|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
می کنم حافظه ام را خالی
دیرگاهی ست ،
من از بارِ کلام و الفاظ
از سمومی که به ما در مثلِ زنجیراست
می کند ساقط مان بلکه همه ، از پرواز
ذهن من بود چوگنجینه ی پر اقلامی
هرچه می کرد به تداخل به ذهنم آشوب
سالها پیشتراز مرزِ چهل سالگی ام
کرده ام باطله هارا همه درسر جاروب
مارکسیست و همه نیست و بسا ایسم دگر
کرده بودند قروقاطی ، همگی ذهنِ مرا
سرِ صدراهه تِنُک آمده بودم چو گلیم
تارسید بهر "رهایی " م همه از خویش ندا ؛
پاک شوو ، پاک کن آیینه ات از تیرگی اش
وان دگر چهره مکن محوزخود پشتِ نقاب
بنگری سرخوش و پُر شور وسبکبال ونجیب
بعداز آن هرنفسی ، روی دلارای جناب.....
*
خوب و بد هرچه ، همه پوشالی ست
می کند چونکه همان ، نسل بشررا در بند
حافظه گرکه نگردد ، به پایت زنجیر
خود از آنی همه دم ، خرّم وشاد وخرسند
کرده ام حافظه ام را خالی
ساحلی نوشده از آن ، به من ارزانی
نه تضادو نه تناقض بودم هیچ دگر
ونه هست حاصله ام ، غُربت و سرگردانی
غم مگو ، خرّمی ووجد شده بهره ی من
همچوباران ، تروخیس آیم ازاین سزّعجیب
نه غم ورنج و ، نه اندوه و ملالی ست مرا
نیست کس ، با منِ نوگشته دگر بلکه غریب
حالِ پرشورِ عجیبی ست ، همین لحظه بلی !
حافظه ، سدِ سدیدی ست به پیدایشِ آن
حافظه ، چونکه شود خالیِ از لاطائل
بنگری تازه به پیرامن خود ، مُلکِ جنان
کسبِ دانش نبود ، مانعِ این کشف عظیم
پُشتبانش چو زند چنبره بر ما به خطاست
نقطه ای مبهم و کور است به ذهنِ همگان
بنگریمش چو عیان ، محوشود ،بادِ هواست
نیست تانژانت و کسینوس خلل بر انسان
نقطه ی مبهمِ ذهن است مُخِل در کارش
راستی هست و درستی به نهادِ هرکس
شده کژ لیک ، به تعبیرِ خطا پندارش
قدرت و ثروت و مدرک شده خود تغذیه اش
نیست لیک ماهیتش هیچ بجز وهم و خیال
بشکافیم اگر ، زندگیِ نوعِ بشر
همه از آن شده اندوه و غم و رنج و ملال
راست پنداری او ، عافیتِ ذاتی اوست
رستگار است کسی ، آو رد آن را در چنگ
هست نهادِ بشری ، چشمه گه پاکی ها
حافظه گشته ولی ، اصل واساسِ نیرنگ
کرده ام حافظه ام را خالی
پرتو ی بلکه دگر ، تازه در آن جلوه گر است
ظلمات است و همه ساحلِ تاریکی محو
جلوه ی تازه در آن ، فوق صمیرِ بشراست
ذهن چون پاک شود ، تازه ونو گردی تو
بنگری بلکه جهان را ، دمادم از نو
کهنگی نقطه ی محویست به ذهنت غالب
برکن این نقطه و خود ، پرتو تاریکی شو
*
حافظه عاملِ آشوبِ همه انسان هاست
نیست کس خودبجهان بلکه دمی ایمن از آن
باهمه دوزوکلک هاو سخنهای همه ضدونقیص
پُر شود حافظه از آتش و باروت وهمه تیرو کمان
چون شود حافظه تطهیرو بری از غلبه
دم به دم فاش نماید به تو اسرارِ نهان
بنگری خود بوضوح ، نفسِ خطارا در خود
دشنه از کف نهی و گل بنشا نی به جهان
* این قطعه شعر باالهام از قطعه شعر "همه ی حافظه ام پر شده است" سروده ی سرور واستاد معظم محمد ابراهم جاذب نیکو (جاذب)سروده شده
خورشید
دردستان توست ....به همین نزدیکی
افق های دیگررا شیار مزن
اگرچه ، ایده آل و مقدس
روشناییِ پلکهایت را بنگر
آن طلوع بی غروب ،
گوشه نشینِ تمامِ معبرهاست
ما ،
باغِ کهنه را در می نوردیم
جایی که جز تیغِ توهم نروییده در آن
درزیر ابر پربارش خیال
باچیدنِ ،
زیتون و انجیرو انار
بانردبان های بلند
خروار خروار خروار
باجذبِ مشتری ، در کمین پرتقالها
"سود آوری"
نقطه ی تمکینِ باغ هاست .
