|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
باید جوردیگری حرف زد
بی صوت و ، واژه
وبی ایما واشاره
کلمه ها ، همیشه تکرارهمان افعال مُرده هستند
وحرف ، حرف ، حرف
هیچگاه ، سبب شفای هیچ دردی نمی شود
( من اینجا حد اقل ، بااشاره به روایت تاریخ گپ می زنم)
هیچگاه ، بوی وعطر گل درواژه ی گل سرخ نیست
باید هندوانه را قاش کرد
تا آن را بی تعارف میل و مزه کرد
ه ن د و ، وانه هیچگاه حامل مزه ی لذت بخش هندوانه نیست .
نباید راه را یک شبه برخود بست
آنگاه ، رویاهای گمشده ی مهاجم
بی اذن ودخول
یک شبه ، باهجوم ، همه چیزرا تارومارخواهند کرد .
وواویلای بی اهمیت بعضی ها ، در کلان شهر وروستاها
ازهمین تهاجم مرگبار است
نه می توان دست به عصار راه رفت
ونه می توان راه را یک شبه برخود بست
دراین راه پرازدحام بی مقصد
خوب تر به خودت نگاه کن
(همین نگا ه محض ، پل رهایی یکایک ماست )
شاید بتوانی به صراحت ببینی ؛
مگس های مزاحم
چقدر درطول شلوغ شلوغ شلوغ راه
باوزوزفریب شان
برروی لاشه ی مُرده نشسته اند
ویا کرورکرور،
چقدر روی لاشه مُرده اند
مگس های نیمه جانی که ،
بااشاره ی حبه قندی دوباره از ابتدا جان می گیرند .
هرقدر روزنه ی نگاه وسیع تر باشد ،
احتمال انعکاس نور بیشتر می شود
پرده های تیره ،
جزسدّ ناگزیر هر نگاهی نیستند
همه چیز را ازهمین بیان ساده بخوان
فهم عمیق همین سخن ،
برایت جرقه ای رهایی بخش ،
از ظلمات بی پایان است .
زنجیرهای سنگین ،
پاهای خسته را بیشتر درگل فرو می کند
باید سبک بود ،
تا احتمال پرواز را یافت
وهمین ، یگانه راه سعادت و رستگاری یکایک ما ساکنین ناشناخته ی زمین است .
هنوز
هیچ کس ،
اندیشه را برنمی تابد
تا دریابد
کیست وکجاست ؟
وبفهمد
مفهوم ناب زندگی را
بی توپ و تانک و تفنگ
جهان درفاجعه ای اینگونه مبتلاست
(کو آینه ی شفاف تمام نما ؟)
کژراهه مقصد است
درروبروی پرستوها
وزخم عظیم هلاکت
برگرده های جنون شهر
اگر عمیق وژرف نگاه کنید
زندگی هرچه هست و نیست
حادثه ای بجزگریزاز جعل جنون بی هوده گی نیست
عادت ، تمام دامنه است
با امواج غلیظ تکرار
شعارها همه را ،
دامی مفتون ودلرباست
آیا این قوس قدیم را میتوانی دریافت ؟
جهان ، زخم دیده
از زخم قدیم من وشماست
..............
باید
چشم ها را بست
و ، جور دیگر دید
فضای سبز آرامش
در خلوت بارانی چشم هاست
() ()
ما ، در خشاب دلگیر بیم وحادثه ایم
دلهره ، تمام ماهیت ماست
زیروبم پرگزند حوادث
ژرفاژرف آشتی و جدال ها
رکوع وسجود و ،
قبله گاه نماز
خضوع صرف تکلم ،
دروغ محو به خویشتن است .
ما تشنه گان ،
ازکناره ی اقیانوس می گذریم
وراز پرشکوه هستی را ،
هیچگاه ، هیچ یک درنمی یابیم .
