خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

ما درکلافی اعتقادی به نام خوب وبد گرفتارشده ایم انسان اگربخواهد ماهیت واقعی وهویت حقیقی اش را به چنگ آورد باید به این امرمهم وحیاتی وقوف بیابد که آیا راهی جزخوب وبد برایش وجود دارد یاخیر؟ هرکس که بتواند راهی ماورای خوب وبد را درخویشتن کشف نماید به هویت حقیقی وماهیت واقعی خویش دست یافته است .

 

می گفت ؛

سحرگه به یکی غنچه شقایق

ای آنکه تو آیینه ی گل های جهانی

رازی ست تورا درکف و ،

آن گرکه کنی صید

اسرارازل را تودرآن آینه خوانی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

  

 

با آسمان پیمان بسته ام

وبا ماه وخورشید وستاره گان

وبا آینه و، سبزه وسپیده دم 

در روزهای بی رونق زمین

ودرشبهای پرملال بی ماه وستاره

درفقدان خورشیدوآفتاب

 

پنجره ام ازهوای عشق لبریز می شود

ودامنم از، گل وباران وستاره

 

ازابرسخنم باران عشق می بارد

چترها را بگذارید

وبی ملالت

درزمین های خیس آلود روانه شوید .

سبدسبد میوه های آفتاب  ،

 ارزانی دست چین صداقت شما باد .

 

اززمین فراترمی روم

ازپشت بام ها

تا ملکوت

تانیروانا

تاسرزمین صلح وسکوت وعشق

تا بیکرانه را در می نوردم .

 

من یک شاعرم

با سبدی از شعله های آفتاب

وچمدانی ازگوهرهای نایاب

به صمیمت سبزه وآب وآینه .

 

تافراسوی زمین رفتم .

سرزمینی دیدم ؛

مردمانش باهم

چون شقایق بودند

واژه هاشان تربود

محفل انس خدابود حکایت هاشان

قلب هاشان سرشار

زندگی پای چپرهاشان بود

می شد ازچهره آنان گل چید

قلب هاشان پرداوودی بود

زندگی شان همه ازجنس صداقت دیدم

 

ازمرزخطرگذشتم

به سرزمین تجلی وآرامش رسیدم .

آنجا که دیواره هارا وانهاده  بودند

ومردمانش جز عشق را نمی فهمند .

 

من یک زمینی ام

اهل ایرانم من

دستانم را می گشایم

وبه درختان سلامی تروتازه می گویم .

وبه خاک وآب وباد

سرخوش ودل شادم

زندگی را درسرزمین یقین می نگرم .

من سه کودک دارم

سفره ی نانم را

میکند دست قناعت لبریز

چشمه ای دارم من ، ازتجلی سرشار

وسبویی که درآن ، بجزازنقش خدا پیدا نیست .

 

ازچشمه ساری دیگربا شما می گویم

آنجا که سرچشمه ی نور

وتجلی گاه شعوراست .

درختان دوباره متولد می شوند .

با شاخه برگهای سبز

آنجا جدال نیست

صلح است واشتیاق

با حضورسرسبز شاپرک ها

آنجادوگانگی میمرد

با هوای تردید.

 

زبان بی ملال سکوتم را بشنوید ؛

با شما ازسرزمین عروج تان می گویم

بهشتی که درمیانه اش ایستاده اید .

« دریا دورازدسترس نیست .

دریا کنارتوست

درروبرو

درپشت سر

درمیانه اش ایستاده اید .

-         درتلاطم امواج –

دریا ازتوجدانیست

دریا همه تویی

ازخویشتن جدا مباش »

درظلمات توهم خویش

ما به دنبال سایه های خودمان گم شده ایم .

سالها وقرنها

درسرزمین سرد

درآسمان داغ

ونیز دردریا

درردپای آب

به دنبال تلالو خورشید

درپیچ وخم جاده های مرگ.

ودریغادریغ ،

درسراب سرگشتگی خویش سرگردانیم .

جزتوراهی به تونزدیک نیست

ازخویشتن دور می شوی

«باید به خویش نزدیک

وازخود دوربود »

این نیزمبهم نیست

ابهام دررفتارتوست .

کوسالکی درراه

کودست های اشتیاق

مشغله ها با ماست .

حجاب را ازخویشتن بردار

« ما خود حجاب خویشتنیم »

- برهنه باش ، وآزادورها -

صید الماس درگودالهای حقیرمیسرنمی شود .

مروارید درژرفای دریا

واقیانوس دراعماق بکرتوست .

زان پیش دریایی باش

آرام وسربه زیر

سرسبزوپرتپش

دریا دردسترس شماست .

درمیان پلک هایتان

هرکجا باشید

درازدحام شهرها

دردود غلیظ کارخانه ها

درگوشه های صمیمی دهکده

ویا درسکوت انزوا .

 

***

 

با آسمان پیمان بسته ام

باسبزه وستاره وشبنم

درنیمه روزروشن بیداری

اززمین دل کنده ا م

اما اززمین دورنیستم

پایی درآسمانم

وپایی درسرزمین حضور خویش

جز معشوقه اندیشه ای به زمین ندارم .

 

اندیشه را تکانده

والکم را آویخته ا م

من به یک هسته قناعت دارم

وبه برگ سبزی ، قانع وخرسند م .

من به خورشید ولی دولت خود نفروشم .

روشنایی هارا هرچه با خود دارم .

درکهکشان باورخویش

خودرا ازاسارت زمین رهانیده ام .

چه سعادت بالامقامی ست

رهایی ، رهایی ، رهایی

ازخوف وستیزوجدال

ازاندوه وعقیده وملال

ازفضایل جاری

ازتاجهای کاغذی

ازخورشید های مقوایی

ازگلهای الوان فریب

ازواژه های دروغ

وازدروغ پردازهای شلوغ .

ازسلام های بی پاسخی که ،

هربامداد برلب های بی تبسم رهگذران میماسد .

ازچشمانی که با سکوت مهاجم خویش

پیام خونین لحطه هارا ابلاغ می کند .

 

***

 

به بیکرانه پرمی گشایم

زمین را دراحاطه دارم

شتابی نیست

وتعجیل وگریزی

سالک صبورسرزمین سکوت خویشتنم .

سبدهایم ازآرامش لبریزمی شود

-         خورشیدی را که ، ازازل به عاریت ستانیده ایم –

بی هجوم عقیده مند ابرها

 

ازسرزمینی دیگر می آیم .

آنجا که مردمانش جزعشق رفتارروزانه شان نیست .

 

ارمغانی برایتان آورده ام

ازآن رو مگردانید

آن را به خویشتن بخوانید

اگربه صلیب تان نیزبکشاند .

اگردستانش ،

حوضچه های آرامش تان را برهم بزند .

ویخ های کهنسال قلب تان را آب کند  .

ازاندوهش مهراسید

اگرریشه هایتان را درخاک بلرزاند .

درکوره های خویش اگرشمارا به رقص شعله ها وا دارد .

روح سرسبزی زمین با شماست .

آوایش را پاسخ دهید .

درآتش مقدس باید

سره را ازناسره بازشناخت

تا شما ،

شادمانه گوشواره اندام مقدس معبود خویشتن تان باشید .*

 

***

 

آهورا هراس ازرمه است

ازشبان وگرگان

ازنیش های مهاجم

واززخم های چرکین

درروزهای آشنایی

صیددستان خویشتن تان باشید

خودرا دربالهای سکوت خلوت خویش رها کنید .

شعله را جزوصال خورشید گزیری نیست

اگرتن را به زمین می آلایید

جان را جزآسمان مکان مگشایید .

 

آسمان صحنه میلاد شماست

وزمین گوی بلوری درکف

همه ابعاد وضوحش پیدا

مثل سرسبزی باغ

مثل یک تکه چمن

مثل امواج دل انگیزسحر

من به آرامش آغاز زمین نزدیکم

به شعورچشمه

به تب محض گیاه

وبه نبض باران

وبه سرچشمه نور

آنچه دردست دل انگیز شماست .

وبه احساس لطیفی که گل وبرگ شقایق دارد .

وخدایی که درآیینه ی صبح حضورت پیداست .

وخدایی که به هرذره تجلی دارد

وتورا می نگرد

با دوچشمت درسر

با نگاه خویشت

دست ها درطلبش عریان است .

 

روح من بارقه صبح به دوشش دارد

چون یکی پروانه

هرکجا برسرگل شاد وسبک می چرخد .

بذرخوشبختی را –

درهمه روی زمین می کارد .

روح من دربند

خانه وصبح ونسیم وگل نیست

روح من آزاد است .

هرکجا شورگلی بود دلم می شکفد

روح من با تپش صبح زمین همرازاست .

 

چشم خود باید شست

نگهی نو باید

دم به دم با خود داشت

میتوان خواند ،

 تمنای شقایق درباد

میتوان بال نیاز گل ومیخک را دید

میتوان رازگیاه وگل ومیخک را خواند .

میتوان رفت به اعماق درخت

میتوان رفت به سروقت چنار

ریشه وساقه وگلبرگش دید

میتوان تا به سراپرده تاریکی رفت

پرده ازچهره ظلمت افکند

میتوان پا به سراپرده خورشید گذاشت

میتوان همنفس باد جهان را طی کرد .

 

میتوان دید ؛

جهانی که درآن ظلمت نیست

نیست مجهول «شناسایی رازگل سرخ »

ما به «ظلمات عدم» بیهده اردو زده ایم

دست ازدارودرخت وگل وریحان شستیم

بین ما تا به زمین دره ای ازتردید است

بین ما تا به زمین دره ای ازتاریکی ست .

دره چون مرد زمین نورانی ست

بعدازآن ظلمت وتاریکی نیست .

 

باید ازخواب زمان برخیزیم

تن به سرچشمه اشراق بشوییم باشوق

به لب خوان طبیعت برویم

دل زاندوه زمان برداریم

گرد غربت بتکانیم ازدل

با گل وفاخته همراز شویم

با گیاهی که دراغوش زمین می روید .

 

***

 

اهل ایرانم من

ملک من ایران نیست

به زمین مدیونم

وبه انسان ودرخت

به همه اهل جهان

به گل وچشمه وسنگ

به سپیدارو چنار

به همه مردم باغ

به درختی که چنان شاد وسبک می بالد

به یکی پشه که درچشم زمین جا دارد .

به یکی گردوی پیر

به یکی نخل جوان

وبه آن سرو که احساس خدارا دارد .

مهربانی همه جا

بین گل ها جاری ست

چشمهارا باید ،

پاک پاک اما شست .

 

به ستاره شب ما نزدیک است

وبه مهتابی که

صفحه سبززمین پوشانده

یک بغل اطلسی وخوشه پروین به دامن داریم .

-         بچه هامان هرشب

ازستاره بغلی می چینند

جای نقاشی شان

آسمان را به زمین می آرند .-

 

***

 

درکرانه نامتناهی عشق ایستاده ام

درسرزمین مهروشعوروگل

آنجا که باران وستاره وشبنم می فروشند

آنجا که شعورلبخند

معادله روزانه جمعیت بازارزندگیست .

دستانم ازتبسم لبریزمی شود

چشم ها به یگانگی رسیده اند

با سبدهای مشترکی ازآفتاب

باعبورکالسکه های زرین اعتبار

درسرزمین های بی خوف وخطر

 

پروانه ها

ازدیواره مرزهای مفاهیم وکلمات عبورکرده اند

نسل هایی که با خورشید مقارنه اند

وبا تفاهم عصاره نورمی نوشند .

 

عینک شبانه رانهاده

وروشنانه زمین را می نگریم .

تا بیکرانه آب

تا بیکرانه نور

تا بیکرانه عشق

«وخدایی که همین نزدیکی ست »

درلبخند شعورشکوفه ها

دربیداری نارون ها

درهوشیاری لادن ها

دربلوغ مشرق

درحضورمغرب

درتفاهم زمین

دراشتراک چشمه ها

دراتحاد سنگ وگیاه ودرخت

درمعبد رستگاری زمین .

 

رنگ خون ازسرانگشت طبیعت رفته

شبنم صلح همه روی زمین پوشانده

همه جا آیینه

همه جا سرسبزی

همه جا پیوند است .

همه جا بارقه صبح تجلی دارد ؛

 صلح آب وچشمه

صلح روزن با نور

صلح خاروگلبن

صلح فکروتردید

صلح اندیشه و ، آوازبلند خورشید

صلح انسان وطبیعت باهم

درهمه روی زمین صبح تجلی پیداست .

پرنده یکی ست

درسایه وآفتاب

درزمین

درشاخه ودرخت

هرشبانه روز

«جوهره ی فروزان یگانه ترانه خلقت »

 

عقاب ها ، به قله تفاهم رسیده اند

سکوی پرواز

تا دوردورها

تافراسوی زمین

تا بطن چشمه ها

تاغایت

تا لایتناهی

تا خدا .

-         آبی که ازسرچشمه جاری ست

نه گودالهای منبت افکار

با دستکاری وانشعاب –

چشمه را به گل میالایید

سرسبزی زمین پرمحصول

ازلایروبی کاریزهاست

تقسیم چشمه هلاکت ماست

چشمه سرمنزل تبسم ماست .

درژرفای اشتیاق

آنجا که هستی یگانه با شماست .

 

سال 1385

 

 

* با وامی ازجبران خلیل جبران

وسهراب سپهری

 

 

 

 

روزگاری که انسان دریابد برده ی ذهن خویشتن است ازآن زمان است که زمین برای انسان ها مکان صلح وآرامش ونیک بختی وسرورخواهد گردید وتازمانی که آدمی برده ی ذهن شرطی خویشتن باشد درچهارچوب عقاید وآرمان ها زمین عرصه ستیزوجدال وقدرت طلبی وبرتری جویی یکایک آدم ها باقی خواهد ماند وانسان هرگزروی آرامش وآسایش را نخواهد دید .

 

 دوستانی که علاقه مند به شناخت ماهیت ذهنی خویشتن هستند میتوانند به وبلاگ دوستمان آقای سلطانی مراجعه فرمایند رابطه خودشناسی وسلامتی

 

ونیزمقاله آنچه را گنجش توهم میکنی ازناظمی را درصورت علاقه داشتن مطالعه فرمایید  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

..................

چیست «من» ،

کاینهمه نیرنگ وفسون

همه درحُقه اوست ؟

 

دم به دم دام ریا می بافد ؛

همه درقامت خوشبختی وعشق

لذت وصل وجنون

میل واندوه وغرور

نا امیدی وملال  

رنج واندوه و امید .

 

می برد گاه ، بشررا به سراپرده ی عرش .

وانگهی برسرفرش ،

پوزه ی نسل بشررا که براین خاک سیه میمالد .

 

- خون وهم است ،

که دررگ رگ این پیله اندیشه ، جریان دارد

رگ نامریی پنهان حیات

بهراین جرثومه ،

خود فریب ووهم است –

 

کرده این لعبت شیرین رفتار

هرکجا ،

 نسل بشررا به خود سرگردان .

 

****

 

چیست راز «من» ما ؟

درپس پرده ی ابهام چنین مانده نهان .

 

می فریبد همه را ؛

امی ودانارا

جاهل ودانشمند

کافروبا ایمان

همه انسان ها .

 

راستی کیست ؛

این ستم باره بد طینت شعبده باز

که به یک سحروفسون

ازازل ،  نوع بشررا به تبی داغ چنین کرده دچار؟

می تند تارهلاکت برخویش .

همه جا پوچی وادباروفلاکت با اوست .

 

 - نکته اینجاست ؛

که درمکتب هرپیروجوان ،

نقش این ساحره ی پست ندارد انکار .

 

رانده ایم  چشم خرد را همه ازاین افسون  

 

جهل وپندارچنین دسته گلی داده به آب ؟

..................................................

 

( خواب درساحت اندیشه حضورش پیداست .) -

 

***

 

چیست راز «من» و«تو» ؛

همچو یک پادشه قادروجباروشقی

دربُن مرکزاندیشه انواع بشرپنهان است

پشت اندیشه «من» است کاینهمه جولان دارد .

 

همه ی جنگ وهلاکت ازاوست

همه ادباروفلاکت ازاوست

 

می کُشد آدمیان را به سفالینه خاک

پشت اندیشه چنگیز به دامان قرون

 

ودرآن سوی زمین –

کوره ها می سازد ؛

میلیون ها انسان

درتف آتش اندیشه هیتلر عبث می سوزد .

 

تل انباشته جمجمه هامان ازاوست

پُشته ها کُشته ی بیهوده ی انسان ازاوست .

 

خندق خون ،

که به صد بارفزودند ونهفتند ،

ازاوست .

 

باهمه حادثه ی جنگ وجنون

بیرق پرپر رنگین مدارا بااوست .

 

گهگهی با علم صلح ومدارا بردوش

طرح صد توطئه آتش وخون می ریزد .

 

گاه می سازد وگاه

میکند حاصل اندیشه خودرا ویران .

نفس اندیشه چه بی بنیان است .

 

هرچه ویرانی واندوه وتباهی ازاوست .

 

«من» -

بجزتفرقه ، برگی درآستینش نیست .

 

من یکی سازفریب است ،

که  درساحت اندیشه نشیمن دارد .

 

سحر« برترشدن» اینگونه کلافی دارد

 

- و«شدن» خلط دماغی ست

که درخویش جراحت دارد . –

 

***

 

پود افسانه دیرین ازاوست

نقش اسطوره شیرین ازاوست

 

بهرخود «مهروطن» می سازد

عمررا برسراین واژه ، عبث می بازد

«من» چه مکاروچه حیلت بازاست .

 

«بتگر» من ،  

دراندیشه ما پنهان است

پشت اندیشه به صد مکربخود می بالد

دام این ساحرمکاره چه رنگارنگ است .

 

***

 

چیست «من»

زاده ی پنداروخیال

زاده ی حدث وگمان

که به یک شوق نگاهی به عیان می شکند .

 

***

 

بنگراززاویه ی بازکنون ؛

«من» و«اندیشه من» یک پوچ است

یک کلاف است –

که پندار به خود می بافد .

 

دست وهم وپندار

سازد این طرفه خودرا رنگین .

نوبرپوچ خیال ست ،

 که درذهن ، بشرمی کارد .

سرخ اندیشه –

بدان می بالد .

«خویشتن » -

آدمی ارزان بدان می بازد .

می شود بنده ی آن

تا ابد می سپرد گوش به هرفرمانش

تحفه پوچ نوازش ازاوست

 

همچو میری مغلوب

قدرت قاطع فرمان بشررا

به کف  «من» دارد .

 

من وتو

ساحردیرینه پندار وگمان

سحراین فا حشه مارا ، به گرداب هلاکت راند .

 

چیست این «من» که بدینگونه بشر

درکف قدرت این وحشی دیوانه گرفتاربلاست ؟

 

وچنان مضطرب است ؛

داده درپنجه او ، هوش وخرد راازدست .

 

نفس «ترس» ازکف او نقد سلامت برده .

 

داده هرشادی وشوری از کف

غم واندوه حصارتن این بیجان است .

 

بدل زندگی اش رانده به دامان سراب

سایه ایست ازانسان

غرق اطواروادایی که بی بنیان است .

 

flowers-003_(19).jpg

پشت این حجم تهی

بیکران دنیایی ست .

که درآنجا همه اندوه زمان نا پیداست .

همه جانوروسرور

همه جا عشق وحضور

روشنی برهمه اضلاع جهان می تابد .

پشت هربیشه صدایی ابدی ست .

عشق ، چون رود حقیقت جاری ست .

 

-         دست اندیشه ازآن کوتاه است

 نفس اندیشه ، ازآن گمراه است –

 

طایرهوش درآن ، قدرت پرواز به اوج

به فراسوی زمان را دارد .

 

غم واندوه درآن جاری نیست .

 

وملالت گردی ست

کزتن سردزمان می ریزد .

 

غصه دودیست ،

 دراندیشه ما دستخوش طوفان است .

 

نفرت ، اندیشه ماست

آتش عشق ندارد دودی

مرگ درحادثه سبزبشر می میرد .

وزمان اندوهی ست که به تقویم بشرمستوراست .

 

 

اردیبهشت ماه 1380

 

انسان تازمانی که ریزه کاری ها ودسیسه های «من» را درضمیرخویش به روشنی نیافته ومچ ذهن را برای خویشتن نگشوده باشد ناخودآگاهانه ازسراب توهمی به سراب توهم دیگرمی لغزد

 

 flowers-003_(17).jpg

 

نتیجه فکر- ذهن و ذهنیت است و ذهن و ذهنیت از شما یک "من" می سازد یک من جعلی و مجعول! و این من ساختگی شما را از فطرتتان تجزیه کرده و هر چه بلا هست سر شما می آورد. از این به بعد این جانشین شما دست به هر کاری بزند واقعی و حقیقی نخواهد بود. کیفیت نخواهد داشت. خلاق و خودزا نخواهد بود.زیرا آلوده به منیت و احساس انانیت است.

گزیده ازوب سایت  رابطه خودشناسی وسلامتی  

دوستان برای بیشتردانستن درمورد ماهیت وساختار«من» به وبلاگ فوق مراجعه فرمایند

 

 

 دوستان علاقه مند میتوانند مقاله جهان بینی انسان  را ازشاعرمطالعه فرمایند .

 

           

 

 

           

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۸ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 

می توان ؛

بی پرده نگریست .

زلال وشفاف ،

وعریان  ؛

ارض موعود

ومکان بکرمقدس را .

 

درروزگاری که

کودکان

درصف های طویل قربانکده نیستند .

 

هنوز

میراث خوارگان را اشتیاقی نیست

وشتاب

درصفوف تقابل قانونمند آنهاست .

هنوز

تعجیل حرف اول زمان است .

 

بی پرده میتوان نگریست

روزی که پرده های تبلورخویشتن را دریده ای .

وناشیانه

نگران سایه های متزلزل خودنیستی .

وفواره های طلایی

راهیان را به سوی برزخ هلاکت روانه نمی کنند .

و«ارض موعود» دردستان مشاهده مبارک یکایک ماست .

 

***

 

آیا

درمیان شما

کسی درسپیده دم بیداری خجسته ی خویش

به دنبال سلاله ی متبرک وفروزان خویشتن هست ؟

یانه –

همان سردابه های کهن ،

ظهوروعده رستاخیرتان است ؟

 

بامدادان تصنعی

هرگزخورشیدی درپشت صحنه ندارند

وگلهای کاغذی جزکسالت برگهای خُشکمرده را .

 

بیایید

طلوع فجررا درحلقه ی سکوت مطهرخویشتن  بیابید

 

پروانگان را

جزحرکت های مجازی نیست .

ازدگردیسی تا محصولات عظیم کارخانجات ناب ابریشم

زمین ، تشنه ازفرود غیرتمند شماست .

 

***

 

خوابتان شکسته باد

ای نوخفته گان کهنه کار

چشم تان رابیهوده مفشارید

خوف را ازکنارپنجره برانید

آنگاه –

بیداری تولد دوباره ی شماست

باطلوع مداوم روزهای مقدس تان .

 

 

 

منظره اسب سواری

 

*) موج فکر

 

فکرموجی میزند دربحرخویش

ما یقین خوانیم آن را بی خبر

بنگری درخویش گرترفند آن

بعدازآن اندیشه گردد بی خطر

 

میتوان ؛ آری . دمادم فکررا

همچو اسبی رام وناآرام ،  دید

میتوان درکف گرفت اندیشه را

میتوان درخود مهارش را کشید

 

فکر، بی شک موجی ازاحوال ماست

هرچه باشیم ما ، به دل تابد همان

اهل دین باشیم ویا کافر، بلی

کفرودین آید به ذهن ما گمان

 

خیزوکن اندیشه را تطهیرخود

بعدازآن نوری دگرتابد به سر

میتوانی خواند با نوریقین

رازعالم را دمادم ای بشر

 

مهرماه 81

 

انسان موجودی ست که ناخودآگاهانه برده ی فکرشرطی خویشتن است ومی تواند آگاهانه خودرا ازاسارت وبندگی فکری خویش رها نماید

 

دوستان علاقه مند مقاله جهان بینی انسان  ازشاعررا نیزمطالعه فرمایند

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۹ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 zoomp


ذهن ما با تعابیروتفاسرغلط وموهوم وخرافی برای خود شخصیتی کاذب را آفریده ومارا اسیروگرفتارآن شخصیت توهمی وغیرواقعی می نماید . تنها بامطالعه کتابهای خودشناسی می توانیم یکایک حصارهایی را که ذهن دورخودش تنیده ومارا قویآ اسیرآنها نموده را ازهم بازکرده وخودرا ازاسارت «خود» یعنی همان شخصیت کاذب رها نماییم واین رهایی ست که آغازرستگاری انسان است وچشم وی را به جهان واقعیت ها می گشاید .


*)

 

انسان

تنها نیست

سپیده دمی درشبهای ظلمانی 

جزیره ای همیشه سبز

برگستره ی بیکرانه

آتش فشانی ازمهر،

درمنظومه ی بی پایان عشق

تبسّمی برلب های فروزنده حیات .

 

بنفشه ها ؛

درسراب تنهایی می رویند

درسرزمین غریب هیاهو

دربسترفریب کلمات

درکویرستان تفرق وجدایی .

 

باید سخن گفت ؛

اگرچه کهنگی واژه هارا

توانایی انتقال نیست

وخنجرکلمه شکافنده قلب هاست .

 

درازدحام سرکش وشلوغ درختان

تنها به برکت جوانه ها

جرقه هایی ازخورشید بارقه افکن زمین خاکی ست .

 

آوای سکوت

سپیده دم خجسته تولد دوباره

وآشوب ،

مرگ زیانمند شاپرکهاست .

هیاهو همچنان ،

خوراک لذیذ تمامی نسل کبوترهاست .

 

****

 

انسان ،

یگانه است .

چون آب و ، آتش و گل

وچون عشق

که دیرزمانی برلبها ماسیده است .

 

ما اززاویه ها فراترنمی رویم

ازجزیره ها ی تاریک مسکونی خویش

بعداز هزاره ها

که قتالان

عشق راتنازع انگاشته 

و«بودن » را با سلاح توزین نموده اند .

 

ماهی

آبگیررا ، جهان مطلق خویش می انگارد .

اگرچه هنوز

درآن سوی زمین

زمزمه های جان بخش عارفانه

درتجربه های منورصبحگاهی

گفتگو ازوصول بهشت زمینیان است .

 

درناتوانی واژه وکلمه ها

صحبت ازفراموشی دست هاست

ازسرزمین های حاصلخیز

که درکرانه دریا

ازآب محروم مانده اند .

وتشنگی

فلسفه بافی لبهایی ست

که کویرهای لوت را

با استدلالهای مکررخویش

گلستان خواب آلودگان می پندارند .

« پاهای چوبینی که

گریزازخویشتن را

درتجربه های گس شبانگاهی خویش

کورکورانه می آزمایند .»

 

«خدا»

درکرانه بازوان توانمند توست .

ازتو به تو نزدیک تر

«من» قهقهه بیگانه ایست

که درحلقوم آستین ظلمانی اندیشه می روید .

نیرنگی را که قرنها مفتخرانه بردوش نهاده ایم

با سرقاتی وقیحانه

 

****

با تو سخن نمی گویم

 کلماتورها وقیحانه ترین دام های زمین اند

دردوسوی وحشت انگیزحوادث

ابزارهای « تقابل» و ،

«تجارت» و ،

«فلسفه»

 

دستانت را ازغلظت هایشان بتکان

این ساده ترین توصیه حلاجان زمین است

آنها که با عشق بردارزیستند

و«اناالحق» را بی زبان درخویش آزمودند .

 

ما ناشیانه زمین را به غارت می سپاریم

درباجه های بانک

درپشت میزها

درکارخانجات تولید هویت

دربازاردروغ وسیاست .

 

توصمیمی ترین زبان خویشتنی

هیچکس به تو راست نمی گوید .

حتی دست هایت

وزبان گوشتی ات

واحساس جریحه دارت را که

درسرزمین تاریک فلسفه

درتارهای زمخت استدلال پیچیده ای .

وآنها –

بردگی را شایسته ترین مقام ملکوت زمینی ات پنداشته اند .

توصادقانه ترین گفتگوی سکوت خویشتنی

آنگاه ،

که پوستین کهنه را ازتن نهاده

ودفترت را ازهجوم بی رحم واژه ها رهانیده باشی .

وآبی آسمانت را ،

 بی تهاجم اغواگرابرها می نگری .

آنگاه ، خورشید بارقه حضورسبزمقدس توست  .

درسکوتی که مفسرآبهای تمام جهان است .

 

تنهایی ات آنقدربزرگ است

که ازپیش آمد هرحادثه می هراسی .

باصد الوند ازتهاجم درقفایت .

 

***

 

درهستی پلکانی  زمین

شمارش تنفس

منفعت کسانی ست

که شقاوت را مادرزاد برپیشانی شان نوشته اند .

قصاوت ، اما

زندگی نیست

تقلیدی ست ناشیانه برگرده ی نسل نسل نارون ها .

 

آدمی  ،

یگانه حیوان منفعت جوی زمین

خورشید را واژگونه به نفع خویش پرداخته است .

 

باپالایش حافظه ،

حصول را ازخویش ساقط کن .

آنگاه زمین

درتازه ترین طلوع بامدادی ات

به تو لبخندی دیگررا خواهد آموخت.

 

عشق ،

برکت طلوع مجدد توست

نیمه ی ملکوتی ات

ازیادرفته درآستین ها

ودرزیرشنل وکت وپیراهن مان .

 

- انسان

شکوهمندترین ترانه طربناک هستی ست .

آنگاه که خویشتن را

درسرانگشتان ابدی خویش می جوید . -

 

مااززاویه ها فراترنمی رویم

وازدشتستان فرقت خویش

هراس مان ازتهی دستی ست .

 

پرنده ها درهجرت میمیرند

هیاهو برزندگی پیشی گرفته

وجدال ها

ثمره ی خواب آلودگی مداوم شاپرکهاست .

 

می توانی دانست

با پالایش صفحه جات مشوش

وتزکیه روان روان

به رویت بصیرت

روزمره گی اندیشه

تمثال دروغینی برجبین آینه هاست .

 علف هرزی که برزبان اندیشه می روید

اقتدارپیش فرض تاریخ

«خودباختگی» غذای حلاوت اوست .

یادمان کوچه روزهای کودکی

والفبای نوجوانی

 

باید بیداربود –

وحادثه را دید .

هیچکس خودش را جدّی نمی گیرد .

بالباسهای عاریتی

وچهره های تصنعی

بافرامین مرگبارژنتیکی

باانتحاروجنون

 

***

 

«هیولا» درروزهای نوزادی متولد نمی شود

بانیش بوسه نوازش مادران

وپیش فروش رایگان هویت مان

شیطان دردستان غلیظ واقعه می روید .

مشکل اینجاست

ازخنده های روزمره بی مزه عبوس

تا بشکه های باروت

وجنگهای خانمانسوز

درجهانی که برمدارخشونت آفریده ایم .

بادستان منزه خویش

چشمی گشوده نیست  

منفعت دربسته بودن چشم گوشهاست .

- جهان را آب ببرد

مورچه را جز خواب نخواهد برد –

 

کرم پیله را گریزازدگردیسی نیست

ازانقطاع

تا پرواز

 

درنگ جایرنیست

خورشید درلابه لای انگشت های توست

دستانت را ازغلظت هایشان بتکان

وازپیله های منجمدی که درمتن اقتدارت می روید

آیینه ات  درخشش ازلی اش را دارد

ولی پیله ها

اختیارمارا به دندان گرفته اند .

باتمام وجود

دردست ها

ودرترافیک اندیشه وحافظه

 

باید به آغاز زمان بازگشت

ابتدای حضورشاپرکها

به روزگاربازی وتوپ ولبخند وعروسک

باید دفتررا سپید برگزید

پروانه ها ازکودکی محاصره می شوند

درکتابهای درسی

درسنجاق کتابها

میخکوب بردیوارخاطره ها

دردست های مرگ بارتجارب

اقتدارازاختیارنیست

دملی ست برزخم ها ی چرکسوده .

 

هویت ما

تمامیت ماست

کشف فروغی دمادم تازه درگلستان وجود

خورشیدی که تجلی گه ابدی توست

درسرزمین عشق وحضوروتبسّم

درکوی وبازاروخیابان

درمسجد ودیروخانقاه

بی بیم و بی جدال

بی اندوه و بی ملال

 

 

باید عقیده راکاوید

چکیده قطره چکان اندیشه

بی جرم وبازخواست

بی لغزشی درآن

فرآورده کارخانه محقرشیمیایی بدن

بی هیچ پشتوانه ای درآن

جرقه ای دربیکرانگی ظلمات

التیامی برزخم های موضعی

مسبب خاکستراسکلت ها

وتل های انباشته ازغضروفهای چشم

ورودرود های کبود  نیلگون

خورشید -

ازیاد رفته ای دراستتارابرهاست .

