خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

خودشناسی تا خداشناسی

 

هنوزهیچکس نمی داند

اساس فاجعه از چیست ؟! و از کجاست ....  ؟ !  

با محکومیتِ بی قیدِ ا ین و آن  .........

همه ی دردهااز ندانستن است

و"خودآگاهی "  شفای تمام درد ها

مادردمند از انحصارِ خویشتنیم !

تنها گناه ، همین است

راهِ برون رفت را بر خویش بسته ایم

آیا می توان برشمردو دید

 تمام فاجعه از ماست

از من تو او ....

زان پیش ترکه تیغ برِ سر دشمن فرو بریم 

بیایید  ژرفای خویش را بکاویم و بنگریم 

ما هرکه هرچه ایم

خود خویشتن را

هم زخم وتیغ و ، هم خون و خنجریم ،

ما دشمنِ خودیم........

.

وحرف ساده این است

 اگر طالب دگرگونیِ جهانیم

باید ، الساعه بی فوت وقت ،

دگر بودن  را ازخویشتن شروع کنیم .......

 

 

*************

**********

*****

 

 

و شرح مجملی بر شعر ساده ی بالا ؛

هنوز ، هیچکس نمی داند 

اساس فاجعه از چیست ؟ واز کجاست ؟

با محکومیت بی قید این و آن

بانگاه اول به این بند از  شعر  ، پرسش مبهمی در ذهن مان شاید خطور نکند . با نگاهی عمیق تر این پرسش می تواند برای هرکس بوجود آید ، فاجعه چیست ؟؟؟ و شاعر از کدام فاجعه می خواهد بگوید ؟....و از ان پرده بر دارد ؟

فاجعه .... زندگیِ بشری ست ، که همان تمام آدمیان را کورکورانه و ناخودآگاهانه ، در مقابل یکدیگر قرار داده است ودر آنها نفرت و خشونت را تولید کرده است و بیگانگیِ با خود ودیگران را . تقابل و جدال های هستی سوز و مخرب آدمیان با یکدیگر ، از چیست ؟.... که هر گز تاریخ بشری از این جدالهای سهمگین خالی نبوده است . وچرا؟....

باز می گردیم به پرسش اول ، اساس فاجعه از چیست ؟!....واز کجاست ؟! 

همه پاسخ این پرسش بدیهی وابتدایی را در ذهن خود دارند . همسرم می تواند با من دشمن باشد ، همسایه ام می تواند دشمنم باشد ، هم محله ای ، هم شهری ام و......یکایک کشور های همجوار و کشور های دور دست ، همه می توانند دشمن من باشند . دشمن میهنم ، دشمن  آرمان و عقیده و مکتب و  مسلک من باشند که ریشه وعلت دشمنی و عداوت از کودکی در ذهن مان کاشته شده است .... پس من باید همیشه آمادگی تقابل با دشمن خودرا داشته باشم . آنچه در من سبب نگرانی ، استرس ، دغدعه ، اضطراب ، نا امنی و ناایمنی مداوم من است ، ذهن آشفته و پریشان و مضطرب من است وهمین ذهن نا آرام ، از دیگران برایم دشمن فرضی وخیالی و تصوری می سازد که مرا بطور همیشگی دچار نگرانی و دلهره و دغدغه و آماده باش مداوم قرار دهد  . بلی ، ذهن دردمند و پریشان و آشفته ی من ، سبب بوجود آوردن دشمنی تصوری وخیالی برای من می شود . واین تنها مشکل من نیست ، فرد روبرو و مقابل من هم دارای  چنین ذهنی است و ذهن او از من برایش دشمنی خیالی و تصوری می سازد  ، همسر من ، همسایه ، هم محله ای و... ومردم سایر کشورهای جهان ، چون تعربف زندگی اینگونه ، به هرکسی القا سده است .  آیا هیچگاه در خلوت خود ، از خود سوال کرده ایم ، اگر همسر من دشمن من است ، پس من هم دشمنِ بی تردید او هستم وچرا ؟؟؟   همسایه ام همینطور ، هم شهری ام همینطور و سایر کشور ها نیز .... من قبل از آنکه بخواهم ، پرسشی متقن از خود نموده و پاسخ واقعی اش را نه از زبان دیگران ویا از نوشتار و کتابها  ، بلکه پاسخ واقعی را در خود بجویم ( چون پاسخ تمام پرسش های ما ، بخصوص درمورد خودشناسی در درون خود ماست ) ،  از پرسش دوری کرده و خودباخته ی باور ها وعقاید پیشینه ی خود که در ذهن ثبت شده است ، می شوم ....دشمنِ واقعی من ذهن آشته ودردمند من است که مرا مبتلای کج پنداری نموده واز دیگران ، حال هرکس ، زن و شو هر ها ، همسایه ها ، هم شهری ها ، کشور های دیگر ، برای من دشمن آفرینی می کند . این واقعیتِ اعمال ورویکردهای خطا ونادرستِ ذهنِ کورِ ماست .  پس فهمیدم ، اساس فاجعه از چیست !؟ واز کجاست ؟ ... وقتی با خودآگاهی ، به کشف  این واقعیت مهم در خود رسیدم  ، پاسخ متقن و مبرهن را هم در خود یافته ام ، دیگر کسی را محکوم نمی کنم . چون حاکم و محکوم فاجعه وایجادگرِ فاجعه خودِ منم ، نه دیگران .... 

وقتی به روشنی وبا صراحت می بینم ، یک نقطه ی کور وغیر واقعی وکاذب ، مشترک در  همه ی آدمیان سبب بروز تمام اختلاف ها و جنگ وجدال های خانگی و شهری و کشوری و جنگهای خانمانسوز خارجی ست ، وهرکسی بدون شناخت واقعی خود و آگاهی یافتن از ماهیت ذهن و اعمال و رفتارهای ذهن/فکر در خود ، زندگی توام با صلح و آرامشِ وجود نداشته ی خودرا قربانی صحنه های خونین کارزار   می کند ، واز نقطه ای یا دملی کور در خود پیروی می کند یا تمام و کمال اسیر آن است ، ونه آنکه این نقطه ی کذب تحت فرمان و اختیار یکی مان نیست بلکه بعکس این ماییم که سرسپرده ی بی اختیار آن مرکز شوم در خود هستیم ، می بینم ؛

تمام درد ها ، 

از ندانستن است

وخودآگاهی

شفای عاجلِ تمام دردهاست   

یکایک ما سهمی در تمام مصائب و مشکلات و فعل و عمل های ناصواب بشری در زمین داریم. وگفتیم عدم اگاهی ما از واقعیت وجودی خودمان سبب بروز  حوادث روی زمین است . وآگاهی یافتن از ماهیت واقعی خویش ، شفا یافتن دردهای بشری ست . خوداگاهی ، می تواند در یک لحظه تحول و انقلابی شگرف درونی در هرکدام مان بوجود آورد . ماوفتی داخل اطاق بی منفذ و روزن تاریکی می شویم ، آگاهی نداشتن از چندوچون اطاق تاریک ، صدها فکر در ما ، از احتمال وقوع هر حادثه ای در آن اطاق درذهنمان بوجود می آورد ، فکر مارا دچار استرس و نگرانی و اضطراب می نماید  ، حال اگر دست دیگری با زدن یک کلید برق ،  آن اطاق تاریک را روشن نماید ، به یک باره با روشن شدن اطاق ، تمام افکار خام ، استرس و نگرانی ، و رعب ووحشت آن از ذهن بیرون می ریزد . تمام مشکل بشر به دلیل ناآگاه بودن از واقعیت خود ، از ماهیت ذهن خود ناشی می گردد. که خود را ناآگاهانه ، وناخودآگاهانه گرفتار فصای منجمد و بسته و تاریک و ظلمت باری نموده است که بطور کامل از آن چیزی نمی داند .  ودران فضای مسموم گرفتار افکار ضدو نقیض و آلام و دردهای بی درمان ویک زندگی لبریز از رنج و اندوه و آلام گردیده است .

