|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
که را جویی ، چرا درپیچ و تابی
که او پیدا و ، تو زیر نقابی
تلاش او کنی ، جز خود نبینی
تلاش خود کنی ، جز او نیابی
شاید صد تعبیر ونفسیرمتناقض ومتضاد درباره ی این دو بیت نوشته شده باشد اما نیاز نیست که آن را با تعبیر دیگران برای خود مان معنی کنیم . بیاییم صادقانه « با خود مان » به عمق این دو بیت رجوع کنیم و معنی شعررا خودمان درک کنیم ( چون وقتی به تعبیر دیگری ودیگران رجوع می کنیم داریم با چشم دیگران یک سوژه ، یک موضوع ویا یک هدف را نگاه می کنیم نه با چشم خود مان ، وقتی با چشم ونگاه دیگران به موضوعی نگاه می کنیم از آن یک بدل برای خود ساخته ایم واز اصل موضوع «آنچه هست» جدا شده ایم ، وقتی خودمان چشم داریم وقدرت مشاهده ونگاه کردن داریم چرا با چشم دیگران چیزی را ببینیم ؟... اقبال نکته ی پنهانی نمی گوید که نیاز به چراغ جادو برای درک آن نکته داشته باشیم . اقبال می گوید ؛ که را جویی ، چرا درپیچ و تابی ؟.... می گوید به دنبال چه کسی ، یا چه مقصد وهدفی هستی که به آن نمی رسی و به دلیل نرسیدن به مقصود دچار پیچ و تاب نا امنی ونا ایمنی و بیم ورنج و اندوه هستی ؟ ... سریعآ اقبال پاسخ می دهد ؛ که او پیدا و تو زیر نقابی ....می گوید آنچه به دنبالش می گردی ، گمشده و ناپیدا نیست ، «او» روشن تراز خورشید مقابل چشمان توست . بیاییم درهمین بیت عمیق تر وعمیق تر بشویم ، یعنی به ژرفا وعمق بیت رجوع کنیم ، آن چیست که چون خورشید مقابل وروبروی ماست ولی ما آن را نمی بینیم ؟.... وبه گفته ی اقبال او درنقاب پنهان نیست بلکه این ماییم که چون «کبک دربرف » ، خود را درنقاب پیچیده ایم .آیا معنای این بیت ودرک آن دشوارو غیرممکن است؟... می گوییم خیر ، درک معنی این بیت دشوار نیست بلکه بسیار سهل وآسان است ، پس ما گرفتار مشکل دیگری هستیم وبرای فرارازمشکل خود ، به تعابیر دیگران رجوع می کنیم ، ودرنفس عمل به خودمان آرامشی کاذب وتصنعی می دهیم . یعنی ما ازدرک معنی بیت فرار نمی کنیم بلکه از خودمان ، ناخودآگاهانه فرار می کنیم . ودرک عمیق تنها همین بیت کافی ست که « با مشاهده ای ناب وبی غرض و بی انگیزه ی فرار ازخود » در من ، ودر تو ، ویا او انقلابی عمیق ودگرگون ساز بوجود آورد ، اما هرکدام ازما چندان اصراری برای « دیدن واقعی خود» نداریم ، وناخودآگاهانه بطور مستمروبی توقف از خود فرارمی کنیم ونفس این فرار از خود عامل وعلت نا آرامی وناامنی ونگرانی مداوم ماست . در بیت دوم می گوید ؛
تلاش او کنی جز خود نبینی
تلاش خود کنی جز او نیابی
تلاش یعنی جستجو وکوشش ، می گوید اگر تلاش او کنی ، یعنی اگر درجستجوی او باشی جز خود را نمی بینی وجز دردام خود «خودمحوری» نخواهی لغزید . واگر تلاش خود کنی ، « یعنی اگر درجستجوی خود باشی » جز اورا نمی یابی . انسان گمشده ای ، دربیرون از خویش ندارد و دربیرون به دنبال هرچه باشد حتی « خدا» گرفتار فریب وسرابی ست که نتیجه اش جز برباد دادن بیهوده ی عمر آنهم با نگرانی وناامنی واضطراب وبیم نیست . حکایت انسان ، حکایت پرنده ایست تشنه وسرگشته و سرگردان که به دنبال آب ، به الماسی فریبنده بر می خورد وبرای رفع تشنگی به آن الماس نوک می زند تا عمر خودرا میدهد . آیا الماس ، آبی ست که نیاز تشنگی پرنده است ؟ یا تنها آبی زلال است که تشنگی را فرومی نشاند ؟... انسان همان پرنده ی نگران ومضطرب است که بجای آب ، به «الماس داشته ها» دل بسته وبه آنها نوک می زندتا عطشش را فرو بنشاند . وآیا الماس داشته ها ، تشنگی را درکسی فرومی نشاند ؟ می دانیم خیر. چرا انسان معاصر موجودی اینگونه نگران وسردرگم و سرگردان شده است ، وچرا اینگونه احساس پوچی وبی هویتی می کند ؟ « این نظر بسیاری از اندیشه مندان غربی وشرفی ست » . چون آدمی بجای یافتن چشمه ی زلال آب ، به کوهی از الماس چشم ودل بسته و ناخودآگاهانه « با تمام رشد حیرت انگیزعلمی خویش » ، الماس را آب ، وپاسخ تشنگی خود می داند وهرقدر انباشت می کند « انباشت ثروت ، انباشت علم و...و... » تشنگی اش بیشتر وبیشتر می شود ، وهمین تشنگی ازاو موجودی درزمان معاصر بسیار بی رحم ساخته است ونگرانی واضطراب انسان نه آنکه پایانی ندارد بلکه ، اگر اورا با نیاکان مقایسه کنیم درمی یابیم ، که نگرانی ، اضطراب وسرگردانی اش صدها برابر انسان های گذشته گردیده است . مشکل اساسی اینجاست وقتی فرد به دنبال گمشده ی بیرونی خود می گردد با جدایی از خویشتن خویش ناخودآگاهانه دردایره ای گرفتار می شود که ماحصل آن جز ترس و بیم ونگرانی ، واندوه ورنج برای وی نیست ، نفس کلام یعنی با جدایی از خویشتن است که آدمی آرامش وراحتی وطمانینه ی خودرا از دست می دهد ودرسرابی بی پایان وفاقد هدف دست و پا می زند وهرگز نیز نسبت به این موضوع واین «خطا ی پندار» آگاهی لازم را به چنگ نمی آورد و تنها یک عمر گرفتار نگرانی و سرگردانی ورنج وغم واندوه عمر می گذراند . وهمین نیز مشکل پنهان وتنها مشکل انسان است که به دلیل عدم آگاهی از خویشتن ، هنوز آدمی درمانی برای این درد وزخم جانگداز خود نیافته است .
اگرروزی آدمی دریابد که گمشده ی او الماس داشته ها نیست ، بلکه گمشده ی هرکس خود اوست ، وهرکس باید درخودش به دنبال گمشده ی خودش بگردد نه دربیرون به دنبال آن ، ازآن روزاست که همه چیز درجهان تغییر خواهد کرد ، چون انسان به گمشده ی خویش دست یافته است . وبا تغییر انسان است که جهان تغییر خواهد کرد ودیگر انسان نگران ومضطرب نیست ، انسان دچار بیم وهراس نیست . آدمی با تلاش وجستجوی بی وقفه ی درخود می تواند به گمشده اش که جز «او» نیست دست یابد . آری . گمشده ی انسان ، دراقیانوس وجود خود اوست که پنهان است و با کنکاش درخود ، وشناخت واقعی خود ، می توان دراین اقیانوس بیکران به گوهر گمشده ی خود دست یافت وبه آرامش رسید . وپایان رنج و نا آرامی و اضطراب ونگرانی انسان دست یافتن به «گوهر» درون خویشتن است .واین دو بیت اقبال لاهوری ، نه نقشه ی راه تعالی وکمال انسان ، بلکه داروی تمام دردهای بی درمان آدمی ست .
این متن را با تعمق وکلمه . کلمه بخوانید
همه چیزرا می شنویم ، می بینیم و میخوانیم . چون قدرت عمیق درک آن را نداریم ، آن را تایید یا رد می کنیم ( نفس موضوع یعنی قدرت رفتن به ورای تفکر خودرا نداریم ، به همین دلیل در چالش فکرخود زندانی می شویم ). حال بیاییم با شنیدن یک موضوع ، با دیدن ویا با خواندن یک موضوع آن را نه رد ونه تایید کنیم ، بلکه کاملآ بدون هرگونه قضاوت و داوری با آن موضوع بمانیم و عمیقآ آن را مشاهده کنیم « یعنی شفاف و روشن موضوع را ببینیم .بدون اسیر تفکر ،واژه و هر ایده ویا ایدئولوژی»شدن
دراین صورت خواهیم دید که اتفاق دیگری برای ما خواهد افتاد که این اتفاق ، می تواند اتفاقی میمون وخجسته ومبارک برای ما باشد . وآن رهایی از زنجیر اسارت ذهنی (تفکر) خویشتن است .
*****
جریحه دار مکن خویشتن ، ببین آرام
زمین بهشت برین می شود تورا هر گام
«خدا» وغایت و گمگشته ی همه این است
دگر به واژه خوشیم ورنه ، همچنان ناکام
زاصل خویش جداگشته ایم ندانیم . اف
به ریشه تیشه زنیم. خیمه را زده بربام
اگرچه واژه بود گُنگ رسم ما این است
به قعر «واژه» فتادیم هـــریکی در دام
کلام وواژه شده ، بند بند عضــــــــو ما
ازاین « هلاکت محضیم » هرنفس آرام
به عمق خویش کنی رخنه بنگری روشن
سراب جهل شده قصد ما ازاین فــــــــرجام
چه قرنها گذشته عبث برمسافر این راه
لجوج ترشده با عقـــــــل خود به دام نام
بغیـــرِ باخـــت ندارد به کــف دراین بازی
چـه سرنوشت ملولی نهاده درپی اش ارقام
نه گوشی و نه حضوری ست درجهان کس را
به گفتگو نشود رسم اودگربه این حضوررام
اساس خلقت آدم ، بود دگر دراین گیتـــــی
به راه کج سر خود کرده قرن ها همــــــگام
|
|