|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |

انسان ، درونی بسیارآشفته وناآرام دارد وتنها آرامش درونی ست که آشفتگی درون را به ما نشان داده وازآن آشفتگی میرهاند
آیینه را پیراستیم
کتاب وقلم را نهادیم
وطلسم حزن راشکستیم
بی پیرایه خویشتن رانگریستیم
چشممان به جاودانگی جهان گشوده شد
وبه آرامش بی توقف زمین
وبه پروازعمیق سنجاقک ها
ازقفس های بی روزن خویش
عشق بی تابانه ام درآغوش گرفت .
آسمان آبی ست
زمین سبز
با رود رود پرنده درپرواز
نه صید بود ونه صیاد
درهرکرانه دشت
باآوازشادمانه مرغابیان طلایی
نه کلمه بود ونه بیان
ونه زنجیرهای گران
ونه محاسبه سودوزیان
کشف تمامیت زندگی بود
درماورای اندیشه های خام
عشق تابش زمین بود
بی گریزوجدال
شادمانی جهان رافراگرفته بود
ظلمت اززمین رخت برسته بود
پرنده ها دمادم متولد می شوند
وتازه ترین سهم عریان زندگی را
با یکدیگرقسمت می کنند .
وآزادانه –
جهان را درمی نوردند
نه مرزدرکاراست
ونه جغرافیای گریز
ونه تاریخ ستیز
ونه پاسپورت وگذرنامه
وسیاست نیز
مسبب تیرگی های شبانه نیست .
با جنگ وکشتارهای وقیحانه
زندگی ؛
برگ روشنی ازکتاب عشق بود
بی اراده دخل وتصرفی درآن
تصرف سم مهلک یک پارچگی ست .
باید رها بود
وآزاد وسبک
«رهایی » شرط وصول پرنده هاست .
وزندگی ، فصل آزادی کبوترها
روزی که «من» درآیینه حضورندارد
«من» دایره تمام مصیبت ها
زبان سخت والکن عادت ها
«من» فرمانده اقتدارمن وما وشما .
عقاب قله های دروغین رتبه ونشان ومقام
«حقیقت» ، نفی جرثومه بی اعتباری ماست .
برکتی که تولد دوباره کبوترهاست .
نه دربیان وشعر
درآن بصیرتی که دگرگون کند تورا .
آنجاکه فاصله وجود ندارد
وسببیت
ودل سوزیهای کورمشفقانه
وتوپ وتانک ودشمن
آن روز ، روزعید گوزن هاست .
وقتی که من نیست
سحرگاه روشن شکفتن هاست .
پرنده ها یکی هستند
بی اعتبارات قراردادی
ورتبه ومقام ، وشان واعتبار
امتیازصعودما نیستند .
بیداری ، اعتبارذاتی آنهاست .
ما خواب آلودگان عرصه خیالیم
عروج دربیداری ست
درسرزمین یقین
گله وارزیستن
هراس ارثی خانوارهاست
آغازدگردیسی انجماد
رکود شان ونزول ما
درمیان توده منفرد شدن ،
این خلاف فطرت من وشماست .
میتوان کنارماه وآفتاب بود
بی خیال ظلمتی درآن
میتوان ، چنان پرنده پرگشود
رفت ورفت ورفت ورفت
تا به اوج ، تا به بی کرانه ها
میتوان رسید
هرنفس به مرزعشق
میتوان ،
به منزل خدا رسید .
***
باید
ازسرزمین فریب رابطه ها گذشت.
ازتنگلستان تنزل خویش
آنجا که معیارها سودوزیان است .
و«انباشتن»
شرط وقیح زندگی
وچمدان دهان گشاده مسافرتی مان
آنجا که جزمعشوقگان زمینی نیستند
با پروبالهای سوخته
پروازدرآن سوی زمین است
باید
«بودن» را
صمیمانه آشتی داد با خویشتن
معشوق تو
برتروآسمانی است.
***
باید رها شد
ازبند
اززنجیر
وازخویشتن
ازظلمت وتباهیی پیچیده گرد شهر
وین خوف زهرناک
آنگه زمین ما ُ
قندیل دیگری ست
خورشید ازجلوه اش ُ
دارد نم شکست .
باید رها شد
ازقفسی که جزهستن مانیست .
زوال دردست های ماست
ما جززخم هلاکت خویشتن نیستیم .
باید گره های بسته را با ناخن عشق گشود .
باید بند های پنداررا بازکرد .
باید رها شد
اززوال
وازاندیشه ای که مرگ نوزادی ماست .
باید ویران شد
تاگنجینه را یافت
خورشید دردستان صعود ماست
ما با مرگ ذائقه خویشتن را یافتیم
حیرت همینجاست
ذائقه سد کلان ماست
باید صدف را درهم شکست
دُرجهان تاب فروغ دست های شماست .
![]()
![]()
![]()
|
|
