خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

 

..................

چیست «من» ،

کاینهمه نیرنگ وفسون

همه درحُقه اوست ؟

 

دم به دم دام ریا می بافد ؛

همه درقامت خوشبختی وعشق

لذت وصل وجنون

میل واندوه وغرور

نا امیدی وملال  

رنج واندوه و امید .

 

می برد گاه ، بشررا به سراپرده ی عرش .

وانگهی برسرفرش ،

پوزه ی نسل بشررا که براین خاک سیه میمالد .

 

- خون وهم است ،

که دررگ رگ این پیله اندیشه ، جریان دارد

رگ نامریی پنهان حیات

بهراین جرثومه ،

خود فریب ووهم است –

 

کرده این لعبت شیرین رفتار

هرکجا ،

 نسل بشررا به خود سرگردان .

 

****

 

چیست راز «من» ما ؟

درپس پرده ی ابهام چنین مانده نهان .

 

می فریبد همه را ؛

امی ودانارا

جاهل ودانشمند

کافروبا ایمان

همه انسان ها .

 

راستی کیست ؛

این ستم باره بد طینت شعبده باز

که به یک سحروفسون

ازازل ،  نوع بشررا به تبی داغ چنین کرده دچار؟

می تند تارهلاکت برخویش .

همه جا پوچی وادباروفلاکت با اوست .

 

 - نکته اینجاست ؛

که درمکتب هرپیروجوان ،

نقش این ساحره ی پست ندارد انکار .

 

رانده ایم  چشم خرد را همه ازاین افسون  

 

جهل وپندارچنین دسته گلی داده به آب ؟

..................................................

 

( خواب درساحت اندیشه حضورش پیداست .) -

 

***

 

چیست راز «من» و«تو» ؛

همچو یک پادشه قادروجباروشقی

دربُن مرکزاندیشه انواع بشرپنهان است

پشت اندیشه «من» است کاینهمه جولان دارد .

 

همه ی جنگ وهلاکت ازاوست

همه ادباروفلاکت ازاوست

 

می کُشد آدمیان را به سفالینه خاک

پشت اندیشه چنگیز به دامان قرون

 

ودرآن سوی زمین –

کوره ها می سازد ؛

میلیون ها انسان

درتف آتش اندیشه هیتلر عبث می سوزد .

 

تل انباشته جمجمه هامان ازاوست

پُشته ها کُشته ی بیهوده ی انسان ازاوست .

 

خندق خون ،

که به صد بارفزودند ونهفتند ،

ازاوست .

 

باهمه حادثه ی جنگ وجنون

بیرق پرپر رنگین مدارا بااوست .

 

گهگهی با علم صلح ومدارا بردوش

طرح صد توطئه آتش وخون می ریزد .

 

گاه می سازد وگاه

میکند حاصل اندیشه خودرا ویران .

نفس اندیشه چه بی بنیان است .

 

هرچه ویرانی واندوه وتباهی ازاوست .

 

«من» -

بجزتفرقه ، برگی درآستینش نیست .

 

من یکی سازفریب است ،

که  درساحت اندیشه نشیمن دارد .

 

سحر« برترشدن» اینگونه کلافی دارد

 

- و«شدن» خلط دماغی ست

که درخویش جراحت دارد . –

 

***

 

پود افسانه دیرین ازاوست

نقش اسطوره شیرین ازاوست

 

بهرخود «مهروطن» می سازد

عمررا برسراین واژه ، عبث می بازد

«من» چه مکاروچه حیلت بازاست .

 

«بتگر» من ،  

دراندیشه ما پنهان است

پشت اندیشه به صد مکربخود می بالد

دام این ساحرمکاره چه رنگارنگ است .

 

***

 

چیست «من»

زاده ی پنداروخیال

زاده ی حدث وگمان

که به یک شوق نگاهی به عیان می شکند .

 

***

 

بنگراززاویه ی بازکنون ؛

«من» و«اندیشه من» یک پوچ است

یک کلاف است –

که پندار به خود می بافد .

 

دست وهم وپندار

سازد این طرفه خودرا رنگین .

نوبرپوچ خیال ست ،

 که درذهن ، بشرمی کارد .

سرخ اندیشه –

بدان می بالد .

«خویشتن » -

آدمی ارزان بدان می بازد .

می شود بنده ی آن

تا ابد می سپرد گوش به هرفرمانش

تحفه پوچ نوازش ازاوست

 

همچو میری مغلوب

قدرت قاطع فرمان بشررا

به کف  «من» دارد .

 

من وتو

ساحردیرینه پندار وگمان

سحراین فا حشه مارا ، به گرداب هلاکت راند .

 

چیست این «من» که بدینگونه بشر

درکف قدرت این وحشی دیوانه گرفتاربلاست ؟

 

وچنان مضطرب است ؛

داده درپنجه او ، هوش وخرد راازدست .

 

نفس «ترس» ازکف او نقد سلامت برده .

 

داده هرشادی وشوری از کف

غم واندوه حصارتن این بیجان است .

 

بدل زندگی اش رانده به دامان سراب

سایه ایست ازانسان

غرق اطواروادایی که بی بنیان است .

 

flowers-003_(19).jpg

پشت این حجم تهی

بیکران دنیایی ست .

که درآنجا همه اندوه زمان نا پیداست .

همه جانوروسرور

همه جا عشق وحضور

روشنی برهمه اضلاع جهان می تابد .

پشت هربیشه صدایی ابدی ست .

عشق ، چون رود حقیقت جاری ست .

 

-         دست اندیشه ازآن کوتاه است

 نفس اندیشه ، ازآن گمراه است –

 

طایرهوش درآن ، قدرت پرواز به اوج

به فراسوی زمان را دارد .

 

غم واندوه درآن جاری نیست .

 

وملالت گردی ست

کزتن سردزمان می ریزد .

 

غصه دودیست ،

 دراندیشه ما دستخوش طوفان است .

 

نفرت ، اندیشه ماست

آتش عشق ندارد دودی

مرگ درحادثه سبزبشر می میرد .

وزمان اندوهی ست که به تقویم بشرمستوراست .

 

 

اردیبهشت ماه 1380

 

انسان تازمانی که ریزه کاری ها ودسیسه های «من» را درضمیرخویش به روشنی نیافته ومچ ذهن را برای خویشتن نگشوده باشد ناخودآگاهانه ازسراب توهمی به سراب توهم دیگرمی لغزد

 

 flowers-003_(17).jpg

 

نتیجه فکر- ذهن و ذهنیت است و ذهن و ذهنیت از شما یک "من" می سازد یک من جعلی و مجعول! و این من ساختگی شما را از فطرتتان تجزیه کرده و هر چه بلا هست سر شما می آورد. از این به بعد این جانشین شما دست به هر کاری بزند واقعی و حقیقی نخواهد بود. کیفیت نخواهد داشت. خلاق و خودزا نخواهد بود.زیرا آلوده به منیت و احساس انانیت است.

گزیده ازوب سایت  رابطه خودشناسی وسلامتی  

دوستان برای بیشتردانستن درمورد ماهیت وساختار«من» به وبلاگ فوق مراجعه فرمایند

 

 

 دوستان علاقه مند میتوانند مقاله جهان بینی انسان  را ازشاعرمطالعه فرمایند .

 

           

 

 

           

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۸ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا