتن و پرداختن این نقد کردین
    درودتان باد
       

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به محمدرضانعمت پور | ۱ هفته و ۱ روز پیش

    درود بی کران
    جناب نعمت پور
    گران قدر

    بابت حضور همیشه سبزتان
    که دیر و زود هم ندارد
    و با لطف فراوان
    آمیخته است
    سپاسگزارم
    تفکر و تعمق تان را
    ارج می نهم و
    بابت بزرگواری تان هم
    سپاسگزارم
    درودتان باد

    رونده بمانید به مهر   

     

  • ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی | ۱ هفته و ۲ روز پیش

    درود وعرض ادب استادبانو نسرین خزایی گرامی

    بسیار شکیل و باشکوه بود تحلیلتان ازروح والای جناب معز آبادی .
     وبسیارمسرور شدم بابت تحلیل شعری از ایشان .
    سپاس برای وقتی که می گذارید .
     استفاده کردم استادم ،قلمتان هماره نغمه خوان

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به ملینا قشقایی | ۱ هفته و ۱ روز پیش

    درود بی کران
    مهربانو قشقایی نازنین

    بابت حضور مهربانانه
    و ابراز لطف بزرگوارانه تان
    که سرشار از مهر خالص
    بوده است
    سپاسگزارم
    درنگ و تامل تان را
    ارج می نهم
    درودتان باد

    روینده بمانید به مهر   

     

  •  فرشید صادقی | ۳ روز و ۱۹ ساعت پیش

    درودها بر شما
    مهربانو استاد خزائی
    مهر اندیش و مهرآفرین
    این نقد جامع و
    همه سونگر شما
    استاد گران اندیش هم
    آموزش دیگری در راستای
    بررسی و تحلیل عالی
    با واکاوی دقیق
    و تامل خردمندانه
    بوده و کلاس تازه ای
    برای تعمق و دیدن
    با بالاترین دقت ممکن است
    چون ادیبان گران مایه ی سایت
    گفتنی ها را گفته اند
    اجازه می خواهم که فقط
    مراتب قدردانی خود را
    خدمت شما
    استاد خردورز
    اعلام کنم
    و سپاسگزارتان باشم
    و ضمنا
    درود می فرستم به
    محضر جناب ناظمی و
    برای این انسان باشنده
    بهترین ها را آرزو
    می کنم
     نفس هاتان همچنان شعر

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به فرشید صادقی | ۳ روز و ۱۹ ساعت پیش

    درود بی کران
    جناب دکتر صادقی
    گران مهر

    درنگ و تامل
    لطف آمیزتان را
    بسیار ارج می نهم
    و بابت ابراز لطف ِ
    بزرگوارانه و فروتنانه ی
    شما استاد گرامی
    و همچنین
    بابت این که
    به مهر می خوانید
    و به لطف می نوازید
    واقعا سپاسگزارم
    بابت ِ
    تایید ارزشمند و معتبر
    جناب عالی ،
    بر خود می بالم
    و مجددا بابت حسن نظرتان
    سپاسگزارم
    درودتان باد

    رونده بمانید به مهر   

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۳ روز و ۱۷ ساعت پیش

    باسلام
    خدمت مهربانوی گرامی خانم خزایی
     نقد سما از شعر بنده ، چون نقدی جامع است وبه اندازه ی مطالعه ی چند کتاب می تواند برایم مفید باشد ، برای به سهولت دست یافتن به آن ومطالعه بیشتر آن ، باکسب اجازه از محضر شما ، آن نقد را در وب لاگ خودم به آدرس زیر گذاشتم.
     ***آدرس وب حذف شده***

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به ناظمی معزآبادی اصغر |۳ روز و ۱۱ ساعت پیش

    درود بی کران
    جناب ناظمی
    گران مهر

    جناب عالی
    صاحب اختیار و
    بزرگوار هستید
    و باعث افتخار بنده است
    که این گونه می اندیشید
    و عمل می کنید
    بزرگوارید
    درودتان باد

    رونده بمانید به مهر   

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۳ روز و ۱۷ ساعت پیش

    باسلامی مجدد
     چون آدرس وبلاگ حذف می شود ، لازم است بگویم آدر س وبلاگ فوق در شعر نو بنام ناظمی معزآبادی وجود دارد
     باعرض پوزش

     

    نسترن خزایی

     نسترن خزایی به ناظمی معزآبادی اصغر |۳ روز و ۱۱ ساعت پیش

      

  • شعراز دوست عزیزمان آقای دکتر فرشید صادقی

  •  

     

    فضای خالی تر



  • چیزی را
    از منفی تهی می کنی
    و آن را
    حتی به خودت هم نمی گویی
    فضا را
    از سمت اشغال واژگان
    به سمت تخلیه می بری
    این گونه که
    خلوص در اصالت ات
    روشن است
    نمی توانی بد ببینی
    همه چیز را
    به همان شکلی
    تعریف نمی کنی
    که تعریف نمی شوی
    حسی که از درون برمی داری
    کمی از هست ات را
    برای خودت سکوت می کند
    تا خواستن را
    واضح تر به یاد نیاوری
    حال ات حال را
    صرف می کند
    همیشه
    زیباتر از آن که
    به جست و جو نمی آیی
    اکنون ِ خنثی در نفس هایت
    دچار گرفتگی نمی شود
    شناخته هایت را
    به غیبت باد می دهی
    تا رقص ات
    آگاهی ات را
    به درک ِ هویت چسبنده ی
    کهن الگوهای بند باز
    بپاشد
    چون مرگ را
    درست نفس می کشی
    زندگی را برای همیشه ات
    درست تر تلفظ می کنی
    و چون
    هیچ ِ آسمان را
    با همه ی اتاق
    عوض نکرده ای
    چیزی نمی تواند
    برای تازگی مدام ات
    درست نباشد
    دست از چندگانگی ات برمی داری
    و خیره می شوی
    به همین خودت که نیستی
    و بیش تر شناور می شوی
    در خود ِ نیست ترت
    تا هنوز جدا نباشی
    از شروع ِهر کجایت
    این گونه که جزیرگی را
    به کهنگی رفته ها داده ای
    انزوای ات را
    همبسته تر از اصالت هستی
    با نخستین لب خند
    به سمتی می کوچانی
    که آفرینش
    برای فردیت ات اتفاق می افتد
    چون اضافه ای با تو نیست
    تمامیت ات را می رقصی
    و قله تو را
    در آغوش می کشد
    تا رهاشدگی ات عمیق تر شود
    و رودخانه
    پذیرندگی ات را تر می کند
    به انتخابی گره نخورده ای
    پس خودآفرینی ات
    پس و پیش نمی شود
    و زیستن
    برایت اتفاق می افتد
    زیباتر از اشتیاقی که
    برای خوش بخت شدن نداری
    نه نمی گویی
    تا در صلحی مدام تر با خودت
    آینده را
    با نخواستن های تازه تر
    به حال ِ درست برسانی
    و حس شگفت زدگی را
    با کودکی درست ات
    جشن بگیری
    و دانسته هایت را
    چنان دور بیندازی
    که خودت را داشته باشی
    نه این که
    خودت را باشی
    ناگهان تر
    چنان غایب می شوی
    که عاشقانه ترین نگاه
    از آن کیفیت ِ تو می شود
    رو به سمت درون
    خود را
    چنان ترک کرده ای
    که همچنان این جایی
    یعنی دقیقا در همین هیچ کجا
    پس شکوفه در حال تو
    ایجاد نمی شود
    روی می دهد
    بی وقفه تر
    ذهن را
    از چیزی که هست
    خالی
    و لحظه ها را
    از چیزی که نیست
    پُر می کنی
    چون وابستگی را برای
    آزادی ات تعریف نمی کنی
    چیزی را
    از دست نمی دهی
    و تنهایی ات را از
    درستی خودت نمی گیری
    کیفیت تردیدهایت
    معنای درست ترین باورهاست
    خوب می دانی که
    نفس هایت در همگانی بودن
    تاول می زنند
    پس چنان کیهانی می شوی
    که مرکز
    از خود نگری ات
    به سمت دستان خالی ترت
    منحرف شود
    بی آرزوتر از
    او که خودت هستی
    محوتر می شوی
    در رقصی که در آن
    هیچ لحظه ای از دست نمی رود
    آهستگی را
    چنان اصیل نفس می کشی
    که باورهای لجوج ات
    تردیدهایی نامخدوش می شوند
    تمامیت رسیدن ات
    که ردی ندارد
    لب خند می زند
    به جدیت فرو ریخته ات
    چنان که در تو
    تمامیت ات بتپد
    نه قلب ات
    سَمت هستی را
    چنان می پذیری
    که تمام سَمت ها
    سَمت ناشناخته ی تو می شوند
    سَمت هایی جاری
    در جریانی دوگانه
    که شکفتنی یگانه را
    به هم می آیند
    پیراهن پنجگانه ات را
    می پراکنی
    تا درون ات
    بی شی ء بودن ات را
    بی وزنی ِ متمایل به مرکز
    تعبیر کند
    و مرگ را
    باوری بداند
    که به معنایت
    هوشیاری می دهد
    اکنون
    موسیقی درون ات
    تمام این واژه ها را
    به سَمت ِ این پرسش
    می برد که
    با آن ها چه کنی
    که تهی ماندن ات
    خدشه دار نشود
    و باز بتوانی
    نسبی تر پذیرنده باشی . . . . .