 

اندوه ما

گریزازخویشتن مان است

وبازگشت

آغاز شکوهمند وطربناک هستی

بی مرزهای تاریخ جغرافی

بی توپ وتانک ومسلسل

وتولد دوباره

آرامش وشهود ماست .

 

 

گل

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۹ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 


 

 

کلامی تازه می گویم  ،

به تو ، ای آدمی ،

ای همصدای آب

 

به تو روح مقدس

ای توجاری چون بهارو، چشمه ومهتاب .

توای گنجینه ی سرشارنورومعنی وادراک .

 

تورا بال پریدن هست ؛

تا عرش برین ،

            تا لامکان

                     تا اوج ،

                                   تاافلاک .

مکن خودرا توزندانی چنین درخاک .

 

بیا بگسل زهم زنجیرهایت را

بیا ، پرواز را ازسربگیراینجا

 

نبگشودی چودرخود بال پروازت

نکری تجربه ،

                 خود باغ وبستان را .

 

 ولیکن ، میتوانی ،

 آسمان هفتمین را زیربال آری

توانی همچنان تا بی نهایت بال بگشایی .

 

بیا تعجیل کن انسان

مترس ازآسمان ، از اوج ، ازپرواز .

 

خطرکن

ریسک کن

آنگه که می افتی بگیر پروازرا ازسر .

هزاران باراگرافتی ،

دوباره کن بلی ،

                  پرواز را آغاز .

 

چوبالت هست ،

روزی میرسی تا لامکان تا عرش

خدارا بنگری ،

آنگه که تو درخویشتن داری سراعجاز .

 

***

 

تورا ،

خود ترس پروازت بخود پیچیده همچون مار

زکف دادی ،

        همه آرامش وشوروسرورت را ،

                                        تو بی زنها ر

 

تورا جان هست وتن با هم دراین ماوا

ولیکن غافلی از «روح سبز» خویش

گرفته پروبالت اینچنین زنگار

زسنگینی به خاک افتاده ای ناچار .

 

دریغا –

خویشتن را برده ای ازیاد ..........

 

تورا ،

عشق وشکوه و ،

دم به دم شور«شکفتن» هاست .

تورا ، صد گنج برتراززمرّد ،

                      درکفت پیداست .

 

بیا ،

بگذاروبگذرازتعلق ها

رها کن خویشتن ، ازقیدوبند اینجا

 

تو آن مرغی که ماوایی دگر داری

کلید باغ جنت را ، توخود درزیرپرداری .

 

به تاریکی نمودی رو

نمی بینی ازآن ، تا پیش پارا نیز

کنی روشن اگریکدم چراغ بیکران خویش

نه بینی همچنان تا بی نهایت ،

                         بلکه می بینی خدارا نیز .

 

بیا ،

همت کن و ،

 پروا ز راازسربگیراینجا

مگو فردا ،

 که این مکری بود دردست شب پنهان .

همین «جادو» کند ؛

«من» -«او» - «تو» را درچنگ خود ویران .

 

هراس ازان مکن ، گرزخم بربالت فرود آید

تورا هرزخم چرکین خود هزاران بند بگشاید

 

تودردست خودی عمری چنین پابند

رها کن خویشتن ،

تا «خود» هزاران بند بربندت نیفزاید .

 

 


 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۹ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

*) لحظه ها .....

 

 

 

 

 

بیایید ؛

ای لحظه های ظریف نجابت

جهان را ، شمایید –

                     مفهوم وغایت .

 

کران تا کران

پرتو دوست با ماست

خوش آن دل ، که دارد سری را سلامت .

 

نه ابری

نه بادی

نه بیمی

 نه دردی

نه دل تنگی ام هیچ .

پرم با تو ازحس گرم فراغت .

جهان سبزوترزیر بال وپر توست .

 

توسرشاروبکری

تو عشق وحضوری

تو معنای سبز جهان غریبی .

 

مرا پرکن ازخویش

دراین باغ رنگین

تو سبزینه هرگیاهی

تو معنای آبی

توراز درختی

تو آرامش جاودان جهانی

جهان-

 دم به دم ،

           لحظه های پُرِ توست .

 

 

 


اکثرما انسانها متولد می شویم به دلیل ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ای که اسیرآن هستیم و ترس عمیقی ...... که داریم به هرچیز تمسک جسته وفشارهای درونی را به ظاهر فرومی نشانیم وبعد هم میمیریم بدون آنکه خویشتن واقعی مان راشناخته ورازهای درون را کشف کرده باشیم وبدون آنکه زندگی واقعی را تجربه کرده باشیم . تنها دل مان خوش است که صاحب قدرت ومقام بوده ایم وآن را خوشبختی خویش می دانیم و افسوس .......


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا