|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |

آیا می دانیم ؛
آری .... هرکه ، هرکدام ، هرکس
به خودمان جز دروغ نمی گوییم....
وقتی که هریکی ، درفکر تثبیت بقای خودیم ؟
باهزارترفند و دوزو کلک ( راست و درست ، لاکن به ظن خویش)
با فریب وتطمیع وغرولند ،
وقتی که دیگران را توجیه می کنیم .
اما نمی دانیم ؛
«خود » - حیله گری ست- دراندیشه ی ما - با هزارحیله وریا ،
کوروچشم بسته ،
مارا به بقای عجول خویش می طلبد
آری ،
بیا ییم چشم بسته را باز، وخود را ازاسارت خود رها کنیم .
آنگاه ، به پایان می رسد درزمین تمام حیله گری.
با توجیه دیگران لاکن ( دراین دور فریب ) هریک کلاه گذار خودیم.
وهرچه را به نفع خویش ، ماست مالی می کنیم
ما ابزارو -خود - فرمانده ی اقتدار ماست .
کورخودیم، تابلکه نبینیم اساس فریب .
راستی ، چه انفجار سحار وپر فریبی ست
این دوره ی بقولی ، کوفت وزهرماریِ زندگی ،
دل بسته ایم ، ندانیم ؛ یکایک به تطمیع و افسون گری
وهمین نیز ،
دراین عصرشتاب آلود صنعت وعلم
هرکه را ، فلسفه ی نا گزیر زندگی ست .....
خودرا دراین عصر پرگزند ،
هریک بخویش مستترمی کنیم .
که ازآن لاکن ، راه گریز نیست .
توجیه غیر ، همیشه فریبی مساعد است
(رکنی از ارکان زندگی )
خود را بیاییم ،
پاک وساده و، بی غل وغش ، بررسی کنیم
شاید بتوانیم ،
خود را ازاین دایره ی بسته رها کنیم .
دریک کلاف محو همه دراسارتیم .

گنجی شگفت است ،
با تو می بینم ، چو عریان زندگی را .
گنجی که آن آگاهی وعشق وشعور است .
ما کورکردیم هرکه خود ،
ازان نمی بینیم ،
یکی مان پیش پارا ، دم به دم شفاف وعریان .
آری ،
دمادم با تو هستی ، قبله ی آرام عشق است
شوری دگر دارد جهان ، دراین صعود و تندرستی .
ما کرده ایم گم خویشتن را ،
خود نمی دانیم که هستیم و چه هستیم ....
بی تو ،
هزاران سال انسان می زند بی هوده برسر
لاکن نمی داند ؛
چه هست آرامش و ، یا چیست هستی .
رازی بزرگ است زندگی ،
باید کنی این گنج نافرسوده را درخود ولی کشف
آنگه جهان درزیر بال توست ، آری
تا بی کرانها چون پرنده می زنی پر
باید به هم ریزی ولی ،
از خویش ساختی آنچه یک عمر
تونوری و ، لاکن حباب ازخویش می سازی مداوم
درعمق ظلماتیم ،
نمی بینیم ولی خودرا شناور..............


با سلام به دوستانی که درادبیات صاحب نظر هستند ودرنقد شعر دستی دارند ، از آن دوستان تقاضا دارم چنانچه عیب هایی ( هرچند زیاد است ) دراین شعرها بطور برجسته می بینند ، از راهنمایی حقیر برای برطرف کردن عیب اشعار کوتاهی ننموده و مرا راهنمایی فرمایند . ازیکایک شما کمال تشکررا دارم ... حقیر شما ناظمی

