|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
موضوعی که از گذشته های دور تا امروز در عرفان مطرح بوده ، عقل و عشق در آدمی ست که همواره عقل و عشق در مقابل ودرستیز باهم قرار گرفته اند ، هر جا و در هر زمانی که صحبت از عقل و استدلال میشود ، صحبت کردن از عشق امری نا مربوط تلقی می شود ، و هنگامی که از عشق سخن می گوییم .،صحبت از عقل و برهان و استدلال جایگاهی ندارد.
عقل و عشق هرکدام یک انرژی ونیروی مجزا وجدا از هم در انسان هستند که در دو نقطه ی متفاوت از مغز نشات می گیرند وبخاطر همین بین عقل وعشق همیشه ودرهمه حال تقابل بوجود میاد . اما ما دراینجا ، عقل را فرآوری همان ذهن می بینیم و عشق را تبلور بصیرت در هرکس که هر کدام از لایه و یا فضایی متفاوت از مغز به بیرون سرایت می کنند وافراد را دچار خود می سازند .
ذهن یا عقل ، و عشق یا بصیرت ، در آدمی دو نیرو ی باالفعل مغزی اند . دو واکنش وبازتاب مغزی ولی در تقابل و در تناقض و تعارض با یکدیگر . درک عمیق ودرستِ این دوگانگی می تواند فرد را از اسارت ذهن شرطی شده ی خود برهاند وباخودآگاهی ، دیگر مجال خودنمایی و هرگونه واکنش و عکس العملی به ذهن ندهد . ذهن هرکسی را به سوی تمایلات ، آرزوها و تعلق ودلبستگی ها جذب می کند اما بصیرت در آدمی هر تمایل و آرزو و دلبستگی و تعلقی را رویا وتوهم و خیال می بیند و سعی می کند چشم آدمی را به حقیقت این امر گشوده و ذهن را از تعلق پروری ودل بستگی سازی بر حذر دارد وآدمی را اسیر ذهن در خویشتن نسازد . اگر ما ذهن را چون یک نرم افزار در کامپیوتر در نظر بگیریم ، عقل کامل تمام کامپیوتر است. اما ذهن شرطی شده با حیله ودسیسه هرکسی رو از درکِ درستِ خود دور می کنه وبر بصیرت فرد پیشی می گیره و نمی گذارد فرد حقیقت وجودی خودش (آنچه هست ) را درک کند . گشودن ترفند ودسیسه های ذهن وروشن دیدن این نیرنگ ها در خود غیر ممکن نیست ، اما وقتی ناخودآگاه ذوب واستحاله شده ی ذهن در خود می شویم ، گشودن این گِرِه در خود برایمان کار آسانی نیست . واین مشکلی ست که قرنها دچار وخودباخته ی بی خبر و ناخودآگاه آن گشته ایم واین ذهن شرطی شده ی ماست که اختیار واقتدار مارا در چنگ دارد وهرگز به ما جسارت وجرات واکاوی ذهن را نمی دهد . اما یکی از ویژگی های بالفعل آدمیان این است که هرکس تو اناییِ دیدن و مشاهده کردن افعال وعکس العمل های ذهن وانرژیِ فراتراز آن را بادیدن ( عقل کامل ) در خویشتن داراست . واین وجود یک انرژیِ فراماده در خودِ انسان است که با رهایی از ذهن شرطی شده در هرکس بطور مداوم به فعلیت در می آیدوتوانایی درک وفهم تابی نهایت وناشناخته هارا به افراد ارزانی می دارد .
انسان آزاد آفریده می شود ، چون طبیعت آدمی اینگونه است . اما قرنهاست که در محاصره ی ذهن شرطی شده ی خویشتن هستیم به همین دلیل از کودکی در محبسِ ذهن شرطی شده ی خود گرفتار می شویم ودر بزرگسالی در هر سطح از دانش و آگاهی نیز باشیم همچنان ناخودآگاه موجودی شرطی شده ودر محاصره می باشیم . موجودی بی اختیار که تنها ذهن شرطی شده ، مارا تحت محاصره واختیار تام خود دارد ولی آدمی از خود هیچ اختیاری ندارد ودرک این فاجعه برای ذهن امکان پذیر نیست و آدمی از خود (رباتی) بی اختیار وابزاری برنامه ریزی شده و مطیع و فرمانبر می سازد و نسبت به این اتفاق نامیمون نیز هیچ اگاهی ندارد . فاجعه ی رقت بار زندگی یکایک مردم نیز از همین دگرگونی وبی اختیاری آنان آغاز می شود .
بلی ، ذهن در هرکسی از کودکی اورا به محاصره ی خود در می آورد ، اما بصیرت (مشاهده ی درونی ) می تواند حصار ذهن را در پیرامون فرد ضعیف و خنثی و بی اثر نماید . انسان قرنهاست که گرفتار ذهنِ شرطی شده ی خود شده اگرچه دراین ظلمت ، چراغ فروزان در خودِ فرد برای نجات وی وجود دارد اما با گذر هزاران سال از اسارت و بردگی و بندگی متاسفانه نادر افرادی راه نجات خود را در خود جسته اند واکثریت همچنان خودباخته و برده ی گوش بفرمان ذهن شرطی شده خود باقی مانده اند .
ذهن شرطی شده با ایجاد تعلق ودلبستگی ها به هرکسی هویتی خیالی و تصنعی می دهد اما بصیرت در انسان چون حقیقتِِ دلبستگی و تعلقات ، قدرت طلبی ، ثروت اندوزی وشهرت و نام آوری ، برتری جویی و.... و...را می بیند و به روشنی می فهمد که درپشت این قیاس و رقابت های کور هیچ چیز نیست سعی می کند هرکسی را از خودباختگی واسارت تعلقات (ذهنِ خود ) دور کند. اینجاست که تقابلی میان (ذهن/عقل) و (بصیرت/عشق) بوجود می آید اما ساختار وبافت جوامع بشری ، ذهن وعقل را ناآگاهانه و ناخودآگاه سرآمد می کند . ودلیلی که این خطای محض روند زندگی یکایک مردم گردیده نیز همین است . بصیرت فعلی گریز ناپذیراست که در یکایک افراد وجود دارد ، اما در بعضی از مردم بصیرت قوی ست ودربعضی از آنها ذهن شرطی شده غالب برآنهاست . عامل ژنتیکی ، و نحوه ی پرورش و تربیت افراد و وضعیت وساختار فرهنگی و اقتصادی جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند از عواملی هستتد که در ساختار ذهنی و بصیرت افراد نقش اساسی وتاثیر گذار بازی می کنند . پس این ذهنِ شرطی شده است که هرکسی را به سوی سراب می کشاند وبا تعلق و دلبستگی و نزاع و جدال های بی امان از او پشتیبانی می کند اما در سراب چیزی جز اندوه و ملالت نصیب آدمی نمی شود . ودرسرابه که آدمی موجودی نگران و درمانده و مضطربه ، امیروپادشاه باشه یا فردی عادی فرقی نمی کند . انسان زمانی از نگرانی و اضطراب ودرماندگی نجات پیدا می کند که به ترفند و شگردهای ذهن در خود وقوف یافته و خود را از اسارت ذهن نجات دهد .
فرد وقتی در محاصره ی ذهن شرطی شده خود باشد از دین نیز ابزاری برای حفظ شرطی شده گی خود می سازد . در حالی که دین برای نجات انسان از دام وبندی که گرفتار آن شده بوجود آمده ولی نا آگاهی انسان ازدین و از عدم شناخت خود ، از دین ابزاری برای زوال خود می سازد . ما وقتی بطور ریشه ای وعمیق ، ماهیت انسان را بررسی وواکاوی کنیم ، متوجه خطای محض آدمی می شویم و دین از آغاز برای نجات انسان بوجود آمده تا اورا از سرابی که گرفتار آن شده نجات دهد . ورمز نجات انسان جز پی بردن به انحراف خود ، وبازگشت به اصل خویشتن نیست .
همانگونه که لازمه ی (خداشناسی خودشناسی ست ) و انسان بدون شناخت خود ، هرگز به شناخت خدا نمی رسد ، لازمه ی رهایی انسان از زوال وتباهی نیز خودشناسی ست . آدمی بدون خودشناسی نمی تواند راهی به سعادت ورستگاری بیابد . آدمی بطور جبری وناخودآگاه از دوران کودکی گرفتار ذهن شرطی شده ی خود می شود . برای نجات خود ، باید خودآگاهانه خود را از این دام مخوف رها سازد . دراینجاست ذهن و بصیرت با خودآگاهی واشعار یافتن اگاهانه به این پدیده های مغزی در خویشتن ، نقش اساسی برای نجات ورهایی انسان ایفا می کنند . بصیرت یعنی مشاهده ی اعمال ورفتار ذهنِ شرطی شده در خویشتن است که فرد را از دام و بند اسارت وخود باختگی و خودشیفتگی و خودمحوری با روشن بینی نجات می دهد . عشق در اشعار مولانا همان بصیرت در انسان است که هرکس با رهایی ازدام وبند ذهن شرطی شده ی خود با بصیرت در خویشتن ارتباط برقرار می کند .
عشق آمد، عقل از آن آواره شد / صبح آمد،شمع از او بیچاره شد
شمع در بیت فوق همان ذهن است که به دلیل نقصان ذهن وناتوانی آن ، درک حقیقت برای ذهن امکان پذیر نیست ، اما ذهن به نقصان وناتوانی وابتر بودن خودش واقف نیست وبه همین دلیل سرزمینی تصوری و خیالی و کاذب برای هرکس می سازد و اورا گرفتار آن می کند . واین نیز از ناتوانی های ذهن شرطی شده است که از تصور کاذب و دروغین خود سرسختانه پشتیبانی و جانبداری می کند ومجال روشن بینی را از فرد می گیرد . صبح آمد ، شمع از او بیچاره شد . منظور مولانا ازصبح دراین شعر ، همان بصیرت است . وقتی انسان با رهایی از ذهن شرطی شده با بصیرت در خود ارتبا ط برقرار می کند . متوجه ناتوانی ، وبی روشنی شمعِ ذهن در خود می گردد وبا ورود صبح (بصیرت) به یک باره تمام ظلمات و تیرگی ها از مقابل چشم انسان کنار می رود و فرد وارد فضایی روشن و نورانی می گردد . و تازه متوجه ارزش واقعی انسان ، معصومیت از کف رفته ی او ، گنج الهی نهفته در انسان وزندگیِ عاری از اندوه ورنج و مصیبت او می شود .
اما آنچه در ابن گفتار مهم است ، این است که ذهن شرطی شده و بصیرت در آدمی دوواکنش وبازتاب متفاوت مغزی اند ، هر دوی آنها بک انرژی و قدرت هستند که در دو لایه متفاوت از مغز تراوش می کنند وکسانی که با خودآگاهی ، ذهن را در خود تخلیه وسبک کرده اند ، توانایی مشاهده ی مداوم این دو عمل وعکس العمل مغزی را در خود دارند . تخلیه و آرام کردنِ ذهنِ شرطی شده در خود قدری دشوار هست ، چون به سهولت نمی توان خودرا از محاصره ی ذهن در خود خلاص و رها کرد ، ولی با کسب خودآگاهی و پی بردن به ماهیت وبافتار ذهن در خود ، ومشاهده ی اعمال ورفتار تفکر در خویشتن ، با تمرین و ممارست می توان از این مانعِ سترگ در خود ، خودرا رها نموده و به فراتراز ذهن در خود قدم گذاشت . بارسیدن به این مرحله ، دیگر رهایی از ذهن شرطی شده و ارتباط برقرار نمودن با بصیرت یا همان عشق در خویشتن ، فعلی ساده و میسّر برای هرکسی می گردد . ودر ۲۴ ساعت شبانه روز اینگونه افراد ساعاتی متوالی با بصیرت در خود درارتباط اند و ساعاتی نیز دوباره به ذهن خود باز می گردند .
ولی ما آنچه را می خوانیم ، یا می نویسیم همه نتایج ودریافت های ذهن ماست که به دیگران منتقل می گردد . اغلب ما در دام و بند ذهن شرطی شده ی خود گرفتاریم و ره آورد ما بازتابهای ذهن ماست که برروی کاغذ نوشته می شود ، اما کسانی هستند که بارسیدن به خودآگاهی و مشاهده ی رویکرد ذهن در خود ، خودرا از اسارت ذهن شرطی شده نجات داده اند ، گفتار اینان بازتاب و عکس العمل ذهن شرطی شده ی آنها نیست بلکه پرده برداشتن از حقیقتی ست که آن برای ذهن قابل ادراک نیست . ذهن سیاهچالی ست که توده های وسیع مردم دراین سیاهچال تاریک و نمور برغم تمام حرکات و اعمال و پیشرفت های عقلی گرفتار ند و ادراک این سیاهچال برای ذهن قابل شناسایی نیست ، برای درک وفهم عمیق این زندان بسته وبی روزن و منفذ ، باید از ذهن فراتر رفت وبدون قضاوت وپیش داوری و تجزیه وتحلیل و نتیجه گیری های ذهنی ، اعمال ورفتار ذهن را در خود دید . چیزی که قابل توجه است ، آنچه را ذهن درک کرده و برصفحه ی کاغذ می آورد برای سایر افکار نیز قابل ادراک است اما آنچه را بدون حضور ذهن ، برای فردی قابل ادراک می گردد برای سایر اذهان وافکار نیز به سهولت قابل درک نیستند . وتقابل عقل و عشق دراینجاست که خودش را به وضوح به ما نشان می دهد ، عقل همان ذهن است عضوی ناتوان ودرمانده که حقیقت انسان برایش قابل فهم و ادراک نیست و اورا باسودوزیان و قدرت طلبی و افزون خواهی و برتری جویی به هرقیمتی سرگرم می کند و همیشه آدمی را از ماهیت واقعی اش جدا نگاه می دارد ، و بصیرت ، عشق در هرکسی ست ، که نفس خطای ذهن برایش قابل درک است وچشم آدمی را به افکار و اعمال نادرست و باطل ذهن می گشاید و هرکسی را دربرابر اعمال خطای ذهن خویش هوشیار و مراقب ومصون از آن نگه می دارد . ذهن وقتی حقیقت انسان برایش قابل فهم وادراک نیست برای هرکسی سرابی رنگین ساخته و فرد را گرفتار سراب می کند . غلبه ی ذهن برانسان ، هرکسی را از فهم این خطای غیرقابل جبران دور می سازد و آدمی هرگز نمی تواند با کمک ویاری ذهن که نفسا وماهیتا خطاپرور است ، خودرا از خطا دور نماید . وآنچه برای معدودی از مردم قابل رویت و مشاهده است ، اعمال ورفتار نا صواب ذهن است که اغلب افراد را در اسارت تام و مطلق خود دارد اما فهماندن این دگردیسی و بطالت ذهن چندان کار آسانی نیست .
ذهن بخشی ویاجزیی از مغز است وتمامیت مغز نیست . تمامیت مغز برای هرکس سرنوشتی را رقم می زند که در تغایر ودرتضاد با سرنوشتی است که ذهن برای او ساخته است . تمامیت مغز اگرچه بسیار پیچیده است اما من متخصص فیزیک مغز نیستم اما تواناییِ رهایی از ذهن را سالهاست که تجربه می کنم ، بارهایی از ذهن شرطی شده به ساختار دیگری از مغز دست یافته ام وبطور مداوم آن را دردست دارم ،آنچه را دراین بافتار مغزی می بینم برایم بسیار حیرت آور است . آنچه را ذهن شرطی شده درک کرده وبه ما تحویل می دهد ، خطایی ضدِ حقیقت است . ظلمت وتاریکی ست که آن را ذهن شرطی شده به عنوان حقیقت فروزان می پندارد ومارا اسیر آن می کند . اما آنچه را تمامیت مغز درک می کند ، نوروروشنایی ست که هیچ ظلمات وتیرگی در آن وجود ندارد .
ذهن لایه ای از مغز است که با حقیقت ارتباط ندارد و انسانها ، قرنهاست آن را عقل خود پنداشته اند و چیزی جز همان ذهن را نیز در خود نمی شناسند وذهن تصورِ تاریک و تیرگون خود را که لبریز ومالامال از تعارض و تناقض ودوگانگی ست را، حقیقت پنداشته وبه صاحب خود القاء می کند . اما تمامیت مغز با هیچ تاریکی و ظلماتی روبرو نمی شود و از هر تعارض و تناقض و تضادی کاملا مبراست وبه انسان سرزمین نورو فروغ و روشنی را تحویل می دهد .رنج و اندوه و مرارت که جزیی جدایی ناپذیر از زندگی آدمیان گردیده ، محصولِ ذهنِ شرطی شده در آدمی ست ولی تمامیت عقل هیچ رنج و اندوه و مرارت و دل تنگی را نمی سناسد و نتیجتا یک زندگی مالامال و سرشار از فرح و شور وشکوه و شادمانی را با خود به ارمعان می آورد .
***
ذهن به سوی هر چیز جذب می شود و آدمی را گرفتار آن می کند ، برای ذهن عمل درست ونادرست ، خطا وصواب هردوتاش یکی ست و هدف ذهن حفظ ماهیتی ست که برای انسان در خودش پایه گذاری کرده .ذهن بیم و اضطراب ، ونگرانی وترس است وبرای هرکسی ماهیت ویا هویتی خیالی و کاذب ودروغین می سازد وبه فرد تحمیل می کند . چون در غیر اینصورت تدبیرذهن پوچی وبی هودگی انسان است . تمام ترس واضطراب ونگرانی ذهن برای فرار از همین بی هودگی و پوچی ست که به اعمال متقابل آن منجر می شود . ذهن برای حفظ هویت ساختگی اش ، سرسخت فرد را اسیر خودش می کند ودر هربزنگاهی احساس خطر بکند با دسیسه و نیرنگ سعی می کند فرد را کورکورانه از دچار شک وشبهه شدن دور نگاه دارد .اما هویت ویاماهیتی که ذهن برای هرکس می آفریند هویتی توهمی و خیالی ست ، که ماهیت واقعی وذاتی انسان نیست ، وهرکس باید ماهیت واقعی اش را با مشاهده ی اعمال وحرکات مزورانه ذهن شرطی شده ورهانمودن خود از چنگال ذهن شرطی شده در خود رونمایی کند ، اما گفتیم ذهن سراپا بیم ونگرانی وترس است واین مجال و حرکت وواکاوی خود را به کسی نمی دهد . این ضایعه ی جبران ناپذیزی ست که همه گرفتار آن هستیم.
بلی ، این خاصیت ذهن شرطی شده آدمی ست که اورا قرنها در فضای بسته وتاریک ومنجمد خود مستاصل وسرگردان برجاگذاشته . اورا از گلستانِ پراز گل وریحان و صلح و آشتی و برابری به سراب ستیز و جدال و جنگ و نابرابری کشانده است ودرهرزمانی افرادی نیز به این حقیقت انسان وقوف یافته اند وخودرا از اسارت ذهن شرطی شده رهانیده اند ولی هنوز درک وفهم این ضایعه وفاجعه ی هستی سوز برای عموم میسّر نیست...
بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی
که عِلمِ عشق در دفتر نباشد .....حافظ
ماممکن است دهها معنی از عشق را با مطالعه ی کتبی چون (هنر عشق ورزیدن) از حفظ شویم . یعنی با ثبت آنها در ذهن ، آن معانی را به زبان بیاوریم ویا با تجزیه و تحلیل ثانوی معانی متفاوت ، معنایی جدید را خود بسازیم و آن را حقیقت عشق تصورکنیم که تمام اینهاازبرآورد و نتیایج ذهنِ ماست وحقیقت عشق نیستند . برای تجربه ی عشق حقیقی ، باید خودرا از حضور ذهن در خویشتن کاملا مبرا و پاک نمایبم ، بعداز آن با غیبت ذهن ، عشق در وجود ما چون خورشید درطلوع صبح بهاری تجلی پیدا می کند .
ذهن با تکیه به یک باور (باور واعتقادی درباره پدیده ای چون عشق که آموختنی و یا اکتسابی ست ، و آن را در خود ثبت می کند ) سوژه ای بنام عشق می سازد و صاحب خودرا ناخودآگاهانه وناآگاهانه با این باور که آن را حقیقت عشق می پندارد ، گرفتار آن نموده و سیراب و اشباع می کند وتصور فرد این است ، که دارد عشق حقیقی را تجربه می کند...
فائق آمدن بر ذهن ، شاید درابتدای امر کاری دشوار به نظر آید اما اینگونه نیست . بامطالعه ی اندکی ولی جدّی و عمیق کتابهای خودشناسی ( کتابهایی که در مورد ساختار وماهیت ذهن انسان و مشاهده و نظاره ی افعال و اعمال ذهن یا فکرنوشته شده اند ) که دربازار وکتابفروشی های ایران این کتابها بسیارند . کتابها ویا متون واشعاری که در گذشته در باره ی عفل و عشق نوشته شده اند ، مطالعه عمیق آن آثار نیز ، فرد رادچار سرگیجی وسردر گمی و حتی انحراف می کند ، وبه آسانی نمی توان در آنها متوجه نص صریح بیان و جمله های گنجانده در آن کتب و آثار شد .
.
.
.
____________________________________
اندیشه ، تفکر ، ایده و ایده آل ما محصولِ ذهن ماست . ذهنی که خود صندوقچه و آرشیو بایگانیِ افکاری سنتی و مُرده است که از گذشته در آن نشسته اند . آنچه در گورستان ذهن دفن شده اجساد افکارمُرده ای ست که زایش وتولید فکر تازه و بخرام و باشکوه با خود ندارند ودمادم همان فکر کهنه و بیجان وپوسیده را در خود باز تولید می کنند . افکاری که ازگذشته (حتی چند ثانیه قبل) در ذهن می نشینند ، فکری تازه و نوبه نو و جاندار نیست . ماوقتی از یک عقیده و یک آرمان ومکتب ، و یا یک ایدئولوژی پشتیبانی می کنیم ، گرفتار افکار مُرده وبی هویت در خودیم ، و پای بند پیچیدگی وسرگیجی آن افکار در خویشتن هستیم که ناخودآگاه وکورکورانه به دور آن می چرخیم . برای کشف ودریافت افکار تازه لاجرم باید از افکار مُرده ی ذهن ، خودرا خودآگاهانه رها سازیم . وگرنه پرنده ای هستیم که لانه ای مندرس از پرنده ی دیگر را برای تخم گذاری وتولید مثل برگزیده ایم . بلی ، ذهن ما مخزن افکار مرده وبی هویت در ماست ، این افکارروزی و لحظه ای هویت داشته اند ، دیگر ندارند و برای نیل به افکار تازه ونو باید از ذهن و افکار بیجانش خودرا خلاص سازیم ، آنگاه افکار تازه ونوبه نو دمادم در ما جوشش پیدا می کنند . وتازه می بینیم ، دنیایی را که براساس اندیشه ی مُرده ی خود می ساختیم ، دنیای حقیقی ما نیست ، بلکه آن چیز دیگری ست .
فلسفه ی زندگی انسان از گذشته ی بسیار دور تا به امروز برای او بگونه ای رقم خورده و برایش به ثبت رسیده واورا به محاصره ی خود در آورده ، ذهن که منبع تمایلات و نیات و آرزوهای اوست محور اعمال و حرکات او برای رسیدن به هر مقصدی گردیده است وفراتراز ذهن برای یکایک قابل ادراک ودریافت نیست . در حالی که فراتراز ذهن نیز جایگاهی برای یکایک انسان ها در انسان وجود دارد که در آن هرکس از ظلمت وتیرگی ذهنِ شرطی شده ی خود بطور کامل و مطلق و برای همیشه جدا می شود .
ذهن از موضوعات متفاوت و گوناگون اعم از مادی ویا معنوی ویا آمیخته باهم سوژه های متفاوت می سازد و فرد را ناخودآگاه به سوی آنها جذب می کند که می توان هرکدام از این سوژه هارا واضح و روشن ، و آشکار وبی پرده با خیره شدن عمیق در خود دید . سوژه هایی چون مذهب گرایی ، قدرت ، ثروت ، ملیت و وطن پرستی ، آرمان گرایی و....و.... اما هدف واقعی مذاهب نجات انسان از همین انحراف و(خودگرایی) پنداری ست ولی اغلب انسانها به دلیل عدم شناخت درست خود ووقوف نیافتن به حقیقت مذهب برای خود از مذهب ، ابزاری برای تضمین و بقای (خودگرایی) ساخته اند که ساختار و ماهیت ذهن و خطای پندار آن موضوعی ست که برای بعضی افراد قابل درک است ولی اثبات آن هنوز برای افراد امکان پذیر نیست . وبقول شاعر ؛
جمعیت کفر از پریشانی ماست
آبادی بتخانه زویرانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هرعیب که هست از مسلمانی ماست
سوژه هایی که ذهن برای مردم می سازد به اندازه جمعیت نفوس در زمین بی شمار وگوناگون است . ذهن هنوز در انسانها پدیده ای ناشناخته و بسیار مبهم است وهنوز روان شناسان و متخصصین مغز نیز واقعیت ذهن را درست نشناخته اند و آن را به عنوان یک ساختار مغزی می شناسند اما رویکرد و رفتار واعمال ذهن و تمامیت مغز انسان ، هنوز برای اغلب ناشناخته مانده است .