    پی نوشت

    بر اساس نقد ارزشمندی که از مهربانو استاد نسترن خزائی بر شعر جناب ناظمی معزآبادی خواندم ، این شعر را که احتمال دارد ادامه داشته باشد ، به جناب ناظمی نیک دل تقدیم می کنم .

     

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

خودشناسی تا خداشناسی

 

هنوزهیچکس نمی داند

اساس فاجعه از چیست ؟! و از کجاست ....  ؟ !  

با محکومیتِ بی قیدِ ا ین و آن  .........

همه ی دردهااز ندانستن است

و"خودآگاهی "  شفای تمام درد ها

مادردمند از انحصارِ خویشتنیم !

تنها گناه ، همین است

راهِ برون رفت را بر خویش بسته ایم

آیا می توان برشمردو دید

 تمام فاجعه از ماست

از من تو او ....

زان پیش ترکه تیغ برِ سر دشمن فرو بریم 

بیایید  ژرفای خویش را بکاویم و بنگریم 

ما هرکه هرچه ایم

خود خویشتن را

هم زخم وتیغ و ، هم خون و خنجریم ،

ما دشمنِ خودیم........

.

وحرف ساده این است

 اگر طالب دگرگونیِ جهانیم

باید ، الساعه بی فوت وقت ،

دگر بودن  را ازخویشتن شروع کنیم .......

 

 

*************

**********

*****

 

 

و شرح مجملی بر شعر ساده ی بالا ؛

هنوز ، هیچکس نمی داند 

اساس فاجعه از چیست ؟ واز کجاست ؟

با محکومیت بی قید این و آن

بانگاه اول به این بند از  شعر  ، پرسش مبهمی در ذهن مان شاید خطور نکند . با نگاهی عمیق تر این پرسش می تواند برای هرکس بوجود آید ، فاجعه چیست ؟؟؟ و شاعر از کدام فاجعه می خواهد بگوید ؟....و از ان پرده بر دارد ؟

فاجعه .... زندگیِ بشری ست ، که همان تمام آدمیان را کورکورانه و ناخودآگاهانه ، در مقابل یکدیگر قرار داده است ودر آنها نفرت و خشونت را تولید کرده است و بیگانگیِ با خود ودیگران را . تقابل و جدال های هستی سوز و مخرب آدمیان با یکدیگر ، از چیست ؟.... که هر گز تاریخ بشری از این جدالهای سهمگین خالی نبوده است . وچرا؟....

باز می گردیم به پرسش اول ، اساس فاجعه از چیست ؟!....واز کجاست ؟! 

همه پاسخ این پرسش بدیهی وابتدایی را در ذهن خود دارند . همسرم می تواند با من دشمن باشد ، همسایه ام می تواند دشمنم باشد ، هم محله ای ، هم شهری ام و......یکایک کشور های همجوار و کشور های دور دست ، همه می توانند دشمن من باشند . دشمن میهنم ، دشمن  آرمان و عقیده و مکتب و  مسلک من باشند که ریشه وعلت دشمنی و عداوت از کودکی در ذهن مان کاشته شده است .... پس من باید همیشه آمادگی تقابل با دشمن خودرا داشته باشم . آنچه در من سبب نگرانی ، استرس ، دغدعه ، اضطراب ، نا امنی و ناایمنی مداوم من است ، ذهن آشفته و پریشان و مضطرب من است وهمین ذهن نا آرام ، از دیگران برایم دشمن فرضی وخیالی و تصوری می سازد که مرا بطور همیشگی دچار نگرانی و دلهره و دغدغه و آماده باش مداوم قرار دهد  . بلی ، ذهن دردمند و پریشان و آشفته ی من ، سبب بوجود آوردن دشمنی تصوری وخیالی برای من می شود . واین تنها مشکل من نیست ، فرد روبرو و مقابل من هم دارای  چنین ذهنی است و ذهن او از من برایش دشمنی خیالی و تصوری می سازد  ، همسر من ، همسایه ، هم محله ای و... ومردم سایر کشورهای جهان ، چون تعربف زندگی اینگونه ، به هرکسی القا سده است .  آیا هیچگاه در خلوت خود ، از خود سوال کرده ایم ، اگر همسر من دشمن من است ، پس من هم دشمنِ بی تردید او هستم وچرا ؟؟؟   همسایه ام همینطور ، هم شهری ام همینطور و سایر کشور ها نیز .... من قبل از آنکه بخواهم ، پرسشی متقن از خود نموده و پاسخ واقعی اش را نه از زبان دیگران ویا از نوشتار و کتابها  ، بلکه پاسخ واقعی را در خود بجویم ( چون پاسخ تمام پرسش های ما ، بخصوص درمورد خودشناسی در درون خود ماست ) ،  از پرسش دوری کرده و خودباخته ی باور ها وعقاید پیشینه ی خود که در ذهن ثبت شده است ، می شوم ....دشمنِ واقعی من ذهن آشته ودردمند من است که مرا مبتلای کج پنداری نموده واز دیگران ، حال هرکس ، زن و شو هر ها ، همسایه ها ، هم شهری ها ، کشور های دیگر ، برای من دشمن آفرینی می کند . این واقعیتِ اعمال ورویکردهای خطا ونادرستِ ذهنِ کورِ ماست .  پس فهمیدم ، اساس فاجعه از چیست !؟ واز کجاست ؟ ... وقتی با خودآگاهی ، به کشف  این واقعیت مهم در خود رسیدم  ، پاسخ متقن و مبرهن را هم در خود یافته ام ، دیگر کسی را محکوم نمی کنم . چون حاکم و محکوم فاجعه وایجادگرِ فاجعه خودِ منم ، نه دیگران .... 

وقتی به روشنی وبا صراحت می بینم ، یک نقطه ی کور وغیر واقعی وکاذب ، مشترک در  همه ی آدمیان سبب بروز تمام اختلاف ها و جنگ وجدال های خانگی و شهری و کشوری و جنگهای خانمانسوز خارجی ست ، وهرکسی بدون شناخت واقعی خود و آگاهی یافتن از ماهیت ذهن و اعمال و رفتارهای ذهن/فکر در خود ، زندگی توام با صلح و آرامشِ وجود نداشته ی خودرا قربانی صحنه های خونین کارزار   می کند ، واز نقطه ای یا دملی کور در خود پیروی می کند یا تمام و کمال اسیر آن است ، ونه آنکه این نقطه ی کذب تحت فرمان و اختیار یکی مان نیست بلکه بعکس این ماییم که سرسپرده ی بی اختیار آن مرکز شوم در خود هستیم ، می بینم ؛

تمام درد ها ، 

از ندانستن است

وخودآگاهی

شفای عاجلِ تمام دردهاست   

یکایک ما سهمی در تمام مصائب و مشکلات و فعل و عمل های ناصواب بشری در زمین داریم. وگفتیم عدم اگاهی ما از واقعیت وجودی خودمان سبب بروز  حوادث روی زمین است . وآگاهی یافتن از ماهیت واقعی خویش ، شفا یافتن دردهای بشری ست . خوداگاهی ، می تواند در یک لحظه تحول و انقلابی شگرف درونی در هرکدام مان بوجود آورد . ماوفتی داخل اطاق بی منفذ و روزن تاریکی می شویم ، آگاهی نداشتن از چندوچون اطاق تاریک ، صدها فکر در ما ، از احتمال وقوع هر حادثه ای در آن اطاق درذهنمان بوجود می آورد ، فکر مارا دچار استرس و نگرانی و اضطراب می نماید  ، حال اگر دست دیگری با زدن یک کلید برق ،  آن اطاق تاریک را روشن نماید ، به یک باره با روشن شدن اطاق ، تمام افکار خام ، استرس و نگرانی ، و رعب ووحشت آن از ذهن بیرون می ریزد . تمام مشکل بشر به دلیل ناآگاه بودن از واقعیت خود ، از ماهیت ذهن خود ناشی می گردد. که خود را ناآگاهانه ، وناخودآگاهانه گرفتار فصای منجمد و بسته و تاریک و ظلمت باری نموده است که بطور کامل از آن چیزی نمی داند .  ودران فضای مسموم گرفتار افکار ضدو نقیض و آلام و دردهای بی درمان ویک زندگی لبریز از رنج و اندوه و آلام گردیده است .

ما ، دردمند از انحصار خویشتنیم

راهِ برون رفت را بر خویش بسته ایم

انحصار یعنی در تنگنا افتادن ، محدود شدن ، کوتاه شدن ودرگنجیدن در چیزی... لغت نامه دهخدا

ما ، دردمند از انحصار خویشتنیم ، نقطه ی کلیدی همین است . وفهم عمیق آن ، لامپی ست که اطاق تاریک  ذهن را روشن می کند وفرد را از اسارت نجات می دهد . نجات از اسارت این نقطه ی کور ذهنی ، هرکسی را وارد فضای نورو روشنایی دیگری می نماید که فرد می بیند فضایی که در آن دربندوزندانی بوده فضایی محدود و کوچک و بدون روزن است ، و فضای جدید ، فضایی نامحدود و بیکران و سراسر  نور و روشنی ست .

آدمی ناخودآگاه ، خودش را در خودش زندانی کرده ودراسارت این اطاقِ تاریک ( همان مرکز ویا نقطه ی کور ذهنی ) هرکسی ،  فردی دردمند و نگران و مضطرب است که برای گریز و فرار از دردمندی و نگرانی و اضطراب خویش به عوامل بیرونی چنگ میاندازد وتمام دوز و کلک ها ، دروغ گویی ، فریب ، ستیز و جدال ها ، همه ره آورد آن است ، اما نفس نا آرامی بشر بیگانگی و جدایی وی از خویشتن است و هیچ چیز وی را تسکین نمی دهد ، مگر دوباره به اصل وریشه ی خویش بازگشت نماید . تمام آدمیان درروی کره ی زمین از دوران کودکی براساس فرهنگ و سنت و باورهای خود ، هویتی خیالی و تصنعی و غیر واقعی برای خود می آفرینند ودر تمام طول عمر ، خودرا موظف به رشد وحفظ و پاسداری از  این هویت ویا شخصیت غیر واقعی می بینند ،یعنی خودرا در انحصار بی قیدو شرط خود قرار می دهند . به این ترتیب آدمی هیچ اصراری برای شناخت واقعی خود ندارد و از شناخت واقعی خود ، بی وقفه دوری جسته و فرار می کند وهرراهی را بر روی خودش برای رسیدن به خود واقعی اش می بندد .

برای شناخت حقیقت باید لاجرم خود را شناخت ، که می گوییم ؛ لازمه ی خدا شناسی ، خودشناسی است . وهرکسی با شناخت خویشتن به صلحی دست می یابد که دیگر جدال و ستیز و جنگ برایش بی معناست ، وانسان بطور جمعی زمانی که به شناخت واقعی خود دست بیابد ، بعداز آن دیگر جنگی روی کره ی زمین وجود نخواهد داشت . شناخت حقیقت بدون شناخت خود ، برای هیچکس میسر نیست چون حقیقت جزئ لایتجزای وجود هرکسی است  . نفس حقیقت یعنی شناخت خود وآدمی بدون شناخت واقعی خود ، هیچگاه به درک روشن وصریح حقیقت نمی تواند دست یابد . 

گفتیم ما از زمان کودکی برای خود شخصیتی خیالی و پنداری باالقای خانواده و جامعه با پشتوانه ی فرهنگ و باورهای خود می سازیم ، و در دوران حیات خود آن شخصیت را در خود رشد می دهیم که همین موصوع  ،  ناخودآگاه مارا از هویت اصیل مان دور می کند  . یعنی شخصیت پنداری ما جایگزین ماهیت واقعی و هویت اصیلِ ما می شود ، باکسب آگاهی لازم در خودشناسی یعنی ماهیت وساختار ذهن و مشاهده ی عملکرد فکر در خود ، می توانیم بامشاهده ی مرتب درونی در خود ، این شخصیت کاذب را در فعل و رفتارهایش در خود ببینیم و همین دیدن حکم چراغی را دارد که اطاق تاریک ذهن را برای ما روشن کرده و مارا ازاسارت آن نقطه ی کاذب رهایی می بخشد .  

وحرف ساده این است

اگر ، طالب دگرگونی جهانیم

باید ، الساعه ، بی فوت وقت

دگر بودن را 

از خویشتن شروع کنیم

امید این است ، اراده ی قوی ما باعث دگرگونی ما بشود . ماوقتی می خواهیم از یک عادت مزمن خودرا خلاص کنیم و نجات دهیم ، راه چاره در اراده ی قوی ماست که تصمیم بگیریم قاطعانه وبی بروبرگرد خودرا از عمل تکرار عادت در خود  دور کنیم . دگر بودن ، دگر شدن ، نفی یک عادت مزمن و قوی ودیرپا در ماست  . بااراده قوی انشالله بتوانیم خود را از عادت مزمن و مسموم خود نجات بدهیم . حرف نهایی همان حرف اول است  . بازگشت به خویشتن ... هیچگاه دیر نیست ، هرلحطه می تواند آغاز دگرگونی  برای یکایک ما باشد ، وعده ی  فردا ، فریبِ ذهن ماست ، که باید بطور مداوم دربرابر آن بیدار و هشیار باشیم واسیر آن نشویم .....  

در خاتمه ، تمام سعی و کوشش من این است که افراد را در تاروپود الفاظ رنگین وخوش نما و برجسته و ...و... نیاندازم وگرفتار نکنم ، چون وخامت آن را می بینم .  وشعرم را ساده و روان ، تاحد امکان با تشبیه و استعاره و ایجاز و ایهام های کمتری ،   بسرایم .  واژه و کلمات و جمله ها ، محرک هایی هستند که ذهن را  در افراد تحریک کرده وفرد را در چالش خود گرفتار می سازند ووقتی در دام ذهن می افتیم از حقیقت ودرک آن دور می شویم . مازمانی می توانیم بی پرده بادرون خودمان ارتباط برقرار کنیم که ذهن در ما آرام و فکر غایب باشد . دراین صورت است که ما با حقیقت خویش بی پرده و عریان ارتباط برقرار می کنیم . البته نظر شخص من این است ، ممکن است بسیاری افراد ، نااگاهانه وناخودآگاهانه هراز گاهی ، باز تاکید می کنم نا آگاهانه و ناخودآگاهانه ، با حقیقت حویش ارتباط برقرار نمایند  ، که ما آن را در چوپانان ، کشاورزان قدیمی ، وشاعران می بینیم ، ولی نفس آگاهی یافتن از ماهیت خود وذهن باکنارزدن موانعِ دست وپاگیر آن ، می تواند همین افراد را به نقطه های بالاو روشنی  از نظر ارتباط با حقیقت خویش برساند  . وقتی ذهن نا آرام ودچار اغتشاش است که در بیشتر اوقات ذهن دچار نا آرامی و تشتت است( باواژه وکلمه و حرف) تحریک شود ، صاحب خود را در چالش خود گرفتار کرده ووی را دچار "خطای پندار " می سازدوچون زنجیری وی را در محاصره ی خود دارد . ولی ذهن آرام با شنیدن و یاخواندن یک جمله که بارِ معنایی بالایی داشته باشد ، می تواند با ابجاد جرقه ای سریع در ذهن ، فرد را از کلاف بسته ی  تاریک و منجمدخود نجات دهد و جهان روشن ونورانی  دیگری را به روی او بگشاید . ذهن حجمی از افکار کهنه در یکایک ماانسانهاست  . عمل خلاقیت بدون حضور وبدون دخالت ذهن در نقطه ی دیگری در مغز بوقوع می پیوندد ، وبعد از وقوع ، فکر در حافظه / ذهن ثبت می شود . اما این فرآیند آنگونه سریع انجام می شود که برای هیچکس قابل دریافت و مشاهده  وحتی قابل ادراک نیست . حال  اگر ما بتوانیم ، ذهن را در خود آرام ، نگاه داریم  ، می توانیم بامرکز دیگر مغز در خود ارتباط برقرار کنیم . غایب بودن فکر شرط اولی ومهم و اساسی رسیدن به حقیقت خویشتن است . این نقطه ی دوم مغز ، آدمی را از هر بلیه ای دور می کند ، از هر گونه تناقض وتضادی  جدا می کند ، از دوگانه بینی و الینه شدن و منیت "خود محوری"  پاک می کند و از هر رنج و غم و اندوهی مبرا می سازد  ، آدمی را از هر کینه  و رشک و آز وحسدی دور نگه  می دارد  .  نکته ی جالب اینجاست  ، ذهن که مرکز تمام شرارت ها ، تناقض و تضادهاد ، دوگانه بینی ها ، انانیت و خود محوری ، و اندوه و رنج و کینه و رشک وحسد بود ، بعداز این ، وقتی به ذهن خود باز می گردی اثر ونشانی از هیچ کدام از آن بلیه ها و عادضه ها در خود نمی بینید .البته من نه تخصص مغز دارم ، ونه کارشناس مغز شناسی هستم  ، ونه اطلاعاتی از مغز دارم ، با رفت و برگشت هایی که در دو نقطه در مغز می بینم با احتمال این سخن را می گویم .  

قطه نظرات

17 

  • اميرحسين علاميان

     اميرحسين علاميان | ۱ روز و ۱۸ ساعت پیش

    درود و افرين
    اساس فاجعه از ماست
    اين حرف خيلي كلي و بحث زيادي ميطلبد
    ولي من متوجه شدم كه
    (پيرامون) تاثير بسزايي دارد 
    اولين مرحله خويشتن 
    و سفر در خويش است درست
    و فرض خوب حاصل شود
    ولي در مرحله دوم و بعد حركتي نميجنبد
    به ان صورت كه بايسته باشد
    وقتي يك با يك برابر نيست
     و (ادمي به ريسمان فرديت گره خورده)و وحدت كلمه
    نيست...
    و وسائل و ماديات جريان سازه
    حركتي چنين،مياسر نميشود

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به اميرحسين علاميان | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    باسلام
    خدمت امیر حسین نازنین
     بله ، زندگی براساس تعاریفی ست که در پیرامون هرکسی است ، تعاریفی نانوشته ولی قابل انتقال نسل به نسل و هرکسی با ثبت ناخوداگاه همین تعاریف  در ذهن خود ، زندگی را برای خودش می سازد . حال اگر در ذهن تعریفی وجود نداشته باشد ، نه منفی ونه مثبت ، نه خوب و نه بد ، چه اتفاقی برای چنین فردی که با خودآگاهی ، خودرا از تمام اسارت ها نجات داده ، ممکن است بیافتد ؟... نگرانی و اضطراب همه ممکن است همین باشد ، وترس و اضطراب ، وفرار از نگرانی ودلشوره ها همچنان ، مارا وادار به چنگ انداختن به ریسمان زندگی بنماید . ذهن آدمی مجرای تنگ و تاریکی ست که همه را در خود گرفتار کرده ، تالابی ست که ماهی سیاه کوچولو را در خود اسیر نموده و ماهی کوچولو ، با اندیشیدن به دریا ، جرات و جسارت و شهامت دل کندن از ذهن ورها یی از آن را ندارد . شما با رهایی از ذهن ، با کسب خودآگاهی ورسیدن به یقینِ لازم ، وارد دریای بیکران می شوید ، دریایی که آن تالاب بسته وخفه نیست ، دراینجادیگر اسیر ظلمت (تاریک اندیشی) ، دوگانگی و انانیت نیستید وبه وحدت و یگانگی رسیده اید  . درآنجا نگرانی و اندوه و نا امنی نیست وشما تمام لحظات با طمانینه و آرامش بسر می برید . چیزی که مارا از اندیشیدن به دریا واز پیوستگی به دریا باز می دارد ، ترسِ از دست دادنِ محدودیت ها و چسبندگی و چالش های ذهن است ، نه ترسِ وصلت دریا...
     ادامه

     

    اميرحسين علاميان

     اميرحسين علاميان به ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    بسيار ممنونم استاد عزيزم
    از توضيح كامل و خوبتان
    واقعا بهره و استفاده بردم
    و كمي حال و حس اين روزهايم
    بهتر شد و به قل معروف ارام شدم
    ميكوشم تا عميقتر از خود شروع كنم


      

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    ادامه 

    تمام تعبیر شما درنیمه ی دوم کلام تان برخاسته از بافت و ساختار حلقه ایست(جامعه) که در آن متولد شده اید ، رشد یافته وبه تعالی نسبی رسیده اید وقدم به قدم و ریزه به ریزه با تمام آن مانوس شده اید و خو گرفته اید ودل کندن برای تان دشوار وگاه محال می نماید . شمادر نوشتار خود ، تعبیر ذهن خود را به سخن می آورید . ذهن که حقیقت برایش قابل ادراک نیست ، هنوز مقصدی را کشف نکرده اید که از رسیدن ویا نرسیدن به آن می گویید . هرکسی تادراسارت ذهن خود باشد ، ترس و نگرانی و اصطراب با اوست . دریا سرزمین ناشناخته ای ست ، تا آگاهانه به آن وارد نشده اید تنها تصویر وتصور مبهمی ذهن از آن برای شما می سازد ، ابهام وشک وشبهه هایی که دست پای هرکسی را چون زنجیر پولادین در خود می پیچد . اما خطر برای هرکسی دل کندن از ذهن و چسبند گی های آن است که هرچه خودآگاهی افراد بیشتر شود ، این نگرانی و دلهره و اصطراب ها در فرد کمتر و کمترمی شود . شما به دریا وارد شوید بطور مداوم اندیشه ای جز پرواز و کشف ناشناخته ها وگشودن سرِّ و راز حیات و هستی و جهان هستی ندارید ... پس مترس ، دل برکن ، وبه دریا بزن ....در آب شناور شو....

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    تنها ،

  • دریا مکان آرامش انسان است
     وتالاب (ذهن) ، سبب تمام آلام و دردهای او

  •  

    وسبب تمام استرس ، دلهره و نگرانی هایش

  • زینب | ۱ روز و ۱۰ ساعت پیش

    سلام شعر تون خیلی عالی بود آرامش به من

     

  • ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی | ۱ روز و ۴ ساعت پیش



    درود و عرض ادب استاد معزآبادی ارجمند 
     ابتدا اینکه بسیار خوشحال شدم در این قسمت ازسایت شرح یک ساده را ارسال نمودید.
     مدتی پیش سخنی فرمودید، که ازبه کاربردن کلمه واهمه دارید ، و خوداین جمله به قدمت انسانی 
     که اسیر فکرو ذهن شد روشنگر است ، قفل های بسته راهی به جایی ندارند قلبمان را روبه روشنایی درون بگشاییم . فکر صدا تصویر تاکشن با هزار چهره وشخصیت که ساخته وپرداخته می شوند 
    و انسان را غرق در توهم .

    بی شک اگر خصلت اشتباهی دردیگران میبینیم علتش آشنا بودن به همان نقص (خشم حسادت کینه ....) در وجودمان است . عمری مرگ بر و مرده باد گفتند وهربار بیشتر سبب خلقش شدند .
     منیت هایی که دنبال تصویر سازی است و واکنش و ووو
     تا درو ن خودرا زیبا نکنیم تصویر بیرون هیچ تغییری ایجاد نمی شود.