بیایید ؛
خود را« آنچه هستیم » بیابیم
یگانه نوری که تلفیق هیچ واژه و بیانی را نمی پذیرد
آن ، تمامیت بی شکست و پرشکیب ماست
من از سهولت ناهمگیر همین پیوند همیشه دلگیرم
رازی وسرّی نیست ، که هرگز نیافتنی نیست
یامکانی ، درژرفای بی دسترس خیال
«آن ».... حقیقت مسلم ملکوتی و ازلی یکایک ماست .
باید ، درابتدا درآغاز،
خویشتن را ، ازاسارت پرده ی اضطراب ، خلاص کنیم .
این پرده ، مادر تمام سردرگُمیِ ماست
این پرده شاکله ی برهنه ی تمام زندگی ست
( تحول وانقلاب درونی ، به همین سادگی ست .)
آنگه ،
عقابی درماورای آسمان خیال
نوری ، که پرتو افشان سرزمین بی ظلمت خودی
بیایید ، تا خود را ازخواب قصه رها کنیم
ما ازملال تلخ قصه ، بی هوده فرسوده می شویم
آرامش هستی را همه ازدست می دهیم .
لاکن ، زندگی را سرود پرترنم دیگری ست
آن حق مسلم ماست .
دریافته ایم آیا ، ما هیچ گاه ،
آن رسم وراه تازه چیست ؟
ما ،
درهجوم حادثه ، از خود بریده ایم
قفلی خطا برلب عریان خود زدیم
بی راهه را به طعم خطا ، برگزیده ایم
لیک از ملال خویش ، ما هیچگاه فراترنمی رویم .
مارا ولی ،
حضور جهان تاب دیگری ست .
این بحث و قصه نیست .
بلکه همین سرّ شکوهمند زندگی ست .
ما از فراق خویش چنین درتلاطمیم
ما ،
سالها قصه ی آدم شنیده ایم ؛
از غفلت حوا
شیطان روسیاه
وسیبی که ،
سوژه ی ، این ماجراست .
وادامه اش ؛
از بهشت رانده شدن ما . ....
اما ،
ما به کدام جرم وخطا از بهشت خویش رانده شدیم ؟
وبازگشت به آن ، آیا برای ما میسّراست ؟
نیاز به مرور هیچ کتاب ومقاله نیست
یا هیچ مرجع ومقتدا
تو مرجع بی زوال خویشتنی .
باید ، به اعماق و ژرفای خویش رخنه کنی ،
آنگاه ، پاسخ روشن این پرسش همیشه تاریک را ،
تو می شنوی .
اینجاست که برهنه تراز روح آب ، می بینی ؛
ابلیس این حادثه ی جانگزا ی ما ،
کیست .......
و یا چیست .......
و کجاست ........؟
وما چرا ،
اینگونه از بهشت خویش رانده شدیم ....؟
رجعت بلی ،
بازگشت به بهشت ازکف داده ی خویشتن است .
آن پیش پای توست ......
توگنجینه ی ، ناشناخته ی حقیقتی
باید به اعماق خود ولاکن سفرکنی
زان پیشتر ،
باید زمین از همه چیزی حرس شود
آنگاه می بینی
تو بربالای قله ایستاده ای





با سلام به دوستانی که درادبیات صاحب نظر هستند ودرنقد شعر دستی دارند ، از آن دوستان تقاضا دارم چنانچه عیب هایی ( هرچند زیاد است ) دراین شعرها بطور برجسته می بینند ، از راهنمایی حقیر برای برطرف کردن عیب اشعار کوتاهی ننموده و مرا راهنمایی فرمایند . ازیکایک شما کمال تشکررا دارم ... حقیر شما ناظمی

نه مشق ،
ونه کتاب و معلم
ونه مکتب ومدرسه ......
به هیچ نیاز نداری .
توخود مشق وکتاب ، واستاد ،
و دانشگاه بی واسطه ی خویشتنی
باید این شکوه ناگفته را ،
درخویشتن بچنگ بیاوری
هزارجلوه تورا هست ، فوق آنچه می پنداری
هزارنکته ی سربسته ،
یکی نکته را هم ، ولیک تو نگشودی
تویی که غایت خود ، مقصد خود ،
فوق هرحدیث و معنایی
دیری ست که ما ، آب از چشمه سار خویش می نوشیم
بی خواب های تشنگی برلب
روزی هزار بهار ، فصل هرتبسّم ماست
زندگی هما ن نوشدن پی درپی ست .
رمزی که آن هبوط نیست ، دمادم شکفتن است .
خلاف آن هرچه که هست ، جز توهم نیست
تولد ، مرگ ، زندگی ، تولد .....
تمام راز جهان است ، لحظه لحظه همین ....
توخود معنی ی عریان خویشتنی
بیا تا با هم ، عشق را ازنو معنا کنیم
از شاخه ی برهنه ی زندگی ،
دمادم سنبل عشق بچینیم
دردست توست ، گنج نهفته ای که زندگی ست
غایت همین و، عشق همین است هرکه را
ما ازکرانه ی خود ، لاکن همه دورافتاده ایم
وخواب را ، دربستر خیال به چشم خود سپرده ایم
با چشم باز، یکی راز بسته ایم
از آن همه ، با خویشتن غریبه ایم .
من که هستم ، تو کیستی؟؟؟؟؟
آیا هیچ گاه ،
بی پرده به خویش اندیشیده ای .....
تا بی مانع بلکه ، خویشتن را بنگری ؟؟؟؟؟
نه ، نه ، نه ...... ما هریکی ، خود پرده ی خودیم ،
ودرپشت پرده خویشتن را می نگریم .
زان پیش ، که با خویش همسفر شویم
مارا ، خیال شوم به غرقاب می کشد
دراین هجوم محض ، ولاکن بی دلیل
از خود « از آنچه هستیم »
یکایک ، دور می شویم
ماهمه ، شهد عشق به دامن بود ایم
جز نیش را ولیک ، ازدست داده ایم
اکنون دراین دامنه ازهم سبقت گرفته ایم
یعنی ، همگی نیش برخودیم


با سلام به دوستانی که درادبیات صاحب نظر هستند ودرنقد شعر دستی دارند ، از آن دوستان تقاضا دارم چنانچه عیب هایی ( هرچند زیاد است ) دراین شعرها بطور برجسته می بینند ، از راهنمایی حقیر برای برطرف کردن عیب اشعار کوتاهی ننموده و مرا راهنمایی فرمایند . ازیکایک شما کمال تشکررا دارم ... حقیر شما ناظمی
|
|