مولانا وقتی می گوید
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
او به ماهیت وساختار ذهن شرطی شده وریزریز اعمال ورفتار فریبنده ی ذهن در خود ودر انسان پی برده و پرده از مقابل ذهن کنار زده و ذهن ورفتار آن را بدون پرده پوشی می بیند . آنچه مولانا می گوید هنوز هم در دوران معاصر که زمان رشد عقلانی انسان است ودرست ، ساختار فیزیکی مغز را نیز شناخته اند مفهوم گفتار مولانا هنوز به قوت خود باقی ست . چون حتی متخصصین مغز وروان شناسان صاحب نظر نیز به ماهیت واقعی ذهن درانسان آنگونه که واقعیت ذهن است از آن پرده برداری نکرده اند وبه آن پی نبرده اند . ذهن نقطه اتکاء آدمهاست ولی حرکات و اعمال ذهن وفکرِ منتشرِ از آن ، جز به شگرد ودسیسه آغشته نیست. ذهن اگرچه همان عقل آدمی و چراغ راه او ست وعامل پیشرفت و تحولات مادی انسان نیز هست اما کارِ ذهن جز خدعه و فریب نیست .
شخصیت های برتر وبرجسته ای چون حضرت موسی (ع) و حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) و چون یوسف (ع) نمادی از حقیقت در وجودِ خودِ انسانند ، اما آدمیان هرگز نتوانستند با آن الگوهای فروزان ، حقیقت را در خود کشف کنند وبه حقیقت خود برسند وتنها با تکیه به آن شخصیت ها وتابو سازی از آن ها با دشمن آفرینی ، میدان جنگ و جدال و ستیز و همنوع کشی را برای خود در همه زمان ها وسیع تر کرده اند . حقیقت در وجودِ خودِ انسان است که نهفته است و تجلی می یابد و هرکس برای رسیدن به حقیقت ازلی باید با حقبقت درونی خود بی واسطه ، و بی سدومانع و حجاب ارتباط برقرار کند تا به خدای یگانه برسد . آنچه انسان را به سوی سراب ها هدایت می کند ، ذهن شرطی شده ی اوست و آدمی لاجرم باید برای دست یافتن به حقیقت ، خودرا از اسارت ذهن رها سازد . ذهن درآدمی چون یک نوار ضبط صوتِ است که موضوعی در آن می نشیند و ذهن از همان موضوع سوژه ساخته وهرکس را گرفتار آن می کند . به عنوان مثال اعتیاد به سیگار ، سیگار سوژه ای ست که در ذهن ضبط شده وذهن فرد را اسیر تکرار آن می کند وبطور مداوم با یاد آوری آن ، به فرد مصرفش را تحمیل ویاد آوری می کند ، رهایی از اسارت ذهن کار ساده ای نیست و ذهن با یادآو ی مصرف سیگار حتی ترشح بزاق در فرد معتاد و کم حوصلگیِ فرد معتاد در موقع نیاز به مصرف آن بوجود می آید . یا ماده مخدری چون تریاک ، تریاک یک سوژه ی ثبت شده در ذهن است و فرد معتاد در زمان خماری ، باید از آن مصرف کند . در زمان نیاز به تریاک ، دردهای عضلانی ، بیحوصلگی گریبانگیر فرد می شوند . یک فرد معتاد به سیگار یا به تریاک ، ممکن است مصرف آن را کنار بگذارد ، اما سوژه ای که از سیگار و تریاک در ذهن آن افراد ثبت و ضبط شده به سهولت و فوریت از آنها جدا نمی شود وهمین امر ممکن است سبب بازگشت آنها باز به اعتیاد دوباره شود . پس عادت به سیگار ، تریاک و مشروبات الکلی سوژه هایی هستند که در ذهن ما نقش می بندند و ذهن کرارا وبطور متوالی مصرف آنهارا به ما یاد آودی می کند . تنها زمانی فرد می تواند از آزارِ آن سوژه ها جدا شود که بعداز زمان طولانی کاملا آن سوژه ها از ذهن بطور تدریجی بامصرف نکردن سیگار ویا تریاک، کاملا پاک شوند . عادتهای انسان ها بسیار زیاد وبی شمارند وبعضی از عادات جزء روند زندگی معمول مردمان گردیده اند ولی ریشه وعلت تمام آن عادت ها ، ثبت ذهنی یکایک آنها در افراد است . انسان با کسب خودآگاهی وخیره شدن به اعماق خویش ، می تواند ریشه وعلت عادت هارا در خود بازیابی وحتی خنثی وبی اثر کند . ما اعتیاد سیگار و مواد مخدر و مصرف الکل را سمّی تلقی کرده ایم ودیگران را از مصرف آنها منع می کنیم اما نمی دانیم ، یکایک عادت ها در ما ترفند وفریبِ ذهن شرطی شده هستند ، وذهن بااین شگرد ها ، هویت کاذبی را که برای ما ساخته در خود از آن پاسداری وحفاظت می کند . وتازمانی که واقعیتِ این موضوع برای فرد قابل ادراک نباشد ، ذهن با توجیهات سمّی خود صاحب خود را دچار گمراهی و انحراف ، و حفظ خود می نماید . ودرابتدا گفتیم فلسفه ی زندگی انسان قرنهاست که بدینگونه طراحی گردیده ودر یکایک افراد تا به امروز رقم خورده است وهمین خدعه و فریب ذهن ، هرکسی را از ماهیت واقعی و ذاتی اش دور کرده .
عادت هایی چون قدرت طلبی ، زیاده خواهی وثروت اندوزی ، شهرت ونام آوری ، برتری جویی ، مذهب گرایی ( مذهب کاذبی که فرد برای خود ابداع می کند وگرنه نفس مذهب حقیقی توام با رهایی و نجات انسان است) ، مکتب و آرمان گرایی ، ملیت گرایی ، قومیت ونژاد پرستی و...و... تمام این گرایشها عادتی ست که فرد را در خود گرفتارکرده وذوب واستحاله ی خود می کند . ماهیت عادت ، همان ذهنِ ناقص است که فرد را ناخودآگاه در خود می پیچد و اورا درمانده و نگران یک عمر به بازی می گیرد .
انسان موجود آزادی ست اما آزادی واقعی انسان در کجا خودش را نشان می دهد ؟ آزادی وی رهایی از تمام این دام و بندهاست . دام وبندهای متعدد ومتکثر انسان سبب تعلق ودلبستگیهای او می شوند واین خودباختگی و تعلقات سبب ببگانگی هرکس با تمامیت خودش می شود . برای رهایی از اسارت باید از دلبستگی ها مطلقا کناره گرفت ؛
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ....حافظ
انسان تا وقتی در دام ذهن شرطی شده اش گرفتار باشد دراسارت است وماهیت ذهن در فرد جز تعلق و دلبستگی نیست ونتیجتا فرد موجودی نگران و مضطرب می گردد . ماوقتی در فضای ذهن قرار داریم گیج و منگ و خسته و ملول و دچار سردرگمی و حیرانی هستیم و موجودی کلافه و سردرگمیم ، جز پیش پارا نمی توانیم ببینیم واندیشه مان دچار رکود وتیرگی ست ، ولی وقتی از ذهن رها گردیده و به فراتر از ذهن وارد می شویم ، طراوت و خرّمی و فرحی غیرقابل توصیف داریم وقدرت تفکر ، مارا تا بی نهایت رهنمون می شود . زندگی ولی در گروِ ذهن است و جدایی از ذهن امری ناممکن برای بشرمی باشد . اما می توان فراتراز ذهن را نیز بطور مداوم دراوقاتی از شبانه روز تجربه کرد . وتمام نشاط و خرّمی و سرور وخجستگی انسان با رهایی از ذهن شرطی شده است که نصیب او می شود . ذهن صندوق بی روزنی ست که ناخودآگاه و ناخواسته گرفتار آن شده ایم وهیچ منفذی به روشنایی در آن وجود ندارد و رنج واندوه و آلام بشری ازاسارت وی دراین صندوق بسته است . ما با خودآگاهی و تزکیه ی ذهنی خویش می توانیم در شبانه روز ، هم به فراتراز ذهن وارد شویم و دوباره به ذهن خویش برگردیم ودرابن تغییرو تحول است که ادراکی بی نهایت را شبانه روز در خود تجربه می کنیم .
فلسفه ی زندگی انسان در هرکجای زمین قرنهاست که توسط ذهن شرطی شده ی او برایش پایه گذاری و برنامه ریزی گردیده وترفند ناخودآگاه ذهن درهرکسی این است که فرد را اسیر ِ _خود_ ی کاذب می سازد که به سهولت برای آدمی قابل درک و فهم نیست که همیشه گرفتار آن باقی میماند وسعی در بقا و رشد وترقی آن در خود می نماید . قالب وچارچوب های ذهنی دلیل سرگردانی ودر محاصره بودن انسان وعدم تعادل روحی وروانی وناهماهنگی و ناسازگاری او ، وداشتن یک زندگی پراز مشقت ، وسرشار ازفقدان ومحرومیت وکینه ورزی وزندگی جنگ طلبانه اش گردیده که همه ارمغان کورِ ذهن شرطی شده اوست . هرکس بعداز تولد ناخودآگاه و جبری گرفتار فلسفه ای می گردد که مجبور به حفظ و بقای آن برای خودش می شود به همین دلیل رهایی از ذهن شرطی شده وفلسفه ی نادرست آن کار آسانی به نظر نمی رسد و اغلب ناخودآگاه ذوب واستحاله ی ذهن شرطی شده در خود می شویم . وتشخیص آن توسط ذهن ناقص برای هرکسی امری ناممکن است ، ذهن به دلیل نقص توانایی که دارد ، از درک حقیقت انسان و کشف واقعیت خود محروم است وتنها زنجیره ی انحصار و اسارت برای فرد مهیا می سازد . هرکس انتخاب خود را غایت خود تلقی می کند که این از ترفند و دسیسه های همان ذهن شرطی شده است. اما با اینهمه ، باکسب (خودآگاهی) و مشاهده ی رفتار واعمال ذهن شرطی شده در خود ، می توان به این خطای مسلم ذهن در خود پی برد وبا مشاهده ی روشن آن و رفتار فکر در خود ، خودرا ازاسارت آن برای همیشه نجات داد ....
انسان موجودی آزاد آفریده شده و این آزادی دردوران کودکی با او همراه است اما افراد نمی توانند آزادیِ کودکی را برای خود محفوظ نگاه دارند و فرهنگ های متفاوت در کشورهای گوناگون ،باغلبه بر انسان آزادی را از او سلب می کنند و می گیرند. انسان ناخودآگاهانه از جاذبه های پرهیاهوی بیرونی برای خودش حصار ودام وبند های سخت وناشکننده می سازد وهرگز نمی تواند خودرا از اسارت آنها نجات دهد . انسان بالفطره موجودی آزاد است ، چون پرنده ، چون سایر جاندارانی که ازاد زندگی می کنند وهرگز دراسارت آدمی قرار نگرفته اند . انسان در این حصار ودام وبند ها ناخودآگاه اسیر (خود) می شود ، (فکری بیمار وپرتنش که تمام وجود آدمی را در محاصره ی گریز ناپذیر خود دارد ، وهرکس در پشت باورها واعمال مثلا زندگی روزمره ، افعال ورزشی ، شعری واعتقادی و....و... آن را در خود باپرده پوشی پرورش میدهد ) واین غده ی کاذب امیر وفرمانده او گردیده ووی را بی اختیار تحت سلطه گریزناپذیر خود در می آورد . این فاجعه ای هولناک برای بشریت است که هنوز رهایی از آن برای آدمی میسّروممکن نیست.
در آزادیِ واقعی ست که دیگر (خود) در کسی نشوونما پیدا نمی کند و انسان تبدیل به موجودی آرام ، بی استرس ، بی تنش ، و بی دغدغه ، وحقیقت محور می گردد ودمادم بدون هیچ عذر و مانع ، و بی هیچ حجابی حقیقت هستی واسرار (خدایی) را کشف می کند که همین نیز راز خلقت انسان است اما هرگز برای (ذهن/عقل) درکسی قابل فهم وادراک نیست. اما ذهن آدمی ، هرکسی را به محاصره ی خود در آورده واز حقیقت وجودی اش دور می کند . واورا درسرابی مهلک یک عمر سرگردان نگاه می دارد . افراد نمی توانند خود را از سلطه ی ذهنِ شرطی شده ی خود نجات دهند ، چون نفس این عمل خطا وانحرافی برای ذهن قابل فهم و تشخیص نیست ، هم نیروی مجریه و هم قوه قضاییه (نیروی قضاوت وداوری) در افراد همان ذهن شرطی شده و یا فکر است . یعنی انجام اعمال خطارا ذهن شرطی شده است که کورکورانه به افراد تلقین و تحمیل می کند .
من فیزیولوژیست و یا متخصص مغز نیستم ولی توانایی مشاهده ی افعال ورویکرد مداوم ذهن وفکر را در خود به دست آورده ام . ذهن شرطی شده ی ما سارقی ست که افکار را از ما می دزدد و براساس قالب ، وچارچوب خودش آنهارا ساخته و پرداخته و به ما تحمیل می کند ، ما گرفتار افکار منسوخ شده ی ذهن شرطی شده ی خود گشته و چون یک زندانی اسیر سیاهچال تیره و تاریک ذهن شرطی شده در خود می شویم واین جز فلاکت و تیره بختی نیست.افکاری که ذهن شرطی شده به ما القا و تحمیل می کند افکاری سوخته و بیجان و مُرده اند و همین عمل ذهن ، مارا از دریافت فکرِ نو به نو وتازه محروم می کند و به دام افکار کهنه می اندازد . اگر عمیقا این موضوع را درک کنیم ، می بینیم که انسان دچار چه فاجعه ی غیر قابل گذشت وجبرانی در خود شده است .چون حقیقت برای ذهن قابل ادراک نیست ، ذهن هرکسی را از حقیقت دور می کند ، چون ذهن از درک درست حقیقت بیم و هراس دارد ، چون رفتن به سوی حقیقت با متلاشی شدن ذهن روبروست ، وبه همین علت ذهن شرطی شده برای هرکسی حقیقتی توهمی ، و فرضی و خیالی می سازد وبا فریب فرد اورا دراین ورطه ی هولناک گرفتار می کند . درک عمیق همین موضوع می تواند آدمی را از شگرد و خدعه ، و فریب ذهن جدا نماید .
هزاران سال است که آدمی بوسیله ی ذهن شرطی شده ی خود ، دچار یک چرخش انحرافی در خود گردیده که هنوز نتوانسته است نسبت به آن در خود وقوف پیدا کند و با خودآگاهی خودرا از آن انحراف وپیامدهای مخرب ، و مخوف و هلاکت بار آن جدا سازد وبه همین دلیل به یک زندگی مسکنت بار وپراز رنج و اندوه و همراه با خشونت و ستیز گرفتار شده . واکاوی این موضوع و به اگاهی رسیدن در باره ی آن برای هرکس فقط در خود فرد امکان پذیراست . باید اعمال و حرکات و نیرنگهای ذهن شرطی شده را در خویشتن واضح و روشن دید وخود را از اسارت ذهن خود نجات داد .بارها گفته ایم که ذهن ما ماهیتا ترس و بیم و نگرانی ست وهمین اضطراب و نگرانی ذهن شرطی شده مانعِ روشن بینی ما می شود . من وقتی در پناه عقیده وباور و مکتبی به آرامش و سکونی (اماکاذب) رسیده ام ، جرات در هم ریختن وویران کردن این ستون و تکیه گاه امن ! را ندارم و نگرانی و ترس بطور بی وقفه مرا در خود تنیده و از فکر واندیشه ی سالم وتازه دور می کند ودرچنبره ی افکار کهنه نگاه می دارد ولی درهر سطحی به سهولت نمی توانم آن را درک کرده وبفهمم .
ذهن شرطی شده ازکودکی هرکسی را محبوس خود نموده واز وی موجودی تک محور ویک بعدی و چشم بسته می سازد . آدمی در حصار ذهن خود از تمامیت خویش جدا می شود اما این ریزش وتغییر ماهیت برای علما ودانشمندان و صاحب نطران هم قابل ادراک نیست. درک این مطلب هم قدری دشوار است ، چون اولین چیزی که به ذهن متبادر در هرکسی می شود (عقل) در آدمی ست . اما عقلی که مارا در محاصره ی خود دارد عقل /ذهن فاقد هوشیاری و ادراک است وبه همین دلیل مارا در سیاهچال عادات گرفتار می کند اما بارهایی از این ذهن شرطی شده یا عقلِ ناتوان ، هریک به عقل دیگری در خود دست می یابیم که این عقل هوشیار وتوانمند و هوشمند است و توانایی ادراک تا بی نهایت و بیکران را داراست. شانس بشر در این است که این فاجعه ی هولناک روزی از نظر علمی به اثبات برسد....
بلی ، این ذهن شرطی شده است که هرکسی را ناخودآگاه اسیر (خود) می کند و تارومار کردن خودآگاه ذهن شرطی شده در خود ، هرکسی را از مخمصه و سراب هولناک(خودمحوری) رها می سازد .انسان علیرغم پیشرفت های حیرت انگیز عقلی اش دردوران معاصر وشکافتن رازورمز کرات آسمانی دیگر با سفر کردن به آنها ویا به کمک تلسکوپ وابزارهای قدرتمند برای خود ، نه تنها خودباخته ذهن شرطی شده ی خویشتن است بلکه بازیچه ی ذهن بیمار وناتوان خود گردیده است واثرات وخامت بار این عارضه را در بسیاری از اعمال ورفتار ونتایج زندگی فردی و جمعی و گروهی او در سطح خانواده و یک کشور به روشنی می توان دید......
ایوان پیتروویچ پاولوف عصبشناس، فیزیولوژیست، روانشناس و پزشک روس ، تاریخ تولد: ۲۶ سپتامبر ۱۸۴۹، وفوت: ۲۷ فوریهٔ ۱۹۳۶
ایوان پاولوف (Ivan Pavlov) را میتوان در کنار بی اف اسکینر از جمله سرشناسترین روانشناسان رفتارگرا دانست.اکثر مردم با شنیدن نام پاولوف، به یاد سگ او میافتند. سگی که بزاق دهانش، موضوع بسیاری از آزمایشهای پالوف بود.
در اوایل قرن بیستم به عنوان یکی از برجستهترین فیزیولوژیستهای دنیا شناخته شد. آزمایش اساسی که پاولف به واسطه آن معروف شد بازتاب شرطی یا انعکاس شرطی (Conditioned reflexx) نام داشت که بر روی حیوانات انجام گرفت و مبنایروانشناسی نوین قرار گرفت.
همچنین علاوه بر مطالعه درباره تشکیل پاسخهای شرطی، پدیدههای دیگر مثل؛تقویت، خاموشی، تعمیم، تمیز، بازگشت خودبهخودی و شرطیسازی بالاتر نیز مورد پژوهش وی و همکارانش قرار گرفت .
پاولف سهم ویژهای در شناخت رفتار غیر عادی اشخاص داشت و این مطلب را با مطالعه بر روی حیوانات و افراد بیمار انجام داد و بنیادی برای انواع درمان براساس اصول شرطیشدن فراهم آورد.
به طور خلاصه، شرطی سازی کلاسیک (که بعداً توسط واتسون توسعه داده شد)، شامل یادگیری استفاده از محرکهای غیرشرطی که در حال حاضر پاسخ خاصی (به عنوان مثال یک رفلکس یا واکنش غیرارادی) را موجب میشود، به همراه یک محرک جدید (شرطی شده) است، به طوری که محرک جدید پاسخ مشابهی را موجب میشود.
اگرچه نظریه پاولوف زیربنای روان شناسی علمی امروز قرار گرفته و بسیاری از بیماری های روانی و رفتارهای غیر عادی اشخاص را نیز می توان با این نظریه در افراد شناسایی ودرمان نمود . پاولوف با تحقیقات زیادی که برروی حیوانی چون سگش انجام داده نتایج خوبی درمورد شرطی شدن کلاسیک به دست آورده . وروان شناسان دیگری نیز چون تامسون روان شناس آمریکایی و بی اف اسکینر ، بعدازاو باادامه ی نظریه او شرطی شدن کلاسیک در انسان را نیز دریافته اند وامروز نظریات یکایک آنها بسیار برای درمان بیماری های روانی در افراد موثر و سودمند است .
آنچه پاولوف کشف نموده ، مشکل انسان آن نیست و هرگز مشکل اساسی انسان که قرنها گریبانگیر اوست ، با کشف این نظریه قابل شناسایی نیست . اگرچه ریشه ی تمام شرطی شدن ها در جانداران همان مغز است ، ترشح بزاق سگ پاولوف از مغز او نشات می گیرد ، وبسیاری از بیماری های روانی در انسان نیز از مغز نشات می گیرند . وقتی یک مرکز تولیدی با استفاده از رنگهای متنوع ، از تصاویر مختلف واز چهره های مشهور هنری برای جذب مشتری استفاده می کنند این عمل شرطی سازی کلاسیک است و کشف پاولوف برمحور این شرطی شدن و شرطی سازی کلاسیک است .
آنچه در انسان مد نظر ماست وباید روی آن کنکاش نمود وآن رادر خود کالبدشکافی کرد (ذهن ) است . بارها گفته ایم ، پرورش و تربیت خانواده و فرهنگ و ایدئولوژی وعقاید وباورهای هر کشوری نقش اساسی واولیه در شرطی شدن یکایک افراد در هر کشور را دارند . مرزبندی وتقسیم هرکشوری باهرنام و عنوان با فرهنگ و عقاید و آرمان های متفاوت کشورها با یکدیگر از سبب وعلت های شرطی شدن افراد آن کشور است . انسان موجودی آزاد ، و آرام وبی دغدغه است واینگونه آفریده می شود اما هرگز نمی تواند این برتری را در خود حفظ کند وبعداز دوران کودکی ، باترفندهای ذهن خودرا شرطی کرده و از خود موجودی دربند و نگران و مضطرب ودغدغه مند می سازد وعلت اضطراب و نگرانی انسان دور شدن وی از اصل و تمامیت خویشتن اوست . هرکسی از خود جدا گردیده وبه عوامل بیرونی تکیه میدهد . یک هندی با فرهنگ و عقاید و آداب ورسومی که دارد . افرادی که در کشور هند زندگی می کنند ناخودآگاهانه در چالش شرطی شده گی گرفتار می شوند . کشور ترکیه ، عراق ، عربستان ، ایتالیا ، انگلستان ، فرانسه و .....و.... یکایک این کشورهاکه آموخته های متفاوتی دارند و به عنوان فرهنگ به یکایک افراد خود تلقبن و تحمیل می کنند ، یک چینی یک عرب یک فرانسوی یک پرتقالی اولین چیزی که در ذهن آنها رسوخ کرده و آنان را گرفتار می سازد ملیت گرایی آنهاست . ملیت گرایی را ما ، در سرودهای ملی ومیهنی اغلب کشورها می توانیم ببینیم . اصولا ورزشها و المپیک ها بر محور ملیت گرایی افراد کشورهاست که در هرسرزمینی انجام می شود . ملیت گرایی اولین حصاری ست که ذهن را در افراد قفل کرده وافراد را به انحصار خود در می آورد . باملیت گرایی ، قومیت و نژاد پرستی ست که در اسارت افراد شکل می گیرند واین دو پدیده باعث بوجود آمدن فاصله ودرّه ای هولناک میان افراد بطور گروهی در هر کشوری می شوند . آنچه بعداز ملیت گرایی در کشورها نقش بازی می کند ، عقیده و باور و مذاهب اکتسابی در میان مردم کشورهاست .
آنچه را پاولوف کشف می کند یک عارضه است که مشابه آن را دکتر علی شریعتی در کتاب الیناسیون(الینه شدن انسان ) درباره خودباختگی انسان با مشاغل مطرح می کند . اما یک قدم مهمِ روان شناختی ست که شاید بتواند مقدمه ی نفوذ به صخره ی ذهن وشکافتن آن در خود برای شناخت خویشتن خود برای هرکسی باشد . در حالی که شرطی شدن کلاسیک پاولوف بعداز یک قرن امروز ابزاری تبلیغاتی نیز برای سودآوری بعضی ها شده است . شرطی شدن انسان نیز قرنهاست که توسط عرفان کشف شده و جلالالدین محمد بلخی (تولد در ۶ ربیعالاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ ) در دیوان شمس تبریزی و دیوان مثنوی معنوی جای جای پرده از آن کنار زده ولی متاسفانه برای اکثریت قابل درک تا به امروز نبوده است.
پاولوف با آزمایشاتی که برروی حیوانی چون سگ سالها انجام داد ، توانست شرطی شدن سگ را دربرابرغذا ، و صدای زنگی که برای اعلام غذا بصدامی آمد و ترشح بزاق سگ به اثبات برساند . انسان نیز موجودی شرطی شده است ودلیل شرطی شدن آدمی ذهن اوست که اورا شرطی کرده و به محاصره ی خود در می آورد . ذهن شرطی شده محصول جامعه و کشور وفرهنگ حاکم بر هر کشوری ست که ناآگاهانه به یکایک افراددر هر سرزمینی تحمیل می شود . ذهن با جاه طلبی (قدرت) و زیاده خواهی (انباشتگری ثروت ) با شهرت و شهوت پرستی ، باعقاید وباورهای متکثر ، بامذاهب ذهن ساخته ی خود افراد را شرطی می کند . وتازمانی که ذهنِ شرطی شده در وجود هرکسی هست ، فرد ناخودآگاه برده ای مطیعِ ذهن شرطی شده خویشتن است و ذهن شرطی شده از او ابزاری ساخته است . ذهن شرطی شده ی ما یک کلاف سردرگم است که همه را در خود اسیرمی کند وآدمی جرات وشهامتِ مشاهده و شناسایی این جرثومه را به دلیل حقه ونیرنگهای همان ذهن از دست می دهد . اگر یک روان شناس متخصص بینشی عرفانی داشته باشد ، یعنی ابتداخود وی درک کند که انسان از نظر ذهنی موجودی شرطی شده است ، شاید بتواند از نظر علمی نیز شرطی شدن انسان را رمز گشایی کند .آنچه که بسیار مهم است وناخودآگاه در هرکسی اتفاق می افتد ، شرطی شدن اوست که در این زمینه صورت می گیرد . وهمین اتفاق مهلک پرده ای تیره گردیده و چشم افراد را در مقابل خودشان می بندد و فرد را از دیدن درستِ خودش محروم می سازد .
انسان در پشت ملیت گرایی ، قومیت و نژاد پرستی و هر عقیده و آرمانی برای خود هویتی می سازد وتمام عمر سرگرم رشد وحفظ این هویت در خود میشود . اما این هویت حقیقی وواقعی او نیست . بلکه هویتی بدلی ست که انسان ناآگاهانه بر گُرده ی خودش سوار کرده ، هدف واقعی تمام ادیان و مذاهب نیز نجات انسان از همین مخمصه وسرگردانی وخودباختگی است ، ولی اغلب ما حقیقت دین را نیز هرگز درک نکرده ایم ، چون خودِ واقعی مان را هرگز نتوانستیم بشناسیم . بلی ؛ مسبب تمام این فعل وانفعالات ذهن شرطی شده در فرد است که وی را چون برده در اختیار خود دارد .
پیش چشمت داشتی شیشه کبود
زان کبودت جمله عالم می نمود .....مولوی
حرف مولوی با یک نفر یایک گروه و یک ملت نیست ، بلکه با تمام انسان های زمین است که از فضایی روشن به سیاهچال تیرگی گرفتار شده اند .
شیشه ی کبودی را که مولوی به آن اشاره می کند چیه ؟.... بهشت یافضای روشنی که بشر در آن بوده چیست و کجاست ؟........ وسیاهچال تاریکی که در آن گرفتار شده چیست ؟..... وچرا آدم از سرزمین امن و آرامش خویش به سراب ناامنی و ناآرامی فروغلطیده و راز آن چیست که هنوز نمی تواند راز آن را بیابد تاخودش را از سراب نجات بدهد ؟.....
سرزمین امن و آرامی که آدمی از آن جداشده ، تمامیت اوست یاعقل کامل که در وی وجوددارد و فضای بسته ای که در آن گرفتار گردیده ، ذهن شرطی شده اوست . هرکسی ودر هرکشوری وبا هر فرهنگ و مرام و آیینی ، دردوران کودکی با تمامیت خویش (عقل کامل) در ارتباط است . اما بعداز دوران کودکی براثر غلبه فرهنگ و باور وعقاید جامعه ی خویش بروی ، ناخودآگاه به اسارت ذهن خویش در آمده ودر آن فضای بسته دچار رقابتی کور در جامعه اش می شود وبعداز این است که کاملآ تمامیت خودرا به فراموشی می سپارد . یعنی اتفاقی که در آدمی ودر هرکسی ناخودآگاه صورت می گیرد یک اتفاق وحادثه ی مغزی ست . وآدمی از ادراکی کامل وبی خطا ومصون از انحراف برخوردار است ، اما دچار ادراکی جزیی وناقص و اسیرِ خطای پندار می گردد . این اتفاق شوم برای کسانی که ذهنی روشن داشته باشند با مشاهده ی اعمال و حرکات فکر و ذهن در خود قابل ادراک و مشاهده است وخواه ناخواه بسیاری افراد در روی زمین با رسیدن به حداقل خودآگاهی می توانند عملکرد فکررا در خود مشاهده کنند . وکسانی نیز خودرا بارسیدن به خودآگاهی ومشاهده و مراقبه از اسارت ذهن در خود نجات می دهند . بارها گفته ایم که انسان موجودی آزاد آفریده شده است ومنظور ازاین آزادی ، آن آزادی که آدمیان در قبال یکدیگر از هم می گیرند و با جدال وستیز آنها که آن را ازدست داده اند برای بدست آوردنش مبارزه می کنند نیست ، چون این آزادی ، آزادی غایی و واقعی انسان نیست . بلکه آزادی واقعی انسان رهایی از اسارت خویشتن است که با بچنگ آوردن آن ، انسان به آرامش و امنیت و ایمنی ، وبی دغدعه گی وبی اضطرابی می رسد . بلی ، آزادی واقعی هرکسی رهایی از اسارت خویشتن است وتا آدمی در اسارت خود باشد ، موجودی همچنان نگران ، دغدغه مند ، مضطرب و آزرده خاطر است . ومنشاء ستیزوجدالهای او همین نگرانی و دغدغه مندی و اضطراب ا وست . بارهایی از اسارت "خود/ذهنِ شرطی " وکشف تمامیت خویشتن است که انسان به بهشت آرامش خود چنگ می اندازد . و"خود / ذهنِ شرطی" همان شیشه ی کبودی ست که چشم مارا کورونابینا کرده ، وزمین تاریکی ست که در آن آدمیان کورکورانه در دشمنی وعداوت ودر تقابل مداوم با یکدیگر هستند . بارهایی از اسارت "خود/ذهن " است که پرده از چشم هرکسی افتاده و چشم آدمی به آفاقی دیگر گشوده می شود ، انسان به درک و کشف مداوم حقیقت نائل می شود .
ماوقتی از اسارت "خود/ ذهن شرطی شده " خودرا خلاص کرده باشیم راهِ واقعی مان را پیدا کرده ایم ، که به همین دلیل در آرامش و امنیت به سر می بریم وبا کسی جدال نداریم . ولی وقتی در اسارت "خود " هستیم ، مبارزه ی ما برای آزادی ، برای رشد وبقای "خود " است . یعنی یک انرژیِ کور در ما ، مارا برای بقای خودش گرفتار یک دور باطل نموده و با عناوین وبرچسب های متفاوت درخود تحریک کرده و به پیش می راند . ونیرویی که مارا تحریک کرده وکورکورانه ( بابرچسب های مبارزه ، آزادی ،عقیده ، باور و ایدئولوژی وغیره....) به جلو می راند ، همان ذهنِ کودن وابله ماست که وقتی بطور عمیق در خود نگاه کنیم ، می بینیم این ماییم که موجودی سرسپرده و بی اختیار دربرابر ذهن خود هستیم . اما چون ذهن برما غلبه پیدا کرده جرات وجسارت مشاهده ی آن را از دست داده ایم وتوان از هم پاشیدن آن را نداریم .
هرکسی با شناخت واقعی خود ( شناخت ماهیت ذهن و مشاهده ی عملکرد فکر در خود ) می تواند به خودآگاهی واقعی رسیده و با محو نمودن دخالتهای کورِ ذهن ، ومراقبه ی مداوم ، خودرا از اسارت ذهن شرطی شده خود برای همیشه مصون ودرامان نگاه دارد . و همانگونه که گفتیم ، آزادی واقعی برای هرکسی همین است . پس تمام رفتار و اعمالِ ذهن و بصیرت را می توان با رسیدن به خودآگاهی ، در خود بطور مداوم وبی وففه دید .
شیشه ی کبودی را که مولوی به آن اشاره می کند چیه ؟
ذهنِ کورو کودن خود (یعنی مااسیرِ بی اختیارِ لاطائلاتی در ذهن خود شده ایم که همه ی اینها می توانست در ذهن ویادرحافظه ما وجود نداشته باشد ، ودرکودکی وجود نداشته است ) ورمز نجات ما آن است که خودآگاهانه این انباشته های دروغین و کاذب را از ذهن خود بیرون بریزیم .چون ذهن محدوده ، هیچه ، ولی قرنهاست که هرکسی گرفتار این مرکز کاذب در خویشتن است .
بهشت یافضای روشنی که بشر در آن بوده چیست و کجاست ؟
تمامیت ویکپارچگی خویش (عقل کل) این پاره از وجود انسان مبرای از هر انباشته ای ست . هیچگونه تضاد وتناقصی را نمی شناسد ، هیچ رنج و اندوهی گریبانگیر آدمی نمی شود ، تمامیت ما از هر آز و کینه و حسدی مبراست . فضایی روشن دراختیار ماست که اززاویه ی آن جهان وهستی را روشن می بینیم .
وسیاهچال تاریکی که در آن گرفتار شده چیست و کجاست ؟
"ذهنِ شرطی شده /خودِ " کاذب ودروغینی ، که ماهیت واقعی وشخصیت حقیقی مانیست ، ناآگاهانه و ناخودآگاه در ذهن ما ( به دلایل متفاوت )جای گرفته ورشدیافته و همین نقطه ی کوروتاریک وکودن اختیار مارا در چنگ خود دارد .
وچرا آدم از سرزمین امن و آرامش خویش به سراب ناامنی و ناآرامی فروغلطیده و راز آن چیست ؟
وپاسخ آن روشن است ، ناآگاهی از خویشتن وعدم کشف خویش ، وبه دنبال سراب ها خودرا روانه نمودن ، وراه حل نهایی برای هرکس ، شناخت خویش وبازگشت به خویشتن است .واین تحول ، مقدمه است برای هرکسی با هر اندیشه و آیین و مرامی ، وهر شغل ودرجه و منصبی ، اگرچه غایت است اما سرآغاز زندگی ست .....ذهن درهرکسی گرفتار تعارض وتضاده ، محاسبه گره ، اسیرِ سودوزیانه بخاطر همین از دشمن سازی و تقابل بر حذر نیست اما آدمی با رهایی خودآگاهِ از ذهن شرطی شده با عقل کامل در خود ارتباط برقرار می کند ولذا از هر تناقض وتضادی رها می شود ، دیگر محاسبه گر نیست ، سودوزیان را نمی شناسد . ودشمنی و تقابل کاملا از اعمال او جدا می شود . ذهن در تمام فراز ونشیب ها هرکسی را گرفتار رنج و غم ، واندوه و مرارت می نماید ولی فردی که از ذهن رها می شود ، دیگر گرفتار رنج و غم و مرارت و اندوه نمی شود . اما تمام این ها به ذهن ما القاء و تحمیل شده اند ، چون ذهن هرکسی در کودکی چون آینه ای شفاف و صیقل یافته است وهیچ انگیزه ای که بخواهد محرک فرد برای پیش راندن او باشد وجود ندارد . چرا می گوییم ذهن لبریز از تناقض وتضادِه ؟....(چون ذهن همان تمایلات و آرزوی آدمی ست . در مقابل آن بصیرت درهر کسی وجود دارد که نفس و ماهیت تمایل و آرزوهارا می بیند ودرمی یابد که تمایلات ، هیچ نیستند . شکل گرفتن تمایل در ذهن و مشاهده ی بصیرت یک تناقض است . اما ذهن هم بیکار نمی نشیند ، سعی می کند که پرده ای ستبر دربرابر بصیرت فرد باشد که قدرت مشاهده و تشخیص بصیرت را از او بگیرد ... خوب به این واکنش و عکس العمل و جوشش های فکری توجه کنیم، تمام اینها تناقضاتی ست که هر کس در خود ناآگاهانه گرفتار آنهاست . وزندگی یکایک افراد شکل گرفته ازفشار جبریِ غیر قابل تحمل این تناقضات است که به دوزخ تبدیل گشته وانسان قرنهاست که گرفتار این برزخ شده که هنوز علم ودانشش هم نتوانسته اورا از این گرداب نجات بدهد.....)
ذهن سعی می کند هرکه را اسیر تمایلات در خود نموده تا خودش که انباشتی از امیال و تمناهااست همچنان محفوظ بماند ، اما بصیرت انسان هرگز اسیر تمایل و آرزوها نمی شود . امیال و تمنا وآرزوهای ما ، که جزء افکار ما هستند در ما یک واکنش و عکس العمل ذهنی (مغزی) اند که مارا توسط ذهن ، ناخودآگاه تحت سیطره خود دارند وبه سوی برآورده نمودنشان به حرکت در می آورند . ونیرویِ مقابل و مغایرِ آن ، بصیرت درماست که آن هم یک واکنش وبازتاب مغزی ست و ناخودآگاه در ما شکل می گیرد . که مخالف ودر تعارض با ذهن است . نفسِ همین تغایر ودوگانگی مارا اسیر تعارض وتناقض می کند که همیشه با ماست . و همین تعارض سبب خصم آفرینی ودشمن سازی وایجاد تقابل در میان ما مردمان می شود . ذهن و بصیرت دو نیروی متعارض و پیوسته ومداومند که در انسان بطورمرتب در جوشش وفعالیتهستند .
جان گشاید سوی بالا بال ها
تن زند اندر زمین چنگال ها ....مولانا
مولانا تحت تاثیر ادبیات سنتی که اندیشه ای معمول در ضمیر و برزبان اندیشه مندان معنویت گرای زمان او نیز هست(درزمان وی ذهن را جان وروح می پنداشتند ) این پیام را در شعرش می آورد . شایداو بصیرت را درانسان جان وروح تصور نموده ، و ذهن را تن و جسم بیان کرده باسد . در حالی که این دو فعل از افعال مغز درانسانند . وبروز همین تعارض وتقابل (ذهن وبصیرت)در آدمی اورا موجودی مضطرب و نگران ساخته است . واین تعارض پنهانی هیچگاه از آدم جدا نمی شود .
پس این ذهن شرطی شده است که هرکسی را گرفتار تعارض وتقابل در خودش می کند ، آرامش انسان را ازاو می گیرد واز هرکسی موجودی مضطرب ونگران و پردلهره می سازد .
ذهن معجون فریبکار ی ست ، هرکسی را مطیع خود می کند . ذهن از من یک ابزار می سازد ( بی هویت وبی اختیار و اراده ... اراده ای که در من شکل می گیرد این اراده ی ذهن است و اختیاری را نیز که ما آن را در جبرو اختیار انسان ، اختیار خود تلقی می کنیم ، اختیار ذهن است ولی تشخیص رویکرد ذهن واراده و اختیار آن کاردشواری ست)ومن بدون آنکه بتو انم به ماهیت اعمال خود پی ببرم مطیع و فرمان پذیرِ ذهن برای انجام مقاصدش می شوم وتا زمانی که من در بند وگرفتار ذهن شرطی شده ی خود ناآگاهانه وناخودآگاه باشم موجودی سرسپرده به ذهنم و ابزاری بی اراده دردست واکنش وبازتابهای کورِذهنِ خود . هرقدر بیشتر ذهن را در خود واکاوی می کنیم ، حرکات ذهن مارا بیشتر وبیشتردچار حیرت می سازد.
سوالی که برای هرکسی ممکن است پیش آید ، این است ؛
آیا این دو فعلِ متغایر ودر تعارض باهم از یک نقطه از مغز تراوش می کنند ؟ یاخیر
بصیرت یعنی ؛ بینش ، بینایی و روشن بینی البته توام با هشیاری(بصیرت به معنی دانائی و هوشیاری است، نسبت بصیرت به نفس مثل نسبت بصر به چشم است. حتیبصیرت به معنی بذل توجه به چیزی و دقت در آن و تأمل در مورد آن است. شخص بصیر به معنیدانشمندی است که ظاهر و باطن اشیاء را بیکم و کاست میشناسد. تبصّر و استبصار به معنی تأمل کردن و آگاه شدن و بصیرت داشتن است.)بصیرت فعل وعملی غیبی نیز نیست که مددکار ما با شد. این از تواناییهای عقلِ کمال یافته در هرفرد است ، جایگاهی از مغز کارش فقط بصیرت و مشاهده است این جزء از مغز جز بینایی و مشاهده انجام نمی دهد . وانسان را باخودآگاهی از گرفتار شدن در چالشهای ذهن دور می کند . اما ذهن در هرکسی کارش فعلیت بخشیدن به افکار اعم از افکارخوب ویا بد است* . وما تازمانی که درگیرِ ذهن در خود باشیم به هیچ وجه نمی توانیم باقسمت بصیرت مغز ارتباط برقرار کنیم اما زمانی که خودرا از ذهن کاملا رهانموده باشیم با قسمت بصیرت مغز ارتباط برقرار می کنیم . نتیجه ای که می توان گرفت این است ، ذهن و لایه بصیرت مغز کاملا منفک وجدای از هم اند وبا این تعارض و دوگونگی نمی توانند ازیک نقطه نشات بگیرند . پس از دوقسمت مغز هرکدام تراوش می کنند . کارِ ذهن فعل وانفعال است اما کارِ بصیرت فقط مشاهده وبصیرت و دیدن است. ذهن با مشاهده کاملا محو می شود ، ولی بصیرت ماهیتا، مشاهده است.
ذهن بطور مرتب برای ما چالش ساخته ومارا گرفتار چالش های خود می کند ( دست یابی به امیال و تمنا و آرزوها ، سرسپردن به عقاید وباورها ، ایجاد ترس و نگرانی در ما ، بروز مخاصمات در میان مردم و....و.... همه اینها چالش های ذهن در آدمی هستند که ذهن بطور پیوسته کارش مانع تراشی ست . اما بصیرت انسان تمام ابن چالش و موانع را باحضورش کاملا پاک ونقش بر آب می کند وخودآگاهی باعث می شود این چالش ها هرگز به فعلیت درنیایند . وآدمی از اسارت آنها رهایی بیابد . مشاهده خودآگاه اعمال و رفتار ذهن در خود ، ذهن را از فعلیت باز می دارد و قدرت مشاهده ، خودآگاه و ناخودآگاه درهرکس اراده باالفعلی ست که ذهن را بطور مداوم محو می کند واز جوشش افکار باز می دارد . دیگر جوشش افکار سمّی در ذهن شکل نمی گیرد. وفرد دراین فرآیند بطور پیوسته آرام آرام است . ودراین آرام بودن با قسمت بصیرت ومشاهده گرِ مغز درارتباط قرار می گیرد .
مادچار یک تعارض درونی در خود هستیم واین تعارض مارا دچار شکنندگی ومحاصره پذیری می کند .ودلیل آن تقابل ذهن شرطی شده ی ما با بصیرت در ماست. وقوع این دوفعل هرکدام یک تراوش مغزی است و مشاهده ی خودآگاه ذهنِ شرطی شده در خود ، می تواند مارا از اسارت ذهن شرطی شده برای همیشه رها نماید . ورهایی از ذهن شرطی شده ، هرکسی را به آرامشی شگفت می رساند که تمام نیاز انسان نیز همین است . انسان موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده است و ذهن اوست که وی را دچاراین عارضه نموده ، برای رهایی اراین عارضه باید خودرا از اسارت ذهن ، نجات داد . اعتیاد به هر چبزی نوعی شرطی شدن ذهنی ست که بسیاری افراد به آن مبتلا می شوند . بعضی از اعتیادها بارِ ارزشیِ بالایی در جامعه پیدا کرده اند و ذهن با سوء استفاده از آن فرد مبتلا را در بند آن اعتیادها بطور مستمر نگاه می دارد .
معمایی که قرنها در انسان برای انسان حل نشده با کشف پاولوف ( شرطی شدن کلاسیک) وروان شناسان متبحر بعداز وی که به انسان نیز تعمیم یافته احتمال بالایی دارد که در آینده روان شناسان عرفان گرایی که مسلط به علم روان شناسی ودارای بینش عرفانی باشند ، بتوانند با وقوف یافتن به خوبشتن و پی بردن به زیرکی های ذهن در خودشان مشکل شرطی شدن ذهنی انسان را باز گشایی کنند . وانسان را برای همیشه ازاین دام اسارت ننگین رهاسازند .
حقیقت هرکسی تنها بوسیله عقل کامل او قابل ادراک است اما برای ذهن فرد حقیقت او قابل درک نیست وما اغلب انسانها اسیرِ تعبیر وتفسیر ذهنِ خود شده واز حقیقت خود دور می شویم ، ذهن وقتی به حقیقت انسان دست نمی یابد اورا گرفتار رویا و خیال و توهم می سازد .
به همین دلیل انسان ناخودآگاه در کلاف ذهن شرطی شده ی خودش گرفتار شده وجز به درک ناقص ذهن خود پای بند نیست ، برای ذهن حقیقت قابل ادراک نمی باشد و ذهن برای هرکسی حقیقتی تصوری و پنداری می سازد واورا گرفتار خود می کند وهرکس خیال و رویای ذهن شرطی شده را برای خودش حقیقت تصور می کند ، این نیرنگ های ذهن هیچ انتها و پایانی ندارد وبه هر شکل و شمایلی هرکسی را گرفتار خود می کند .این نفس شرطی شدگی آدمی ست که هنوز برایش قابل ادراک نیست.زمانی هرکسی ازاین عارضه نجات پیدا می کند که آن را خودآگاهانه در خود ببیند بعداز آن است که پرده ی تیره از مقابل چشم انسان کنار رفته و چشمش به افق دیگری گشوده می شود .پاولوف با آزمایشاتی که برروی سگ انجام می دهد ، متوجه می شود ، سگ مورد نظرش با یک تکه گوشت و صدای زنگ ویا سوت زدن پاولوف ، که گوشت را اعلام می کند ، سگ دچار شرطی شدن می شود و با ترشح بزاق ، سگ مذبور شرطی شدن خودرا نشان می دهد . این عمل را قرنهاست که معدودی از عرفاکه به شناخت درست و دیگری از انسان دست یافته اند با کشف تمامیت انسان یا هویت واقعی او ، ویا عقل کمال یافته در خود به این نتیجه متقن رسیده اند ، که انسان ناخوداگاه به وسیله ی ذهن خود شرطی می شود ، وبا گرفتار شدن در زندان و سیاهچال ذهن شرطی شده ی خود ، از تمامیت خویش فاصله گرفته و دور می شود .
بلی ، انسان قرنهاست که در سیاهچالِ کور و منجمد وبسته ی ذهن شرطی شده ی خود گرفتار شده ولی هنوز نمی تواند این اسارت و سرسپردگی را در خود درک کند و همچنان در فضای تاریک ذهن شرطی شده ی خود به اسارت باقی میماند اما حقیقت انسان فراتراز ذهن شرطی شده برای اوست که می تواند برایش قابل درک باشد و هرکس باید خودآگاهانه به آن حقیقت در خود دست بیابد وتنها این رمز نجات هرکسی از اسارت و بردگی ست وگرنه انسان هرگز از دایره ی خیال و رویا ، و توهم فراتر نمی رود .
ما وقتی شرطی شده ی ذهن در خود هستیم ، تمام تلاش وفعل و حرکاتمان ، صرف اثباتِ خود در مخیله ی ذهن می شود که از آن نمی توانیم جدا بشویم ویا خطای آن را در خود درک کنیم وبا تمسک به عقیده و باورِ خود ، ناخودآگاه (خود) را در ضمیرمان همچنان بقا و تداوم می دهیم.کسانی این حقیقت را در خود درک و کشف کرده اند اما در طول تاریخ بشری تا به امروز بسیار نادر بوده اند و پیام انان نیز تاثیری برروی سایر مردمان برای نجات آنها نداشته است . آیا ممکن است علم زمانی این عارضه ی هلاکت بار را درانسان با برهان و استدلال کشف کند ؟ اگر آن روز فرا رسد روز نجات انسان نیز آن روز خواهد بود اگر ده سال ویا چند قرن دیگر باشد .به هر حال آنچه انسان را به سراب کشانده ، ذهن اوست اما آدمی از نگاه کردن به اعمال ورفتار و شگردودسیسه های ذهن خود هراس دارد وبخاطر همین قرنهاست که از خودش فرار می کند وآنچه را نسل به نسل به آیندگان تا به امرور منتقل کرده همان ترس واضطراب پنهانِ او از خویشتن است که اورا گرفتار بررخِ رتج و اندوه و مصیبت نموده .
انسان موجودی مستاصل و سرگردان و نگران و اندوهمند نیست واین آرامش و شادمانی در دوران کودکی نیز با اوست اما ذهنِ شرطی شده ازبعداز دوران کودکی برگُرده ی اونشسته واورا نگران و مستاصل و آزارمند ورنج دیده می سازد وچون اسب عصاری ناآگاهانه به فرمان خود در می آورد . اگر فرد بتواند خودآگاهانه خودرا از اسارت ذهنِ شرطی شده ی خود رها نماید از تمام آزار واندوه و رنج و مصیبت واز تمام تناقض و دوگانگی ها به یک باره خلاص می شود و با مراقبه دیگر اسیر این آلام و رنج ها نمی گردد ..
حقیقت هرکسی تنها بوسیله عقل کامل او قابل ادراک است اما برای ذهن فرد حقیقت او قابل درک نیست وما اغلب انسانها اسیرِ تعبیر وتفسیر ذهنِ خود شده واز حقیقت خود دور می شویم ، ذهن وقتی به حقیقت انسان دست نمی یابد اورا گرفتار رویا و خیال و توهم می سازد .
به همین دلیل انسان ناخودآگاه در کلاف ذهن شرطی شده ی خودش گرفتار شده وجز به درک ناقص ذهن خود پای بند نیست ، برای ذهن حقیقت قابل ادراک نمی باشد و ذهن برای هرکسی حقیقتی تصوری و پنداری می سازد واورا گرفتار خود می کند وهرکس خیال و رویای ذهن شرطی شده را برای خودش حقیقت تصور می کند ، این نیرنگ های ذهن هیچ انتها و پایانی ندارد وبه هر شکل و شمایلی هرکسی را گرفتار خود می کند .این نفس شرطی شدگی آدمی ست که هنوز برایش قابل ادراک نیست.زمانی هرکسی ازاین عارضه نجات پیدا می کند که آن را خودآگاهانه در خود ببیند بعداز آن است که پرده ی تیره از مقابل چشم انسان کنار رفته و چشمش به افق دیگری گشوده می شود .پاولوف با آزمایشاتی که برروی سگ انجام می دهد ، متوجه می شود ، سگ مورد نظرش با یک تکه گوشت و صدای زنگ ویا سوت زدن پاولوف ، که گوشت را اعلام می کند ، سگ دچار شرطی شدن می شود و با ترشح بزاق ، سگ مذبور شرطی شدن خودرا نشان می دهد . این عمل را قرنهاست که معدودی از عرفاکه به شناخت درست و دیگری از انسان دست یافته اند با کشف تمامیت انسان یا هویت واقعی او ، ویا عقل کمال یافته در خود به این نتیجه متقن رسیده اند ، که انسان ناخوداگاه به وسیله ی ذهن خود شرطی می شود ، وبا گرفتار شدن در زندان و سیاهچال ذهن شرطی شده ی خود ، از تمامیت خویش فاصله گرفته و دور می شود .
بلی ، انسان قرنهاست که در سیاهچالِ کور و منجمد وبسته ی ذهن شرطی شده ی خود گرفتار شده ولی هنوز نمی تواند این اسارت و سرسپردگی را در خود درک کند و همچنان در فضای تاریک ذهن شرطی شده ی خود به اسارت باقی میماند اما حقیقت انسان فراتراز ذهن شرطی شده برای اوست که می تواند برایش قابل درک باشد و هرکس باید خودآگاهانه به آن حقیقت در خود دست بیابد وتنها این رمز نجات هرکسی از اسارت و بردگی ست وگرنه انسان هرگز از دایره ی خیال و رویا ، و توهم فراتر نمی رود .
ما وقتی شرطی شده ی ذهن در خود هستیم ، تمام تلاش وفعل و حرکاتمان ، صرف اثباتِ خود در مخیله ی ذهن می شود که از آن نمی توانیم جدا بشویم ویا خطای آن را در خود درک کنیم وبا تمسک به عقیده و باورِ خود ، ناخودآگاه (خود) را در ضمیرمان همچنان بقا و تداوم می دهیم.کسانی این حقیقت را در خود درک و کشف کرده اند اما در طول تاریخ بشری تا به امروز بسیار نادر بوده اند و پیام انان نیز تاثیری برروی سایر مردمان برای نجات آنها نداشته است . آیا ممکن است علم زمانی این عارضه ی هلاکت بار را درانسان با برهان و استدلال کشف کند ؟ اگر آن روز فرا رسد روز نجات انسان نیز آن روز خواهد بود اگر ده سال ویا چند قرن دیگر باشد .به هر حال آنچه انسان را به سراب کشانده ، ذهن اوست اما آدمی از نگاه کردن به اعمال ورفتار و شگردودسیسه های ذهن خود هراس دارد وبخاطر همین قرنهاست که از خودش فرار می کند وآنچه را نسل به نسل به آیندگان تا به امرور منتقل کرده همان ترس واضطراب پنهانِ او از خویشتن است که اورا گرفتار بررخِ رتج و اندوه و مصیبت نموده .
انسان موجودی مستاصل و سرگردان و نگران و اندوهمند نیست واین آرامش و شادمانی در دوران کودکی نیز با اوست اما ذهنِ شرطی شده ازبعداز دوران کودکی برگُرده ی اونشسته واورا نگران و مستاصل و آزارمند ورنج دیده می سازد وچون اسب عصاری ناآگاهانه به فرمان خود در می آورد . اگر فرد بتواند خودآگاهانه خودرا از اسارت ذهنِ شرطی شده ی خود رها نماید از تمام آزار واندوه و رنج و مصیبت واز تمام تناقض و دوگانگی ها به یک باره خلاص می شود و با مراقبه دیگر اسیر این آلام و رنج ها نمی گردد . آنچه می گوییم برای انسان قابل حصول است اما کسی که ذهنی متشتت وبسیار ناآرام نداشته باشد ، مشاهده ی ذهن در خود برای چنین فردی امکان پذیراست ونفس همین مشاهده است که ذهن شرطی شده را در او از تلاطم باز می دارد ومی تواند ذهن را با آرامی بفرمان خود در آورد.
انسان قرنهاست که بازیچه ی ناآگاهِ ذهن شرطی شده ی خود گردیده وچون فراتراز ذهن را نمی بیند همین اعمال و رفتار انحصار طلبانه ذهن را حقیقت خود تصور می کند ، اما زمانی که با چشمی باز رفتارهای ذهن شرطی شده را در خود مثاهده کند و خود را ازاسارت ذهن نجات بدهد تازه می بیند آزادی واقعی او چیز دیگری ست و آن آزادی هرکسی از اسارت ذهن شرطی شده خویشتن است . مازمانی می توانیم خودرا از انحصار ذهن رهایی بدهیم که با خیره شدن مداوم در خود به این نتیجه رسیده باشیم که نیرویی مرموز در ما ، مارا تحت کنترل خود دارد باوقوف یافتن نسبت به این اسارت است که می توانیم با خیره شدن در خود ، خودرا از اسارت ذهن شرطی شده خلاص سازیم
ذهن فرماندهی مقتدر وکور است ومجوز هرعملی خطا وناصواب و درست را به انسان می دهد اما بصیرت درانسان نیرویی باز دارنده است وهرکسی را دربرابر اعمال ناصواب وخطای خود هشیار نموده واز انجام عمل باز می دارد. کار ذهن شرطی شده نیرنگ و دسیسه است وبا پوشش نهادن برروی اعمال خود هرکس را دچار فریبی مخوف در خود می سازد ! اما افراد نمی خواهند چشم خودرا گشوده و به رفتار نادرست ذهن در خود وقوف بیابند وسعی می کنند همیشه بااستتار کردن ذهنِ شرطی شده خود ، آن را از چشم خود دور نگاه دارند .واین کوتاهی از آن ناشی می شود که آدمی ناخودآگاه شرطی شده ی ذهن خود گردیده ونمی تواند به سهولت از آن خودرا رهانماید . و ناخوداگاهانه مطیع وفرمانبرِ ذهن شرطی شده در خود می گردد.
یکی از علت هایی که در هرکسی بسیار قابل تامل وواکاوی ست ، ترسِ از آینده ، ترسِ از عقبی و آخرت و ترسِ از هیچی و پوچی ست که سرسخت افراد را گرفتار ناخودآگاه خود نموده و افراد را وا می دارد برای آزار ندیدن از این ترس نهانی ، از خود موجودی بدلی بسازند تادر مقابل بیم و اضطراب درامان باشند . وقتی فرد از خود موجودی تصنعی وغیرواقعی می سازد ، دیگر از ماهیت واقعی خود دور وبا آن بیگانه می شود وخود را ناخواسته دچار بیم و نگرانی و رنج و اندوه می نماید . این ذهن شرطی شده وبیمار است که هرکه را دچار ترس و بیم و خوف می سازد وبرایش نیز راههایی برای فرار از ترس وبیم برپا می کند ، زمانی که با خودآگاهی بتوانیم رفتار ذهن را در خود مشاهده گر ونطاره گر شویم به یک باره از این تر س های ویرانگروکُشنده جدا می شویم .
آدمها ابزاری به نفع خود ودیگران ، در دست یکدیگر ند ، که این ترفند ذهن در هرکسی ست و سبب زیانِ انسان است . بلکه یک ضایعه ی غیر قابل جبران است که افراد را گرفتار خود کرده . ولی هنوز درک این واقعیت برای اغلب میسّر نمی شود .
۰
۰
۰
۰
_____________________________________________________
* ذهن فرماندهی مقتدر وکور است ومجوز هرعملی خطا وناصواب و درست را به انسان می دهد اما بصیرت درانسان نیرویی باز دارنده است وهرکسی را دربرابر اعمال ناصواب هشیار نموده واز انجام عمل باز می دارد. کار ذهن شرطی شده نیرنگ و دسیسه است اما افراد نمی خواهند چشم خودرا گشوده و به رفتار نادرست ذهن در خود وقوف بیابند وسعی می کنند همیشه روپوشی بر روی ذهن شرطی شده خود گذاشته و آن را از چشم خود دور نگاه دارند .واین کوتاهی از آن ناشی می شود که آدمی ناخودآگاه شرطی شده ی ذهن خود گردیده ونمی تواند به سهولت از آن خودرا رهانماید . و ناخوداگاهانه مطیع وفرمانبرِ ذهن شرطی شده در خودش است.
نفْس در لغت به معنی جان، روح، روان و نشاندهندهٔ زنده بودن است. در علوم اسلامی و قرآن، به عنوان جهتدهنده حرکت و اندیشه انسان شناخته میشود و بسیاری از کردارها و رفتارهای انسان به پیروی از نفس او شکل میگیرد.
در قرآن مجید میفرماید: (وَاَمّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی• فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَاْوی)؛
«و آنکس که از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوا باز دارد؛ قطعاً بهشت جایگاه اوست!»
هوایی که در این آیه ذکر شده، ظاهراً همان هواینفس و تاثیر غریزه زیادهطلبی بشر در غرایز دیگر است. زیادهجوییهای نفس در اعمال غرایز و میل او به خوشگذرانی و عیش و تنپروری و بیکاری و افراط در هواینفس است که باید نفس را از آن بازداشت و در این راه انسان باید تا آنجا جلو برود و ترقی کند که دواعی نفسانی در اعمال این غرایز را در خود بمیراند، و معنای «مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا»
را در خود حاصل سازد.
با این نفس باید مجاهده کرد؛ جهاد اکبری که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به مردمی که از جهاد با دشمن خدا برگشته بودند، فرمود: «مَرحَباً بِقَومٍ قَضَوا الْجِهادَ الْاَصْغَرَ وَبَقِیَ عَلَیْهِم الْجِهادُ الْاَکْبَرُ»؛
همین جهاد با نفس است که بسیار دشوار است و حتی بعضی از عواملی که در جهاد باکفار یار و مددکار انسانند یا حداقل مانع نیستند، در اینجا در کنار نفس، با شخص مجاهد در ستیزند. و چهبسا انسان گمان کند که نفس را رام کرده و بر آن مسلط شده است، درحالیکه همین گمان، از تسویلات و اغوائات نفس است و چنان نفس او را در معرکههای مختلف مغلوب مینماید که بسا جبران آن شکست بهزودی ممکن نگردد.
نفس تعاریف زیادی دارد که در بالا به عنوان نمونه ذکر شد ، ولی ذهن پاره ای از مغز یارویکرد آن است که در انسان قابل ردیابی وشناسایی ورویت ومشاهده است وقتی می گویند بسیاری از کردارهاورفتارهای انسان به پیروی از نفس او شکل می گیرد این سخن قابل تردیدو ابهام است وما با شناخت درستِ ذهن در خود ودنبال کردن اعمال ورفتار آن در خود به این امروقوف می یابیم که بیشترِ اعمال ورفتار ما از ذهن ما نشات گرفته و شکل می گیرند وذهن در هرکسی حکم فرماندهی مقتدر را دارد که اختیار فرد را دردست دارد . وباز تاکید می کنم برای شناخت درست ذهن و مغز نیازی به شکافتن جمجمه وسرِ انسان نیست ، ما می توانیم با کسب خودآگاهی لازم ، وبامشاهده رفتارهای ذهن در خویشتن نسبت به ساختار وماهیت ذهن در خود آگاهی کامل از آن به دست بیاوریم ....در ادبیات سنتی ایران این نفس است که اقتدار واختیار افراد را در دست دارد اما واقعیت این است که ذهنِ ما فرمانده اختیار واقتدار ماست که برای هرکسی در خود قابل رویت ومشاهده است . ونتیجتا ، انسان موجودی ست که در محاصره ی ذهنِ شرطی شده ی خویشتن است ولی می تواند با کسب خودآگاهی ( یعنی شناخت ماهیت ذهن و مشاهده ی رفتار وعملکرد فکر در خود ) خودرا از اسارت ذهن شرطی شده ی خود رهایی ببخشد .می توانیم بگوییم ؛انسان معاصر خوشبخت ترین انسانی ست که راهِ درستِ خودشناسی بعداز هزاران سال توسط اندیشه مندان وروشن فکرانی دلسوز به او نشان داده شده است ...
اثبات وجود نفس با کدام ادله وبرهان برای ما امکان پذیراست ؟... چون قرنها امری ناممکن بوده وتنها استنباط ونتیجه گیری اندیشه مندان دراین زمینه به رشته تحریر در آمده ودرمیان افراد ردوبدل گردیده ولی هنوز ابهامات بسیاری در باره ی آن وجود دارد . هرچند تعاریف زیادی برای ذهن نیز وجود دارد اما شناخت درست ذهن در خویشتن امری نا ممکن نیست. ما ذهن را به کمک کتابها نمی توانیم در خود بشناسیم ، چون تعاریف متناقض کتاب ها سبب گمراهی ما می شوند . پس باید کتاب درونی خودرا گشوده و ذهن ورفتار آن را در خود بررسی وبازیابی کنیم .
تراوش افکار از طریق ذهن است که در ما صورت می گیرد ، ومادامی که ذهن آرام باشد می توانیم جوشش فکر را در خود مشاهده کنیم . مثل امواجی که برروی آب یک حوض ویا یک استخر براثر پرتاب یک جسم کوچک ویک ذره شن بوجود می آید . مشاهده این موج های فکر وجود ذهن را برای ما به اثبات می رساند چون افکار از ذهن سرچشمه می گیرند و این وقوع یک عمل مغزی ست که در ما صورت می گیرد .
ذهن وفکر و میل و تمنا وآرزو در ما یکی هستند *. وکسانی که مشتاق جدی شناخت خویشتن باشند ، می توانند باکسب خودآگاهی ومشاهده ی اعمال ذهن وفکر در خود ، شاهد بازیگری های ذهن در خویشتن بشوند . ذهن ، صرف یک انرژی در ماست که خودرا در اندیشه وافکار ومیل و تمنای ما به ما نشان می دهد . بروز فکر و تمنا و امیال در ما یک حادثه ویا وقوع یک انرژی مغزی اند که ما وقتی به ذهن خود ، ناخودآگاه رجوع می کنیم ویا وقوع یک اتفاق را به خاطر می سپاریم ، یا وقتی در برابرمناظر و تصاویر و اشیاء و ابزار قرار می گیریم و خاطراتی از آن ها به ذهن متبادر می گردد ، یک انرژی در ما صرف می گردد که بروز این انرژی ، می تواند برای نگاهِ درونی ما قابل مشاهده باشد. رهایی از اسارت ذهن وافکار پلید برای هرکس پس امری ناممکن نیز نیست .
وقتی قرآن می فرماید ؛
«و آنکس که از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوا باز دارد؛ قطعاً بهشت جایگاه اوست!»
این نفس همان ذهن شرطی شده در فرد است . وقتی انسان با خودآگاهی به ماهیت وساختار ذهن خود پی می برد باوقوف یافتن به این موضوع است که دیگر _منیت_ و _خود محوری _کوری که گریبانگیراوست دست از سرش بر می دارد واوراکاملا رها می سازد . دیگر شخصیت فرد شخصیت قبلی اش نیست بلکه شخصیت وهویت تازه وجدیدی را به دست می آورد. نگرانی واضطراب و رنج و اندوه از او دور می شود . رفابتی که همگان اسیر آن هستند دیگر چنین فردی آن رقابت را اصلا نمی فهمد که بخواهد اسیر آن باشد . انسان با رهایی از ذهن شرطی شده ی ِ خود به آرامشی غیر قابل توصیف و بیان دست می یابد که همین آرامش افق های دیگری را برویش باز می کند ، آفاق روشنی که ذهن مانع سترگی برای حصول آن در هرکسی است .
نفس همان ذهن شرطی شده در ماست و آنچه در انسان رخ می دهد یک اتفاق و رویکرد مغزی ست .آنچه را من می نویسم نیز تجربه هایی فردی و شخصی ست که هرکس با جدّیت وبا خودآگاهی لازم می تواند به این تجارب درخشان و منور و مبرای از انحراف وخطا دست بیابد که این بالاترین و برترین ارمغان الوهی در انسان است که قابل انتقال به دیگران نیز نیست... کسی که به شناخت درست خویش ( یعنی شناخت ذهن و افکار خود ) رسیده باشد از بسیاری از ابهامات که می توانند سبب تنش های روانی در وی باشند کاملا رهایی می یابد . چون اغلب تنش های روانی در ما محصول ذهن شرطی شده ی ما هستند که اغلب ناخودآگاه گرفتار آنها می شویم .
وباز می فرمایند ؛
اگر انسان زمام نفس را در اختیار بگیرد، نفس یار و مددکار او در سلوک طریق کمال و سیر الیالله خواهد شد و از سوی دیگر: اگر آن را بهحالخود واگذارد، تقاضاهای عجیب و غریب و مهلک و وحشتناک از او مینماید و هرچه بیشتر به تقاضای او توجه کند، تقاضاهای خطرناک او بیشتر میشود.
تمام این صفات و خصائل در ذهن است که شکل می گیرد و با آگاهی یافتن از ذهن و رفتارهای ذهن و تسلط بر آن ، ذهن در آدمی دگرگون گردیده و فرد با سلطه ی بر ذهن خود به آن صفات نیک دست می یابد واز صفات بهیمی وخصلت های غیرانسانی کاملا جدا می شود . قدرت طلبی های بی حدوحصر آدمی ، زیاده خواهی های بی اندازه او ، برتری جویی های کاذب ، مانع تراشیدن دربرابر دیگران ، دچار رشک و کین و آز شدن ، تمام اینها تمایلاتِ ذهن در هرکسی هستند . زمانی که به وجود ذهن شرطی شده در خود وقوف پیدا می کنیم ، نفس همین آگاهی و خودآگاهی تمام تاروپودهای تصنعی و کاذبِ ذهن را در فرد در هم می ریزد و ذهنِ شرطی شده را چون کوهی بزرگ از مقابل انسان کنار می زند . وانسان با محو شدن کوهِ ذهن از برابرش به آرامشی شگفت و شگرف می رسد . که دیگر هیچ رنج و اندوه و ملالتی نیز با آدمی نیست . انسان با رسیدن به این مقام برتراست که به کشف و به ادراک حقیقت نائل می گردد . این امری ست که برای همگان امکان پذیر است ، اما :
مهم این است که هرکدام تاچه حد و اندازه ، استحاله ی ذهنِ شرطی شده در خود شده باشیم !....مایکایک آدمیان بطور پیوسته وبی وقفه گرفتار تنش های ذهنی در خود هستیم و کسانی که تنش ذهنی کمتری داشته باشند ، ذهنی آرام تر دارند ، این افراد توانایی مشاهده ی ذهن و بازیهای آن را در خود بیشتر دارند .وکسی که ذهنی پرتنش داشته باشد ، دربیداری و خواب اسیر وگرفتار ذهنِ شرطی شده ی خودش است وتوانایی مشاهده اعمال ذهن را از دست می دهد.
امروز ما به یمن وبرکت روانشناسی و واکاوی فیزیکی مغز از بعداز دوران زیگموند فروید ، پایهگذار و پدر علم روانکاوی ، می توانیم با کاوش جدّی در خود به وجود ذهن شرطی شده در خود وقوف بیابیم ، وپی ببریم ، که انگلی زائد در مغز ما به نام ذهن شرطی شده به وجود می آید که پرده ی چشم هرکسی گردیده و افراد را از شناخت واقعی خود دور می سازد . ذهنِ شرطی شده مانع بزرگی ست که هرکسی را از پاک وسالم ماندن که اصل وجودی اوست ، جدا می کند واورا به سوی انحراف و فساد می کشاند .
اگر آدمی اسیر ذهن خود نمی شد زندگی اش بگونه ی دیگری سپری می گشت ، ودراو هیچ نشانی از رنج واندوه و ملالت و نگرانی نبود . ریشه تمام رنج و نگرانی و اضطراب ما همان ذهن شرطی شده است . واگر روزی بشر بطور جمعی موفق به کشف این حقیقت در خود بشود ، نه تنها زندگی انسانها دگرگون خواهد گردید بلکه انسان دیگری نیز در وجود همین آدم درزمین متولد خواهد شد . نفس آگاهی یافتن نسبت به این دگردیسی مرموز در انسان اورا از اسارت خود نجات خواهد داد . آنچه می گویم ، حقیقت انسان است ، واقعیت اوست که در وجودش ناخودآگاه نهفته است ولی هنوز معدود افرادی به این حقیقت در خود دست می یابند ، اگرچه ممکن است برای بسیاری از افراد این امر قابل درک نیز باشد . انسان ذاتا وبطور فطری اینگونه آفریده شده ، اما نا آگاهی از تمامیت خویش اورا جبرا اسیر و گرفتارِ ذهن شرطی شده اش می سازد . خودآگاهی ( وقوف یافتن نسبت به ماهیت وساختار ذهن در خویشتن و مشاهده رفتارهای فکر در خود ) معجزه ای ست که می تواند هرکسی را ازاسارت ذهن شرطی شده ویا همان _ خود _ برای همیشه نجات دهد . وابنجاست که فرد بادگرگونیِ مغزی در خویشتن پی می برد که قرنها انسان از زندگی واقعی و حقیقی اش دور بوده و تنها با گرفتاری دسیه و نیرنگ های ذهن شرطیِ خود به یک زندگیِ سخت طاقت فرساو لبریز از قهرو خشونت و تفرقه و جدایی گرفتار شده .
ذهن درهرکسی گرفتار تناقض وتضاده ، محاسبه گره ، اسیرِ سودوزیانه بخاطر همین از دشمن سازی و تقابل بر حذر نیست اما آدمی با رهایی خودآگاهِ از ذهن شرطی شده با عقل کامل در خود ارتباط برقرار می کند ولذا از هر تناقض وتضادی رها می شود ، دیگر محاسبه گر نیست ، سودوزیان را نمی شناسد . ودشمنی و تقابل کاملا دیگر از اعمال او جدا می شود . ذهن در تمام فراز ونشیب ها هرکسی را گرفتار رنج و غم ، واندوه و مرارت می نماید ولی فردی که از ذهن رها می شود ، دیگر گرفتار رنج و غم و مرارت و اندوه نمی شود . نکته جالب این است ؛ که تمام این بلا ها به ذهن القاء و تحمیل شده اند ، چون ذهن هرکسی در کودکی چون آیینه ای شفاف و صیقل یافته است وهیچ انگیزه ی کوری که بخواهد محرک فرد برای پیش راندن او باشد وجود ندارد . (چرا می گوییم ذهن لبریز از تناقض وتضادِه ؟....چون ذهن همان تمایلات و آرزوهای آدم ها ست . در مقابل آن بصیرت درهر کسی وجود دارد که نفس و ماهیت تمایل و آرزوهارا می بیند ودرمی یابد که تمایلات ، هیچ نیستند . شکل گرفتن تمایل در ذهن و مشاهده ی بصیرت یک تناقض است . اما ذهن هم بیکار نمی نشیند ، سعی می کند که پرده ای ستبر دربرابر بصیرت فرد باشد که قدرت مشاهده و تشخیص بصیرت را از او بگیرد ... خوب به این واکنش و عکس العمل و جوشش های فکری توجه کنیم، تمام اینها تناقضاتی ست که هر کس در خود ناآگاهانه گرفتار آنهاست . وزندگی یکایک افراد شکل گرفته ازفشار جبریِ غیر قابل تحمل این تناقضات است که به دوزخ تبدیل گشته وانسان قرنهاست که گرفتار این برزخ شده که هنوز علم ودانش هم نتوانسته اورا از این گرداب نجات بدهد.....) مشاهده خودآگاه اعمال و رفتار ذهن در خود ، دیگر ذهن را از فعلیت باز می دارد و قدرت مشاهده ، خود حرکت بالفعلی ست که ذهن را بطور مداوم پاک می کند ودیگر جوشش افکار در ذهن وجود ندارد ، ونتیجتافکری متناقض وسمّی در ذهن رسوخ نمی کند وانسان طبیعتا آرام آرام است .
.
۰
۰
۰
۰
۰
____________________________________________
* اگر ذهن ما مخزن تمایلات و آرزوی ماهست که مارا به سوی آنها جذب می کند ، مانعِ روشن نگریِ مانیز هست . که این فاجعه ای برای بشراست واین از دسیسه های ذهن شرطی شده در هرکسی ست که به دلیل عدم آگاهی از هویت و ماهیت واقعی خود عمدآ توسط ذهن برای گمراهی فرد صورت می گیرد . ذهن همیشه آدمی را به سوی کسب تمایلات می کشاند ومانع روشن بینی او نیز می شود یعنی اورا دچار گمراهی وتیره اندیشی نموده ونمی گذارد متوجه نفسِ خطای عمل خود شویم . خوب به این دو فعلِ همزمان ودر تناقض باهم که با سرعت عملِ ذهن چون کامپیوتر انجام می شود توجه کنیم !.... که همین موضوع باعث می گردد که از دیدن ذهن ورفتار آن در خود ، دور شده واسیر چالش ذهن در خود شویم . وقتی ذهن مارا به سوی انجام عملی سوق می دهد چشم مان را نیز در برابر عیب آن عمل می بندد ونمی گذارد متوجه خطای خود بشویم . در فرهنگهای مختلف و کشورهای متفاوت اعمالی خوب اند و اعمالی بد ، این تقسیم بندی خوب وبد کارِ همان ذهن است که برای انسان می آفریند . ونفس عمل خوب وبد هردو فعل از توصیه های ذهن اند . چرا اعمال خطا در کشورهای گوناگون نیز انجام می شود اگرچه برخی پوششی ظاهری به نام نیک و خوب برروی عملِ بدِ وناپسند خود می گذارند ؟ که این شگرد وترفند ذهن در آدم است . وباز شدن چشم هرکسی در خود به این شگرد ودسیسه ذهن ، وی را از انجام عملِ خطا باز می دارد وفرد به ذهن خود میدان نمی دهد که فرمانده ی اقتدار و عملکرد وی باشد . وراز روشن نگری هرکسی نیز همین است که در بعضی از مردم در تمام جهان بطور ناخودآگاه وبدون کسب آگاهی در این زمینه ، این عمل بازدارندگی بدون هیچ نا آرامی بلکه با آرامش انجام می شود .
|
|