خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

دانلود تصاویر پس زمینه HD از منظره های زیبا (30 عکس)

سالها درکوچه باغ شعرخویش

من به تاریکی چراغ افروختم

اندراین آتش چو شمعی بی امان

خویشتن را من سراپا سوختم

 

هرچه دیدم واژه ها پرداختم

گفتم ازعشق وطن ، از مردمان

خنجری درچنگ هرسیلاب بود

تا رود درقلب دشمن بی امان

 

گفتگوها داشتم درشعرخود

با یگانه دلبرو معبود خویش

سالها ازهرچه می گفتم سخن .

عاقبت ؛ تا یافتم مقصود خویش

 

دیدم آری ، چیست درپنهان ذهن

برلبم راند سخن ، با مکروحیل

گاه بافد توری ازعشق وامید

گه بود معشوق عالم بی بدیل

 

دشمن فرضی به تاروپود ذهن

روزگارم را به تاریکی  ربود

تا که گشتم خیره براین بدسرشت

همچو مومی ، درکفم جان داد زود

 

مهرسرشاروطن نیرنگ اوست

می تند او دم به دم دامی نهان

تا شود سیراب این نفس زبون

دشنه ها دارد به قلب مردمان

 

«خود» بود این نابکارپردغل

نسخه ها پیچد دمادم بهر ما

هست تزویروریا افعال او ،

تا دهد خودرا دمادم او بقا

 

«خود» بود این غدهء بدخیم ما

رنج وبیم وآرزوهامان همـــه

گرچه پنهان است ازچشم عموم

نیست کس را جزفریب وواهمه

 

نیست این بدکاره دلسوز کسی

«عشق مردم » تاری ازهردام اوست

کی شناسد غیرخود این «خودپرست»

چشم بگشایید ، او بیهوده گوست

 

نیست بیداری ازاو سهم کسی

آدمی را هم بخواب افکنده نیز

کارانسان زین بلای بی دوام

گشته باخود ، قرنها جنگ وگریز

 

معبدومعبود او پوشالی است

ذهن سازد بهرما اینگونه دام

ما مطیع وبنده ی این ترهوس

سرنهاده خود به پایش تشنه کام

 

معبد و معبود او پوشالی است

ذهن سرکش بهرما بُت ساخته

تا که خود یابد بقا ، این بدسرشت

عمرمارا درکف خود باخته

 

*****

 

آنکه این تندیس ماراداده جان

دست پرنیرنگ وهم است وخیال

چشم خود بگشا ، توای بیدار دل

خویشتن بشناس ، نه بااین مقال

 

دیده رابگشا ؛ تو برافعال خویش

بین که جبراختیارت دست کیست

هرچه هست پنهان همه درذهن ما

گرمُچش درکف گرفتی زیرکی ست

 

سالها درکوچه های شعر خویش

من چراغی را زجان افروختم

آنچه می گویم ولیکن بی خلل

دم به دم درخویشتن آموختم

 

اصل ما نوروفروغ وروشنی

ما به ظلمت سرسپردستیم همه

پاره ی خورشید را درخود بجو

آن ندارد هیچ ، مرگ و واهمه

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۷ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

 

 

درگذرگاه عشق ،

زاده شدم .

درسبزه زار  بی زوال شرف و یقین .

دیگر بار

( با آبستگی و

زایمان پرشکوه خود .

بی حضور قابله وماماو پزشک

درزایشگاه پرتبلور حضور خویش.)

 

باتهنیت باد

 سبزه و باغ و گل و درخت.

 

نه بادردی که

بازایمان من ، مادرم را می بود.

بااشتیاق  عطش ناکی که

اقیانوس را

با خویش ، قطره می نگریست.

 

ازسیه چال

به بیکرانه ی نور درفتادم.

آنجا که دیگر

نه تاریکی بود

ونه سایه

ونه فاصله .

هر شقایق  آنجا

هیاتی دیگر می یافت

شمایلی که هرگز آن نبود.

 

درهرقدم جوب هایی از شیر جاری بود.

وهیچ رنج اندوهی

درکرانه ی دلها پدیدار نمی شد

دست ها  ، بی مجادله

وبی انتظار سود درهم گره می خورد.

 

کلمه ها دیگر ازتهاجم بازایستاده بود

وسایه ای خودرا به عابران مسافرتحمیل نمی کرد.

وهرچشمی

یقین نگاه خودرا

شادمانه و شگفتانه ،

درخویشتن پاس می داشت.

 

(هنوز

درحیرت ازآنم

که چگونه پرندگان

زندگی مبرای خودرا

بااندوه ورنج

درترازویی به حسرت وآز

مبادله می کنند.

وبافقدان تالم بار آن

تیغ های برهنه را به یاری می طلبند.

وچشم ها ، چه بیهوده ،

نابینایی را درخویش استمرار می دهند.)

 

دل بستگی ؛

آغاز تباهی ست.

زان پیشتر

خودرا بازرهان

از طلسم احضا رخویش.

ورنه؛

دروغ وحیله را به ناچاری.

(حتی دربستر صداقت وشرف ویقین  )

 

مگو؛  خویشتن را بازشناخته ام

که این باز حقه ایست.

 

سنگ را صیقل داد باید درخویش

( یک وهم ساده نیست)

کوهی گران بود درپیش پای ما.

(هم سنگ خاره است

هم لعل لعل زمرد به عمق آن )

 

باید رها شوی

از سفر پرستوه سنگ.

جز فیروزه و عقیق وزمرد ، نباشدت

سنگپاره ای دگر ، در آستین.

 

هریک اسیر حیله ی بی حاصل خودیم

چون بنگریم  ؛ برخویش غبطه می خوریم.

 

ستوه پرنده

همه از خویشتن است.

سرباخته به سنگ

( اینجا کسی برنده نیست)

گر صد بدخشان بودش ،

درهرقدم  به چنگ

لعلی دگر بود ؛ درژرفنای ما.

 

رنج وستوه نیست

شهر سعادت است

این منزل یقین.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۸ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

فضای فکر ، سیه چال نا علاج ماست

دراین فضای تنگ ، هرکه کورونابیناست 

زفکر خویش تهی شو اگرچه گاهی چند

ببین ؛ بهشت برین صحنه ای چه دلکش وزیباست

اساس هستی انسان ، عشق وآگاهی ست

به کام حسن کسی که  برفراز خلسه ورویاست 

به سبزنمای حوادث گوسپند سربه زیریم ما

سبک نگر که ببینی ، زندگی فراتراز جدال ماست

نشان عشق همه صفحه ی سپید توست

بیا و پاک بشو ؛ زآنچه دیکته و املاست

به هرکجا که روی ، برده ی اسارت خویشی

به ژرف خویش رجوع کن ، رهایی ات اینجاست

به جنگهای جهان خیره می شوی ، لیکن 

بخود نمی نگری که ببینی ، اساس فتنه کجاست

تمام صلح جهان ، آشتی  تو با توست 

جدال با خویشتن سبب تلاقی دنیاست

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۸ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا