|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
راهی بود پیشت ، توانی خود رهانی
ازهر قفس ، ازدام وبند ، از سرگرانی
اصلِ تومی باشد چنین ، محفوظِ درتوست
آری هنوز هم ، این طلوعِ جاودانی
کن صفحه ی پاکِ صمیرت را تو جاروب
از آنچه بر صَدرت نهد ، با بد گمانی
کن جیب هایت دراول خالی زهر چه
از دوش خود وانگه ، بیفکن ناتوانی
در ژرفِ تو پنهان بود یک ملک دیگر
باید سبک سازی تو خود از هر گرانی
آنگاه ، می بینی عیان ، دنیایِ نویی
از نو شوی خود زاده ، همچون طفل مانی
حیرت از آن گیرد سراپای وجودت
بینی همه آرامشی ، کز آن ندانی
کِلک و سخن ، از آن همی گویند بگذار
آگاهیِ ذاتیت بود ..... بی درسخوانی
" آن " مشعلِ راهِ فروزانِ من و توست
"علمِ لَدُنّی" ست ،کشف کن در خود ، توانی
برواژه و ارقام دل بستی همه عمر
خود دامِ حصرِ خویش گشتی از جوانی
تقدیرِ تو آری ، نه این رنج و غمِ توست
افسانه کردی خویش و ، باید خود تکانی
من مانده ام دیگر چه گویم یا نویسم ؟!...
از آنچه می بینم ، من از دلدارِ ثانی
گیرم سخن را نو کنم ،افسانه باقی ست
کو آنکه یابد ، رمز و شرحِ " لن ترانی "
دانی ، خیال است بیخ و بُن افسانه پرداز؟
شعر و غزل ، با آن همی دارد تبانی
پاک کن زآشوب ، صفحه یِ نابِ ضمیرت
آنگه شوی بحرِ حقیقت بی نشانی
توپرتو خویشی ، نشان ها بلکه با توست
جز این بود هرچه ، دگر دامِ زبانی
|
|