    روشنگری ممکن هست درلحظه ای روی دهد، اما حتما اون شخص انسان معنوی بوده 
     بسیارمتشکرم از جناب عالی .به امید خرد جمعی .
    سپاس از کلام حق و نشر آگاهی 
     برقرارباشید

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به ملینا قشقایی |۱ روز و ۰ ساعت پیش

    باسلام
    به بانو گرامی
     درکامنت قبلی دوستمان امیرحسین ، گفتم ماهی سیاه کوچولو از اسارت در تالاب جان بلب شده وبه تنگ آمده است ، دریا را باور دارد و آرزوی به دریا رسیدن در اوست . اما جرات و شهامت دل کندن از تالاب را ندارد ، که برای رسیدن به دریا باید از تالاب (ذهن ) دل کند ، نه در سطح اراده ای سطحی و بکاربردن لفظ وواژه ، ذهن دندانِ فاسدی در ماست باید آن را ازریشه در آورده وبیرون انداخت ....آنگاه رسیدن به دریا برایش میسر می شود . باز سوال می کنیم ، این تالاب چیست ؟....آیا جامعه ، فرهنگ ، عقایدو باورها تالاب اند ؟...ممکن است هرکدام از انها اسباب حفظ تالاب در هر کسی باشند ، اما در نفس عمل ، انها تالاب نیستند . تالاب منجمد وبسته و تاریک و خفقان بار ، ذهن است که هرکسی را سرسخت در خود به زنجیر کشیده است واین زنجیرها ، همان کشورو فرهنگ و باور و آرمان و مکتب و...و... می باشند . ماباید با ایمان و یقین خود را از تالاب ذهن رها نماییم . آنگاه در یک چشم به هم زدن به وصلت دریا رسیده ایم . ماممکن است از جامعه و فرهنگ و باورها وهرچه سبب وزنجیراست خودرا برحذر نماییم ، اما در همان لحظه ناخوداگاه داریم باور و عقایدیگری را جایگزین عقایدوباورهای قبلی خود می کنیم ، ما از اسارت نجات پیدا نکرده ایم کاغد رنگی اطاق اسارت خود را تغییر داده ایم ، شکل آن را عوض کرده ایم ، مکانش را جابجا کرده ایم ....ماباید از اسباب و علت اسارت خود را خلاص کنیم ، آنچه دلیل وعلت اسارت ماست ذهنِ ماست که ما از آن سیاهچالِ مخوفی برای خود ساخته ایم ودر ان خودرا محبوس و زندانی و دردمند و ناتوان کرده ایم .....
     ادامه دارد

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۲۳ ساعت و ۵۳ دقيقه پیش

    ادامه
     آنچه سبب اسارت ماست ذهن ماست ، ماباید این نکته ی ریز را در خودمان باجدیت و خودآگاهی ، پیدا کنیم وآن را درخود منهدم کنیم .
     بلی ، باید قلب مان (ذهن) را روبه روشنایی درون بگشاییم تابا دیدن این مرکز یا نقطه درونی ، خود را ازاسارت آن خلاص کنیم . تااز تاریکی و ظلمات و خفقان رهایی بیابیم . وتا درون خود را زیبا نکنیم چشم مان به زیبایی ها گشوده نمی شود . ودر هیچ تصویر بیرونی هیچ تغییری بوجود نمی آید . می گویید ، روشنایی ممکن است درلحطه ای رخ دهد و آن در انسان های معنوی ...ماتادر اسارت ذهن خود باشیم اسیر ظلمت و تاریکی هستیم و چشممان به روشنایی باز نمی شود . امابارهایی خودآگاهانه از ذهن ، تاکید می کنم ، با رهایی خوداگاهانه از ذهن ، ما از تاریکی رهایی یافته ووارد فضای نور و روشنی می شویم ...پس ببین تمام مشکل ما ذهن علیل و دردمند ماست که مارا اسیر دخمه ی تاریک خود کرده . نیازی نیست اصطلاح معنوی را بکار ببریم . ما اگر آگاهانه (خودآگاهانه) ذهن را در خود سبک و تهی کنیم از اسارت آن رها می شویم ، پس ما میشویم همان انسان معنوی ( حساسیت من در به کار بردن کلمه وواژه ها همینجاست که دلم نمی خواهد با یک کلمه انحراف فکری و پنداری در فرد یا مخاطب بوجود آید ) ....واین نورو روشنایی نه بر حسب اتفاق یک لحطه وهراز گاهی ، بلکه بطور روزانه و مداوم می تواند با ما باشد . مشکل اساسی وعمده ی انسان همین ذهن برنامه ریزی شده ی اوست که در تارهای مخوف پنهان ونامریی آن گرفتار است یعنی این ذهنِ بیمار و دردمند ماست که با معنی سازی و معنویت بافی لحظه به لحطه ، باروحانیت آفرینی های کاذب ، با توجیه های کور وبی اساس ، وتعییر و تفسیر بافی های دروغین مارا در دام خود نگاه داشته واز کشف چهره ی واقعی مان دور نگاه می دارد...

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر| ۱۹ ساعت و ۴۱ دقيقه پیش

    چاره ی این زندن شناخت عامل آن وآگاهی بر آن است 

    نه جابه جایی از سلول به سلولی دیگر در لایه های ذهن

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۲۳ ساعت و ۵ دقيقه پیش

    ادامه 

    درجایی گفتیم ، چوپانان و دهقان ها در گذشته ، و شاعران گروهی هستند که ناخودآگاهانه هراز گاهی با نوردرونی خود ارتباط برقرار می نمایند . چوپانان و کشاورزان افرادی امی و بی سواد بوده اند وشاید هنوز هم باشند ، اما درون (ذهن) ناخوداگاه روشن آنها ، این افراد را متمایز و لایق ارتباط با شخصیت حقیقی و لایزال خود می نماید . اما شاعرا ن افرادی باسواد و اغلب دارای تحصیلات آکادمیک هستند . چرا این موصوع را مطرح می کنم ؟ شاعران که افرادی تحصیل کرده هستند ، باداشتن خودآگاهی لازم ( با مطالعه ی جدی وعمیقِ کنابهای خودشناسی یعنی شناخت ماهیت ذهن وعملکرد فکر در خود) می توانند بسیاری از غبارهای درونی و موانع و سد هارا در خود با مطالعه ، پاک و محو نموده وبا شخصیت حقیقی خویش با نور وروشنایی ازلی درون خود ارتباط برقرار نمایند ، هیچکس نجات دهنده ی ما نیست ، وقتی به یقین رسیده باسیم ، که موجودی اسیرودربند و گرفتار و ناتوان هستیم ، خود می توانیم با جدیت وبا ایمان و یقین به فعل خویش ، خود را از اسارت نجات دهیم ، از ناتوانی خلاص کنیم ، وتا از اسارت نجات نیابیم طعمِ رهایی و آزادی را نچشیده ایم و نمی دانیم طعم و مزه ی آن چیست . تمام مفهوم و معنای روشن زندگی ما در رهایی از اسارت خویشتن است ، وقتی آن را به دست آوریم ، با هیچ پست و مقام و طلا و جواهری حاضر نیستیم آن را مبادله کنیم ، واین ماهیت واقعی زندگی ست نه کسب قدرت و مقام و ثروت و پول و طلا و جواهر .....

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۲۱ ساعت و ۴۱ دقيقه پیش

    ادامه
     آنچه می گویم یک واقعیته ، گنجینه ای کشف ناشده در یکایک آدمیان ، ولی بعصی ها به دلایل روانی و پرورشی ، ساختار روانی که دارند به این گنج لایتناهی نزدیک اند و برایشان قابل ادراک است ولی بعضی ها هنوز از آن ، به همان دلایل روان شناختی و پرورشی دورند . ماهیت انسان این است و انسان ماهیتا اینگونه خلق شده است ، ذهن در هر کسی هر قدر سبک تر و آرام تر و بی دغدغه تر باشد ، درک آن نیرو و انرژی را برای هرکسی میسرتر می سازد . گفتیم این یک واقعیت قابل ادراک برای هرکسی است وامتیاز بشر در قیاس با سایر جانداران نیز همین است . ذهن ما که وظیفه اش ، تفکر و ت عقل است ، نقطه ای تاریک در ماست ولی آن نیرو و قدرت و انرژی نقطه ای روشن و دمادم نورافشان در آدمی ست . وقتی آن را در خود به چنگ بیاوریم ، باتجربه ی بی تکرار و مداوم وهمیشه تازه و نوی آن متوجه تفاوت تاریکی ذهن و روشنایی مداوم این مرکز در خویشتن می شویم .....

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر |۱۹ ساعت و ۴۵ دقيقه پیش

    عالی استاد گرانقدر سپاس .

    آنچه شما می فرمایید کاملا درست است .
     تمام آنچه بر انسان نمود پیدا می کند از ذهن است 
     تبعیت از ناخودآگاه چه بسا افرادی با تحصیلا ت بیشتر 
     درگیر نفس شده تابع افکاز ، اما آنچه بنده دریافتم هرچه معنویت 
     بیشترباشد باشد یعنی اصل انسانی نه عبادات ، معنوی ازعنوان می آید
     کسی که به بتوان به این عنوان او را انسان نامیددرگیر بسیاری از
     خصلتها نشده است ، متاسفانه به جای همه فکرمیکنیم به جای همه تصمیم 
     می گیریم و دچار آشوب ذهنی می شویم ودرنهایت تاریکی که
     که مارو ازگوهرشفاف درون دورتر میدکند و درمواردی روان پریشی .

    تمام آنچه نیازداریم درون ودیعه نهاده شده است 
     هیچ جایی دربیرون نیست .چوپان به دلیل رهایی ازخیلی ترس ها 
     دچار ناخودآگاهی هستند که ازخودآگاه تبعیت می کند . 
     وخودآگاه به درون وصل است . البته اینجا فقط یک مثال بودبرای روشن شدن 
    کسی که اینگونه است . 

    ببخشید مطالبی که عنوان کردم آنچه درک کرده ام بوده 
    بدون خواندن یا مطالعه ی خارجی .

    ودرآخراینکه اگرقدرت خود را می دانستیم وآنچه 
     که با گذشتن فکراز ذهن شروع به خلق شدن می کند ر
     سکوت می کردیم ...

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به ملینا قشقایی| ۱۷ ساعت و ۳۲ دقيقه پیش

    سلام
    بانوی گرامی
     یک دهقان دلبسته نیست ، تعلقی دراو وجود ندارد ، گرفتار تجزیه و تحلیل سودوزیان خود نیست ، دچار ترس از دست دادا نیست ، وقتی تعلق در او وجود ندارد ، دیگر اسیر ترس و نگرانی و اندوه و مرارت نمی شود ، چون یک پرنده آزاد است ونتیجتا ذهنی آرام و بی دغدغه دارد و ناخودآگاه با حقیقت وجودی خودش می تواند نااگاهانه و نادانسته ارتباط برقرار کند ، وبرای کسانی که جویای درک و کشف حقیقت هستند این امر مهمی ست، ورمز کشف حقیقت نیز همین است . کتابی دارد "کریشنامورتی" باعنوان "حقیقت وواقعیت " ترجمه ی ، دکتر حبیبالله صیقلی ، اگر این کتاب را مطالعه نکردید حتما آن را بخوانید ، برای ذهن ما حقیقت قابل ادراک نیست ، ذهن با تمام اطلاعاتی که چون آرشیو و بایگانی در خود دارد ، باپردازشهای خود با تجزیه و تحلیل آن اطلاعات برای ما ، پدیده ای به نام حقیقت ، باانگاشت های خود بوجود آورده و آن را به عنوان حقیقت بما القا می نماید ، گفتم برای ذهن ، حقیقت قابل دریافت نیست . عشق ، هستی ‌، حقیقت زمانی برای هرکسی قابل دریاقت وادراک می گردد که فکر ، درفرد غایب باشد وحضور نداشته باشد . پس ببینید وقتی کشف حقیقت باغیبت فکر امکان می یابد ( باید برای درک عمیق مطلب به این نقطه رسیده باشیم ) ومن کلی صحبت می کنم وق*****اهانتی نیست ، ذهن ، کارش پردازش فکر است ، تجزیه و تحلیل فکر ، حقیقت بدون حضور فکر قابل دریافت وادراک است ، پس احتمال اینکه درک حقیقت از لایه ای غیراز لایه ی ذهن در مغز به ما برسد ، امری حتمی ست ...

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر | ۱۵ ساعت و ۳۹ دقيقه پیش

    درود وسپاس از معرفی کتاب . بله کریشنامورتی ...مطالعه خواهم کرد
     اکهارت تو له نیز درست می فرمایید 
     بی ذهنی درزمان حال است که بی ذهنی اتفاق می افتاد یعنی فقط 
     مشاهده است بی قضاوت . درست مانند ...متوجه جان کلامتان شده ام 
     بله حقیقت همانیست که از شعورکل دریافت می شود
     تمام انسانها دارای ریسمانی هستند وصل به این شعورکل 
     آن دیگه بسته به موارد گفته شد می باشد که این طناب تاچه حد 
     قدرت اتصال رادارد اما خود حقیقی ما همیشه م شتاق به درآغوش گرفتن ماهست .

    برقرارباشیدو پایدار

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱۶ ساعت و ۵۶ دقيقه پیش

    باسلامی مجدد
    وعرض پوزش
    کتاب دیگری وجود دارد 
    با نام
    ( کریشنامورتی ودیویدبوم
    مرزهای اندیشه
    ترجمه ، کاوه باسمنجی )
     این کتاب گفتگوهای کریشنامورتی وپروفسور دیویدبوم در باره ی اندیشه وجایگاه تفکر است
     

     

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

.........

وقتی در اندیشه می رویی

قدری درنگ کن

( گاهی . به اندازه ی تمام عمر )

وخیره خیره بنگر ؛

تابشِ بی فروغ را

آنگاه

خورشید دیگری

سر می زند از افق

تمام جهان در احاطه ی آن

مشرق و مغرب 

باانعکاسِ نور

پرنده ، آسمان ، پرواز

رهایی از قفل ، زنجیر ، از قفس

وتابیکرانه

اشتیاق ، شور ، نشاط ، آواز

این از ازل ، سهم نانوشته ی توست

.......

زندگی ،

رسم کهنسال دبگری ست

شفاف و ، نو به نو

بی پیچکِ تاریخ و جغرافیِ خاطره هات

تزکیه یِ  فهمِ توست

هلیکوپترِ نجات

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

بامن

راز شگفتی ست !

آیا در میان شما کسی هست ،

تادر یابد این سرِّ نگفتِ ناپوشیده را ؟!

تعبیرها همه از ذائقه است

سمّی و ، درد آلود و سهمناک 

با آنهمه ادلّه وبرهان و استدلال 

مرغِ سترون از بلوغِ آیینه دوراست

هدهدو قناری ،

ویا هُما

( شاخدارِ استخوانخوارِ قله ها )

 

بهشت ،

نزدیک تراز رگ رگ شقیقه به ماست

آری بی کم و کاست

این تمام راز مگوی من است

پاک کن ،

فضای  آیینه را از  همه ی لاطائلا ت

ومرکزِ دقِ نشوونمای آن

آنگه ببین ؛

بهشت برین  

چودامن مادر به زیر پا

(  جنت ماوا ، سرزمین سبزِ وعده داده شده را )

 

بامن

رازی ست

شفای همه امراض ودردها

پادردو کمر دردو ، همه اعضائ  بی قرار

بی نسخه ، بی دوا

دریافتم آن را ، به ژرفای خود

چو بوقلمون .... سالهای سال

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

تولد

کودکی

آغاز

الست و بربکم .....

آشیان مهر

 زلال ، شفاف ،  یک رنگی

 قنوت ، نماز

( ارتباط بی کلام )

چشمه در کرانه دریا ......

 

تبدیل هفت و هشتِ  ماه وسال

غفلتِ مادرانه ی حوا

نزولِ کژتابِ ابلیس در آستین !

گشودن پرونده ی نیاز

 هجرت ، فراق ، انفصال

تزلزل ، هبوط ، زوال

بیگانگییِ با آستانِ راز 

..............

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت ۴ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 Image result for ‫سیرت زیبا‬‎

 

هنوز،

صدایی به گوش میرسد

درفریب سایه ها

درقتل وعام صداها

ودرهجوم زائده ی ملال آور همه ی آواونواها .

درتراکم انبوه تاریکی

با بوق وکرنا

وغیژوغاژ ماشین و جراثقیل ها

درانتهای شلوغ باغ .

 

آیا صدا را نمی شنوید ؟

 

عشق تحلیل رفته است

درفریب بوسه ها

درعبورخنده های متراکم لجاجت

ودرکرشمه واداها

کسی را جرات شنویدن نیست

«گریز»

عظیم ترین ارمغان زمان است .

 

هنوز ، صدایی به گوش میرسد

ازچهره ی فراموش شده ،

درتهاجم قرن ها ؛

« مرا ازیاد مبرید

من نیمه متعالی وفروزان شما هستم

گمشده درازدحام

درظلمت وهیاهو

ودرآوای غریب دشت ها

ودرخود فراموشی دست ها ».

 

هنوز ،

چشم هایی ازتهاجم می گریزند

ودست هایی

«هبوط» خویشتن شان را به یاد می آورند .

اگرچه ،

کسی را یارای بیداری نیست .

« من درانبوه صداها گم شده ام

درچهره های وقیح

ودرتراکم آشفته تنفس های ملول

کسی مرا به جشن با غچه مهمانی نمی کند ».

غربت زمین را درچنگ گرفته 

با تاجهای فریب مرصع

برتارک اسکلت ها

درمیان گلهای یاس

با هیاهوی فریب انگیزشاپرک ها .

 

اگرخویشتن تان را باوردارید ؛

دست ازهمهمه بشویید

این صدای زنجره ای نیست

که درانتهای شلوغ باغ به گوش میرسد

صدای پرتو جسمانی شماست

طنین سحرانگیزاندام مطهرتان .

اگرچه چشم هایتان را به رویش بسته اید

وآوای مقدسش

جزآزارگوشهای شما نیست .

تنها همان زورق تجلی شماست

- دراین دریای متلاطم آشوب زده 

کشتی شکستگان دریا دل را

هراس ازهجوم طوفان نیست .-

 

پرنده ها

بهاررا ازیاد برده اند

با هجوم مداوم وبی توقف زمستان

ذائقه ها تشخیص فصول را نمی دانند

درظلمت باورمند شب ها

منفذی به نور گشوده نمی شود .

چشم های بیمارگون

ظلمت غروب را

سپیده دم خجسته ومبارک خویش می پندارند .

وتجاوزهنوز ،

قانون مند ترین فصل زمینیان است .

 

آیا زمین به خواب دیرینه ای فرو نرفته است ؟

وقتی چشم های نابیمار

سلامتی بیداری شان را نمی فهمند

وجدال محصول دوگانگی چشم های خواب آلوده است .

 

درگرگ ومیش هنوز

خورشید کاملآ غروب نکرده 

وبرچهره ی مایوس آسمان

ته مانده های روشن روز باقی ست

زان پیشتر که  شب

برچهره ی غمگین زمین

رنگی ازظلمات عدم بپاشد

ای کاش ؛

چشمانی

برچهر ه ی ابدی خورشید

گشوده می شدند .

 

بعداز توالی قرون

هنوز،

ازدوردست ها

صدایی به گوش میرسد

صدایی که فاصله هارا می شکند

- آوای مترنم بیداری شقایق ها -

 

چهره ی مبهمی که درسایه روشن زمین

فریاد میزند ؛

« نه ، نه ، نه

من زنده هستم

وهرگز نمرده ام .

وحضورمداوم نگاهم درپشت تمام چهره ها پیداست

ازشما آیا کسی میداند ؛

مرا به جزیره وهن خویش تبعید کرده است ؟

من هرگز نمرده ام

وصدایم نیز

اززبان برگ ودرخت وچشمه

وشبد روآلاله

وساروهدهد وقناری

درصبحدم روزهای آفتابی

به گوش می رسد .

من همیشه زنده هستم

وهیچگاه نخواهم مرد  

وعشق

آری عشق

صدای پنهان ونهفته محزون من است

که هنوز ،

درپشت جنجال قرنها به گوش می رسد ».

 

اگرچه انبوه سرگردان جمعیت

راه مانده را به اندوه خود آلوده اند .

وجز سیلابهای نیلگون

درختان تشنه را سیراب نمی کند

اما چشمی به روی خویش خیره نمی شود

وپرنده های بی زبان

درتلاقی دست ها

هنوزگرفتارملالت جزیره های کورخویش هستند .

آنها نمی دانند

دردلهر ه ی زمین

خودشان راازیاد برده اند .

قبیله هایی که

ازآیینه وحشت دارند

ودراعماق روزمرگی های مکرر

فسیل ها را برمقبره خویش

تزیین می کنند 

 

 

 

 

این قطعه شعر در سایت شعر نو در سال ۸۷ ودر کتاب "خودرا بی پرده نگاه کنیم "  چاپ سال ۹۵ ودر وبلاگ 

makehastim.blogfa.com

 بطور متوالی در چند مرتبه چاپ شده است

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت ۹ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

ازذهن خویش نگرانم

فایلی خودساخته ، چو ابزار

سخت افزاری !

محیط  برهمه ی  اعضا 

وصله ای ناهمگن و بی بنیاد

باتناقضِ افعال و شیوه ی رفتار

(بایک نگاهِ ناب شود ، مشروط و محو سراپا)

آیا می توانی :

این بسته کنی وا ؟

باهضمِ خویش دمادم

وببینیش ذرّه ذرّه 

چون بخاری از آب ؟

تابنگری که چیست ؛

 سرنوشتِ خودنوشتِ همه ابنا؟؟؟

..،......

از ذهن خویش نگرانم

از آنچه تجزیه کرده ، 

قرنها  ، نسل بشر را  به حیله ی انواع 

به تفکیکِ من و تو

آن می نگرم ،

کاینهمه مضطربم ، در توالی انسان

 

کو

آنکه ببیند 

این فاجعه را در صمیرِ یکایک

آنگاه شود زندگیِ او ،

به گونه دگری ، پاک ومنزه 

ودمادم به جهان نو

 

ما برده ی ذهن خودیم

ببینم و بینند 

اگرچه نادرو اندک

این نفس زبون است به تصدیقِ گذشته

کورانده بشررا به گرداب هلاکت

تفسیر مکن

 شرح مده

سمّ هلاهل بود این رسم

بگذار ببینیش

چه در سر کندت اینهمه جولان

کس را نه گناه است دراین حادثه 

در پالایش واژونه ی  آدم

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت ۹ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

.......

آری

فهم  هنوزِ حادثه ، بیش و کم دشوار است

هرچند  لامحال

درتاریکیِ اینهمه اوقات

درکوچه های شب تشکیک 

باید  سبکبال بود و ،  رها

وپیوسته آزادِ آزادِ آزاد

چون رویش درخت

پرواز پرنده

وعبور ابرو باد

وصدایِ سریعِ  آذرخش و رعد 

نام محله ها را

باید دردفتر حافظه شُست

وپاک کرد تمام غلط های انشا را

قیود برجهای وسیعِ بلند

بروات و حواله جات

اوراق  بانکی

سودوزیان و ترازنامه 

وقبله ها ی کوتاه

بغ بغوی کبوتر

گاهی تلنگری ست  

بال رنگین پروانه

بیدارمی کند حسِ خفته را 

درهرج و مرج باد

باوزوز زنبورکان دوره گرد 

وقارقارِ کلاغی به پشتِ  بام

برگ سبزی ست ، اینها همه

در ترازوی پندار

 

من ، خوب یادم هست 

در روستای مادری ام " مُعِزآباد"

درروزهای سست و نمورِ جبرخوانی دبیرستان

درمرز هنوز نرسیده ی چلچلگی

باسرودِ نابِ چلچله ها

یک روز ، یک پروانه مرا برد

تافهمِ روشنِ  شکفتگیِ گل

دیدم ، چگونه آب

حس می کند  تشنگیِ ریشه  را

تا حسِ بلوغِ یک صدف 

در کناره ی دریا

زندگی رویش عجیبی بود

بی الصاقِ لحیم شده ی خاطره ها

پلک شب کج نبود در مهتاب

عقل می کرد ،  فضولی اش موقوف

دست عشق می گشود  

گره از پای بسته ی صنوبرها

بعداز آ ن شد

تمام اعضا وجوارحم ببدار

می شد ،

خدارا دید

ولمس کرد ، صدای پای آب را

درکوچه های سبز یک درخت

در بع بعِ یک گوسفند

حتی زوزه های گرگ

گاوی که می چرید ، سبزیِ یک  مزرعه را

وبزعاله ای که می شنید

آوا ی کرت ها

بیداری شرطِ بلوغ بود

وخواب آلودگی ، جمودِ ما

اعتماد هرگز مکن

برتنویر خویش هم

تابردوش می کشی

بارِ سنگینِ صندوقِ پُرشده را

چون ابزارهای بیجان

ماشین های مدرنِ روز

هواکش کولر

موتور پر خروش برق

بیل های مطیع مکانیکی

خدا  

در همین نزدیکی ست

باید حس کنی وبفهمی

چون پرواز کبوتر

آواز یک قناری

تابلوی نقاشی یک حوض

رقصِ در تُنگِ بلورِ ماهی

باریزریزِ وجودت ،

آنگاه که سبزی و ، بندبندِ تنت هشیار

عشق ،

رازِ تمام پیوستن هاست

یعنی ؛

باید پیام عشق را شنید

وهمنوای آن ، تابیکرانه رسید

ورنه

عروسکانیم ، دردستِ بند باز

این رمزِ شکوفایی تمام درختهاست

باقی دگر فسانه است

وما همه ......افسانه پرداز ......

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

من آیا

از مکان  سحرانگیز دیگری حرف می زنم ؟؟؟

انجا که سرزمین جن و غول و 

دیوو پری است !!!

 

چرا

جز تک و توکی

هنوز کسی 

درسُکرِ فهمِ این اتفاق کهن  نیست؟؟.

چرا فاجعه ی باین بلندی ،

اینهمه دیرفهم و کوتاست ؟

کسی به فکر گشایش سرّ و رازِ" گُم شدن" نیست!!!

 

بعداز هزار روز و ،  هزار ماه و

هزاران سال

کو آبستن هایی

درسرزمین خویش

تا نوزادهایی دیگر بیاورند 

از جنس  مریم و مسیح .....

 

من از کرانه ی پرفروغ دیگری می آیم

که زیستگاهِ مشعشعِ  آدمی ست 

آنجا رستگاری  ، پیشتازِ هر کسی ست

وپاک زیستن

حرف و شعار نیست

خود نفسِ زندگی ست .

و آن  ، بهشتی

در ژرفای یکایک شماست

ما ، در مکانِ خورشید و ستاره ایم 

 

ما نه از اسب ، از اصل افتاده ایم

از ریشه 

از عُمقِ خویش

چون صنوبری ، در چنگِ تیشه ایم

شهامتی نیست ،  تا خود را بلکه بنگریم

این فهمِ ساده را

ما بر نمی تابیم

از خویشتن فراری ایم !

دراین سقوطِ محض

به دنبالِ بهتر زیستنیم!!!

آیا محال نیست ؟؟؟...

 

قدری درنگ کنید

باید درک کنیم و بفهمیم

ما ، قربانیِ خویشتنیم !!!

شاید که راِهِ  تازه را

آن لحطه بیابیم

 

ما هرکه هرچه ایم

یک بافتِ کهنه ایم

باید که خویشتن را 

هر لحظه نو کنیم

تابلکه کهنگی را 

در خویش بشکنیم

بشکنیم

بشکنیم

........

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت ۹ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

درحافظه ی پرنده

جز اطمینان قفس نیست

" امنیت "

تکیه گاهی دراین گلوگاه است

و" ایمنی "

محورِ تمام سرزمین ها

عقاب و زاغ

دارکوب و شاپرک

ومُفتخورهای زمین

کرکس و لاشخورک

 

آیا

روزی دگرگون می شود زمین ؟

تا نبینیم دیگر 

خُرناس های عطشناک را 

وبگشاییم به خود ، بالِ قفس های بسته را ؟؟؟

.............

من خواب دیده ام

آشفتگی ،  رخت بر می بندد از زمین

وزندگی از نو آغاز می شود 

با حلول ماه دیگری در آستین

بی کاشتِ دشنه در ضمیر

خودآگاهی ،

 رمزِ دگرگونی ستاره هاست

آری 

بی کم و کاست

تولدی دیگر

واکتشاف رموزِ دیگری در آیینه ی حضور

آدمی را آنگاه ، 

فهم بی واسطه ی معنویت است 

باچراغِ همراه 

دیگر ، نیاز به شیخ و مفتی و معبر نیست

تاریکی محوِ تمام تجربه هاست

..........

جدالِ در قفس 

از کوته پنداریِ  پرنده ها ست 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

باید خالص بود  

بی پیرایه  تراز باران 

 (که گاهی ،

 رنگ سرخِ خونابه با خود دارد) 

وبی شیله پیله 

آنگاه برگزیده ........

خلوص ، رمزِ ادراکِ تمام مائده هاست

چون نسیم  

چون باد

چون هوای صبح فروردین

دوگانگی ، سبب تیرگیِ ست

وانجماد مداوم ما

زندگی ، 

فهم سرریز و مداوم ثانیه هاست

باید 

روان بود  ، چورودخانه

 لطیف طبع و سبکبال 

آنگاه صدای پای آب را می فهمی

وصدای رویش درختان را

درتفرجگاه آسمان

سیرِ اردیبهشت قاعده اش این است 

 

پرنده ای می گفت ؛

صوت قطار ، آلوده کرده  هوای زمستان را

ودردامنه های سپیدِ برف

ردِ جفت او پیدا نیست

پرندگان  فلزی  

فوج عقاب را 

به تجرد کشیده اند در باد 

خلوص اززمین رخت بربسته

آیا دلی نمی گیرد ؟

ازاین هوای پُرز گرفته ی سنگین

باشمارش تنفس ها

یا دلزدگی خوی تمام پرستوهاست ؟

درروزهای عادت بی رویا

 عادت زدگی پیشینه ی قناری ها

وادراکِ  سریعِ وسیعِ   آن

لازمه ی وسع و دگرگونی ماست

 

مترسکان پای جالیزها بسیارند !

و قلبشان ،  ریسه ی  پرازدحامی در تموج باد 

پرنده ها در نماز تابستان

حضور سبزخویش را برده اند از یاد

 

باید خالص بود

وعاری ، از تمام داده ها

وبی پنجره دید ،

شکوه مداوم زمستان را

جز وهم گزنده نیست ؛ 

 همسانی ، در پشت شیشه های مات ......

فروردین ، 

گُمشده  در غبار ها

آفت زدگی از فرسودگیِ نگاه ماست

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۹ساعت ۹ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

همه ی حافظه مان پُر شده است

از سخن های درشت .....از اوهام

فکرِِ برترشدن و 

بلکه جهان را خوردن

گشته پندارِ بشر

درهمه بُعد و ارکان

"فردیت " هست  چنین  ..... در همگان  ناهنجار

چالشی کور و  پراززخم ، به کامِ ابنا

 

لفظِ مردم داری

همه جا ورد زبان است

.............. به هر بازاری

درعمل هست ولی جورِ دگر این رفتار

کفه ی سود وزیان است ، مهم .... تادینار

 

عصر ما عصر عجیبی ست

سخن بسیار است 

از فضایل  همه سنخ .... بلکه کرامات بشر

از صفات ملکوتی ، که به اسلاف کهن

بیشتر جلوه گر است ، تا که به این عصرِ قمر

 

همه ی حافظه مان پُر شده است ؛

اعتبار است ؟......نه

این ضایعه ایست دهشتناک

کرده خود نسلِ بشررا ، به عصیان بی باک......

 

رستگاری تو چو خواهی ،

 بروب از ذهنت 

آنچه کردی  تو بصد فخر ،

به خویشت انباشت

 

(نیست این باطله ها ، هرچه چرا غ  راهت

می کند  بلکه همین یافته ها گُمراهت )

 

حافظه چونکه شود در تو بلی ، پاک و سپید

به مقامی تورسی ، بلکه ورای ادراک

 

همه ی زخمِ بشر ، هرکه همین فاجعه است

آدرسِ حافظه خود  باتو ، نشانی به خطاست

گرشود پاک و تهی دفترِ ذهنِ من و تو

بعداز آن راه تو ،

                  پیوسته همان راه خداست.....   

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۰ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا