|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
خواهی رهی ازبند خود
بشکن حصار واژه را
زندانی بند خودی
درقیدوبند واژه ها
دانی ؛ زبان زندان ماست
وان می فریبد خاص وعام
زنجیر پای هرکسی ست
آری . همین لفظ و کلام
بگشایی ار چشم خرد
بینی به خود بازیگری
نیست اختیاری درکفت
بینی ، چوعریان بنگری
دیدم هزاران باربیش
محصور واژه خویشتن
چشمم گشودم ، لیک بر
لحظات عمرم درکفن
لحظات نابی هم ولی
ازقید واژه رسته ام
این لحظه های بی مثل
تا بیکران پیوسته ام
دیدم ورای جسم وتن
درخویش دنیایی شگرف
بامن زبان دیگری -
گویدسخن،بی صوت وحرف
هرلحظه ای دردست خود
ما خود یکی بازیگریم
باید ببینیم فعل خویش
کزآن سبک جان دربریم
ما درکلافی تو به تو
عمری گرفتار خودیم
بیماروازآن غافلیم
ما سخت بیمار خودیم
باید ببینیم این فسون
درلحظه ی بازیگری
آن لحظه مارا می خورد
خود درهوای دلبری
باید نگاهی ناب را
درخود کنیم ما وقف آن
اوزیرک است ومی خورد
مارا به نیرنگی نهان
هردم نهد برروی ما
مکرش نقابی تازه را
هرلحظه شکلی مان دهد
ضدونقیض وخوش ادا
افسونمان شیرین کند
دامانمان رنگین کنـد
تا چشم نگشاییم به او
او خوابمان سنگین کند
این کهنه کارپردغل
دوزوفریب است وکلک
بازی دهد او هرکه را
دروازه است اورا الک
هستی به یغما میدهد
ازهرکسی این خوش لقا
یعنی دهد برباد عمر
امی ودانشمند را
ازچنگ این بیدادگر
سررارهاندن ساده نیست
خنثی نماید تاکسی ؛
نیرنگ او ، آماده نیست
دردام خویشیم ما همه
افسون بیم وواهمه
او می فریبد هرکه را
درسیل خود همچون رمه
«تنزیل» آدم این بود
یک تن اگر گلچین شود
ازخیل خیل جمعیت ؛
یک تن مبارک بین شود
دیدم ورای فکرما
خود عالمی لاهوتی است
آن سرزمین لایزال
آسان نمی آید به دست
باید کند تطهیروپاک
ذهن دغل را هرکسی
ورنه نباشد درجهان
کس را بلی فریاد رسی
تطهیر سازی خویشتن
درکوره گر ، ازخوب وبد
بینی به چشم خود عیان
تا بیکران «نوراحد»
بیدار باشیم ، ما اگر
خود دم به دم ، گردیم رها
ورنه بخواب و، داده ایم
ازکف تمام عمر را
|
|