خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

انسان اگرروزی دریابد که این ذهن اوست که وی را اسیرچالش های کاذب وتوهمی نموده  وبه طرف پرتگاه هلاکت وتباهی  می کشاند بدون تردید خودرا ازخودباختگی واسارت به ذهن خویشتن رها خواهد نمود

 

هزاران سال است که تمام تلاش بشرصرف حفظ «قدرت» برای خویشتن شده است واین تنها آفتی ست که درتمام ادوارواعصارگذشته تا به امروزانسان را ازکشف تمامیت خویشتن« ماهیت واقعی خویش» دورنگه داشته است ودرزمان معاصر« قرن علم ودانش وترقی وپیشرفت خارق العاده بشر» این آفت آنگونه کلی وهمگانی دریکایک انسان ها نفوذ کرده ورشد یافته ودره ای عمیق ومخوف وخطرناک میان یکایک انسانها بوجود آورده است که درآینده ای نه چندان دورانسان را« به دلیل تقابل وتخاصم کورکورانه انسانها با یکدیگر»  به ورطه نابودی  خواهد کشاند .

 


*) نان وشراب

 

 

 

نان وشراب درچمدانم

وستاره وسبزه وباران را ، درکوله بارم

برایتان به ارمغان آورده ام .

اگرمیخواهی با شراب لایزالی مدهوش ومست شوی

لحظه ای درنگ کن .

آری –

همه اینجاست ؛

آسمان آبی

ستاره های اکلیلی

وشراب های ارغوانی  .

جام ما هرگزتهی نخواهدشد

چون دمادم انگورهای چرخشتی

ازآسمان برایمان مهیا می شود

«آن» برکتی ست

که گرسنگی تانرا فرو می نشاند

قلبم باغی ست

که لبریزازعطربهاران

وزنبیلم ، سرشارازمیوه وریحان است

 

چشمانت را بگشا

تادراین قحط سالی

سال دشنام ومرگ

سال سکوت ونفرین

سال بیگانگی وبی خویشتنی

میوه را ازنزدیک ترین شاخه بچینی

وآب را –

ازنزدیک ترین چشمه بنوشانی

اگرسیرابی را طلب داری

کوزه ات را ازاین چشمه لبریزکن

چشمه ای که دردستان توست

 

درخشکسالی زمین

ودرظلمات ظالم زمان

برایت ازخورشید آیینه ای به ارمغان آورده ام

تاخویشتن را عریان درآن بنگری

آنگاه –

دریای ابدیت را

بی تقلا وجستجو

وبی ریاضت ، به مکاشفه خواهی نشست .

عصاکش کوران مباش

تا عشق ، قلبت رابیاراید

آنگاه دریچه ای خواهی گشود

که خورشید وآفتاب را

دمادم درتبلوردستان خویش

درچنگ خواهی داشت .

ورایحه تازه زیستن را

با مشام جان خواهی چشید .

 

نان وشراب درچمدانم

وستاره وسبزه وباران درکوله بارم دارم

آنهارا ازسرزمینی دیگر

برایتان به ارمغان آورده ام

سرزمینی بکرومقدس

که یکایک تان

در میانه اش ایستاده اید .

ودل مشغولی تان

شمارا ازسبزه وستاره وباران جدا میکند .

چشمان را ازغیرخویش بازستانید

تانه تاکستان وانگور

تا نه گندم زارونان

بلکه معشوق تان را

به روشنی دیدگان روشن تان

لحظه به لحظه درخویشتن تان بنگرید .

 

 

گزیده ازکتاب «پرده ی راز»

چاپ سال 1385

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۸ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا