|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
غزل ۱
بازیگریم از خویشتن ، اما نمی دانیم
درپای صحنه صورتی پیدا وپنهآنیم
برخود شکستیم گرچه ما خود صورتک هارا
ازصورتی دیگر ولی درخود گریزانیم
ازخود کنی حیرت چو بینی خویشتن عریان
درپرده می بینیم خودرا. ماپرستویی خرامانیم
از خویش دور افتاده ایم خودرا نمی یابیم
اسب هوس هریک به ظن خویش می رلنیم
هرسو دوانیم مرکب خود بی خبراز خویش
سرچشمه ایم ازوصل خود اما نمی دانیم
برخویش سازیم ، سرزمینی آرمانی را
سرسخت گردیم غیرآنرا چون به کام خود نمی رانیم
رخ می کشیم درخاک وخون از خود نمی پرسیم
سرگشته و درد آشنا خود درچه میدانیم
گرذهن پاک آید دگر بینی قرارخویش
زآشفتگی ذهن ، ما آشفته ای سردرگریبانیم
آرام آید گرتورا این صفحه ی مغشوش
آرامشی ، خود بنگری ، ماماورای این هوسرانیم
ازذهن خود ما گشته ایم ازسرزمین شورخود محروم
درقعر تاریکی ازاین بیگانه ما دربندوزندانیم
*) غزل۲
«ذهن» مارا می دهد هردم همی بازیگری
ننگریم این فاجعه -درخود نبینیم ساحری
یک بدل درما گرفته جان ، بود وهم وخیال
ننگریم آن هرکه باشیم ، دیده ایمش سرسری
ما همه بازیچه ی ذهن خودیم ریزودرشت
چشم باز آید اگر ، بینی که را فرمانبری
جز فریب و خدعه نیست خود پیشه ی این ناخلف
دایه ای ، بازهر خود مارا نماید مادری
از یلای ذهن خود هریک بلی مستاصلیم
آنکه می بیند رهاند خود ازاین خواب آوری
یک بلای بی امان را جان وسر دادیم همه
چشم نگشاییم بران ، ازکف دهد چون دلبری
کورکورانه به وهمی ما یکایک سرخوشیم
با شهامت باید این غول درون را بنگری
ازفریب ذهن درخود ما همه مستاصلیم
فربه می سازیم آن را ما به هر خشک وتری
آنکه بیند خویشتن بیــــــــــــدار ازاین قافله
ذهن را باید دهد درخود طلاق از همسری
هست جهان درخواب و بیداری نمی پاید به خویش
حاصل خوابش بود ، این ظلمت و ناباوری
هست خیالی محور فعل جهان ، درخود ببین
جلوه ای دیگر جهان دارد . ندارد مشتری
گردهی ازکف جهانرا پیش گوهر هیچ نیست
بیم ازکف دادن اما ، داده مارا کهتری
چشم جوهر بین خودرا گرنمایی برقرار
بنگری آن دولتی ، کان هست مارا برتری
***
میدهد «قدرت» بقا این نقطه ی موهوم را
برتری آن یافته ، باید که آن را بردری
ذهن پوشالی بود ، بادیدن آید بلکه محــو
یک خیال خام مارا می نماید مهتـــــــــــری
همچو فایل کامپیوتر پرشده از خوب وبد
مشت الفاظی نمایدمان دمادم رهبری
مشکل هرنسل هست این نانجیب پرفریب
دیده اند و بنگرند آن را به صد افسونگری
یک بلا نازل شده مارا هم از اسلاف ما
بنگریش آید بفرمانت ، تو اورا ســـروری
گرقلیلی دیده اند این فتنه را درخویشتن
بوده هرعصری چنین ، مانده بجا بازیگری
ناخن از حیرت به دندان گیری ازاین وهم شوم
روشنت آید دراینجا جلوه ی پیغمبــــــــــــــری
میکنی حیرت زخود ، آری چومی بینی عیان
قاضی اعمال خویش و مجرم و ، خود داوری
گربلند آمد سخن برمــــــــــــــن ببخشایید همه
گنجه ی گوهر شدم ، سرراندم از «خودمحوری»
ذهن و«خود »یک شمه اند ، باید که پاک آیی ازآن
چون زخود آیی رها ، از بحــــــرودریاهم سری
|
|