ما ، دردمند از انحصار خویشتنیم

راهِ برون رفت را بر خویش بسته ایم

انحصار یعنی در تنگنا افتادن ، محدود شدن ، کوتاه شدن ودرگنجیدن در چیزی... لغت نامه دهخدا

ما ، دردمند از انحصار خویشتنیم ، نقطه ی کلیدی همین است . وفهم عمیق آن ، لامپی ست که اطاق تاریک  ذهن را روشن می کند وفرد را از اسارت نجات می دهد . نجات از اسارت این نقطه ی کور ذهنی ، هرکسی را وارد فضای نورو روشنایی دیگری می نماید که فرد می بیند فضایی که در آن دربندوزندانی بوده فضایی محدود و کوچک و بدون روزن است ، و فضای جدید ، فضایی نامحدود و بیکران و سراسر  نور و روشنی ست .

آدمی ناخودآگاه ، خودش را در خودش زندانی کرده ودراسارت این اطاقِ تاریک ( همان مرکز ویا نقطه ی کور ذهنی ) هرکسی ،  فردی دردمند و نگران و مضطرب است که برای گریز و فرار از دردمندی و نگرانی و اضطراب خویش به عوامل بیرونی چنگ میاندازد وتمام دوز و کلک ها ، دروغ گویی ، فریب ، ستیز و جدال ها ، همه ره آورد آن است ، اما نفس نا آرامی بشر بیگانگی و جدایی وی از خویشتن است و هیچ چیز وی را تسکین نمی دهد ، مگر دوباره به اصل وریشه ی خویش بازگشت نماید . تمام آدمیان درروی کره ی زمین از دوران کودکی براساس فرهنگ و سنت و باورهای خود ، هویتی خیالی و تصنعی و غیر واقعی برای خود می آفرینند ودر تمام طول عمر ، خودرا موظف به رشد وحفظ و پاسداری از  این هویت ویا شخصیت غیر واقعی می بینند ،یعنی خودرا در انحصار بی قیدو شرط خود قرار می دهند . به این ترتیب آدمی هیچ اصراری برای شناخت واقعی خود ندارد و از شناخت واقعی خود ، بی وقفه دوری جسته و فرار می کند وهرراهی را بر روی خودش برای رسیدن به خود واقعی اش می بندد .

برای شناخت حقیقت باید لاجرم خود را شناخت ، که می گوییم ؛ لازمه ی خدا شناسی ، خودشناسی است . وهرکسی با شناخت خویشتن به صلحی دست می یابد که دیگر جدال و ستیز و جنگ برایش بی معناست ، وانسان بطور جمعی زمانی که به شناخت واقعی خود دست بیابد ، بعداز آن دیگر جنگی روی کره ی زمین وجود نخواهد داشت . شناخت حقیقت بدون شناخت خود ، برای هیچکس میسر نیست چون حقیقت جزئ لایتجزای وجود هرکسی است  . نفس حقیقت یعنی شناخت خود وآدمی بدون شناخت واقعی خود ، هیچگاه به درک روشن وصریح حقیقت نمی تواند دست یابد . 

گفتیم ما از زمان کودکی برای خود شخصیتی خیالی و پنداری باالقای خانواده و جامعه با پشتوانه ی فرهنگ و باورهای خود می سازیم ، و در دوران حیات خود آن شخصیت را در خود رشد می دهیم که همین موصوع  ،  ناخودآگاه مارا از هویت اصیل مان دور می کند  . یعنی شخصیت پنداری ما جایگزین ماهیت واقعی و هویت اصیلِ ما می شود ، باکسب آگاهی لازم در خودشناسی یعنی ماهیت وساختار ذهن و مشاهده ی عملکرد فکر در خود ، می توانیم بامشاهده ی مرتب درونی در خود ، این شخصیت کاذب را در فعل و رفتارهایش در خود ببینیم و همین دیدن حکم چراغی را دارد که اطاق تاریک ذهن را برای ما روشن کرده و مارا ازاسارت آن نقطه ی کاذب رهایی می بخشد .  

وحرف ساده این است

اگر ، طالب دگرگونی جهانیم

باید ، الساعه ، بی فوت وقت

دگر بودن را 

از خویشتن شروع کنیم

امید این است ، اراده ی قوی ما باعث دگرگونی ما بشود . ماوقتی می خواهیم از یک عادت مزمن خودرا خلاص کنیم و نجات دهیم ، راه چاره در اراده ی قوی ماست که تصمیم بگیریم قاطعانه وبی بروبرگرد خودرا از عمل تکرار عادت در خود  دور کنیم . دگر بودن ، دگر شدن ، نفی یک عادت مزمن و قوی ودیرپا در ماست  . بااراده قوی انشالله بتوانیم خود را از عادت مزمن و مسموم خود نجات بدهیم . حرف نهایی همان حرف اول است  . بازگشت به خویشتن ... هیچگاه دیر نیست ، هرلحطه می تواند آغاز دگرگونی  برای یکایک ما باشد ، وعده ی  فردا ، فریبِ ذهن ماست ، که باید بطور مداوم دربرابر آن بیدار و هشیار باشیم واسیر آن نشویم .....  

در خاتمه ، تمام سعی و کوشش من این است که افراد را در تاروپود الفاظ رنگین وخوش نما و برجسته و ...و... نیاندازم وگرفتار نکنم ، چون وخامت آن را می بینم .  وشعرم را ساده و روان ، تاحد امکان با تشبیه و استعاره و ایجاز و ایهام های کمتری ،   بسرایم .  واژه و کلمات و جمله ها ، محرک هایی هستند که ذهن را  در افراد تحریک کرده وفرد را در چالش خود گرفتار می سازند ووقتی در دام ذهن می افتیم از حقیقت ودرک آن دور می شویم . مازمانی می توانیم بی پرده بادرون خودمان ارتباط برقرار کنیم که ذهن در ما آرام و فکر غایب باشد . دراین صورت است که ما با حقیقت خویش بی پرده و عریان ارتباط برقرار می کنیم . البته نظر شخص من این است ، ممکن است بسیاری افراد ، نااگاهانه وناخودآگاهانه هراز گاهی ، باز تاکید می کنم نا آگاهانه و ناخودآگاهانه ، با حقیقت حویش ارتباط برقرار نمایند  ، که ما آن را در چوپانان ، کشاورزان قدیمی ، وشاعران می بینیم ، ولی نفس آگاهی یافتن از ماهیت خود وذهن باکنارزدن موانعِ دست وپاگیر آن ، می تواند همین افراد را به نقطه های بالاو روشنی  از نظر ارتباط با حقیقت خویش برساند  . وقتی ذهن نا آرام ودچار اغتشاش است که در بیشتر اوقات ذهن دچار نا آرامی و تشتت است( باواژه وکلمه و حرف) تحریک شود ، صاحب خود را در چالش خود گرفتار کرده ووی را دچار "خطای پندار " می سازدوچون زنجیری وی را در محاصره ی خود دارد . ولی ذهن آرام با شنیدن و یاخواندن یک جمله که بارِ معنایی بالایی داشته باشد ، می تواند با ابجاد جرقه ای سریع در ذهن ، فرد را از کلاف بسته ی  تاریک و منجمدخود نجات دهد و جهان روشن ونورانی  دیگری را به روی او بگشاید . ذهن حجمی از افکار کهنه در یکایک ماانسانهاست  . عمل خلاقیت بدون حضور وبدون دخالت ذهن در نقطه ی دیگری در مغز بوقوع می پیوندد ، وبعد از وقوع ، فکر در حافظه / ذهن ثبت می شود . اما این فرآیند آنگونه سریع انجام می شود که برای هیچکس قابل دریافت و مشاهده  وحتی قابل ادراک نیست . حال  اگر ما بتوانیم ، ذهن را در خود آرام ، نگاه داریم  ، می توانیم بامرکز دیگر مغز در خود ارتباط برقرار کنیم . غایب بودن فکر شرط اولی ومهم و اساسی رسیدن به حقیقت خویشتن است . این نقطه ی دوم مغز ، آدمی را از هر بلیه ای دور می کند ، از هر گونه تناقض وتضادی  جدا می کند ، از دوگانه بینی و الینه شدن و منیت "خود محوری"  پاک می کند و از هر رنج و غم و اندوهی مبرا می سازد  ، آدمی را از هر کینه  و رشک و آز وحسدی دور نگه  می دارد  .  نکته ی جالب اینجاست  ، ذهن که مرکز تمام شرارت ها ، تناقض و تضادهاد ، دوگانه بینی ها ، انانیت و خود محوری ، و اندوه و رنج و کینه و رشک وحسد بود ، بعداز این ، وقتی به ذهن خود باز می گردی اثر ونشانی از هیچ کدام از آن بلیه ها و عادضه ها در خود نمی بینید .البته من نه تخصص مغز دارم ، ونه کارشناس مغز شناسی هستم  ، ونه اطلاعاتی از مغز دارم ، با رفت و برگشت هایی که در دو نقطه در مغز می بینم با احتمال این سخن را می گویم .  

