خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

*)ساده باش و بی خلل وصاف و آشکار

 

 

مهرورزی .... بی خبری ست

درباتلاق کور منفعل

باپرده های استتار

واساطیر ذهن ساخت

درسایه یِ بلیغِ  آمایش!..

و آرامشِ  بلوغِ سایه ها...

 

همیشه

روزگارِ مستهجنی ست

درشلوغی خاص و عام فریب دقایق

بروب آستان ورودت را ؛

از مرز

وزنه های الکتریسیتی 

از سیم های خاردار

ازرودابه ،  رستم ،  از زال

صلیب مجسم ، بقعه ، از کنیسه ها

پرده ی در گِل نشسته

نقب انقباض  کبوتر هاست.

 

 مذهب

گشایشِ سرِّ هنوز سر بسته ی  شکوفه هاست  

و بیداری از خواب سرریز فسانه ها

ودُگم های پراکنده ی نامرتبِ مرتبت یافته دربیغوله خلاف

سلیس و ساده ویکدست

با تجاربِ ناب و محضِ بی تجارت

"مذهب عاشق زمذهب ها جداست "

بارهایی از خوف لجوج  سرپنجه ی عادت

بادست افشانیِ زُهره و پایکوبیِ ستاره ها 

وساده زیستیِ محض  

رمز و راز ورود به این آستانه  

ساده باش و بی خلل و صاف و آشکار 

آنگاه ، جهان بسته

شقایق بازی 

دردشت حیرت شماست 

 یک اتفاقِ  شگرفِ شگفتِ  بدیع 

 پیام آور لقاا.....

 

 

 

 

 

 

 

___________________

*)زخمِ انسان

 

آشفتگی

بی خویشتن بودن است

قلبت را از روی زمین بردار

بی حادثه ای آنگاه

وصل معشوق ، هرترانه ی توست

......

زیارت کن

معبود خویش را

هجرت

نقب  مرگ باره گی ست 

__________________________

*) مذهب شگفت

 

 

امواج  هنوز حادثه ناپیداست

درپرتگاهِ نگاههایِ کوتاهِ مشکوکِ پرتشتت  

باخواب گسترده درشبکه ی خوف افکن دقایق

باچشم انداز هزاره ها.....

 

نمی نگریم ؛

صبح روشن را....درپشت پنجره

درکوچه های مدون شهر شقایق 

با دستچین ازباغِ پر میوه ی ستاره ها

زالوی زل زده ، در گوشه ی اطاق

مانوس باتلاق هاست .

 

آیا هست کسی ،

فهم کند ؛

درپای اجاق کور

مفهوم ناب این  فلسفه را ؟؟؟

 

باید : 

عروج را 

به شیوه ی دگری کشف کردو ،

 طرح  نو نوشت .

آنگاه ،  مذهب شگفت

درژرفتاب خیس سلاله عریان شماست آشکار....

 

درپیاله های نوشده

قرص خواب است در شرابهای کهن

 شیشه ی قلب را ، به دیوار بکوب 

باشد .....  رها شوی  ؛ 

از افسانه ی افسارگسیخته ی خواب

*

با طلوعِ  سپیده دمِ   وسیعِ  یک خوشه   

بی شبیخونِ دهشتِ شایعِ شب زد ه گی 

____________________________

*) منظومه ی شمس 

 

 

خوکرده به اعتماد قرون

محوِ چراغ و سایه و  پندار

خورشید دیگری  ،

درسرانگشتِ پربارقه ی توست

میلاد نور ..... 

جشن پرشکوه اقاقی .....

آن مقصد است ، غایتِ بی مفسد و انکار

کن کشفِ خویش 

دراین منظومه ی شمس گهرخیز

آنگاه 

جهان دیگری در پیش روست،

آرامش است و ....حظِ سکوت 

لحظه لحظه های مترقب آن

 

اردیبهشت ،

جلوه گهی از بهشت است

وا کن ،

تو چشم دیگرو ، بنگر بهشت را

درسبزه زارِ سرنوشت سرودِ سرافراز   دیگری ست

ما خود نوشته ایم ،  سقطی   .... که جز وهم و قصه نیست.....

میعادگاه ماست ،

مقصد دیگر ..... که آن خداست..... 

 

باید تهی شوی ....ازاین منظر سیاه

از"فکرناقص"  است پدیداریِ "هبوط "

مارا نموده آن ، 

زسرچسمه ی خویشتن جدا

بیگانه با خودیم ، انبوه لاله ها

 

________________________

*) دراسارت سایه ها

 

بیداری

درقافله ی هنوز شقایق ها نیست

باقله های علم خیز بلند

آسمان جولانگه اقرار است

باموشک و فضانورد و تفنگ

 

ای آستان بندان متصور پرقصور

فرمان نه از شماست

بیگانه ای در آستین سابقه بند فتیله هاست

درآیینه بنگرید

شفاف و بی گزند

یک بدل شوم نابلد

فرمان روای اقتدار است

 

آدمی هنوز ، 

با صرف خویش

سروته ،  دراسارت پر سوز سایه هاست

بیداری در قافله ی  شقایق ها نیست

 خواب زده گی ، 

سبب  سقوط  سازمان یافته ی پرستو هاست

باآرمان سوزیِ ناسرهِ خلل سازِ خاکستری 

_______________________

*) پیامبر نجات

 

آرامش

فتح سرزمین بی زوال است

بی ثبت و بی قیدو بی روال

قانون و شفا نیز

سازه یِ متناقضِ تجزیه  باره گی ست

دراین هوای گرگ و میش

وتیره بار تمام دقایق

با سمومِ سرابِ سمر سازِ سایه ها....

 

پیامبر نجات ما کیست ؟...وکجاست؟...

چیست راز ورمز طلوع نوپدید قافله های پایدار رسالت ؟

بی پایِ دار....

با شهد شهود وکشف  

(در شوره زارِ سقط شده ی بی ترانه ی خاک)

..........

راهی دراز نیست .

درچنگ توست مقصد پیاپی اعجاز

چشمت را بخویشتن بگشا

تورمز نجات خویشتنی

پیام آور صلح در جهان

 

کلید قفل اسارت به دست توست

مقصد تویی  

فراسویِ چشم بندی ادراک

درهم شکن  ، برگِردِ خود

قفس های بسته را ..... بی باک ...

تندیسِ کاسه لیسِ ترس ،

سببِ  سقوطِ  پرستوهاست

____________________________

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۹ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا