|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
گرشناسد آدمی
خــــــودرا ، گذارد پابرونهرچــــه با تعجیل
او ازعرصه ی بازیگریآدمی بازیچه ی خویش است لیکن بی خبر
چشم بسته ، کرده خودرا تا به افسونگری
ذهن می پیچد به خود مارا نمی فهمیم یکی
می دواند هرطرف چون مرغکی بی اختیار
مامطیع ذهن خویشیم وچه می دانیم ازآن ؟
خود چه باما می کند بامکرخود این بیقرار
ازملک تا رعیت ، درخواب غفلت مانده ایم
خود به یک خوابیم ؛ امی یا که دانشمند نیز
آدمی ازاصل ذات خویشتن بیرون شــــــــده
وان نمی فهمد ، زنیم بریکدگر ما تیـــغ تیــز
گرنگردیم ما رها یک لحظه ازاین خواب شوم
عمررا درخویشتن ، هــریک به یغما داده ایم
برهوایی بسته ایم دل هرچه با آن سرخویشیم
حال را ، ازکف همه از خــــــوف فردا داده ایم
ذهن ما ، آیینه ای خالی ززنگار خـــــــطاست
درزمان کودکی ، لیکن بود آن بی غبـــــــــار
آنچه را درذهـــن می ریزیم یکایک دام ماست
بی تعصب باید ازذهنت کنی ، درخود فـــــــرار
ذهن باید پاک گردد ، پاک پاک ازرفتــــــــه ها
بعدازآن با ذات پاک خویش گـــــــردی هم صدا
اصل ما لاهوتی و ، عاری زقید وفتنه اســــت
ما به ذهن مُرده کردیم ، خویشتن را مبتــــــلا
گرتوانی خودرها سازی ، سبک ازقیـــد ذهـن
خـــود ، به آفاقــــــــــی دگر نائل شــــــــــوی
آدمی ، دارد مــــــــکانی فوق « خـــــویش
»آن مکان را ، بعــــــــد از آن همـــــدل شوی
ازخطا ، گردی دراین گلشـــــــــــن رهـــــــــا
با خدای خویشتن ، گردی دراینجــــا همنـــوا
قصه وافسانه نیست ،بل آنچه می گویم به تو
ای بشرشبه خــدایی ، گُــم نمودی خویش را
ساده می گویم تورا ای همزبان ازآن سخــن
فــوق پنداری . بلی - باید بیابـــــــی خویشتن
ما به وهمی گشته ایم،از خویشتن هریک جدا
فوق دریاییم و ، سرگرمیم یکایک با لجـــــن
خواب ننگینی عبث مارا به خود مشغول کرد
برنمــــــــی داریم دریغا صددریغا ، سر ازآن
قرن ها انسان چنین درخواب غفلت مــی زید
کرده خودرا برسرخوابی ، ولیکــــن نا توان
چشم بگشایــی اگـرروزی ، ببینی خویشتــــن
بعداز آن اشعار یابی ، خود چه هستی درچمن
هم گلی هم گلستانی ، هم تو هستی با غبــــان
لیکن از بی حاصلی ، درخاک راندی خویشتن
خواهی رهی ازبند خود
بشکن حصار واژه را
زندانی بند خودی
درقیدوبند واژه ها
دانی ؛ زبان زندان ماست
وان می فریبد خاص وعام
زنجیر پای هرکسی ست
آری . همین لفظ و کلام
بگشایی ار چشم خرد
بینی به خود بازیگری
نیست اختیاری درکفت
بینی ، چوعریان بنگری
دیدم هزاران باربیش
محصور واژه خویشتن
چشمم گشودم ، لیک بر
لحظات عمرم درکفن
لحظات نابی هم ولی
ازقید واژه رسته ام
این لحظه های بی مثل
تا بیکران پیوسته ام
دیدم ورای جسم وتن
درخویش دنیایی شگرف
بامن زبان دیگری -
گویدسخن،بی صوت وحرف
هرلحظه ای دردست خود
ما خود یکی بازیگریم
باید ببینیم فعل خویش
کزآن سبک جان دربریم
ما درکلافی تو به تو
عمری گرفتار خودیم
بیماروازآن غافلیم
ما سخت بیمار خودیم
باید ببینیم این فسون
درلحظه ی بازیگری
آن لحظه مارا می خورد
خود درهوای دلبری
باید نگاهی ناب را
درخود کنیم ما وقف آن
اوزیرک است ومی خورد
مارا به نیرنگی نهان
هردم نهد برروی ما
مکرش نقابی تازه را
هرلحظه شکلی مان دهد
ضدونقیض وخوش ادا
افسونمان شیرین کند
دامانمان رنگین کنـد
تا چشم نگشاییم به او
او خوابمان سنگین کند
این کهنه کارپردغل
دوزوفریب است وکلک
بازی دهد او هرکه را
دروازه است اورا الک
هستی به یغما میدهد
ازهرکسی این خوش لقا
یعنی دهد برباد عمر
امی ودانشمند را
ازچنگ این بیدادگر
سررارهاندن ساده نیست
خنثی نماید تاکسی ؛
نیرنگ او ، آماده نیست
دردام خویشیم ما همه
افسون بیم وواهمه
او می فریبد هرکه را
درسیل خود همچون رمه
«تنزیل» آدم این بود
یک تن اگر گلچین شود
ازخیل خیل جمعیت ؛
یک تن مبارک بین شود
دیدم ورای فکرما
خود عالمی لاهوتی است
آن سرزمین لایزال
آسان نمی آید به دست
باید کند تطهیروپاک
ذهن دغل را هرکسی
ورنه نباشد درجهان
کس را بلی فریاد رسی
تطهیر سازی خویشتن
درکوره گر ، ازخوب وبد
بینی به چشم خود عیان
تا بیکران «نوراحد»
بیدار باشیم ، ما اگر
خود دم به دم ، گردیم رها
ورنه بخواب و، داده ایم
ازکف تمام عمر را
|
|