خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 


 

 

غزل 

 

ذهن چون آید تهی از قیدو از بازیگری

نوکنی آنگه همی برخود جهان دیگری

ما به مکر ذهن سرگرمیم ، نبینیم فاجعه

پشت خوف آن نداریم بلکه برخود داوری

غفلتی جان می خورد هردم نبینیم حال خود

طعمه ایم هریک بلی ، من یاتوو ،یا دیگری

جهل پنهانی نموده هرکه را درخود اسیــــر

بخـــت یار آید مگر ، این دام ننگین بنگری

آتشی می سوزد اینجا هرکه را بی بازخواست

سرازاین غفلت نراندیم قـــرنها ، با برتری

 ذهن چون آیینه ای بی رنگ وشفاف وتهی

درگذر پر می شود ازخوب وبد ازهردری

می شود زندان وزنجیری به ما آموخته ها

دام ازآن برخویش سازیم ما به صد ناباوری

کودکانند هریکی گنجینه ای خود بی غبار

نیست کودک رانشانی نیزاز«خودمحوری»

کودکان پاک وزلالند همچــــــــــــوآب وآینه

رخنه درآنان نکرده خــــــــــردی ویا برتری

ما به نقَش ذهن خود گردیم درهستی شکار

جزخیال و خوف نیست این نقش را درهرسری

ذهن را باید کنی محو از تخیل ، یک سخن

هست این درمان ما ، کولیک آن را مشتری

گرگدا باشیم و گرشاه ووزیر اینجا یکی ست

برده ی ذهن خودیم ، برخود نداریم داوری 

***

گر سلاح  سرکج آدم ، دو سو آید به کـــــار

نه بشر ماند ، نه حیوال و  ، نه برجا کشوری

می کند یک جنگ خاکستر زمین را والسلام

خوانده ایم و ، می توان دریافت خود این کژروی

حاصل پیشرفت انسان چیست ...؟ نابودی خود

غیرازاین با خــــــــــود ندارد اینچنین بازیگری

می شویم قربانی یک وهم ما ، نــــــه بیشتر

سرچوپاک آید بخوانی از چه برخود نشتری

می شود لیکن زمین ، خاکستر جهلی که خود

آفریده آدمـــــی بر خویشتـــن با مهتـــــــــری

ناشناخته خویشتن را آدمی ، خود«آنچه هست»

ظن وبرهانی به او تحمیــــل کرده همســـــــری

هست انسان دیگرو ، راهــــش بود لیکن دگــــر

شبه یزدانی ، که خود برخود نمـــــوده قاصری

ذهن پاک آید گشایی پر بحیرت تا به عــــــرش

دم به دم درخود بجز نقش خـــــــدارا ننگـــری

هستی انسان همه آرامش و ، نوجویـــی اســت

می توان درعمق دید درخود ســرو این سروری

ذهـــــن ، باید پاک آید ، از تمام داده هــــــــا

نور جاری آنگه است ، آری بشر ، بی پیــــــروی

آنچه برما «هویت» سازد ، همان زنجیر ماست

ورنه سمی نیست هرگز علم وفن و دکتـــــــــری

آدمی ، خود دشمن خویش است > نمی یابد ولی

دشمن فرضی قرارش بـــرده با شورو شــــــری

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت ۴ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

غزل  ۱

 

بازیگریم از خویشتن ، اما نمی دانیم

درپای صحنه صورتی پیدا وپنهآنیم

برخود شکستیم گرچه ما خود صورتک هارا

ازصورتی دیگر ولی درخود گریزانیم

ازخود کنی حیرت چو بینی خویشتن عریان

درپرده می بینیم خودرا. ماپرستویی خرامانیم

از خویش دور افتاده ایم خودرا نمی یابیم

اسب هوس هریک به ظن خویش می رلنیم

هرسو دوانیم مرکب خود بی خبراز خویش

سرچشمه ایم ازوصل خود اما نمی دانیم

برخویش سازیم   ،  سرزمینی آرمانی را

سرسخت گردیم غیرآنرا چون به کام خود نمی رانیم

رخ می کشیم درخاک وخون از خود نمی پرسیم

سرگشته و درد آشنا خود درچه میدانیم

گرذهن پاک آید دگر بینی قرارخویش

زآشفتگی ذهن ، ما آشفته ای سردرگریبانیم

آرام آید گرتورا این صفحه ی مغشوش

آرامشی ، خود بنگری ، ماماورای این هوسرانیم

ازذهن خود ما گشته ایم ازسرزمین شورخود محروم

درقعر تاریکی ازاین بیگانه ما دربندوزندانیم

 

 

 

 

*) غزل۲

 

 

«ذهن» مارا می دهد هردم همی بازیگری

ننگریم این فاجعه -درخود نبینیم ساحری

یک بدل درما گرفته جان ، بود وهم وخیال

ننگریم آن هرکه باشیم ، دیده ایمش سرسری

ما همه بازیچه ی ذهن خودیم ریزودرشت

چشم باز آید اگر ، بینی که را فرمانبری

جز فریب و خدعه نیست خود پیشه ی این ناخلف

دایه ای ،  بازهر خود مارا نماید مادری

از یلای ذهن خود هریک بلی مستاصلیم

آنکه می بیند رهاند خود ازاین خواب آوری

یک بلای بی امان را جان وسر دادیم همه

چشم نگشاییم بران ، ازکف دهد چون دلبری

کورکورانه به وهمی ما یکایک  سرخوشیم

با شهامت باید این غول درون را بنگری

ازفریب ذهن درخود ما همه مستاصلیم

فربه می سازیم آن را ما به هر خشک وتری

آنکه بیند خویشتن بیــــــــــــدار ازاین قافله

ذهن را باید دهد درخود طلاق از همسری

هست جهان درخواب و بیداری نمی پاید به خویش

حاصل خوابش بود ، این ظلمت و ناباوری

هست خیالی محور فعل جهان ، درخود ببین

جلوه ای دیگر جهان دارد . ندارد مشتری

گردهی ازکف جهانرا پیش گوهر هیچ نیست

بیم  ازکف دادن اما ، داده مارا کهتری

چشم جوهر بین خودرا گرنمایی برقرار

بنگری آن دولتی ، کان هست مارا برتری

 

***

 

میدهد «قدرت» بقا این نقطه ی موهوم را

برتری آن یافته ، باید که آن  را بردری

ذهن پوشالی بود ، بادیدن آید بلکه محــو

یک خیال خام مارا می نماید مهتـــــــــــری

همچو فایل کامپیوتر پرشده از خوب وبد

مشت الفاظی نمایدمان دمادم رهبری

مشکل هرنسل هست این نانجیب پرفریب

دیده اند و بنگرند آن را به صد افسونگری

یک بلا نازل شده مارا هم از اسلاف ما

بنگریش آید بفرمانت ، تو اورا ســـروری

گرقلیلی دیده اند این فتنه را درخویشتن

بوده هرعصری چنین ، مانده بجا بازیگری

ناخن از حیرت به دندان گیری ازاین وهم شوم

روشنت آید دراینجا جلوه  ی پیغمبــــــــــــــری

میکنی حیرت زخود ، آری چومی بینی عیان

قاضی اعمال خویش و مجرم و ، خود داوری

گربلند آمد سخن برمــــــــــــــن ببخشایید همه

گنجه ی گوهر شدم ، سرراندم از «خودمحوری»

ذهن و«خود »یک شمه اند ، باید که پاک آیی ازآن

چون زخود آیی رها ، از بحــــــرودریاهم سری

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت ۴ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا