|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
باتبریک وتهنیت سال نو به یکایک دوستانی که بااین نوشته ها مانوسند

درگذرگاه عشق ،
زاده شدم .
درسبزه زار بی زوال شرف و یقین .
دیگر بار
( با آبستگی و
زایمان پرشکوه خود .
بی حضور قابله وماماو پزشک
درزایشگاه پرتبلور حضور خویش.)
باتهنیت باد
از سبزه و باغ و گل و درخت.
نه بادردی که
بازایمان من ، مادرم را می بود.
بااشتیاق عطش ناکی که
اقیانوس را
با خویش ، قطره می نگریست.
ازسیه چال
به بیکرانه ی نور درفتادم.
آنجا که دیگر
نه تاریکی بود
ونه سایه
ونه فاصله .
هر شقایق آنجا
هیاتی دیگر می یافت
شمایلی که هرگز آن نبود.
درهرقدم جوب هایی از شیر جاری بود.
وهیچ رنج اندوهی
درکرانه ی دلها پدیدار نمی شد
دست ها ، بی مجادله
وبی انتظار سود درهم گره می خورد.
کلمه ها دیگر ازتهاجم بازایستاده بود
وسایه ای خودرا به عابران مسافرتحمیل نمی کرد.
وهرچشمی
یقین نگاه خودرا
شادمانه و شگفتانه ،
درخویشتن پاس می داشت.
(هنوز
درحیرت ازآنم
که چگونه پرندگان
زندگی مبرای خودرا
بااندوه ورنج
درترازویی به حسرت وآز
مبادله می کنند.
وبافقدان تالم بار آن
تیغ های برهنه را به یاری می طلبند.
وچشم ها ، چه بیهوده ،
نابینایی را درخویش استمرار می دهند.)
دل بستگی ؛
آغاز تباهی ست.
زان پیشتر
خودرا بازرهان
از طلسم احضا رخویش.
ورنه؛
دروغ وحیله را به ناچاری.
(حتی دربستر صداقت وشرف ویقین )
مگو؛ خویشتن را بازشناخته ام
که این باز حقه ایست.
سنگ را صیقل داد باید درخویش
( یک وهم ساده نیست)
کوهی گران بود درپیش پای ما.
(هم سنگ خاره است
هم لعل لعل زمرد به عمق آن )
باید رها شوی
از سفر پرستوه سنگ.
جز فیروزه و عقیق وزمرد ، نباشدت
سنگپاره ای دگر ، در آستین.
هریک اسیر حیله ی بی حاصل خودیم
چون بنگریم ؛ برخویش غبطه می خوریم.
ستوه پرنده
همه از خویشتن است.
سرباخته به سنگ
( اینجا کسی برنده نیست)
گر صد بدخشان بودش ،
درهرقدم به چنگ
لعلی دگر بود ؛ درژرفنای ما.
رنج وستوه نیست
شهر سعادت است
این منزل یقین.
|
|