|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
مگو که گشته ام ونیست،زخویشتن چو جدایی
تویی که مقصد خویشی و لیک خویش نپایی
تویی که غایت وقصدی ، زخویشتن بگو که چه دانی؟
به کنجکاویِ در خویش ، ببین که در چه نوایی
تمامِ فلسفه این است ، نه قصه است وحکایت
تویی که بی خبراز خویش همیشه بلکه جدایی
به ژرفِ خود ننمودی ، تو جستجو که بیابی
توبلکه گُم شده ات را ، توخود نوایی و نایی
تمامِ مقصد تو هست ، نهفته بلکه به خویشت
تو برتری ، چو به عالم به کشف خویش در آیی
خدا خدا کنی و سر ، زنی به صخره وبر سنگ
ندیده ای به آیینه هرگز ، تویی که "عینِ خدایی"
یکی ، جان وسرِ خویش ، بداد برسرِ غیرت
به عصرِ منجمدِ خود ندید گوشِ شنوایی
کنون که پرتو دانش گرفته گوشه گوشه جهانرا
کجاست چشمه ی نابی جدا کند سره را زخطایی
هدف زخلقت تو نیست که مین وبمب کنی خلق
انرژیِ دگری هست به تو ، از آن تو بلکه سوایی
کنی اگر که تو در خود به عینه گوهر خود کشف
هزار سرِّ نهان را ، به خود بلکه گشایی
پرنده ای ، که نمودی بخویش بلکه توخود حبس
دگر شوی ، چو بیابی زخویشتن تو رهایی
شکوهِ مهرِ دگر هست ، به ژرفنای تو پنهان
چو کشف کنی دمِ خویش ، ببینی آنکه کجایی
|
|