خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

 

من از سرزمین دیگری می گویم

آنجا که هیچ نیست  

بجز  تموجِ نورِ محضِ مفصل

بابارش یقین 

وتابش مداوم آفتاب

بر  شبح سایه های  شک وشبهه و تلقین   

حضور مدام مرغابیان در تمامیت شط

وباز بودن پنجره ها 

تا ژرف ژرفِ باغ  های سبزناکِ فلسفه و اعتقاد 

با تارهای تارومار شده ی سفسطه واعتماد  

بی منشور و آیین نامه های جدال

وبی همزادیِ تعلق

درتقسیم و ،  تفریقِ ارض و سما وباغها

بازبان فاخر سارو هدهدوگنجشک  

وشب نوردیِ ماه و کهکشان  و ستاره 

بابیداری  مداوم شقایق 

 دریا  ،

پاشویه ی  تبلور حضور  ماهی ها  ست

 

آنجا که سایه ها

چتر مدارای  آفتابند

وهیچکس

سایه یِ  ماتِ خویستن نیست

ورقص باد  

آیینه دارِ خالقِ بی چونِ ابرهاست . 

 

جاپای خدا همه جا پیداست 

در نقوش کوله پشتیِ ابر

بربوم نقاشی آسمان

ونجوای عقابان 

درزیر بام های  ترک خورده ئ آن

و فلسفه ی زندگی  موریانه

دردژهای سخت تراز بتون آرمه

بافهم پاسخ آب ، به تشنگی یک ریشه  

 درشبکه ی شفاف و ،

شُسته رُفته ی حافظه وضمیرِ باغچه ها

سرزمین فرود روح القدس

باتابش مداوم خورشید

بی چادرسیاهِ غروب و ، بی روبندِ کسوف 

باسبد سبد  میوه های عشق و شناسایی و فراغت 

باکاسه های پراز شام آفتاب

باقبیله های جسورِ پرادراکِ همیشه پادررکاب 

 

پیام من ،

 دام فریب مغلطه نیست

تجربه ی ناب  و خالصِ ،  لحظه  لحظه  ها ست

انجا که حقیقت کشف مداوم اقاقی هاست

ونگاه مسافران

لبریز از آیه آیه شکوفه های نجابت باران

و فرش فرشش مخمل لطیف سبزه است و 

لبخند سپیدار و ، عطر قرین سحرگاه

بانعمه ی لطیف کبوتران

پیام آوران صلح در جهان

 

آنجا که  مسافران ،

درانتظار معجزه نیستند

ومویه پردازِ غربتِ خویشتن

هریک صفیر وصلت خویشند ، به دریاو جویبار

اکلیل وصل برتارک حیرت تمام پرنده هاست

باران سبز ، در هر قدم

چشم انتظار هلول مقدم شان

بافهم زبانِ سبزِ ، برکه وباغ و درخت و طاق

زندگی ،

رسمی دل آزار و کهنه نیست

هرلحطه نو به نوست

بااکتشاف مزامیرِ شن و ماسه و ابر و کهکشان 

وسکوت ،

باردار تمام دقایق

سرشار ودیدنی ست 

سکوت ، فهم ، ادراک ، اکتشاف

همه عیسی  و مریم اند  

در کاخ و قصرهای بلورین پیش پا

دردالان فرحناک زندگی

بی قصه ی اسب سفیدو عروسکان دم بخت بی شمار

 

حیرت کنی بجاست

باید به شیوه ی دگری زیست و زیست و زیست

کاین رمز بی شبهناک  زندگی ست

وراز گشایش تمام فسانه ها

تک گوهری شگرف

با پیام یگانگی در بطن ریشه ها

صلح ، سخاوت ، عشق

آن  گنج لایزال

درزیر پای فراموشی توده هاست .....

*

از راس خواب بپرهیز

قیلوله ی پرتنش فریب انگیز  دیر آشنا

بنگر

بهشت برین پیش پای توست .

از واژه دل بکن

از خوف  

از تکلم

از بیان  

سرگیجگی مده ، در خویشتن دوام

وپاک کن

با اعجاز صریح و شفافِ کشف و شهود خویش  ، 

جیفه  ای که کِشته ای 

 درضمیرِ  پرجلای  آینه 

آنگاه ببین ؛

اصلِ تو روشنکده ای ست ،

پربار و فروزان و در اعتدا ل

آسان تراز کشفِ ، معدنی از فیروزه و طلا

 

________________


*) زندگی جلوه ای دگر دارد
 

 

زندگی ، جلوه ای دگر دارد

نوشود دم به دم همه هستی

بایداز شط کهنگی وارست  

تابیابیم عروج و سرمستی

 

زندگی ، جلوه ای دگر دارد

نوشود ، دم به دم جهان ، آری

بنگر این نوشدن همی در خویش

خواب باشی ویا به بیداری

 

رمز هستی تورا نمایان است

فکررا چون رهانی از زنجیر

زندگی ، زایشی دمادم نوست

فکر  ، آن را به ما کند تبخیر

*

قرنها مانده یک جدل باقی

بین اصحاب عشق و اندیشه

چیست این رازِ نانوشته یِ مکتوم

گرگ و میش ساخته هرچه در بیشه ؟

 

آدمی هست دوگانه ی تقدیر ،

اینچنین ؟..یانه این خطا از ماست ؟

پشت تردید مانده ایم دیری ست

خود نبینیم چه فتنه ها اینجاست!

 

هست انسان پرنده ای آزاد

نیست بندی به پای او مستور

خویشتن را بشر نماید کج

می کند تا که خویش را محصور

*

ذهن در او اساسِ پابندی ست

برگی از دفترِ نهفتِ مغز

لایه ای نانوشته و اسپید

دام او می شود باخطایی نغز

 

سرنوشتِ مشتتِ انسان

بعدازاین چالشی جهانسوزاست

ذهنِ شرطی ، بلای جان اوست

هرکه را ناجی ای بد آموز است

 

پاک کن ذهن خویشتن ، بینی

بعداز آن زندگی تماشایی ست

ما به دام خودیم ، چنین پابند

زندگی مان بغیرِ زندان نیست

 

هست زندانِ پرفریب ما

ذهنِ سرکش کزآن بصد بندیم

بارهایی از این حریف شوم

بعداز آن بی ملال و خرسندیم

 

"خود" بود مفسدی هلاکت بار

آشیان کرده در مغزِ آدمی زاده

اصلِ هرکس خلافِ این جعل است

هرکه ، از پای بند و آزاده

 

خود ، بود چالشی پراز نفرت

کرده جاخوش به ذهن ما مردم

لحظه لحظه بر دوام خویش

می زند نیش مان  چنان کژدُم

 

نور باقی تویی که می تابی

برجهان خود فراتراز خورشید

دیده از ابرها جدا افکن

تا زه بینی  تو منزل جاوید

 

مکرذهن است فریب صدتویی

زهرِ حنظل ، روان کند چون قند

آن ، فریفته به گردش دوران

جمعیت ها  به حیله و ترفند

 

اعتماد من است بخویشتن دامی

پهن کردم به پیش پا غافل

عمرمن زین ستم به یغما رفت

همچنانم ، به جهل خود خوشدل

 

ذهن ، ساکت اگر بود ، بینی

شوردیگر همی به ژرفایت

کاشف نوبه نوی اسراری

عشق تابد به بندبند اعضایت

 

نیست ردّی زغصه و آلام

ذره ای در وجود و ، آرامی

همچنان سرخوش و سبکبالی

با "حقیقت " رفیق و همگامی

 

ذهنِ آشفته می کند در بند

هرکه را خود به حیله و تزویر

کن اراده اگرکه حق جویی

خویشتن را رهان از این بی پیر 

 

********

**************

*********

 

*راز بود و نبود

 

پرده از چشم خویشتن بردار

بین جهان خود چه جلوه ای دارد 

پشت پرده زخویش معذوری

خود ندانی چه بر تو می بارد 



حُسنِ یوسف تورا بود دانی ، 

جلوه گر همچو ماهِ کنعا نی؟

با خطایی زخود شوی معزول

چشم بگشا ، ببین به پیشانی 

 

هست به کنه تو جلوه ای دیگر

زآن خجل بلکه ماه و خورشید است

کشف کن ، آن  به خویشتن ، بینی ؛

جلوه گاهی ورای شک و تردیداست

 

زندگی ، زایشی دمادم  نوست  

ذهن ، مارا نموده مستاصل 

داده ایم مازکف اساسِ خویش

سرخوشیم ، با نمودِ حداقل


زندگی چهره ای دگر دارد

صلح و آرامش است ویکرنگی

کشف کن آن به خویشتن ، آری

نیستی خوددرآن دگر جنگی 



زندگی ، عشق ومستی وشوراست

فارغ ار هر هیاهوو جنجال

سرخوشی بلکه در سرشت ماست

کا شفی نو به نو ، نه قیل وقال



هست جهان دفتری که از غایت

به تو بحشد ، هزار جلوه ی تازه

کاشف لحظه های عریانی

راز دارِ جهان بی اندازه



فاجعه هرچه از نهانِ ماست

از خطایی که کِشته ایم در سر

خود بروب از ضمیرت این آشوب

بعداز آن بین ، عیان بود محشر



حافظه گشته مخزنِ تردید

سیم و زر را همان کند تحصیل 

چالشی در غلاف آن پیداست

کودکی آن شده به ما تحمیل



خیره در خود شوی ، توانی دید

این هو ایی که در سرت جاری ست

ذهن  ما منبعِ شِرو شور است

کارش از آن  همه ولنگاری ست



ذهن ، آشفته می کند مارا

درفضایِ توهم و تردید

می شویم بلکه غافل از ادراک

چون از آنیم ، به پنجه ی تاکید



ذهن ، آرام اگر کنی در خویش

بعداز آن بنگری جهانی نو 

صاف وبیغش شود نگاهت سبز

نیست خلل ، بعداز آن به فعل تو



دم به دم در ضمیر تو جوشد

فعلِ نابی ، ورای هر پندار

می شوی خود مکان وجدوعشق

بلکه هستی تو معدنِ اسرار



حیرت است در همین که می بینی

عشق تابد چونور از اجزا

از گل و گلبن و زهر شاخه

از جهان و ، ز جمله ی اشیا



زندگی جلوه ی بی آغازی ست

که ندارد به هیچ نسق پایان

می کنیم ما به فعلِ خود خاموش

این فضارا چو خرمنی تابان



زندگی نیست حکایتی مجهول

گِرِهِ جهل ما شده ولی مفقود

بِگُشا این گِرِه به دست خویش

واقف آیی ، زرازِ بود ونبود

 

*************

 

 

* هدیه ی ازلی



حیرت مکنید

ما همه

در ضایعه یِ هجومِ طوفانِ سهمگین وسهوِ غُربتیم       

درفصل غریب ناشتایِ نامتراکم کم حوصلگی

از قاف وصلت خویشتن جدا شده ا یم

چون مه صبحگاهی از آفتاب

سایه از نور

 موج مغرور سرکش  از دریا

و فاخته یِ خانه به دوشِ مترصدِ بی نوا

از حضور در قصر پر تجلیِ کشف وشهود خویش

دراین هوایِ یخ زده یِ خوفناکِ کهنسال

هیچکس ،

درمدار خودش نیست !

.....

گریز

آن ورِ دیوار  هجرت  است 

بی هلهله ی  مبالغه و  بی اشتهای قضاوت

سبکبال باشید و رها 

واز مرتع  سبز حضور خویش ، فرار مکنید

تابیابید 

آفتابِ ظهورِ تمامیتِ خود را

آنگه جهان

آرمان شهرِ  بی انحصار  اقاقی هاست .

آرام و امن و ، بی خطر

حجتِ تمام زمین  

مکان های تنویرسوزِ  پیش قراولِ پیش قدم

 

من ساده حرف می زنم

درگوشه ی بهت زده ی یک باغ دوردست

بازنجیره ی صدای زنجره و

خواب سنگین بنفشه ها

قدری درنگ کنید

سکوت

سکوت

سکوت

راز معراج شقایق هاست

گشایشگر روشنی بخش دلیل وعلت ها

وکاشف چندوچون شور انگیز حیات



درجنوبگان  ، 

باکلبه های بی آرشیوِ ساده یِ یخی

با سورتمه رانی و  سلاحهای هنوز سنگی 

باساده زیستی  و ، شوروشکوهِ  بی پیرایگی

و

درحریم های  ناایمن اغواگر تمدن امروز

باآسمان های رنگارنگ

با ستاره های مقوایی 

با آسمان خراش های بی ستاره و خورشید

سرزمین های همیشه مفاخر سنت

باایده آل های نو آفرینِ پروصله

هرکس ،

 درغفلت با خویش

در قهقرایِ دلهره یِ جدلِ دهشتناکی ست .

درچنگال تهوع آور سایه ها

هیبت های خودنمای دروغین

تندیس های  مفرغی و خاک وگلی 

با فجایع خونین در آستین

با تبلور محیرالعقول اکتشاف و ، ادراک وشعور  !!!

بااختراع و ، مدرنیته ی رایانه

بااکتشاف پررونق ستاره ها

فشار تند شعله افکن  ها ، 

 لایه های بی جبری لایتغیر غرور......غرور.....غرور

همه جا  جمعیت وفور سایه  ها  ،

حافظِ مداومِ سکونِ حافظه اند !

بابرقراری خط های نامداوم دشت

وستیز برقراری خطوط 

باسیم های خاردار الکتریکی

مرزهای بی عبور

فساد دشت ها ،

ازدورباشیِ شعله یِ خرمن  آتش فشان ماست 



کوچشمی گشوده ووا ...؟

درحیرتم ازاین خواب سنگینِ قدیمِ  بیداری نما

کابوس های لاینفک  بی شمار 

انسان نماهای بی گوشت و استخوان فلزی

صف های پر انتظارِ  شور آفرین روباتیک

باانتحار پروانه ها


زندگی  

رسم بی آشوب دیگری ست 

اکتشافی ، بی فسون  دلهره ها

هوشیاری مداوم

بادفتر پاک و ، سپید سپید سپید


برخیز

پاک کن 

حاشیه را  از تمام باطله ها

آنگه بببن 

راس جهان کجاست ؟

عشق چیست ؟

وزندگی ......... گنج  تازه ای ست 

فراسوی خوفِ قرینه ها

کشف آن هدایتگر تمام نسل هاست

.............

بنگر عمیق وژرف

ما سوزن برگی  ،

آزاده و رها

 مسرور وشادمان

 خوش عهد وجلوه گر 

 از کاج درختِ تجلی بخشِ "وحدتیم "

با یک خطای محض (پندارکی خطا)

درقرنطینه ی سمجِ  ساحرِ تمام قرون

از شاخه  

از درخت  

ازریشه

 لیکن  جداشدیم

_فقدان ...

تمام رنج وغم و

جدال و

 حواشیِ هستی سوزِ عمرماست_

شرطِ نجات ما

هرلحظه (رجعت) است 

باید به اصل خویش ......مااقتدا کنیم

تقلیلِ ما ،

مانعِ رویشِ جوانه ها ست


آبِ از سرچشمه جدا ،

قربانیِ پر ملالِ کویر ستانِ خوف و ، شقاوت است 

در شکنجه گاه  مداوم زمان ها 

 چشم را باید  گشود و دید 

مجال تجربه ی نو به نو 

حضور در جشنِ شادمانیِ اکنون

وپرواز در فضای آبیِ  آسمانیِ  حال

با بیداری ناب وخالصِ سحرگاهیِ شکوفه ها

آنگه جهان ،

غرقِ وجدوسروری ،

  فراتراز ادراک ماست .

هدیه ی بی بیش وکمِ ازلیِ تمام ساکنین بیقرار

 

 

تصاویر زیبا از طبیعت

 

* وصل دریا نشاط جاودانه ی ماست

 

 

دوزخ

لهیبِ جهانگیرِ پرشرارِ واژه و کلمات است

باخواب آلودگیِ سالمندِ تمام فصول

گُر گُر ...گُرگُر....گُر...

بانیش مارو ، کژدم و عقرب ها

درقعرگاه

در بن بست

در ظلمات 

باتیرو ، تیغ و تپانچه

 دکه ی انحصار  پرمشتری

بانقدِ کشمش و آجیل و نخود سیاه 

و ابلیس

عروسکِ کلاه بوقیِ محوِ سرزمینِ خوف و خیال 

 

باید رهایی یافت  ؛

از بام قصه

از چاهِ ویل

از خوف و ، صوت و ، حرف 

آنگاه  

  بهشت عدن

درزیر پای شماست 

بالمسِ پرشکوه و شگفتِ لحظه لحظه هایِ شگرف و

پر فروغ آن

مسرور و شادمان

بی خوف و

 رنج و درد

.........

روشن نگر 

ویرانه ساز

قفسِ  مخوفِ جبر آمیخته یِ تاریکی و زوال 

...........

باید کنکاش کنی

صخره را درخویشتن ، درهم شکنی  

تا رازِ مگویِ  خویش را 

بلکه  بیابی......

