خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 
 

 

 

  آدمی از زمان کودکی نا خودآگاهانه خود را در فضای تاریک وبسته وخفقان باری گرفتار می کند ودر آن فضای تاریک و ظلمانی دچار دل بستگی به عواملی چون قدرت و ثروت و دیگر گزینه ها می گردد . ترس از مرگ و نگرانی از آن ، بیماری و ناتوانی ها در زندگی ، آدمی را موجودی مستاصل و درمانده می سازد و برای گریز از این موضوعات و انگیزه ها وتنش های درونی ست که اسیر دل بستگی می شود و با استحاله شدن در دل بستگی ها مرگ وبیماری و ناتوانی خودرا بفراموشی می سپارد .  دلیل و نفس د ل بستگی خود سبب گریز آدمی از خویشتن خویش و بیگانگی مداوم هرکس با خویشتن خود وبا ماهیت واقعی خویشتن می گردد و بازگشت به خویش و کشف واقعی خویشتن و آشتی کردن با مرگ و بیماری و ناتوانی ها سبب می گردد که آدمی به آرامش واقعی دست بیابد , واز ترس وبیم ونگرانی و ترس وبیم موهو می که همه ی عمر با آن دست وپنجه نرم می کند رهایی بیابد . آدمی از خود موجودی نگران و مستاصل ساخته وبرای فرار از نگرانی واستیصال خود به عوامل بدلی وغیرواقعی رو می کند که چنگ انداختن به همین علت ها سبب نگرانی ومستاصل شدن اوست .

 هرکس برای درمان زخم به خویشتن زده ی در خود ، نه تنها به مداوا ودرمان واقعی (بازگشت بخویشتن ) رجوع نمی کند بلکه باگریز از خویش درد را درخود عمیق تر و مهلک تر می نماید . خود را با خود بیگانه  می سازد .واین مشکلی ست که جهان بشری قرنها با آن روبروست . ما هیچگاه اصل و موضوع را درخود واکاوی وریشه یابی نمی کنیم بلکه همیشه از خود فاصله گرفته ودورتر و دورتر می شویم وبه عواملی چنگ می اندازیم که همین ها عامل تجزیه و تفرقه و جدایی هرکس از اصل و ذات واقعی خویشتن هستند . نه آنکه مارا به آرامش نمی رسانند بلکه برعکس سبب ناآرمی عمیق وبنیادین نیز درما می شوند  

حقیقت یعنی پیدا کردن وکشف تمامیت خویش . ولی ما آنگونه از مشاهده ی خود ، ازنگاه کردن بی واسطه به خویشتن ،در اضطراب ودرهراسرهستیم که جرات نگاه کردن بخود را از د ست داده ایم وبا هزاران حربه ووسیله درتلاش بی وقفه گریز مداوم از خودهستیم . درک حقیقت با بازگشت بخویش  برایمان ممکن می گردد. درصورتی که ما به ماهیتی  کاذب ودروغین وغیرواقعی گرفتاریم وتمام اعمال وحرکات ورفتار ما تحت انقیاد این مرکز کاذب در ماست . خودفراموشی وسهل انگاری سبب قطع ارتباط ما با خویشتن گردیده وهمین موضوع مارادچار دوگانگی شخصیتی نموده که به سهولت نسبت به آن آگاهی پیدا نمی کنیم . ودرک حقیقت زمانی برای ما ممکن ومیسر میشود که خودرا از دوگانگی کاملا جدا کرده باشیم .

آدمی با چنگ انداختن  به گزینه هایی چون قدرت وثروت برای خود آرامشی را فراهم می کند که ماهیت وواقعیت آن ، آرامش نیست بلکه نفس این عمل گریز از ناآرامی وتنش های خویشتن است که فرد کورکورانه آن را برای خود آرامش تلقی می کند  . بازگشت به خویش یعنی با درون خود ارتباط برقرار کردن وخود واقعی را در خویشتن پیدا نموون . خودی که محدودنگر نیست . خودی که گرفتار چالش تفرقه وجدایی نیست . خودی مقابله جو وستیزه گر نیست .خودی که با حقیقت ویا با واقعیت جهان ارتباط دارد ....این مشکل یک دهه یا دو دهه ویا یک قرن ودو قرن آدمی نیست بلکه هزاران سال است که آدمی با خود بیگانه واز ریشه واصل خود دور شده است و راه نحات هرکس نیز بازگشت بخویشتن و کشف تمامیت خویشتن  است . فرقی  نمی کند هرکس هرکجاباشیم  وتا یع هر فرهنگ وایدیولوژی باشیم  مشکل یکایک ما انسان ها انحراف از اصل و ذات خویشتن است که آن را «خطای پندار» می توان گفت . یکایک ما با گذر عمر واز ابتدای دوره ی نوجوانی اسیر مرکزی کاذب وغیر واقعی وخیالی وتصوری درخود گشته ایم که همین مرکز خطا و فکر واندیشه ی مارا دچار خطایی جبران ناپذیر وغیر قابل برگشت نموده وفکر در هرکسی از مرکزی دروی نشات می گیرد و مجال جولان پیدا می کند که مرکزی سالم و بی عیب ونقص نیست . تفکر درما از مرکزی آشفته و ناهنجار و ناسالم زاده می شود وبه بیرون سرایت می کند و تا زمانی که هرکس از این مرکز ناسالم ومعیوب خودرا خلاص و رها نکند هرگز روشن بین وبرخوردار از تفکری روشن نیست . سرمایه های مادی و معنوی و علمی هرگز بشررا از اسارت نجات نمی دهند بلکه باعث تنگ و تاریک تر شدن وسخت وسمج شدن فضا ومکان اسارت فرد نیز می گردند .   اکثریت ما آدمیان با برتر پنداشتن خود ودیگران دچار انحراف وبیگانگی با هویت واقعی خود شده ایم و با خطای پندار . راه نجات را کاملآ برروی خویش مسدود کرده ایم و سرخوشی مان به سرمایه های مادی یا معنوی ویا علمی ست که برای خود ودر ذهن خود انباشت کرده ایم و رهایی مطلق ونه خیالی و پنداری از این سبب های اسارت ودرماندگی و فلاکت . سبب رستگاری و سعادت یکایک ماست .

گفتیم که هرکس برای خود ناآگاهانه و ناخودآگاهانه ، فضایی بسته ومحدود را آفریده و خود را تمام عمردراسارت محض این فضای بسته قرار داده است و تمام تلاشش نیز صرف رشد وبقا و تعالی این فضای محدود و تنگ و تاریک  و هلاکت بارمی شود .  برای رهایی از این فضا با کسب خودآگاهی می توان با مشاهده ی درونی تمام حرکات ورفتار واعمال این مرکز را درخود تحت کنترل خود درآورده و خود را از اسارت آن رهایی ببخشد . فکر ازمرکزی در ما نشات می گیرد به نام خود . این «خود » همان اطاقک بسته  و بی روزن  ، وبی درب وپنجره ایست که ما نا اگاهانه برای خود ساخته واسیر آن شده ایم .مشاهده ی عمیق ، خودآگاهانه  این اطاقک را متلاشی وویران نموده ومارا از اسارت نجات می دهد .مشکل  تمام جهان ،  فقدان همین نگاه ناب وخالص درونی وفراموش شدن آن در غالب آدمیان است «خود» نمی تواند بطور کامل وهمیشگی از ضمیر پاک شود ولی مشاهده می تواند فکرر را درهرکسی تزکیه و پاک و بی عیب ،بازسازی نماید . هرگز نمی توان این نگاه ومشاهده را به دیگران القا نمود مگر هرکس صادقانه با خودش و با محو کردن تمام غبارهای درونی . مانع نمود و تبلور این نگاه را درخود بیابد . مشاهده شاهرگ واقعی رهایی از اسارت آدمیان است . فکر در ما تجزیه ساز و تجزیه نگر است موجب و اساس تفرقه می شود اما مشاهده تجزیه وتفرقه را نمی فهمد و یگانه نگر ووحدت بین است . مشاهده فعلی ست که قاطعیت ووحی منزل بودن فکر را درهرکسی تعدیل می دهد و چشم آدمی را به ماهیت واقعی فکر باز می کند . و تفاوت . و تضاد و متناقض بودن افکار افراد با یکدیگر از همین جاست که بامشاهده کاملآ بی رنگ می شود . تفکر درهرکسی «خودمحور» است ولی مشاهده ،  خود را بر نمی تابد وماهیتآ « حقیقت محور» است . زمانی که مشاهده درهرکسی به کمال برسد و اندیشه وتفکر راه تعالی خودرا یافته وعقل از ستیزه گری و تقابل ورویارویی باز می ایستد ولی آدمی تا اسیر ...ذهن/فکر... در خود باشد ناخودآگاه وجبری موجودی مطلقآ ستیزه جو و مقابله طلب است ولی تنها مشاهده می تواند هرکسی را از سلطه گری و جنگ افروزی و خشونت ورزی کاملآ برحذر دارد . عقیده که منتج از تفکر است می تواند هر تمایلی را در هرکس سرکوب کند ، اما سرکوب تمایل ، خنثی و محو وبراثر شدن تمایل نیست .  وقتی تمایل درما سرکوب می شود ، همین تمایل ، رد پایی از خود در ضمیر برجا می گذارد که خود باز تمایلی ست زخمی و مهلک وخطرناک تر از تمایل اولی ست که سرکوب گردیده ،  اما مشاهده تمایل را در هرکسی کاملآ محو وبی نشان وبی اثر می کند وهیچ رد پا و نشانی از تمایل در فرد باقی نمی ماند . وقتی تمایل در ما سرکوب و پس زده می شود نفس این فعل پس زدن یک تمایل وجایگزین کردن تمایل سرکوب جای آن است یعنی از شاخه ای منفک شدن وشاخه ی دیگری را برگزیدن . اما مشاهده فعلی ست که تمایل را خنثی کرده ومیلی دیگر جای گزین آن نمی گردد. سرکوب با تجزیه وتحلیل ، وتبیین وتفسیر وقضاوت وپیش داوری توامان است ولی مشاهده را هیچگونه قضاوت وتجزیه وتحلیل وتبیین وتفسیری همراه نیست.سرکوب باتنش وناایمنی وناآرامی ست ولی مشاهده بادیدن وآرامش بدون هیچ تنش وچالشی است.  مشاهده درونی آرام ، بی دغدغه ، وبی استرس ونگرانی برای هرکسی با خود دارد وزمانی که با تمرین ، مشاهده بطور همیشگی با آدمی همراه است ، فرد کاملا آرام وبی استرس وبی نگرانی ، وبی هیچ بیم ودلهره ای در حال آرامش ومشاهده ی مداوم است.... 

  

ادامه دارد   

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا