|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
زندگی همیشه جاری ست
نزدیک ویک قدمی
نه ، نه ، نه...... بی فاصله
با همه ی اتفاقات
وبا حوادث روزمره
روزمردگی ، سبب هلاکت ماست.
باید لمس کردو
طعم تازه ی هستی را چشید
وصداکردو صدا ی تازه ی زندگی را شنید
خیره گی یک وزغ به شکفتن یک گل
تبسّم چشمه به تشنگیِ کرت
پاسخ قطره ، به جاری شدن رود
اینها همه ،
در گرو حضور من وتوست
باید حضورداشت و،
زندگی را دمادم فهمید .
رمز زندگی ؛
بیداری مداوم ماست .

زندگی را ، روی دیگر هست آیا ؟
یا همین اندوه سنگین می کند پُر ،
درّه ی چرکینِ مرگ اندود قلب زندگی را ؟
می توان ازخویش پرسید
می توان عمق سکوت خویش را درخویش کاوید
می توان ژرفای خودرا ، تا ورای رنج ومرگ خویشتن دید .
خود ، دراین کاوش تو می یابی ؛ حضوری را که فوق مرگِ جاری ست
زندگی را روی دیگر هست آری.
«آنچه هست» درماست لاکن
ما به غرقابی فکندیم خویشتن را ، آن بغیراز مرگ و خوف و اضطراب بی امان نیست
زندگی هردم شکوهی تازه دارد
نو به نو باید نمایی کشف آن را
درغبار ذهن خویشیم ما گرفتار
خوابمان کرده همین جادو ،
نمی بینیم ازآن ، شفاف وروشن خواب خودرا
یک «شبح» درما گرفته پا ، که نیست جز سایه ی ما
بایدازاین خواب جادویی رهاشد
مازفهم این سخن ، درمانده ایم درخواب مرداب
دل خوشیم با های وهوی وصورت خویش
دست معدومی کند مارا ، تهی هرگوشه پرتاب
*****
***
آیا می دانیم ؛
عامل تمام فاصله واختلاف ها ، ومرز بندی و جدال وجنگ ها ، وجود « ترسی » پنهان ومرموز در یکایک آدم هاست ، که از آن اغلب بی خبریم ؟
درهیاهو
درجیغ وداد
درجدال بیهوده ی اینهمه محال
در تفهیم بیهوده ی اینهمه جدال
درتوهم بیهوده ی اینهمه جنجال
درجنجال بیهوده ی اینهمه گریز
درگریز بیهوده ی ، این همه از خویش......
سکوتم را ازتولبریز می کنم
بی هیچ زاویه وبی هیچ انحراف
بی هیچ تردید وبی هیچ احتمال
باید ازکلمه جدا شد ،
سبد احتمال از میوه خالی ست .
ماچه بیهود ، خودرا جدی گرفته ایم
بالباس وچترو کلاه
و عینک آفتاب گیرِ دودی
وقتی همه جا ظلمانی وتیره است
وما ،
از کنار خود غریبانه می گذریم .
( خودرا پیدا کن
از خویش گُم نیستی ؛
بی چترو لباس و کلاه
وبی عینک دودی )
ماچقدر خودرا جدی گرفته ایم
که خودرا از یاد برده ایم
وجز صدای باد به گوش مان نمی رسد.
به خویشتن نیز اعتماد مکنید
درچالش فریب
پرستوها از هجوم خود درامان نیستند
آیا آنها نمی دانند؛
که به خودشان دروغ می گویند؟
راستی ؛
باید چه گفت و ، چشم باید بست از چه خود، دراین میدان؟
گفتنی هارا همه گفتند ؛
عصرآدم ، تا عروج آهن وپولاد
نکته ای دیگر نمانده از هبوط لاله ها برجا
غیرازاین ؛
« از خویشتن افتاده دور ، این موج نا آرام»
- می رود کژ راهه ای را با شتاب وهول مرد راه
تا کجا قصر کبوتر را دهد از غفلتش خوددرجهان برباد -
سایه را باید گذارد ، او به اصل خود کند رجعت
نیست راهی غیرازاین
آیا به آگاهی رسد روزی ...... بلی انسان ؟
*****
***
*
خواندن مطلب زیررا به کسانی که درشناخت واقعی خود مصر هستند توصیه می کنم ؛
آیا ما به فکر خود غالبیم یا نه ، این فکراست که مارا بی چو وچرا درانحصار ودراختیار برده وارو مطیع خود دارد؟
شاید بعضی ها فکر می کنند ، فکر جویباری ست که تحت اختیار ماست واین انسان است که به فکر خود غلبه دارد. اما زمانی که فکر خود وماهیت وعملکرد فکررا درخود با جدیت وپشتکار وبا ذره بین بصیرت درخود نگاه کنیم در می یابیم که فکر برما غالب است وهرکدام ما از آدم ها ابزاری فاقد اختیار دراسارت فکر خود هستیم .شما به مواردی چون رشک وکینه وحسد نگاه کنید ؛ آیا این سه موضوع که تنها یک فکر هستند برماغلبه دارند یا برعکس ما غالب بررشک و آزوکینه درخود هستیم ؟..... آدمی درهرسطحی چندان رغبتی به ماندن با خود( به معنای واقعی آنچه هست) ندارد وبا چنگ انداختن به هر عاملی ازخود دور می شود ، چون جرات وشهامت ماندن با خود را ندارد وشدیدآ از دیدن واقعی خود درهراس است وناخودآگاهانه وناآگاهانه ازخود در ذهن خود یک تصویر وسایه آفریده وخودرا اسیرآن سایه وتصویر بدلی وغیرواقعی نموده است . پیش پا افتاده ترین تفکرات ودرظاهر سخت ترین افکار درهرکسی همان رشک وآزو حسد هستند که هرکسی را دراسارت گریزناپذیر خود دارند. وگفتیم همه ی اینها یک فکر ند . ومعدود کسانی که چشم بصیرت را درخود با غلبه بر«خود/فکر»تقویت کرده اند توانایی مشاهده ی (رشک وکین وحسد) را درخود به چنگ آورده اندوتازمانی که هرکسی گریزان ازخود باشد قدرت به چنگ آوردن مشاهده را وغالب شدن برفکر آلوده درخود را ندارد وهمچنان ابزاری بی اختیار سرسپرده ی (فکر/خود) درخویشتن است .
|
|