تو ،

پرنده ی ازپرواز مانده ای 

قیچی را به بالهای خود منواز 

با کشف خویش

تمام اقالیم جهان را در نورد

وصل دریا

نشاط جاودانه ی توست 

********

********

********

 

 

* غزل ۲

 

 

 

کلام تازه ای از جنس نور می خواهم

که بلکه  با تو بگویم که با چه همراهم

 

توفوق حس و کلامی و، مادراین برزخ

به سایه تکیه دهیم ، شعله گر دهد ماهم


زبانِ قاصرِ ما   ،  لایق شکفتن نیست

به  انجماد  کشد  ،  چونکه در  گلوگاهم


زعمق حادثه بی شک سخن بود معذور

به طعن و لعن فرستد ، به دام  اشباح هم


ازاین مغالطه هرکس دشنه ای بکف دارد

به فهمِ  ناقصِ خود ، تازه می کند آهم


تویی زجنسِ غزل ، جنسِ قطره وباران

به یک اشا ره  ،  رهانی تو از تَهِ  چاهم


تویی که رمز نجاتی ، عروج ماباتوست

نبا شی ار تو کنارم  ، همیشه گمراهم


خطایِ  باصره  مارا  فکنده  در  تقصیر

وگرنه با تو به عرش است دست کوتاهم


رسیدنِ به وصالش چو نیست نا ممکن

گشا تو  چشم بصیرت  ببین قدمگا هم


زبان زوصف تو عاجز بود  ،  اگر  گویم ؛

کلام  دیگری از  جنس نور  می خواهم 

**********

 

* دیدن ناب شرط وصال است

 

زخم وزیانِ مهلکِ ما

کشت وبرداشت از باغ ومزرعِ  سمّیِ ر سمیِ  کلمات است 

(ایزوله با وقایعِ ملونِ پر آشوب شهر)

معاملات مجاز

درمراتع نیم خشک وتر

باگاو آهن و گرجین

یا تراکتورو کمباین

با رباتهای خام و وخیم دروگر

با سنگرهایِ گلگونِ وسیعِ همیشه سرخ

با خراش گونه های لطیف

آیا ،

کسی را میل رهایی از خمیازه ها هست ؟!

خدا  

درمیان دست های شماست

نزدیک تراز جوانه ی لبخند به لبهای تان

بیایید ، خویشتن را

بی هجوم سفسطه لمس کنید .

 

باید به سهولت نیوشیدن یک ابر بلکه

درک کنید و بفهمید ؛

خطای کهنه اگر هست

آن همه ....  از ماست...

 

دوربینِ  استریل شده یِ نگاه تان را

بر روی سایه  روشنِ  حرکا تِ مستعدِ خویش 

 بطور پیاپی ،  زومِ زوم  کنید 

و تکه  ها ی زمخت دلهره را

از گوشه ی دامنتان منفصل  

باشد ، عروسِ نوشده یِ  حجله ی بخت شوید

و گرنه ،  

اسیرِ خطایِ محضِ "خود" یم ....ما

چو فایل و کامپیوتری ،

بی اختیار واراده..

آری

تمام فلسفه این است ؛

 گریز ما از خویش (پشت پازدن به ریشه)

 اساس تمام فتنه و زخم وزروخ است 

........ ...

************

 

* دوران زلال کودکی

 

بیایید
به کودکی خویش باز گردیم
سرزمین بکر مقدس
کشتزار سپید ناکشته
دروازه ی ورود به  ملکوت


آنجا  که صمیمیت،
پایمال حوادث استدلالی نمی شود 

نه دوست هست 
نه دشمن
یگانگی ، رمز فروزان زندگی ست

بی چالش غربت و

بی اندوه و  زخم وارگی


( کودکان 

پیامبران زمین اند

بی ردای رسالتی بر دوش

آینه ، پیش جلوه شان مبهوت

خویشتن راببین ، در آینه مستور

باانبوهِ امت هایِ سینه چاکِ ناشناس )

ما
گُم‌کرده یِ

فروغِ هویتِ لایزالِ خویشتنیم
و  مقصدِ غاییِ ما
سپیده دم زلال کودکی ست 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۹ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

چشمهارابایدشست جوردیگرباید دید

* نگاه قضاوتگر ونگاه مشاهده گر

 

قضاوت را اغلب و می توان گفت عموم مردم ،  برای خود ، حق اولیه ی زندگی  می پنداریم . ومعتقدیم که بدون قضاوت و داوری کردن ، حق هر انتخابی از آدمی سلب می شود . برای انتخاب هر سوژه ای در زندگی مستمر خود اعم از انتخاب شغل ، انتخاب همسر ، انتخاب روش زندگی و محل سکونت ، تجزیه و تحلیل و داوری و قضاوت امری بایسته و اولیه برای هرکسی است . زندگی را وقتی بطور عمیق در هرسرزمینی ، نگاه وبررسی کنیم ، می بینیم ؛ نفس وماهیت زندگی برای هرکسی یک چالش رقابتی است .  وانتخاب های این روند زندگی باید با داوری و قضاوت برای هرکسی صورت گیرد . وجدایی از قضاوت وداوری دراین روش وساختاررقابتی زندگی برای هرکسی غیر ممکن است . زمانی که وارد دبستان می شویم وکودکی هفت ساله هستیم ، هنوز ذهن کودک صفحه ی سپید ونانوشته ای ست که گرفتار مقایسه ورقابت نمی شود وتنها فشار خانواده ، کودک را برای گرفتن نمره ی خوب و عالی ویا بیست به تحرک وا می دارد . ذهن کودک صفحه ی سپیدی ست که در آن مقایسه و رقابت وجود ندارد ،  برتری جویی وجود ندارد ، کینه و عداوت و دشمنی وجود ندارد . کودک در حال زنگی می کند واسیر گذشته و آینده نیست .کودک ناخوداگاه وبدون نفود فکر واندیشه در خود ، زندگی می کند .  کودک بطور ناخوداگاه ، حقیقت محور ، حقیقت نگر و حقیقت جوست . هنوز بادخالت فکر اسیر تجزیه و تحلیل ، وکلمه و واژه ها نگردیده ، کودک ، کودک است و پاک و معصوم .... ولی قدرت شعور در کودک هنوز اندک و ناچیز است . بعداز دوران پاک و مطهر کودکی ، ذهن فرد و به تبع آن ، نگاه  وی دچار تجزیه و مقایسه و رقابت ، و قضاوت و داوری می گردد . خانواده کودک در مقام اول ، وجامعه ی محل سکونت کودک در رتبه ی بعد بطور غیرمستقیم و ناخوداگاه ، انتطاری جز همین از فرد را ندارند . ازاینجاست که ذهن هرکسی منبع و گنجینه ی سرشار مقایسه ، رقابت ، داوری ، قضاوت و برتری جویی و پیشی جستن می شود . ونگاه مملوشان که برخاسته از تفکر آنان است آلوده به تمام این پدیده هاست . حال سوال این است ، آیا ما می توانیم ، نگاهی بدون قضاوت داشته باشیم ؟ درصورتی که رشد و پویندگی وبالندگیِ تاحال وتاامروز خود را درگروِ همان قضاوت و داوری  می بینیم  ؟... قضاوت وپیش داوریِ  ذهن ، مارا از مشاهده جدا می کند ، وذهن ونگاه قضاوت گر ، نگاهی آلوده است که مارا از کشف حقیقت دور می سازد . اگر بخواهیم بدون پرده با حقیقت وجودی خویش ارتباط برقرار نماییم ، باید ذهن و نگاه را در خود از پیش داوری و قضاوت کاملا بر حذر داریم . قضاوت ، همان پیش دستی و نفوذ بیجای ذهن/فکر در یکایک اعمال ماست که همان مانع نفوذ ما به اعماق وریشه گردیده و مارا از کشف وادرا ک حقیقت  دور می سازد . ذهن ما که مرکزی قضاوت پیشه در ما شده ، دچار عارضه ای گردیده که بعداز دوران کودکی مارا اسیر نموده است . زمانی من می توانم به حقیقت وجودی خود دست بیابم که خودرا از اسارت ذهن علیل ودردمند رها کرده باشم .

چرا ذهن در هرکسی دچار برانگیختگی ونتیجتا جبهه گیری وتقابل و تهاجم افراد  در برابر افراد می گردد ؟ گفتیم ، ذهن درکودکی درافراد سپید و نانوشته ومبرای از تمام خصوصیاتی ست که افراد در بزرگسالی یعنی از زمان نوجوانی به بعد دارند که بهتراست بگوییم گرفتار جبریِ آن شده اند  . ذهن کودک گرفتار "خود" نیست ، "من " دراو شکل نگرفته ، ذهن کودک "مالکیت" را نمی فهمد ، قیاس و رقابت برایش بی مفهوم است.  به همین دلیل ذهن کودک هنوز تجزیه نگردیده ، چند شاخه نشده و کاملا سالم است . ودچار هیچ واکنشی دربرابر عوامل بیرونی نمی شود . اما ذهن بزرگسال که در آن "خود " بطور نااکاهانه وناخواسته شکل گرفته واسیر ناخودآگاه "من " گردیده . که هردو یک تعبیرِ خیالی هستند وهیچ ارتباطی با حقیقت  وجودی افراد ندارند ، باشنیدن یک حرف ، یک پیام ویا یک عمل مخالف ، از دیگری دربرابر وی تحریک گردیده وفرد را دچار سوئ تعبیر می نماید ، که جبهه گیری و تقابل و انتقام بعداز آن در فرد بوجود می آید . وهمین عامل ، به شکل انتقام دررفتار وگفتار ویادر عمل ، فرد را وادار به این اعمال می سازد . ذهن منِ نوعی دچار انحراف وخطای پندار است که همین پیله ی القاییِ  به ذهن مرا دچار چالش کورِ جبهه گیری و تقابل و انتقام می سازد . ووقتی عمیق نگاه کنیم همین روند زندگی غالب افراد در زمین است . هنوز اکثریت مردم درروی کره ی زمین ، جز ذهن خودرا نمی فهمند وحتی بسیاری با تحصیلات آکادمیک و دانشگاهی سرسختانه ، خودباخته و دراسارت ذهنِ کور و منجمد وبسته ی خود هستند وتمام فرامین زندگیِ رقابتی وپراز چالش آنها ، از طریق ذهن به آنها اعمال می گردد ، در حالی که می بینیم ، حقیقت وجودیِ انسان جدای ازفرهنگ و عقیده وباورها ونفوذ سخت آنها برروی یکایک افراد چیز دیگری ست .  بسیاری از افراد وقتی همین مقاله دست وپا شکسته وناقص را می خوانند ، دچار جریحه دار و زخمی شدن ذهنِ خود (خود و منِ شکل داده ی در خود ) می شوند ودچار چالش قضاوت ، می خواهند سر بر تن نویسنده ی این متن نباشد . اما برای بسیاری از افراد نیز نگاشتن این واقعیت قابل درک و فهم است وبا خواندن آن سراپا گوش می شوند وهرگز اسیر پیشداوری و قضاوتِ انتقام گیرنده نمی شوند  اینگونه افراد باخواندن همین متن ناخودآگاه گره های زیادی در  ذهنِ آنها گشوده گشته وبا آن احساس آرامش می نمایند  . اینگونه افراد هستند که ذهنی باز وروشن دارند و می توانند باصبوری با مطالعه ی کتابها ی خودشناسی ، خودرااز بقیه ی گره های ذهنی به تدریج خلاص نموده وبه رهایی دست بیابند .

. بلی ،  حقیقت انسان این است و آدمی قرنهاست که از ماهیت و اصل وریشه ی واقعی خود ، ناخودآگاهانه دور ودور شده ، و کشف این واقعیت وجودی سرزمین آرامش و امنیت و راحتی و بی دغدغه گی و بی استرس و بی اضطراب بودن هرکسی است .

باز می گردیم به همان مطلب ابتدا ، نگاه با قضاوت ونگاه بدون قضاوت در میان افرا در هرسرزمینی . نگاهی که فاقد قضاوت باشد نگاهی مشاهده گر است که گرفتار هیچگونه چالشی نمی شود ، عریان وشفاف و بدون پرده و استتار همه چیز را می بیند وتاژرف و عمق تمام پدیده های هستی بسته به دانش اکتسابی که فرد دارد نفوذ می نماید . نگاه بدون قضاوت موانعی را که ذهن ایجادگر آنهاست ، دربرابر خود نمی بیند  . چون مانعی برایش وجود ندارد ، مانع همان ذهن بوده ولی فرد خودرا آگاهانه از خووباختگی واسارت ذهن خویش نجات داده است . وبی حجاب و بی پرده هرچیزی را می نگرد . بد نیست به این نکته توجه داشته باشیم ؛ که چشم ما حکم یک دوربین را دارد وفا علی  که توسط دوربین  عمل مشاهده را انجام می دهد ، ذهن است . چنین ذهنی ، قاضی قضاوت و پیشداوری نیست و عمل خالص وناب مشاهده (دیدن) را انجام می دهد . هیچگونه خللی در مشاهده ی ناب وصره  ذهن وارد نمی شود و ذهن ، شفاف وواضح وروشن همه چیز را می بیند . نگاه بدون قضاوت ، نگاهی ست که تمام دردهای جوامع بشری را می بیند ، ریشه وعلت تمام آنهارا می بیند ( ذهن شرطی در آدمیان ، عامل همه ی درد و زخم هاست ) وراهی نیز برای درمان وشفای دردها وجود ندارد ، مگر آنکه ذهن در هرکسی تزکیه و تطهیر و پاک شده باشد . وگرنه مبارزه با دردها و عوامل بروز آنها ، وبا ناهنجاری و نابسامانی های اجتماعی ، همچنان ناخودآگاه ، فربه کردن ریشه ای دیگر برای بروز درد ها وایجاد مجدد ناهنجاریهاست . ودرخاتمه تا یکایک آدمیان تغییری ریشه ای وبنیادین در خود بوجود نیاورند ، تمام زخم و آلام ودردها برجای خود باقی خواهد بود .  جامعه ی آرمانی ومدینه ی فاضله برای یکایک مردم در زمین زمانی محقق خواهد شد که آگاهی مردم در زمین به مرز این دگرگونی و تحول رسیده باشد . چون هنوز اکثریت افراد در یکایک کشور ها به این آگاهیِ انسانی نرسیده اند ،  درهرکشوری لاجرم باید بستر وزمینه ی دگرگونی و تغییر و تحول برای یکایک مردم بطور خوداگاه وناخودآگاه مهیا گردد .

 

خودآگاهی چیست؟


* فرار از آگاهی

 

آدمی ، موجودی آزاد ورها بوده است که این آزادی ورهایی از دام بند وحصارهای خود آفرین هنوز در کودکان محفوظ مانده وکودکان مانند بزرگترهای خویش اسیر و گرفتار نیستند که پرداختن به ماهیت واقعی وجود یک کودک ، خود بحث دیگری ست ونیاز به گفتگویی جامع دارد . بلی انسان موجودی آزاد ورها بوده است که بابررسی کلی در باره ی زندگی انسانهای اولیه ، این آزادی ورهایی را در آنها بیشتر می بینیم . اما انسان با مرور زمان  نااگاهانه وناخودآگاهانه با چنگ انداختن به عوامل بیرونی ، آزادی واقعی خودرا از دست می دهد. وخود را دردام وبند انگیزه های بیرونی می افکند . که  به تدریج  شاخه های افزون طلبی ، قدرت طلبی ، خودبرتربینی ، خودبزرگ بینی درمقایسه ی با همنوعان خود  نیز گریبانگیر وی می شوند . این روند زندگی برای بشر بانوشتن کتابها ی زیادی در همه ادوار برای استحکام بخشیدن ناخودآگاه به تفکرات خود درباره ی اینگونه زندگی کردن بشر   ، توسط نویسنده های متفاوت ، آنگونه مستحکم وپابرجا می شود که دیگر تغییری در  روند ونظام زندگی تا به امروز بوجود نمی آید .  

ادمی موجودی آزاد ورها آفریده شده ، اما خود برای خویشتن حصارودام و بند آفریده و خودرا گرفتار می کند وانسان آزاد ورها ، تبدیل به موجودی دربندو در حصار می شود . وهرقدر این حصارها بیشتر می گردد ، ترس و  نگرانی و اضطراب و اندوه و رنج بشری بیشتر برگُرده ی او خودنمایی می کند وافزون تر باعث آزار واذیت بشر می گردد .در حالی که آرامش واقعی آدمی در آزادی ورهایی وعدم اسارت اوست ، انسان دربندو گرفتار هیچگاه احساس امنیت و آرامش ندارد ، که دراین اسارت وگرفتاری بین حاکم و محکوم تفاوتی نیست . یعنی همانگونه که یک برده  گرفتار ودراسارت است ارباب نیز دراسارت است ، که آزادی ظاهری آنها باهم متفاوت است ، درحالی که دربند بودن واسیر وگرفتار بودن ارباب و برده یکی ست . آزادی واقعی انسان ، زمانی برای او محقق می گردد که افراد باشناخت واقعی خود ، ریشه وعلت وانگیزه ای را که انهارا به اسارت کشانده را در خود شناسایی و خودرا از اسارت آن رهایی ببخشند ، آنگاه است که آزادی واقعی انسان با آرامشی که بااسارت آن را درخود از دست داده ، دوباره نصیب آدمی می گردد . من کار به این ندارم که چقدر از انسانها راغب به شناخت واقعی خود هستند ویا چقدر نیستند ، اما واقعیت انسان این است وهرکسی بااین ظرفیت واستعداد وبالقوه گی آفریده شده . وآرزوی تمام انسانها نیز رسیدن به این درجه و مقام در خویشتن است ، وچیزی که آدمیان را درحفط و بقا واستمرار خطای خود مصمم و سخت نگاه داشته عدم آگاهی آنها از واقعیت خویشتن است . ودلیلی که هرکس در هر کجای جهان ، ازهمان ابتدای عمر وزندگی خویش ، روند مستمر و معمول زندگی را (روندی با مقایسه ورقابت ) را برای خود انتخاب می کند ، عدم آگاهی فرد از ساختار واقعی و حقیقی خود اوست . آدمی ، ناخودآگاه به دنبال آرامش خویشتن است ، ودلیل آن ، تنش وناآرامی درونی ست که در هر کسی وجود دارد، وناخودآگاه فرد به دنبال چیزی ست که ناآرامی ویا همان تنش درونیِ وی  را  فرو نشاند  ، این نفسِ فعل و عمل وحرکت هرکسی ست ( البته ناآرامی وتنش درونی انسان انگیزه ودلیلی که دارد ، آن دوری انسان از ماهیت واقعی خودش است و عوامل بیرونی واکتسابی هرگز سبب فرونشاندن وبی اثر کردن تنش ها در آدمی نمی گردند ، بلکه اثراتی برعکس دارند وبیشتر فرد را دچار ترس ، ببم و نگرانی ، دغدغه واضطراب و ناامنی و نا آرامی می نمایند  ) پس گمشده ی انسان یا هدف ناخودآگاه هرکسی به چنگ آوردن ، آرامش برای خنثی و محو کرد ن ، تنش وناآرامی در خودیشتن است . وگفتیم دلیل ناآرامی واضطراب و استرس و دغدغه ی بشر ، جدایی از ماهیت واقعی خود است ، یعنی تنهاراه دست یافتن به آرامش ، برای هرکسی بازگشت به خویشتن اوست ، ودلیلی که آدمی از حقیقت وجودی خود دور می شود ، بی خبری و نااگاهی ست . آگاهی یافتن درباره ی ماهیت واقعی خود ، می تواند بشررا برای رسیدن به آرامش و امنیت و ایمنی به دست یابی به ماهیت واقعی خود رهنمون شود . زمانی که بشر به آگاهی لازم دست بیابد ، بازگشت بخویشتن نیز برایش میشر می گردد .  همانگونه که ما برای شروع مطالعه ی یک کتاب درسی ، ابتدا نام خدا ، الله ، بسم الله را می آوریم ، لازم است برای  تذکر به آگاهی بشر نیز همینگونه جز کتابها ودانسته های او قرار بگیرد . ( البته به این نکته نیز اشاره شود  که هرکسی با شناخت خود وبا آگاهی یافتن از ماهیت واقعی خود به ادراک روشن حقیقت می رسد وبه حقیقت وجودی خویشتن می تواند چنگ  بیاندازد )  حضرت علی فرمودند ؛

من عرف نفسه فقد انتهی الی غایه کل علم و معرفه 

کسیکه خودرا  بشناسد ، پس همانا به نهایت همه دانستها ومعرفت ها دست یافته است  

  پس آگاهی یافتن  درباره ی ماهیت واقعی خود ، رسیدن هرکسی به حقیقت خود است که  اینگونه مهم و اولی ست . وتنها راهی نیز که با آن جوامع بشری به تغییر ودگرگونی می رسند نیز همین است .

بلی ، انسان موجودی آزاد ورها وصاحب اختیار دربرابر اعمال خویش ، آفریده شده ، ولی از زمانی که تاریخ اولیه ی آن به درستی مشخص نیست ، شاید به دلیل ترس ، بیم وداشتن نگرانی و اضطراب ، برای خود از عوامل بیرونی ، تکیه گاه و پناهگاهی ساخته و با تکیه به این عوامل خودرا از بیم و ترس و نگرانی رهایی می داده است . یعنی بیم و نگرانی و رنج و اندوه آدمی باعث ایجاد دل بستگی وتعلقات برای وی گردیده ، تادر پناه تعلقات ودل بستگی های خود احساس امنیت و آرامش وایمنی داشته باشد . در صورتی که دلبسنگی های آدمیان باعث دفع نگرانی و بیم و اضطراب آنها نمی گردد ، بلکه برعکس همان تعلقات باعث ایجاد ببم و ترس و نگرانی برای  هرکسی می شوند . 

آدمی در هرسرزمینی با چنگ انداختن به عوامل و انگیزه های بیرونی که سرآمد آنها ، قدرت ، کسب ثروت و بچنگ آورد شهرت هستند ، ناخودآگاه با دلبستگی به این عوامل با ماهیت واقعی خویش با ساختار حقیقی خود  بیگانه گشته واز آن دور می شود . وبیگانگی با ساختارحقیقی خود از آدمی موجودی مستاصل ونگران ، دچار ببم وترس و اندوه و نگرانی واز وی شخصیتی خشن و خشونت بار و جنگ طلب ساخته است . وهرقدر آدمی بیشتر به عوامل بیرونی تکیه میدهد ، بیشتر با حقیقت خویش ببگانه تر واز آن بیشتر دور  می شود .چرا آدمی از آگاهی یافتن ودانستن در باره ی حقیقت خود نگران است ومی توانیم بگوییم ، از انچه سبب آگاهی و دانستن آن  درباره ی حقیقت خود می شود دوری می کند ؟ وچندان اصراری برای شناخت حقیقی خویش ندارد ؟ کسانی که باخودآگاهی به شناخت واقعی خود ، وشناخت انسان دست یافته اند ، وخامت و خطر بیگانگی انسان با خویشتن را می بینند . اما چرا هرکسی دربرابر شناخت واقعی خود  (  آنچه هست ) بی تفاوت و سهل انگار است ؟ شاید علت اصلی آن همان نا اگاه بودن هرکسی از ماهیت واقعی اش است که اصراری برای شناخت آن ندارد . هرکسی باتوجه به فرهنگ وعقاید وباورهای جاری درجامعه ی خود ، برای خود از نظر فکری مکانی آرامش بخش آفریده ودر آن  سرزمین فکری با طمانینه و آرامش زندگی می کند . اطمینان به  دنیای آرمانی خود  برای هرکسی بدون توجه به موقعیت اجتماعی هرفردی آیا نمی تواند انگیزه ای مهم و دلیلی محکم برای هرکسی برای فرار از شناخت واقعی خویش باشد ؟...

گفتیم ، آدمی موجودی آزاد ورها ، وبی دغدغه آفریده شده ودرکودکی این آزادی و بی دغدغه مندی را با خود دارد . اماخودوی از خویش ، بعداز دوران کودکی موجودی گرفتار و ناآرام ودغدغه مند می سازد . وبرای رهایی از این نا آرامی و دغدغه واضطراب ، به عوامل وانگیزه های ببرونی مستمسک می شود . درهرکشوری دریکایک افراد به دلیل باور وعقاید موروثی وفرهنگ انباشته از همان باورو عقاید و رسومات وغالب بودن فرهنگ بر تمامی مردم هرسرزمینی ، هرکسی از همان ابتدا تحت تاثیر وغلبه ی فرهنگ وانگیزه و عوامل آن ، خانواده ، فرهنگ و جامعه ، ناخودآگاه و نااگاهانه برای خود تکیه گاه و پناهگاهی ساخته و آرامش خودرا با تکیه به آنها درخود تضمین می کند . در حالی که فرد در کودکی نفسا و ماهیتا ، خود آرام و بی دغدغه است واز آرامش برخوردار است . ولی فرد باجدا شدن از آرامش وامنیت حقیقی وذاتی خویش ، از آن جداشده وبه عوامل بیرونی  پناه می برد ، که آرامش در گرو آنها ، آرامش واقعی برای هیچ کس نیست بلکه آرامشی تصوری و خیالی ست . اطمینان داشتن به همین سرزمین آرمانی وخیالی و تصوری ، وی را از اگاهی یافتن درباره ی خود حساس واز باخبرشدن درباره ی واقعیت خود  دور می سازد .  وفرد هیچ اصراری برای شناخت خود ندارد بلکه در قبال کسی که دراین باره گفتگویی داشته باشد ویا کتابهایی که دراین زمینه وجود دارد به نوعی جبهه گیری نیز در قبال آنها می نماید  ؟ آدمی موجودی آزاد ورها آفریده شده ، ولی جرات وشهامت اندیشیدن به این آزادی ورهایی را ندارد و گاه ذهن ، برای صاحب خود ، دامی با عنوان "عدم تعلق " و" عدم وابستگی" ساخته وفرد را اینگونه دربند و گرفتار می سازد وفرد بدون پای بند ی به هیچ تعلق ووابستگی ، ناخودآگاه وناآگاهانه دراسارت بی تعلقی وبی دلبستگی گرفتار می شود . ممکن است درفرد هیچ تعلقی وجود نداشته باش ولی فرد اسیرِ باور وعقیده ی بی تعلقی و بی دل بستگی گردیده باشد ، که این باور بی دل بستگی ، چون همان دلبستگی ها فردرا درخود پیچیده وگرفتار می نماید  . اگر عقیده وباور را  در آدمی بطور ریشه ای و عمیق واکاوی کنیم ، به شبکه گسترده وبی پایانی بر می خوریم که چون شاخه و سرشاخه های متعدد و متفاوت ، آدم ها اسیر وگرفتار آنها هستند . باور ها وعقایدی که ساخته و پرداخته و آفریده ی ذهن در هرکسی هستند . کار ذهن آدمی  بطور بی وقفه و ممتد آفریدن باور است ، باورهایی که در خود افراد فعلیت دارند ویاممکن است به دیگران نیزسرایت کنند . کار ذهن بطور مداوم همین است وباباور سازی صاحب خودرا ، اسیر و گرفتار نموده واز درک واقعیت خویش و خقیقت خود محروم می سازد .اگاهی یافتن از ماهیت ذهن و رویکرد آن  ، بارسیدن به خودآگاهی برای هرکسی امری ممکن است . وهرکسی می تواند با آگاهی یافتن از این روند فرسایشی وگمراه کننده ی ذهن در خویش ، خودرا ازاسارت ذهن برای همیشه خلاص نماید . برای ذهن آدمی ، حقیقت قابل دریافت وادراک نیست ، برای درک حقیقت ، باید ذهن را در خویشتن از فعلیت بازداشته وبدون حضور ذهن یا همان فکر به درک روشن حقیقت دست یافت . 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود 

زهرچه رنک تعلق پذیرد  آزاد است...........حافظ

تعلق به امور مادی ودنیوی و تعلق درشکل باور وعقیده با عنوان معنوی ، هردو تعلقاتی هستند که هرکسی را در خود گرفتار می سازند واز کشف حقیقت خویش دور می کنند .  برای کشف حقیقت خویش باید از هر دو تعلق (مادی ومعنوی ) رهایی و خلاصی یافت . بااین رهاییست که جهان فروزان و تابناک دیگری بروی آدمی گشوده می گردد ، باحفظ آن بعداز آن همیشه آن جهان بی تناقض و همیشه پایدار را تجربه می کنیم .

______________________

 

    زندگینامه حضرت آدم علیه السلام

    *) سفر تکوین

     

    من ،  هیچ نمی دانم

    وهمه ، ازهیچ می گویم 

    بی زبان و ،  بی کلک و قلم

    بی  تکلم و بیان

    بی شعروسخن

    دراین سرزمین ناشناخته ی هنوز بی اشتهار 

    بجز مزامیر نفس های تازه نیست

    درکوچه پس کوچه ها یِ  روشنِ ،

    چشمهای شُسته و ،   نگاهِ   بی انتظار

    کعبه  ی بی تنگسیر  پرستو ها

     آغازِ  هوشیاری 

    بامکث ،  با سکوت

    لبخندِ بی نهایت

     آرامش ابدی

     

    همه چیز تازه است

     آوا هایِ نو به نو

    وندایی که می رسد ؛

    با فهمِ ثانیه  ،

    اززبان گنجشک و قمری و باز و کبوتر

    ودرخت کاج و بید مشک و صنوبر 

    در باغ شکوفه ها

     

    باید گذشت

    از ساعت 

    دقیقه

    تقویم روی میز

    از کشت

    از درو

    محاسبه ، فرضی قدیمی است

    وزندگی ،

    نقدی بی باز گشت..... 

    با ادراکِ شعور برانگیزِ مائد ه ها 

     

    دوست همسفرم ؛ 

    ناتانائیل.....

     

    آنجایِ بی نشان

    همه چیز زیباست

    و خانه ،  از علت و معلول جدلها خالی 

    عشق ، به توان ابدیت جاری ست *

    وزندگی ،

    حادثه ای ست  نقدا نقد 

      پاک کن متن مصوب ملکوتی  را ،

    از تمام  زائده ها.....

    دراین واحه ی دور ونزدیک

    همه اجزا ئ  جهان ،

     در سفر تکوین است

     

     

     

     

     

    * زندگی گل  به توان ابدیت ..... سهراب سپهری

     |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۹ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
      بالا