|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |

با اندوه تو
لحظه به لحظه
روزهایم را پربارمی کنم
اگرچه بی هوده نیست
ومی دانم و نمی دانیم ولی
آری ،
اگر قدری عمیق تر بودیم ، در می یافتیم ؛
زندگی اینگونه بطالتی بیش نیست
همه ی ملالت ما ازندانستن است
ما همه چیز می دانیم ؛
ذره ، اتم ، کهکشان
اعماق وژرف ها ......
ندانستن ما ازخویشتن ،
سبب بروز همه ی کسالت ماست .
بعضی ها ازدیروز می آیند
وبسیاری از روزهایی ماقبل تر، از تاریخ
با شمایل بزک شده ی خویش
با کوله بار، و سبدهایی لبریز از هیج........
همانهایی که سرسخت از اقبال امروزمی گویند
بیا ؛
تا عشق را ازنو معنا کنیم
وخویشتن ، وزندگی را
ما هرکه ، هرچه ایم
فیلسوف ، وزیر، معلم ، استاد، کارمند ، دانشمند
همه درروزهای رفته گُم شده ایم
وهمین ، سبب خواب سالیانه ی ماست .
زندگی ،
لبخندی درنزدیکی ست
باید از این خواب دیرینه ی خود برخاست
جدال ها ، همه ازبرکت همین خواب است
چندان به سرمزنید ،
و سربه سنگ مکوبید ، و پا به سینه
حرفی ، مطلبی ، کنایه ای
اگرگران برای شماست .
این سرنوشت خیل خیل بشر درتمام قرنهاست
لاکن ، نه آنچه فطرت او ، والوهی است

اگرچه ،
قرنها بی حضور بی حضور
هرچه بوده رفته
وهرچه رفته ،
بوده است
اما می توان ؛
زنده بودو زندگی کرد وحضور داشت
سهولت درتوانستن است
ودرایوان منورحضور ، با معبود همنشین گشت
مفهوم دیگری از بودن را فهمید
ولحظه لحظه صیّاد لحظه های بکرو، پرشکوه بود
می توان ، با عشق بود ، و با عشق زندگی کرد
ورنج را ، درآستانه ی مطیع خود به تازیانه کشید .
بلی ، بلی ، بلی ،
می توان ، می توان ، می توان ......
خلسه ورویانیست ، بلکه هستی همین ا ست .
زندگی را روی سرسبز دیگری ست ،
که آن را ، این رنج واندوه و ملالت ها نیست
وآنچه می گویم نیز ؛
قصه نیست
سالهای سال ،
صمیمانه پرسشگر خویش بودم
آیا زندگی را ، بااینهمه تکرار ،
روی دیگری هم هست ؟
رخساری منزه از ، هرگونه غم ورنج ومرارت
چهره ای که آن ،
دمادم شهود ومکاشفه است
یا همین تکرار، مقدر بی تغییر همگانی است ؟
قرنهاست ،
که ما، درهراس ازاین همه فاجعه ایم
اماهراس نه ، خود بلکه عین فاجعه ایم
آیا زندگی را هیچگاه ،
سایه سار آرامشی هست
یا آرزوی نهفته ، همه را – گریزاززندگی ست
آیا مفهومی دیگر، درآن سوی واژه وکلمه وجود دارد
یانه ، همه چیز زندانی جمله های دانسته و ندانسته ی ماست ؟
وهیچ چیز غیراز این نیست ؟؟؟؟؟؟؟
روزی ، روزگاری
حضرتی از اهالی شریف بلخ
می خواست ؛
واژه وگفت و سخن را برهم بزند
تا بی واژه و کلمه با یگانه ی خویش بلگه ، گپ بزند
آیا فعلش هرزه درایی بی هوده از جنون بود ؟
یانه ؛
زبانی دیگر ، کلمه ا ی دیگر
.... وبشاید سکوتی دیگر
برای گپ وگفتگو هست ؟
این پرسش همیشگی ام از خویشتن بود ،
تاآنکه به صد یقین یافتم....
آری . آری ، آری
هست ...... « آنچه هست»
گنجی همگان را فراموش شده لیک
جلوه ی معشوق
نه همان عشوه و ، چشم وخال ولب و ابروست
گنجی ماورای اینهمه ، خلوت نشین حضور توست .
نه شطح است ونه طامات
ونه هذیانی از جنون
ونه مبالغه ای از قصور
می توان ،
لحظه به لحظه با معشوق بود
نه صنمی با جسم فریبای زمینیان
ونه خیالی ورویایی آسمانی
زندگی را بی اینهمه اندوه وملالت ورنج
بلکه لمس روی شکرریزدیگری ست
این اغراق ومبالغه نیست
باید دیدو ، عمیق ترازحظ لمس شهد وعسل چشید ؛
گریزماازخویشتن ، طعم تلخ هبوط ماست
مبالغه و جنون ، بی شک همان بی خویشتن بودن است ؟
گاهی که بی مبالغه پرده در ، خویشتن بودی
رویی دگر درمکاشفه ی حضور توست
رویی بلکه بی نام و ،
آن ، فراسوی دانستگی وواژه ها ی ماست
...............
من ،
دلهره ام را می شناسم
مثل اسم ، و نام فامیل
مثل سایه
چون جفت کفش ، پیراهن ، وعینک
همیشه ، با شهامت
کفش وپیراهن کهنه ام را ،
عوض کرده ام
اما ...... امان از دلهره
که جسارتم را بی درنگ ،
لحظه به لحظه
روز به روز ، هفته به هفته ، ماه به ماه ،
وفصل به فصل ،
ضعیف ضعیف کرده است
من جسارتم را همیشه
چون کوهی درمقابل وهم دلهره ،
نگاه داشته ام .
من ، دلهره ام را می شناسم
هرازگاهی ، ولی به ندرت ،
اومرا به خاک می رساند
وگاه من اورا ؛
کیش ومات ،
و آچمز می کنم
هیچوقت از ان نگران نیستم
او دیگر لاغرو مُردنی ،
و ضعیف وحقیر شده است
وبرد همیشه با من است
هنوز اغلب نمی دانیم
دلهره ، همان پاره ی تقلبی بی هوده ی ماست
که ما ،
یعنی خیل همگان
آن را بیشتراز خودمان جدّی گرفته ایم .
|
|