|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |

ما ،
با گذرمصمم از پل طولانی نامانوس خواب ،
به رود خانه ی صددرصد اعتماد به یقین بیداری رسید یم
باگذر از راهی آسان آسان ،
ونیز ، راهی توان سوز وستبرودشوار
راهی ( که هیچ راه نیست ) جز دل کندن از خویش
با فاصله ی همیشه نزدیک لب به دهان
ازکویر لم یزرع نگرانی وبیم ،
عبور کردیم
به بوستان همیشه سرسبز آرامش رسیدم
از گوشه ای دنج ،
بی بیم ودلهره ،
وبی اضطراب و، بی استرس و دغدغه
با اعتماد به یقین بیداری کامل
......... فریاد می زنیم .
آهای ، خواب آلودگان زمین
خواب هرکس به خودش مربوط است .
وزبان تیز کسی ،
هرگز نقاره ی بیداری گوش خواب آلود دیگری نمی شود .
اگرچه ، هنوز اغلب زمینیان ،
با سکونت همیشه ،
روی این پل ظلمانی ترک خورده ی کسالت بار قدیمی ،
میل رسیدن به رود خانه را ندارند .
لاجرم ، مثل نیاز تشنه به آب
،باید از رودتیره
درگذشت
، و زنجیره ی کدرحرف وواژه را درهم شکست
تا به دریای مطلق نور و معنا رسید.
آری .....بی گذر از در ،
هرگز نمی توان به خانه قدم گذاشت .
نیاز به جدل وسفسطه نیست
جدا ل هاهمه ، از خواب انجماد پل نشینان است
واز جهل بی درجه ی رهگذران
هرکس باید ،
از تاریکی بی موافق ، خودش را نجات بدهد
جهان ، دست خوش ظلمتی دیرسال شده
با بیداری یک نفر،
هرگزسپیده دم تمام دنیا طلوع نمی کند .
راهی به دهی نیست ، هرگز ، وهرگز
این همه راه و بی راهه را .
لاکن ندیده اند هنوز ، با چشم خویشتن
هزاران خیل کاروان ، درهمه اعصار ،
یک به یک ، با بینش یقین .....پیش وپس
بی شک ، بی شبهه ، بی انتظار.
در بن بست تیره ی تمام قرنها
رودخانه را که دریای بی تلاطم یقین است
برروی پل مسکن گزیده اند
یعنی همه ی کاروانیان
ذهن چیست ؟؟؟؟؟؟
هیچ نیست!!!!!!!!!!
جدّی مگبر تو آن ....
تنها یکی ، لکه ی سیاه
درنیم کُره ی فرسوده ی مغز ما
با پیش وپسِ فریبِ هزار خاطره درآن
واین ،
نه تمام ماجراست.....
مارا به دام خود می فکند ، همین لکه ی سیاه
هررشته خاطره ،
خود دام سخت ماست ......
باید که چشمِ باز ،
بنگرد این کل حُقه را .......
آنگه جهان ،
بهشت برین پیش چشم توست ...........

ناشنیده ،
بنگرید و ببینید
شفاف وپوست کنده وصریح
جهالت ،
پوسته ی مقدم غفلت جهان است
جهالت ، جهالت ، جهالت .....
نیمه ی ناآشکاره ی دنیا
( قدری بیشتر وعمیق تر روی این واژه ، کلیک کنید )
شاید معنای دگرگون کننده ای ،
هرلحظه ،
درفایل خاطره تان ثبت شود
که همین گاه گهی ،
رازورمز -رهایی - ست .
آنگاه ،
نورازپیشانی عریان حضورتان می تابد
پرنده های سرگردان ،
دراسارت سطح ، ولایه وروبناها یند
شاید این هم زندگی ست ،
ولی نه اندکی ،
بلکه بیش با تردید
اما لذت محض گردو درمغزآن است
نه گاززدن به پوسته ی تلخ وگس آن
واین چه تشبیه وشبه قابلی ست ،
پوست گردو بازندگی های پوستی پوستی
باشتاب وگریز ،
و باپیکاروستیزی بی هوده ، بی دلیل
با جدیت ،
سرسپرده ی افسانه وخیال ،
باتیغ انتقام ،
بیهوده لیک آن ....
ازکی .......
چرا ، چنین ؟!.....
وقتی درغفلتیم
هرچیزی دررابطه ی مشکوک ،
بهانه ی جدال می شود
بی هوده خودرا قربانی جدل مکنید
هرچند نمی دانیم ؛
توهم آفریده ی هزارو یک ماجراست
امروز ودیروز نیست این غفلت عظیم
( دورافتاده ازخود است .
آدم ، از غفلت حوا
هزاران سال
شاید ، باچرخشی خطا .......)
سیب و گندم ،
قصه ی هلاکت اوست
باشیطان بهتان خورده ،
آن کلاه بوقی منگوله دار حکایت شاملو
نه شیطان زاییده ی توهم است ،
ونه حوا
ما ازهجوم غفلت ،
به بسترشیطان و حوای توهم افتاده ایم.
باید ببینیم ،
شیطان چیست
وحوا کیست .....
خودرا ازاین دامنه ی ننگ برهانیم
نه آنچه دلمان خواست ،
تعبیر آن کنیم.
افسانه ساخته ایم ما هریکی ازآن
مارا به دام خود برده فرو .
بلکه قرن ها
افسانه گشته زندگی بکر آدمی ،
درشرق وغرب ، درهرکجا
هرگز نمانده ایم ،
باخویشتن ، ولی
یک لحظه ،
یک دم ،
تا بنگریم
مارا گریزاز خویش ،
کرده درخویش مبتلا
باید رها کنیم ،
خودرا ازاین ننگ قصه ما
|
|