خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

هیچ کس

دل تنگ به دنیا نمی آید

ملالت

از چند سالگی ست

کبوتر ازاندوه وغصه مبراست

دل بستگی ، سبب اندوه کبوتران نیست

 

همین چند کلمه را بخاطر بسپارید

دل تنگی ...تولد....چند سالگی.....دل بستگی

باید ساده بود ، تااین راز بزرگ را فهمید

 

می توان از دل تنگی رها شد

می توان بی رنج وغم ، شادمانه زیست

باید ازدل بستگی برید

راز پارسایی بلکه همین است

 

آیا میتوان ؛

هرچه داشت

زن داشت

خانه داشت

ماشین

یک باغ

چند تا درخت سیب

وکرت گندمی

وچند حبه قند

دل بستگی نداشت  ؟

 

آری

می توان

هستند دیگرانی

دارند ولی ،

دل بسته نیستند

اینان ،

آرام ترین مردمانند

هستند مردمی ، که اینگونه اند ولی

خودآگاه نیستند .

 

اینان

ناخودآگاهانه

شادمان ترین

مردم زمینند

گربه ظاهر

متقی وپرهیزگارنیستند  

لاکن

اینان ، پارساترین مردمانند 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۴ساعت ۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

پاییز

 

راهمان دورنیست

نزدیک نزدیک است

تارسیدن به قله ی عشق هرگز فاصله ای نیست

چرا اینهمه از خود دور می شویم ؟

شاید دلهره مان ازنزدیکی ست

ولی فکر می کنیم ، به اندازه ی تمام قرنها از سرچشمه دور شده ایم .

وعطشناک  ، لب بر لب ماسه وصخره و سنگ می ساییم.

 

مقصد نزدیک است

نباید ترسید

باید راه افتاد

ودرعصرجمعه ی یک سبزه قدم زد

اندوه شقایق را فهمید

باید درآفتاب گرم بوته ای عریان شد 

ودست ورو، واندام را درحرارت آن شست

باید پنجره را گشود ،

وباباد رهگذر سخن گفت

شاید ، نشان یارسفرکرده مان با اوست؟

 

باید زبان برگ ودرخت را فهمید

واز باغ لایزال دسته دسته  کاسنی و گل وریحان چید.

 

آنگاه ،

با پاک شدن ردّ پای قدیمی غربت ، 

ازچهره ی محزون زمین

سرخوش وشادمانه فریاد زد؛

آهای پرستو های مهاجر

هنوز هم عشق ،

تنها پل سعادت و خوشبختی ، تمام مسافران زمین است .

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند ۱۳۹۴ساعت ۴ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 هنوز ؛

بسیاری خود را ، درایستگاهی دور جا گذاشته اند

درغبار اینهمه راه ، مسکین ودرمانده و غریب ،

ایستگاه متروک هزاره ها

با خواب ابدی سوزن بان 

و محو صدای صوت وآژیر قطار

 

عجولانه  ......سریع تراز باد

با بال های سنگین ، و باخستگی و هزار بار ملالت

بازخم وجراحات بی شمار

برای رسیدن به مقصدی  دور ( که اصلآ نیست .)

دشت ودرّه ، وکوههارا می پیمایند

 

درهرکجا

دراینجا و ، هرناکجاآباد.

نزدیک و ، دردوردست زمین

بزعم خویش  ، بایقین و ، بی سرسوزنی تردید

 

اما مقصد کجاست ؟

نیاز به پاسخ ،  به غیرخود نیست !

تمام تاکید نیزهمین است .

تاکید می کنم ،  تمام تاکید نیز..........

شاید همین قدری ازتعجبتا ن بکاهد

 

آیا هیچ ازخودمی پرسیم ؟؟؟؟؟؟؟

آیا دردوردست مقصدی هست ؟

یانه ،

( من وتو ، وتک تک دیگران هم ) ،

خود  بلکه  ؛

راه ومقصدو مقصودیم ؟........

آری ......

صریح وروشن  ، می توان  یافت ؛

که مقصد جز خود ،  نیستیم .

برای هیچ مسافری نیز ،  دست یافتن

محال و ناممکن نیست .

 

ولی با سخن ،

وبا کلام وواژه

انتقال  ممکن نیست .

باید درعمق آرام ، و بی دغدغه ی خویش

بی ابهام واستعاره

وبی شعرو ، سخن

خود را یافت .

 

تویی که  ؛

گنج گُمشده ی خویشتنی

                               ........ یعنی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند ۱۳۹۴ساعت ۳ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا