|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
عریان ببین ....وبی پرده
یعنی :
بی نقاب
و شفاف و زلال........ خویشتن را
راز ورموز تام وتمام رستگاری و کمال
باچتر بسته
بی پوستین و پالتو
ژنده پوش قلب
درروزهای همیشه سرد برفی
کشف جنگل پراز دارو درخت و میوه و کندر وعطر گل وبرگ
بادرخشش مداوم آفتاب
(با ادراکِ صریح این واقعیتِ تلخ وگسِ ملموس عریانِ نابهنجار ،
مضحکه یِ خوش نمایِ خودساخته یِ خود فریبِ نامتجانس....... که ما
متعالی وبرجسته
ناچیز ویا ضعیف و حقیر
در " محاصره ی سخت زوال خویشتنیم " .
بند فاعل بی رحم وجسور ی که با یک اشاره ی محوی ، گشودنی ست
درک صریح ، سبب متلاشی شدن سریع این مرکز جانسوز جهانخواربی اعتبار است )
هشداری گاه ، عریان وبرهنه .
اما ،
از بی شمار قافله ها یکی منجی نجات خویش و ، بسا
با سهل انگاری
مکمل بیچاره ساز یاس و بی تفاوتی و
مسخ ناگزیر
لیکن ،
ممکن پذیر و سهل
بی جعل کهنه کار فریب
بی ظلمات کسوف
با حظ بیکرانه ی هستی
اوقات خوش ، استحاله ی در نور
درنوبهار صاف دل انگیز
در چارسوق های تنگ وتار زمستان
بی زاد وولدهای بی قرار توهم
فاش دمادم لحظه ها
کشف پر شگفت دقایق
و دیگر
هیچ ......هیچ .....هیچ.....
بی پیرایه ، کاشف ذره ذره ی باغ است
رهایی از واژون نمایی ، از بی پیرایگی هاست
چهره های محقر
(صورتک ها)
هیبت های دروغین
وفرامین آغشته
کژ اندیشی ،
سبب لغو زمان مند بی قرارداد ،
حضور جاودانه ی ماست
باید به اعماق خویش نفوذ کنی و بیابی :
راه روشن یقینت را .......
_ابهام علف از توست
وپیچیدگی مبهم باغ و درخت وشقایق_
ماهیت زندگی
فهم مدام ودقیق و روشن لحظه هاست
با کشف رازهای نهفته
اسرار پر جلال
وقتی عشق ،
ترانه ی تمام قدم هاست
دراین فضای باز
حریم ملکوتی
بیکرا ن و لایتناهی
" حقیقت "
راز وسر مگویی ست
باید لحظه لحظه کشف کنی و ببینی
راز نهفته ی شکفتگی ، گل سرخ را
بازگفت آن ، دروغ محض جهان است
همه با توست
آنگاه که حقیقت ، سروراز مگویی نیست........
عریان باش و ، وسیع و ، زلال وتهی
و ساده و یک دست
ودم به دم آرا م
چون قطره های سرخوش باران
چون سبزه نظیف باغ
عریانی تو ،
برهنه دیدن کوه و درو دشت و
جنگل وباغ است
آنگاه ،
کاشف تمام رمزوراز جهانی
|
|