آیا سایه ی بدشگون خوابی ،
حجله بند جهان نیست ؟
یا زمین ، دچار بهت و سرگیجه است...؟
بربالش خوف وخاطره ها ؟
باید به ژرفای خویش رخنه کرد و ،
سرّوراز لقاء را دریافت .

هنوز،
صدایی به گوش میرسد
درفریب سایه ها
درقتل وعام صداها
ودرهجوم زائده ی ملال آور همه ی آواونواها .
درتراکم انبوه تاریکی
با بوق وکرنا
وغیژوغاژ ماشین و جراثقیل ها
درانتهای شلوغ باغ .
آیا صدا را نمی شنوید ؟
عشق تحلیل رفته است
درفریب بوسه ها
درعبورخنده های متراکم لجاجت
ودرکرشمه واداها
کسی را جرات شنویدن نیست
«گریز»
عظیم ترین ارمغان زمان است .
هنوز ، صدایی به گوش میرسد
ازچهره ی فراموش شده ،
درتهاجم قرن ها ؛
« مرا ازیاد مبرید
من نیمه متعالی وفروزان شما هستم
گمشده درازدحام
درظلمت وهیاهو
ودرآوای غریب دشت ها
ودرخود فراموشی دست ها ».
هنوز ،
چشم هایی ازتهاجم می گریزند
ودست هایی
«هبوط» خویشتن شان را به یاد می آورند .
اگرچه ،
کسی را یارای بیداری نیست .
« من درانبوه صداها گم شده ام
درچهره های وقیح
ودرتراکم آشفته تنفس های ملول
کسی مرا به جشن با غچه مهمانی نمی کند ».
غربت زمین را درچنگ گرفته
با تاجهای فریب مرصع
برتارک اسکلت ها
درمیان گلهای یاس
با هیاهوی فریب انگیزشاپرک ها .
اگرخویشتن تان را باوردارید ؛
دست ازهمهمه بشویید
این صدای زنجره ای نیست
که درانتهای شلوغ باغ به گوش میرسد
صدای پرتو جسمانی شماست
طنین سحرانگیزاندام مطهرتان .
اگرچه چشم هایتان را به رویش بسته اید
وآوای مقدسش
جزآزارگوشهای شما نیست .
تنها همان زورق تجلی شماست
- دراین دریای متلاطم آشوب زده
کشتی شکستگان دریا دل را
هراس ازهجوم طوفان نیست .-
پرنده ها
بهاررا ازیاد برده اند
با هجوم مداوم وبی توقف زمستان
ذائقه ها تشخیص فصول را نمی دانند
درظلمت باورمند شب ها
منفذی به نور گشوده نمی شود .
چشم های بیمارگون
ظلمت غروب را
سپیده دم خجسته ومبارک خویش می پندارند .
وتجاوزهنوز ،
قانون مند ترین فصل زمینیان است .
آیا زمین به خواب دیرینه ای فرو نرفته است ؟
وقتی چشم های نابیمار
سلامتی بیداری شان را نمی فهمند
وجدال محصول دوگانگی چشم های خواب آلوده است .
درگرگ ومیش هنوز
خورشید کاملآ غروب نکرده
وبرچهره ی مایوس آسمان
ته مانده های روشن روز باقی ست
زان پیشتر که شب
برچهره ی غمگین زمین
رنگی ازظلمات عدم بپاشد
ای کاش ؛
چشمانی
برچهر ه ی ابدی خورشید
گشوده می شدند .
بعداز توالی قرون
هنوز،
ازدوردست ها
صدایی به گوش میرسد
صدایی که فاصله هارا می شکند
- آوای مترنم بیداری شقایق ها -
چهره ی مبهمی که درسایه روشن زمین
فریاد میزند ؛
« نه ، نه ، نه
من زنده هستم
وهرگز نمرده ام .
وحضورمداوم نگاهم درپشت تمام چهره ها پیداست
ازشما آیا کسی میداند ؛
مرا به جزیره وهن خویش تبعید کرده است ؟
من هرگز نمرده ام
وصدایم نیز
اززبان برگ ودرخت وچشمه
وشبد روآلاله
وساروهدهد وقناری
درصبحدم روزهای آفتابی
به گوش می رسد .
من همیشه زنده هستم
وهیچگاه نخواهم مرد
وعشق
آری عشق
صدای پنهان ونهفته محزون من است
که هنوز ،
درپشت جنجال قرنها به گوش می رسد ».
اگرچه انبوه سرگردان جمعیت
راه مانده را به اندوه خود آلوده اند .
وجز سیلابهای نیلگون
درختان تشنه را سیراب نمی کند
اما چشمی به روی خویش خیره نمی شود
وپرنده های بی زبان
درتلاقی دست ها
هنوزگرفتارملالت جزیره های کورخویش هستند .
آنها نمی دانند
دردلهر ه ی زمین
خودشان راازیاد برده اند .
قبیله هایی که
ازآیینه وحشت دارند
ودراعماق روزمرگی های مکرر
فسیل ها را برمقبره خویش
تزیین می کنند .
ذهن ما روبروی ما از خودش دیواری می سازد که ما جز آن دیوار ونقش وتصاویر خیالی ورویایی ، واغواگروفریبنده ی حک شده روی آن را نمی بینیم . اگر این دیوار بتنی را در خود تخریب کنیم واز روبروی خود برداریم چشم مان به جهان لایتناهی و بی نهایت دیگری گشوده می شود که این جهان مادی نیست .
**********
مشاهده و تفکر دو کانون منفک ومجزای از یک دیگرند . وقتی مشاهده وجود دارد فکر درغیبت است ووجود ندارد وزمانی که فکر وجود دارد مشاهده وجود ندارد . اما به دلیل عدم آگاهی از ماهیت مشاهده و تفکر در خویش ، غالب ، تفکر و مشاهده را یکی درخود می بینند . در صورتی که تفکر ، فرد گرا و منفعت طلب و سود اندیش است ولی مشاهده ، جهانی ماورای فرد گرایی و منفعت طلبی و سود اندیشی را می نگرد . افراد در تجزیه و تحلیل مشاهده و تفکر که آن را یک کانون در خود می بینند بر محور فرد گرایی و منفعت طلبی وسود اندیشی ذهنی خود بطور ناخودآگاهانه در حرکتند . آنچه را در آنان تفکر می پسندد و به نفع فردی آنهاست برمی گزینند . ونفی فردگرایی و نفی منفعت طلبی شخصی وفردی و سود اندیشی را که ممکن است حتی از کانون مشاهده عبور کند درخود واپس می زنند . اگر می گوییم ممکن است از کانال مشاهده عبور کند به این دلیل است که اگر نفی فردیت از کانال مشاهده عبور کند و خودرا به آدمی نشان دهد این فعل از مرکزی ناب وسره که همان مشاهده است خودرا به فرد نشان داده . ولی با توجه به آموخته ها ی فرد واثرات فرهنگ متناقضی که در جامعه هرکسی گرفتار آن است . ذهن نیز ممکن است نفی فردی را رد کرده و نفع جمعی را به فرد گوش زد کند که این فعل عملی خالص وناب نیست و از مرکزی نشات گرفته که نفس وماهیت آن غیر واقعی ست که همان ذهن