قطه نظرات

17 

  • اميرحسين علاميان

     اميرحسين علاميان | ۱ روز و ۱۸ ساعت پیش

    درود و افرين
    اساس فاجعه از ماست
    اين حرف خيلي كلي و بحث زيادي ميطلبد
    ولي من متوجه شدم كه
    (پيرامون) تاثير بسزايي دارد 
    اولين مرحله خويشتن 
    و سفر در خويش است درست
    و فرض خوب حاصل شود
    ولي در مرحله دوم و بعد حركتي نميجنبد
    به ان صورت كه بايسته باشد
    وقتي يك با يك برابر نيست
     و (ادمي به ريسمان فرديت گره خورده)و وحدت كلمه
    نيست...
    و وسائل و ماديات جريان سازه
    حركتي چنين،مياسر نميشود

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به اميرحسين علاميان | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    باسلام
    خدمت امیر حسین نازنین
     بله ، زندگی براساس تعاریفی ست که در پیرامون هرکسی است ، تعاریفی نانوشته ولی قابل انتقال نسل به نسل و هرکسی با ثبت ناخوداگاه همین تعاریف  در ذهن خود ، زندگی را برای خودش می سازد . حال اگر در ذهن تعریفی وجود نداشته باشد ، نه منفی ونه مثبت ، نه خوب و نه بد ، چه اتفاقی برای چنین فردی که با خودآگاهی ، خودرا از تمام اسارت ها نجات داده ، ممکن است بیافتد ؟... نگرانی و اضطراب همه ممکن است همین باشد ، وترس و اضطراب ، وفرار از نگرانی ودلشوره ها همچنان ، مارا وادار به چنگ انداختن به ریسمان زندگی بنماید . ذهن آدمی مجرای تنگ و تاریکی ست که همه را در خود گرفتار کرده ، تالابی ست که ماهی سیاه کوچولو را در خود اسیر نموده و ماهی کوچولو ، با اندیشیدن به دریا ، جرات و جسارت و شهامت دل کندن از ذهن ورها یی از آن را ندارد . شما با رهایی از ذهن ، با کسب خودآگاهی ورسیدن به یقینِ لازم ، وارد دریای بیکران می شوید ، دریایی که آن تالاب بسته وخفه نیست ، دراینجادیگر اسیر ظلمت (تاریک اندیشی) ، دوگانگی و انانیت نیستید وبه وحدت و یگانگی رسیده اید  . درآنجا نگرانی و اندوه و نا امنی نیست وشما تمام لحظات با طمانینه و آرامش بسر می برید . چیزی که مارا از اندیشیدن به دریا واز پیوستگی به دریا باز می دارد ، ترسِ از دست دادنِ محدودیت ها و چسبندگی و چالش های ذهن است ، نه ترسِ وصلت دریا...
     ادامه

     

    اميرحسين علاميان

     اميرحسين علاميان به ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    بسيار ممنونم استاد عزيزم
    از توضيح كامل و خوبتان
    واقعا بهره و استفاده بردم
    و كمي حال و حس اين روزهايم
    بهتر شد و به قل معروف ارام شدم
    ميكوشم تا عميقتر از خود شروع كنم


      

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    ادامه 

    تمام تعبیر شما درنیمه ی دوم کلام تان برخاسته از بافت و ساختار حلقه ایست(جامعه) که در آن متولد شده اید ، رشد یافته وبه تعالی نسبی رسیده اید وقدم به قدم و ریزه به ریزه با تمام آن مانوس شده اید و خو گرفته اید ودل کندن برای تان دشوار وگاه محال می نماید . شمادر نوشتار خود ، تعبیر ذهن خود را به سخن می آورید . ذهن که حقیقت برایش قابل ادراک نیست ، هنوز مقصدی را کشف نکرده اید که از رسیدن ویا نرسیدن به آن می گویید . هرکسی تادراسارت ذهن خود باشد ، ترس و نگرانی و اصطراب با اوست . دریا سرزمین ناشناخته ای ست ، تا آگاهانه به آن وارد نشده اید تنها تصویر وتصور مبهمی ذهن از آن برای شما می سازد ، ابهام وشک وشبهه هایی که دست پای هرکسی را چون زنجیر پولادین در خود می پیچد . اما خطر برای هرکسی دل کندن از ذهن و چسبند گی های آن است که هرچه خودآگاهی افراد بیشتر شود ، این نگرانی و دلهره و اصطراب ها در فرد کمتر و کمترمی شود . شما به دریا وارد شوید بطور مداوم اندیشه ای جز پرواز و کشف ناشناخته ها وگشودن سرِّ و راز حیات و هستی و جهان هستی ندارید ... پس مترس ، دل برکن ، وبه دریا بزن ....در آب شناور شو....

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱ روز و ۱۶ ساعت پیش

    تنها ،

  • دریا مکان آرامش انسان است
     وتالاب (ذهن) ، سبب تمام آلام و دردهای او

  •  

    وسبب تمام استرس ، دلهره و نگرانی هایش

  • زینب | ۱ روز و ۱۰ ساعت پیش

    سلام شعر تون خیلی عالی بود آرامش به من

     

  • ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی | ۱ روز و ۴ ساعت پیش



    درود و عرض ادب استاد معزآبادی ارجمند 
     ابتدا اینکه بسیار خوشحال شدم در این قسمت ازسایت شرح یک ساده را ارسال نمودید.
     مدتی پیش سخنی فرمودید، که ازبه کاربردن کلمه واهمه دارید ، و خوداین جمله به قدمت انسانی 
     که اسیر فکرو ذهن شد روشنگر است ، قفل های بسته راهی به جایی ندارند قلبمان را روبه روشنایی درون بگشاییم . فکر صدا تصویر تاکشن با هزار چهره وشخصیت که ساخته وپرداخته می شوند 
    و انسان را غرق در توهم .

    بی شک اگر خصلت اشتباهی دردیگران میبینیم علتش آشنا بودن به همان نقص (خشم حسادت کینه ....) در وجودمان است . عمری مرگ بر و مرده باد گفتند وهربار بیشتر سبب خلقش شدند .
     منیت هایی که دنبال تصویر سازی است و واکنش و ووو
     تا درو ن خودرا زیبا نکنیم تصویر بیرون هیچ تغییری ایجاد نمی شود.

    روشنگری ممکن هست درلحظه ای روی دهد، اما حتما اون شخص انسان معنوی بوده 
     بسیارمتشکرم از جناب عالی .به امید خرد جمعی .
    سپاس از کلام حق و نشر آگاهی 
     برقرارباشید

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به ملینا قشقایی |۱ روز و ۰ ساعت پیش

    باسلام
    به بانو گرامی
     درکامنت قبلی دوستمان امیرحسین ، گفتم ماهی سیاه کوچولو از اسارت در تالاب جان بلب شده وبه تنگ آمده است ، دریا را باور دارد و آرزوی به دریا رسیدن در اوست . اما جرات و شهامت دل کندن از تالاب را ندارد ، که برای رسیدن به دریا باید از تالاب (ذهن ) دل کند ، نه در سطح اراده ای سطحی و بکاربردن لفظ وواژه ، ذهن دندانِ فاسدی در ماست باید آن را ازریشه در آورده وبیرون انداخت ....آنگاه رسیدن به دریا برایش میسر می شود . باز سوال می کنیم ، این تالاب چیست ؟....آیا جامعه ، فرهنگ ، عقایدو باورها تالاب اند ؟...ممکن است هرکدام از انها اسباب حفظ تالاب در هر کسی باشند ، اما در نفس عمل ، انها تالاب نیستند . تالاب منجمد وبسته و تاریک و خفقان بار ، ذهن است که هرکسی را سرسخت در خود به زنجیر کشیده است واین زنجیرها ، همان کشورو فرهنگ و باور و آرمان و مکتب و...و... می باشند . ماباید با ایمان و یقین خود را از تالاب ذهن رها نماییم . آنگاه در یک چشم به هم زدن به وصلت دریا رسیده ایم . ماممکن است از جامعه و فرهنگ و باورها وهرچه سبب وزنجیراست خودرا برحذر نماییم ، اما در همان لحظه ناخوداگاه داریم باور و عقایدیگری را جایگزین عقایدوباورهای قبلی خود می کنیم ، ما از اسارت نجات پیدا نکرده ایم کاغد رنگی اطاق اسارت خود را تغییر داده ایم ، شکل آن را عوض کرده ایم ، مکانش را جابجا کرده ایم ....ماباید از اسباب و علت اسارت خود را خلاص کنیم ، آنچه دلیل وعلت اسارت ماست ذهنِ ماست که ما از آن سیاهچالِ مخوفی برای خود ساخته ایم ودر ان خودرا محبوس و زندانی و دردمند و ناتوان کرده ایم .....
     ادامه دارد