وقبله ی نیاز.......
خورشید ، دردستان توست
نزدیکتر از آن
درقلب ، در حنجره ، درریه هات
با پگاهِ روشنِ دروگران
راهت را از خویش جدا مکن
دربطنِ روشنِ تو ، وصلت خداست
باجشن عروسی پرفروغ ستاره گان
درحجله گاه آسمان
..........
من
از " جیز " نگرانم *
ولولویِ هنوزِ مادربزرگ
درالفاظِ کودکانه
کشتِ بذرِ های سمّی
در باغچه های نورس معصوم
بارویاهای شبانه
لردِ بسته ی خو فی
در تَه استکانِ سینه ی مردم
چون پدرانم ،
در هجوم گرگهای گرسنه ی وحشی ......
وفرزند و نوه و نتیجه ام ،
از لمسِ آهنِ گداخته
تاهجومِ یاخته های زمستان
وقتل عام های فراوان .......
آیا
زندگی ، همین مثلث شوم است ؟
وتکرارِ مکرر آن ؟ .....
باازدست دادن تمام فضائل
باجیزو ،
گرسنگیِ گرگ و
گداختگیِ آهن ؟
.......
آیا ،
حکمتی ، بجز این نیست ؟؟؟
" گُریز "
سبب انقباضِ خاطرِ ماست
وایجادِ سیاهچال های متمایل
بادشمنِ مفروض ....
این نکته را خوب بنگر ید وببینید ؛
با خیره گی
فرار.... سیاهچال ....زندانِ نسل ها
ما از فهمِ این ساده ، هنوز عاجزیم
واژه ، کلمه ، حروف
متکایِ ماست
با "خواب امن "
دربسترِ راحتِ خیالِ مزاحم
.......
جیز را
از فرهنگ واژه جدا کن
هجوم وحشیِ گرگ
ولمسِ اهنِ گداخته را
اگر هست ؟! ...(با تردیدو مسامحه)
باهریکی بمان
تابنگری روشن و شفاف
که هیچ نیست ......
آنگاه
زندگی را
لبخند دیگری ست مقابل
بی خوفِ مرگ و
بی ترس از شمایل
تعمیم بده
این فلسفه را در همه چیز
باشد که بنگری واضح وروشن
سرِّ فاش نشده ی
قاتل و مقتول
با تمام اباطیل
رمز گشایی ،
سببِ
فرح و خجستگیِ ماست
با رهایی از تمام کمپین و ،
جعلِ جهانخوارِ ممکنات.......
* جیز ، واژه ای ست که در تداول عوام برای ترساندن بچه از اتش به کاربرده می شود
چشم انتظارِ شکفتگی مباش
"شکفتن " را
در خویش بکن آغاز
این بزرگ ترین انقلاب در روی زمین است
نه در کشور ومیهن
یاسرزمین های بی آزرم
بلکه ،
آزاد و سبکبال
در خویشتن
درروزهای سردو گرم دبستان
معلم
مشق املا می داد ؛
چوپان دروغگو
حسنک کجایی
بع بعِ گوسفندو ، وق وق سگهای دهاتی
دهقان فداکار
با سرزمین عجایب آلیس.....
باترکه های لذیذ بید وانار
بازندانیِ در پستوهای نم داده ی کلاس
درزیر سقف های گُنبه ای پر هراس
یک پا در زمین ، یک پا در هوا
ومادرم
تمرین های موعود شبانه
تِرِ که های پُر قیاس
زندگی
سهم من بود
نام من
خانه ی من
روستای من
معلم من
مادر من
اجاق پرخاشگر من
وهزارها منِ دیگر
شهری بی دروازه و ، بی در و پیکر
درتهدیدِ ، غارتگرانِ بی فطرت ......
پدرم می گفت ؛
گرگ ها
در نیمه های شب
مرغ هارا می دزدند
وروباه مکار
دم دمای صبح
( تاریکی ،
پیشگامِ " تک محوری " ها ست
وفلق ،
معذور از بارش روشنایی..... )
باید قوی بود
زندگی حق اجدادی من و تو ست
*
آموزه ها هنوز
آویزه ی گوش من است
چون گوشوار طلا
( کتابِ قطورِ فرهنگ و
قواله ی آداب و رسوم )
بعداز سه بیست سال
اگرچه این تجربه را آموخته ام ؛
"منیت "
گلوگاه گشادی ست .
سیرش نمی کند ،
یک وعده افطاری و غذا
یک کاسه نیم کفی
یا یک کماجدان بزرگ
باتمام حساب بانک ها
وتمامیِ زمین و اراصیِ مشروع خدا
با تمام مال ومنصبِ دنیا
باید به هوش بود
من از "منیت " آزرده ام
یک روز خوش از ان ،
در همه عمرم ندیده ام
من در عذاب
از " دوئیت " خویشتنم
آرامشم را از آن داده ام به ، باد
زنجیرِ پا و جسم وتن است .....
دوئیت هایم ،
نیستم از آن ، من
پرنده ای آزاد.......
من سهم من نیست
این خطایی ست که آموخته ام
درقبور پر پیچ وتاب زندگی
باید
حساب "من" را ،
از من جدا کنم
آنگاه زندگی
پرشورودیدنی ست
آنگاه ،
تمام آرامش جهان ار آنِ ماست
وفلسفه ی تقابل در منطق کسی نیست
ما ، در تهاجم "من " ها گُم شده ایم
بن بست های گشاده ی تودرتو
باطاقدیسهای بی اساس
وتک خالهای نا سپاس
زنجیره های بی انقطاع
با صدای یکریز زنجره ها
با قبله ،
بانماز و ،
دعا
اگر خواستی
فردارا نو کنی
فردا روز دیگری ست
فردا در کیسه ی دیروزو امروزها نیست
دیروز از فضاهای مُرده است
وفردا ، وصله ی کُهنه ی زندگی ست
می توان فهمید ؛
آسمان خالی ست .
تاریخ پراز مُرده های دیروز است
وتوقف در ایستگاه دیروز
خواب آلودگیِ مسافران امروزی ست
آری ،
درجیب های دیروز وفردا ،
هیچ چیز..... نیست
باید بگونه ای دیگر
زیست و.....زیست و.....زیست.....
بگونه ای که "من "
ترکتاز مجادله نیست
تمام های وهوی جهان از اوست
وتفکیک آدمیزاده.... از انسان
تجزیه ، کارِ مداوم ماست
مجروح مان نموده هم او ، درهمه اعصار
ما ،
پس مانده ی نسلهای دیروزیم
وامانده از زندگیِ حالا
اکنون مان ،
ادامه ی خواب تمامِ قرنهاست
*
نامده گان را شروع دیگری ست
نسلی ،
تمامیت خواه و ،
واقعیت اندیش
ادراک این ساده هنوز میسّر نیست
مارا ،
که کوچه تازه می کنیم ...... برای خویش
ما "فرد گرایانِ " گوشه ی تاریخ
خود چرک نویسِ زمستانیم
نسلی دگر می رسد ..... (همین فردا)
او را دگر ، بقای زمستان نیست
حیرت مکن
ماهیتِ زندگی این است
گُمشده ی تمامِ انسان ها
............
روزی دوباره ،
بچنگ آورد بشر ، آن را
هست اینچنین ، در کوله بارِ تقدیرش .
جبری تُنُک ، ربوده ز ما ؛
"درست زیستن" را
چون شیروببرو گرگ ، باقیاسی مع الفارق
کوچانده ایم زخود ،
ما ، مقامِ انسان را *
بوی شکفتن
بوی عود ، می آید
بوی تصفیه
بوی عشق
نه در آنسویِ پرمخاطره ی زمین
با مغرب و
مشرق زده گی
بافرهنگ های نخ نمای اساطیر
درهرورِ دنیا
همین جا
درنیم قدمی
درکنار دستانت
بگذار سیر وسفر
باماشین و ترن و هواپیما
سفررا در خویشتن بکن آعاز
در خود ببین
تورازِ بودونبودو......عروج و عُقبا را
تویی ،
که پرواز گاهِ خویشتنی
چون هوانوردان بی سراسیمه
هرروز وشب ..... همین لحظه
بی یاد وخاطره ،
با خویشتن بکن پرواز ..........
هنوز
هیچکس نمی داند
اساس فاجعه از چیست ؟!
و از کجاست ؟ !
با محکومیتِ بی قیدِ ا ین و آن
.........
همه ی دردها
از ندانستن است
و"خودآگاهی "
شفای تمام درد ها
ما
دردمند از انحصارِ خویشتنیم !
تنها گناه ، همین است
راهِ برون رفت را بر خویش بسته ایم
آیا می توان
برشمردو دید
تمام فاجعه از ماست
از من
تو
او
....
زان پیش تر
که تیغ برِ سر دشمن فرو بریم
بیایید
ژرفای خویش را بکاویم و بنگریم
ما هرکه
هرچه ایم
خود ، خویشتن را
هم زخم وتیغ و ، هم خون و خنجریم
ما دشمنِ خودیم
.........
وحرف ساده این است
اگر طالب دگرگونیِ جهانیم
باید ، الساعه بی فوت وقت
دگر بودن را
ازخویشتن شروع کنیم
..............
علم ودانش ؟ کارسازند سطح اشیا را ولی
هست به ژرفاژرفشان لیکن ، اساسِ خرّمی
سبزیِ یک برگ را سبزینه رویی منظر است
عُمقِ آن ، دارد شکوهی آن نمی بینیم همی
می توان ، با شیوه ای تاعمق اشیا را شنود
نیست کتاب و فلسفه بهرت دراینجا رهنمود
بستری بر خود نهادی ، کاین هلاکتها از اوست
باید از این کفه یِ خاکستری ، آیی فرود
ما زذهن خود مداوم بلکه خنجر می خوریم
دامن از این فتنه گر برهرچه ما می گستریم
آنچه تبیین است ازمابهرما ، آن ناقص است !!
چشم راباید گشود و دید خودرا،
ماطلوع دیگریم......
لحطه های وافرو آرام ما لحظات بی ذهنی بود
لحطه هایی را که با رقص وطرب یا شعر می آریم بچنگ!
تا که نیستیم ، آگه از دنیای پررمز وجود
می دهیم از کف همه آنات را ما بی درنگ
نقشِ آگاهی کند ، در ما ولیکن بر قرار
آن همه اوقات را هرلحظه با وجد وطرب
چون کنی در خویشتن رازِ وجود خویش کشف
بر لبت آید دمادم بین این درماندگان ،
یاللعجب .......
پاک کن
تمام سطوح را
اززنگ باره های قرون
ازسنگ نبشته های قبور
اندوخته های محو
ازباور وعقیده
از لایه های مندرسِ کهن
فرهنگِ پر ملا ت علائق
باجرزهای محکمِ شده ی باشن و سیمان
از آنچه می نماید .....( من و تورا)
باطول وعرضِ خود مجاب
( چون خانه ای که ، پرشده از ویروسِ کرنا
باید شود ضد عفونی ، لحظه به لحظه
تمام پنجره وُ
اطاق ها و میزو پرده و دیوار )
اوراق ذهن خود بشوی
ازهمه اوراد
از نسخ واز نسوخ
از واژه های درهم و برهم
ازجمله های خط خورده ی بی روح
از آنچه آموخته ای ، در کلاس های چندم دبستان
وآنچه ،
افشانده مادرت به صد مهر ،
بامُهرِ عشق بر لب و دندان
در گوشِ هوشِ تو .....بی وقت و به هنگام
اینها شده هریک ،
(هویت) ات .....بلکه پُر ابهام
عاریه هایی از سروپا ، تا بُنِ دندان
_جنگی از آن به ژرفنای تو برپاست_
اصلِ تو ولیکن ،
روشنکده ای ، ذاتی و باقی ست
درچنگِ تو چون چشمه بلی ، پاک و خروشان
یک آیینه ی روشن و شفاف
اسرار جهان جمله ، از آن برتو هویداست
گُم کرده ای از خود ، تو آیینه به زنگار
این زائده ها می کند ت بلکه ،
زخود دور
دردامنه ی وهم شوی ، زخمی و مجروح
پاک کن
تمام سطوح را
چون پاک شدی از صورتک و باقی اوراد
آنگاه ،
جهان دگری بر تو شود ،
تازه پدیدار......
فایلِ من وتو
پُرشده ای از دگران است
یک سایه ...... ،
به ما گشته ولی بی هُده تلقین
مارا کند آن ، پاره و صد تکه ، به یک دامن چرکین .......
پاک کن تمام سطوح را
خودرا ببین ،
هردم ، تو در آن آیینه پیدا
آنگه ، تمام راز جهانی
باهر اشاره ، بنگری تو خدارا
ذهن ، تاریک است ومارا می کند باخویش دمساز
ننگریمش تا که روشن ، می شویم با آن هم آواز
وهمِ دیرینی ست آری ، درسرِ مجموع انسان
با "رسالت" هم نبگشودند طلسم خود از آغاز
انکه او در می نورد د ، خودفضارا مانده در گِل
آسمان است گرچه اورا دم به دم با علم دمساز
ذهنِ ناقص می فریبد ، خود به ظَنَش هرکسی را
گشته میدان دارِ تاریخ ، این غلام ترک ، ایاز
دل به ذهنِ خویش بستن هست خطایی از سرِ عمد
راهِ صافی را نجسته ، چون بشر در دخمه ی باز
میتوانی بنگری ، درخویشتن این ساز مجهول
بانگاهی برکنی آن را زبُن ، با شور و آواز
مازاصلِ خود ، ازاین مرقومه دورافتاده ایم خود
ورنه انسان است خدای این زمین بگشاتواین راز
کرده مارا محوِ خود این نقطه ی تاریک در مغز
نیست مارا جُنبشی ، گشتیم از آن افسانه پرداز
آنکه بیند رَدِّ این کوتوله را هرلحظه در خود
شوکتی دارد ، نگردد با خطایِ خویش انباز
ازهجومِ "خود " چنین یابی همی در خود رهایی
بعداز آنی خود ، خدارا همنشین بی مکروبی آز
هرچه فحش و ناسزا دارید ، بکوبید برسرِ من
ردشدم از "خطِ قرمز " من نه در کرمان و شیراز
نیست زنجیر مکان بندی همی بر دست و بالم
بنگرم تادور دستِ این زمین ، بی مرز و سرباز
هنوز
هیچکس نمی داند
که ما ، ستم زاده ایم ؟ !
ازروزگار هابیل
وقتی که دستی بخون آلوده شد !!
_ ظالم و مظلوم ،
هردوتا یکی ست ._
انسان ،
در انقراض از دگردیسی ست .
تمام جسم ها کورند
از آنچه ، آن شبحِ عریانِ زندگی ست .
چشمی ، بلی هنوز ،
براین فاجعه گشوده نیست .....
(با طول و عرض های بی دلیل )
ذهن را در خود مکن تحریک ، بنگر تا توانی
هرچه را درروبرو خود بی حضورِ فکر ، آری
ذهن وفکرند یک تعلل در سر ت هرلحظه لیکن
بی حضور فکر بینی ، جلوه ای دیگر تو داری
فرقِ فاحش بینشان، یک خرمن نوراست وکبریت
این جرقه پیشِ پا ، وان یک جهان را کرده روشن
هست آن گنج بشر افتاده خود لیکن فراموش
کاستی هامان همه از فکر میباشد به دامن
می توانی باهمه از فکر خود یابی حلاصی
بنگری در خود جهانی ، ماورای آنچه دانی
داده یزدان از ازل این هدیه در هرکس ولیکن
گشته ایم تاریک اندیش ما از آن بی پاسبانی
فخرِ ما بر عقل ناقص خود زناآگاهیِ ماست
بی خبر تاما زخویشیم این هیاهو بلکه باقی ست
پاک کن لوح ضمیرت ، از همه لاطائلاتش
تازه می یابی تودرخود بلکه راز زندگی چیست!!
گرکه می خوانیم خودرا اشرف مخلوق ها ما
این ترازو دست فکراست کاینچنین سنجیده خودرا
هست خود گنجواره ای دیگر ولی در ژرف انسان
عقلمان کوراست ونابینا نبیند بلکه آن را بی محابا
سعیِ من یکسر همین است ، تاصریح باشد کلامم
چونکه واژه می کند تحریک ، ذهن مبتلا را
هرچه تشبیه ، استعاره بیشتر باشد به الفاظ
بیشتر پهن می کند ، هریک ازاینها دام مارا
خیره شو در خود ، ببینی تاکه این آشفتگی ها
ذهن گشته پرتگاهی ، لغزش از ان است هویدا
می کند یک حرف وواژه آنچنان مجذوب هرکس
خود بدام افتیم نبینیم تله را در پیشِ رو ما
باید آری ، بی حضور فکر دید در خود ، دمِ خویش
طُعمه ی فکرند ، تمام واژه و لفظ و عقاید
اینچنین ، دامی گشوده در نجات خویش بر ما
بادِ پربادی که در مغز است از " باید .... نباید "
ذهنِ آرام و مشتت چون دو قطب از هم سوایند
آن دهد آرامش و ، لیکن تشتت این یکی مان
ذهن اول عاملِ نودیدن و ، نوآوری هاست
ذهن دوم ، تیره سازد خودبه عادت زندگی مان
کرده ایم از دیدنش ما خویشتن را بلکه محروم
خود نمی خواهیم ببینیمش بعمد این عضوِ مسموم
می کند مارا به عادت ها همه در خود گرفتار
نیستیم از آن یکی مان هرکه هستیم پاک و معصوم
هرچه هست درماهمه خود از سفاهت های ذهن است
ما عروسکهای دربندیم و آن است صحنه پرداز
می زنیم گردست وپایی ، بندِ نامریی همه اوست
گه به مویه می شویم مشغول وگه بارقص وآواز
کی توانی سررهانی خود همی از واژه و لفظ
تازبان رایج است با لفظ وواژه بلکه جاری ؟
تانیفتی خود به دامِ واژه و دستور والفاط
بایدت در خویش باشد خود دمادم "هوشیاری "
صحبت از جادویِ یک "وهم "است درما هرکه هستیم
می توانی بنگری ، آن را همی از دور و نزدیک
نفسِ "آگاهی " رهاند هرکه را ، بیند دمادم
می کند "مویِ دماغی " بلکه ویرا هرچه تحریک
ذهن را گر خود کنی وا ، بنگری بی شک وشبهه
ماچه هستیم و چه کرده ، ذهن با ما خود به تجرید
ماهمه " نوستالژیِ " بی چندوچونِ مُرده گا نیم
کرده آن صد پاره وبی اختیار ، مارا به تردید
ذهن را در خود کنی آرام اگر ، بینی دمادم
مامنی دیگر بخویشت کان همه نوراست یک سر
ازتناقض ها همه ، یابی دراین گلشن رهایی
کشفِ نادانسته ها پیشت بود چون شیروشکر
****
آنچنان آرام و پر آرامشی ، هر لحطه بینی
خود همه خلق جهان را بلکه در افسانه سازی
باهمه پیشرفت و علم و دانش و فن آوری ها
نیست کاریشان چوکودکها به غیراز تیله بازی
ریشه را از کف نهاده ، شاخه را رویانده در خویش
جلوه اش تابانده اند هرجا به صدها رسم و آیین
ظاهری آراسته یافته بلکه انسانِ معاصر
هست " اصلِ آدمی " اما بخلقت خود ، بجز این.......
درکوچه های تنگِ خیالِ خویش
ازدحام شلوغ دستانت را می فشری
وقتی که ، ابرهای گرسنه
باران را از تو دریغ می کنند
وسفره های سرخ سبزه زار
برکت سفرهای خجسته را
چشمانت را
به اندیشگی ات مسپار
بگذار :
تازبانه کشد ، شعله ی دیگری در تو
آنگه ببین
نقش جهان را ، دمادم نو
نفرین به "سایه " می کند در خویش محصور
مارا چوماهی ، بلکه با قلاب و با تور
بی آنکه بینیم ، جلوه ی ناب حقیقت
در صیّدِ واژه می شویم از آن همی دور
زیبایی گل را نه در حرف و سخن جو
با گل یکی شو ، بنگریش تا بلکه پر شور
از هرچه ما ، خود یک شبح در ذهن داریم
مارا نماید این شبح ، در خویشتن کور
از رسم و آیین هرچه تا یک مغزِ بادام
این سایه تاریکی گزین است همچو بوف کور
مارا دمادم ، می کشاند سایه هر سو
بی آنکه بینیم ، خویشتن را بلکه مسرور
_ هست نفسِ مذهب ، سایه را در خویش دیدن
وانگه ، رهاندن خویش را زین برکه ی شور _
ازوصل گردیم ما از آن بی هوده محروم
از هرچه ، بینیم سایه را ما بلکه از دور
گشتیم لبالب آنچنان ، هریک زسایه
تلقین کنیم بر غیر ، با تطمیع و یا زور
در خویشتن کن منهدم , " خود " سایه پرور
آنگه ببین ، سرخوش جهان ، در پرتو نور
مگو که گشته ام ونیست،زخویشتن چو جدایی
تویی که مقصد خویشی و لیک خویش نپایی
تویی که غایت وقصدی ، زخویشتن بگو که چه دانی؟
به کنجکاویِ در خویش ، ببین که در چه نوایی
تمامِ فلسفه این است ، نه قصه است وحکایت
تویی که بی خبراز خویش همیشه بلکه جدایی
به ژرفِ خود ننمودی ، تو جستجو که بیابی
توبلکه گُم شده ات را ، توخود نوایی و نایی
تمامِ مقصد تو هست ، نهفته بلکه به خویشت
تو برتری ، چو به عالم به کشف خویش در آیی
خدا خدا کنی و سر ، زنی به صخره وبر سنگ
ندیده ای به آیینه هرگز ، تویی که "عینِ خدایی"
یکی ، جان وسرِ خویش ، بداد برسرِ غیرت
به عصرِ منجمدِ خود ندید گوشِ شنوایی
کنون که پرتو دانش گرفته گوشه گوشه جهانرا
کجاست چشمه ی نابی جدا کند سره را زخطایی
هدف زخلقت تو نیست که مین وبمب کنی خلق
انرژیِ دگری هست به تو ، از آن تو بلکه سوایی
کنی اگر که تو در خود به عینه گوهر خود کشف
هزار سرِّ نهان را ، به خود بلکه گشایی
پرنده ای ، که نمودی بخویش بلکه توخود حبس
دگر شوی ، چو بیابی زخویشتن تو رهایی
شکوهِ مهرِ دگر هست ، به ژرفنای تو پنهان
چو کشف کنی دمِ خویش ، ببینی آنکه کجایی
عقل وعشق باهم ندارند سازشی ، گویی چرا؟
این بود اهلِ زمین ، آن اسمانی ست از قضا
درکِ آن آسان نبوده ، از اول چون بهرِ ما
آدمیان داده اند تلفیق ، با هم هر دو را
عقلِ ما فرماندهِ ذهن است وعشق کُلِ وجود
سرنهیم بر هرکدام ، از دیگری هستیم جدا
ذهن ، تاریک است و غیراز سطح اشیارا نمی بیند دگر
عشق اما نورِ محض است بیکران را درنوردد پیشِ ما
قرن بیست و یک چرا ، قرنی پراز آشفتگی ست ؟
غایب است چون عشق و عقل است هرکسی را پیشوا
قصه نیست این ، بلکه انسان معاصر اینچنین
کرده خود ، با "رشدِ عقلی" خویشتن را مبتلا
ما به ظنِ خویش می سازیم ، جهان زیر و زبر
غافلیم حُسنی دگر هست ، بر جهان فرمان روا
چشم را بر هم گذارو ، هرچه از سر دور ریز
بعداز آن شفاف بینی ، چیست هستی بهر ما !
زندگی آرامش است و ، کشفِ لحطه لحظه مان
قیل وقال از کف نهاده ، زندگی را قرن ها
هرچه خواهی آن بخوان ، عشق و حقیقت ،وصلِ صبح
واژه بر منبر بیاور ، هرچه با نا مِ " خدا "
راهی بود پیشت ، توانی خود رهانی
ازهر قفس ، ازدام وبند ، از سرگرانی
اصلِ تومی باشد چنین ، محفوظِ درتوست
آری هنوز هم ، این طلوعِ جاودانی
کن صفحه ی پاکِ صمیرت را تو جاروب
از آنچه بر صَدرت نهد ، با بد گمانی
کن جیب هایت دراول خالی زهر چه
از دوش خود وانگه ، بیفکن ناتوانی
در ژرفِ تو پنهان بود یک ملک دیگر
باید سبک سازی تو خود از هر گرانی
آنگاه ، می بینی عیان ، دنیایِ نویی
از نو شوی خود زاده ، همچون طفل مانی
حیرت از آن گیرد سراپای وجودت
بینی همه آرامشی ، کز آن ندانی
کِلک و سخن ، از آن همی گویند بگذار
آگاهیِ ذاتیت بود ..... بی درسخوانی
" آن " مشعلِ راهِ فروزانِ من و توست
"علمِ لَدُنّی" ست ،کشف کن در خود ، توانی
برواژه و ارقام دل بستی همه عمر
خود دامِ حصرِ خویش گشتی از جوانی
تقدیرِ تو آری ، نه این رنج و غمِ توست
افسانه کردی خویش و ، باید خود تکانی
من مانده ام دیگر چه گویم یا نویسم ؟!...
از آنچه می بینم ، من از دلدارِ ثانی
گیرم سخن را نو کنم ،افسانه باقی ست
کو آنکه یابد ، رمز و شرحِ " لن ترانی "
دانی ، خیال است بیخ و بُن افسانه پرداز؟
شعر و غزل ، با آن همی دارد تبانی
پاک کن زآشوب ، صفحه یِ نابِ ضمیرت
آنگه شوی بحرِ حقیقت بی نشانی
توپرتو خویشی ، نشان ها بلکه با توست
جز این بود هرچه ، دگر دامِ زبانی
|
|