درهرکسی است . دراینجاست که فرد دچار دوگانگی و خلط اندیشه و خطای پندار گردیده و ذهن چیزی را به وی نمایش میدهد و یا گوشزد می کند که عملی صواب وسره و خالص نیست اما فعل مشاهده عملی خالص وناب است چون از مرکزی دو گانه ومتناقض خودرا نشان نمی دهد . دوگانگی که ماهیت ذهن است هر فعلی را اصولا با قهرو خشونت توام می کند ولی مشاهده که قهروخشونت را یک تناقض و تضاد می بیند . هرگز اسیر آن نمی شود . ونتیجتآ فرد را گرفتار نمی سازد . قوانین جاری در هرکشوری که محصول همان اندیشه وتفکر برگزیدگان درهرکشوری هستند یکایک افراد را درهرکجا اسیروگرفتار و پای بند همان میدان محدود و بسته ی (فکرو اندیشه /ذهن) می سازند . (اندیشه وتفکر/ذهن) بند وزندان وحصاروزنجیری برای ماست که مشاهده می تواند این قفل وزنجیر ، وقفس وبند وزندان را بانشان دادن شفاف وروشن به ما درهم شکسته و آزادی واقعی هرکسی را برای وی به ارمغان آورد . بعضی از عقلا و متفکرین واندیشه مندان براین باور وعقیده اند که جامعه و فرهنگ هرکشوری ست که شخصیت هرفردی را برای وی تعریف نموده و یا می سازد و فرد باید آن شخصیت را در خویشتن پرورش دهد ، درصورتی که شخصیت ویاماهیت واقعی و متعالی هرفردی گوهری ناشناخته در خود فرد است که باید توسط فرد در خودش آگاهانه وخودآگاهانه شناخته و کشف گردد . فرد باید خودآگاهانه موانع تجلی را در خویشتن پاک نموده و به شخصیت حقیقی خویش چنگ بیاندازد . آیا آدمی در هر سطحی و در هرموقعیتی که قرار دارد . شاهزاده و یا گدا باشد براستی می تواند خود را از لغزش و انحراف واز فساد وآلودگی مصون نگاه دارد ؟....هرچیزی می تواند در زندگی سبب لغزش و انحراف و فساد واسارت ما گردد . از نام واسم که مالکیت را درما بوجود می آورد تا زندگیی ابتدایی و معمولی براساس باور واعتقادات و آرمانی که در روستا ، شهر و کشور که راه چگونه زندگی کردن را به ما القا می کند .آدمی درزندگی گروهی واجتماعی خود درچالش وحصار رقابت ناخودآگاهانه گرفتار می شود ، ویکایک افراد درتمام کشورهای جهان اینگونه اند ونمی توانند ازاین قاعده مثتثنی باشند . حال می گوییم آیا فردی یاافرادی هستند که رییس جمهور باشند ، وزیر باشند ، پزشک واستاد دانشگاه باشند ، نجار یا تعمیر کار باشند ولی در خود گرفتار چالش کور و مخرب مقایسه ورقابت نشوند ؟؟؟..(منظور مقایسه ورقابتی که (خود) را ناخودآگاهانه در هرکسی برانگیخته وباجان داد ن تازه ی به این نقطه ی خیالی ، سبب بقا واستمرار وجان سختی و تقویت آن در افراد می شود ، نه مقایسه ورقابتی که آگاهانه باعث رشد علمی ویاشغلی افراد می گردد ) .
مشاهده (بیدار وهوشیار بودن ونظاره کردن ودیدن مداوم افعال واعمال خود ) ، بعضی از افراد هستند که از دوران نوجوانی وجوانی آنگونه نگاهی نافذ به درون خود دارند که با مشاهده ی ناخودآگاه به خود ، کمتر گرفتار چالش ها می شوند ودرهرکشوری باهرفرهنگ وایدیولوژی چنین افرادی هستند . افرادی که بند اسارت در آنها چون مویی ست وبا رسیدن به (خودآگاهی) فرد ، یعنی وقوف یافتن وآگاه شدن درباره ی ماهیت ذهن وعملکرد فکر در خویشتن ، این بندمی تواند از هم گشوده شود . این افراد دراسارت ذهن خود نیستند وقتی می بینند ذهن می خواهد به عنوان مثال آنهارا اسیر تمایل ثروت اندوزی ، جاه طلبی کند با مشاهده ی در خویش این تمایل را در خود که از طریق ذهن بردست وپای آنها بسته می شود قبل از به فعلیت رسیدن در خود بی رنگ وبی اثرمی کنند . تمایل درما بی شمار است یابهتراست بگوییم ذهن تماما میل وتمنا ست ولی این افراد اسیر تمایلات در خود نمی شوند. تمایلات در ما زیربناهایی هستند که ذهن باترفند درپشت آنها هویتی کاذب وخیالی برای فرد می سازد وهرکه را گرفتارآنها می کند . ذهن مارا گرفتار تعببری خطا نموده وبا چنگ انداختن به هریک از این گزینه ها از آنها برای ما ماهیتی کاذب ورویایی وخیالی می سازد ومارا گرفتار می کند . دلیل ذوب واستحاله شدن هرکسی دراین گزینه ها نیز همین است . ماازذهن برای خود یک اطاق تاریک ساختیم وخودرااسیر آن کرده ایم وشهامت نگاه کردن به آن را ازدست داده ایم . دراین اطاق تاریک وتنگ وخفقانی ، شبحی یا موجودی خیالی از خود می سازیم ، که با یک نگاه هم می توانیم آن را متلاشی کنیم وخود را برای همبشه از اسارت نجات بدهیم . چون محتوی وماهیت ذهن ما خیال است، ذهن مارا گرفتار سرابهای بی پایان می کند اما ما متوجه خطا ولغزش وانحراف خود نمی شویم . البته بسیاری افراد درسنین بالا ، بعداز گذشت سالها زندگی وبازنشست کردن خویش هراز گاهی که به ژرفای خود رجوع می کنند وبه اعمال گذشته شان بامرور آنهاخیره می شوند متوجه خطای گذشته خود می شوند ، اما برای این افراد برای نجات خود هرچند ممکن است وقت گذشته باشد ، ولی خودآگاهی هرقدر در آنها بیشتر شود متوجه نفس خطای خود بیشتر می شوند وکسانی که برای شناخت واقعی خود بسیار جدی باشند وبه خودآگاهی رسیده باشند احتمال رهایی آنها از کلاف پیچیده ی ذهن می تواند بالا باشد . می گوییم بشر موجودی حریص ، زیاده خواه و جاه طلب وسیری ناپذیر است ، اما یک فعل وانفعال کور درونی در فرد بوجود می آید که همین تنش درونی هرکسی را به دنبال سراب می کشاند . این فعل وانفعال ، امری ذاتی نیست بلکه ره آورد ذهن شرطی وبیمارگونه ماست . اما کسانی که اعمال ذهن وفکررا در خود تحت نظاره ومشاهده داشته باشند اسیر تنش درونی در خود نمی شوند ، اینان بطود مستمر جوشش های فکری یا تمایلات را در خود بیرنگ وخنثی ، وبی اثر می سازند وبارهایی از اسارت فکر خودآگاه یا ناخودآگاه وارد فضای بی نهایت ونامحدود دیگری می شوند . ذهن سبب اسارت وانقباض فرد وبروز مدام تنش دردرون افراد می گردد ولی مشاهده سبب انبساط ورهایی فرد وخنثی نمودن مداوم تنش های درونی افراد می شود . فکر هرکسی را دچار تفرقه وجدایی وتجزیه نگری می کند ولی مشاهده فرد را به وحدت ویگانگی می رساند .
گفتیم ، ما ازذهن خود اطاقکی تاریک وظلمانی برای خود ساخته ایم وخودرا دراین اطاق تنگ وتاریک ونمور وبی روزن محبوس کرده ایم ودراین اطاقک تکیه گاهی خیالی برای خود ساخته ایم به نام (خود) وفکر ما ازاین مرکز خیالی ورویایی ، وکاذب وغیرواقعی نشات می گیرد . یعنی فکر از نقطه ای ناقص ومعیوب سرریز می شود و به بیرون سرایت می کند ، ولی باخیره شدن عمیق وژرف در خویش ، می توانیم این مرکز را در خود نگریسته وآن را در یک (آن و لحظه ) تار ومار کنیم . مشاهده از کانالی دیگر در مغز است ، ونه آنکه اسیر (ذهن ،فکر ، خود ) نمی گردد بلکه مشاهده فعلی ست که با بروز آن ونظاره ی (فکر ، خود) این مرکز ناقص و توهمی وخیالی را نیز خنثی ومحو و بی اثر می سازد . توانایی بالفعل مشاهده این است که می تواند آتش (خود) را به یک دیدن ونظاره خاکستر وکاملا محو کند .بله (خود ) که همان ذهن وفکر است نقطه ای غیرواقعی وخیالی وتوهمی در ماست که ناخودآگاهانه تمام اعمال مارا درحیطه ی اختیار واقتدار گزیرناپذیر خود دارد .زمانی که مشاهده یعنی دیدن افعال بی واسطه ی درون ، درهرکسی به کمال برسد ، اندیشه وتفکر نیز با اضمحلال ومتلاشی کردن (خود) ، راه تعالی خودرا یافته وعقل ازستیزه گری ودروغ ودوز وکلک درست نما ، در وی باز می ایستد ، آدمی تااسیر ناخودآگاه ذهن وفکر در خود باشد ، جبرا موجودی ستیزه جو وستیزه گر است . ذهن بسیارزیرک ومکار وحیله گر است ، آیااین ماهیت ذهن است یا(خودکاذبی که درذهن )شکل گرفته برخوردار از این صفات منفی گردیده ؟..تردیدی نیست که این صفات منفی وفریبنده با (خود)در ذهن بوجود آمده وگرنه ذهن نقطه ای در مغز است که فاسد نیست . (خود)محصول توهم درماست واین نقطه ی توهمی برای حفظ خودش به هر حیله دسیسه وتقلب ، ودوز وکلکی متوسل می شود . درزمان نوزادی وکودکی این پاره ی مغز، یعنی ذهن ، سالم وبی عیب ونقص ، و آیینه ای صیقلی وشفاف ، بی سرسوزنی خط وخش در آن همزاد ماست .راه کمال در هرکشوری به روی همگان باز وگشوده است ، مشکل اساسی ، یک مشکل مغزی وذهنی در هر کسی است ، ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده که از اجداد ونیاکان به ما انتقال یافته وناخودآگاهانه توسط ما به آیندگان منتقل می گردد ، از ما یک ربات می سازد وما ناخودآگاهانه یک ماسک یک نقاب برچهره گذاشته وصفات به ظاهر انسانی را درپشت این ماسک در خود پرورش می دهیم که این شخصیت واقعی وحقیقی والوهی ما نیست بلکه شبح وسایه ای را در خود قوت ورشد وبقا می دهیم که صفات آن نیز صفات واقعی نیستند . مشکل باز اینجاست که هر کس از خودش فرار می کند ، آدمی چندان اصراری به شناخت واقعی خود ندارد . بدان امید که روزی بشر درهرنقطه ی از زمین از این جرثومه وکلاف ویرانگر در خویشتن با شناخت واقعی خود رهایی بیابد وخود واقعی اش را در خود کشف نماید که تنها همین شرط رسیدن به آرامش تمامی بشر است .هرکسی با این آرامش است که به وجودی بی دغدغه ، بی نگرانی وبی اضطراب تبدیل می شود ، وبه ادراکی بیرون از دایره ی دانستگی های خود دست می یابد ، ادراکی دمادم تازه و نو به نو، که ماورای ظرفیت فکر در هر کسی است.آری ، هرکس می تواند این توانایی بالفعل را بطور تجربی در خویشتن به چنگ بیاورد که آن قابل انتقال به دیگران هم نیست ....
|
|