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۲۳ ساعت و ۵۳ دقيقه پیش

    ادامه
     آنچه سبب اسارت ماست ذهن ماست ، ماباید این نکته ی ریز را در خودمان باجدیت و خودآگاهی ، پیدا کنیم وآن را درخود منهدم کنیم .
     بلی ، باید قلب مان (ذهن) را روبه روشنایی درون بگشاییم تابا دیدن این مرکز یا نقطه درونی ، خود را ازاسارت آن خلاص کنیم . تااز تاریکی و ظلمات و خفقان رهایی بیابیم . وتا درون خود را زیبا نکنیم چشم مان به زیبایی ها گشوده نمی شود . ودر هیچ تصویر بیرونی هیچ تغییری بوجود نمی آید . می گویید ، روشنایی ممکن است درلحطه ای رخ دهد و آن در انسان های معنوی ...ماتادر اسارت ذهن خود باشیم اسیر ظلمت و تاریکی هستیم و چشممان به روشنایی باز نمی شود . امابارهایی خودآگاهانه از ذهن ، تاکید می کنم ، با رهایی خوداگاهانه از ذهن ، ما از تاریکی رهایی یافته ووارد فضای نور و روشنی می شویم ...پس ببین تمام مشکل ما ذهن علیل و دردمند ماست که مارا اسیر دخمه ی تاریک خود کرده . نیازی نیست اصطلاح معنوی را بکار ببریم . ما اگر آگاهانه (خودآگاهانه) ذهن را در خود سبک و تهی کنیم از اسارت آن رها می شویم ، پس ما میشویم همان انسان معنوی ( حساسیت من در به کار بردن کلمه وواژه ها همینجاست که دلم نمی خواهد با یک کلمه انحراف فکری و پنداری در فرد یا مخاطب بوجود آید ) ....واین نورو روشنایی نه بر حسب اتفاق یک لحطه وهراز گاهی ، بلکه بطور روزانه و مداوم می تواند با ما باشد . مشکل اساسی وعمده ی انسان همین ذهن برنامه ریزی شده ی اوست که در تارهای مخوف پنهان ونامریی آن گرفتار است یعنی این ذهنِ بیمار و دردمند ماست که با معنی سازی و معنویت بافی لحظه به لحطه ، باروحانیت آفرینی های کاذب ، با توجیه های کور وبی اساس ، وتعییر و تفسیر بافی های دروغین مارا در دام خود نگاه داشته واز کشف چهره ی واقعی مان دور نگاه می دارد...

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر| ۱۹ ساعت و ۴۱ دقيقه پیش

    چاره ی این زندن شناخت عامل آن وآگاهی بر آن است 

    نه جابه جایی از سلول به سلولی دیگر در لایه های ذهن

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۲۳ ساعت و ۵ دقيقه پیش

    ادامه 

    درجایی گفتیم ، چوپانان و دهقان ها در گذشته ، و شاعران گروهی هستند که ناخودآگاهانه هراز گاهی با نوردرونی خود ارتباط برقرار می نمایند . چوپانان و کشاورزان افرادی امی و بی سواد بوده اند وشاید هنوز هم باشند ، اما درون (ذهن) ناخوداگاه روشن آنها ، این افراد را متمایز و لایق ارتباط با شخصیت حقیقی و لایزال خود می نماید . اما شاعرا ن افرادی باسواد و اغلب دارای تحصیلات آکادمیک هستند . چرا این موصوع را مطرح می کنم ؟ شاعران که افرادی تحصیل کرده هستند ، باداشتن خودآگاهی لازم ( با مطالعه ی جدی وعمیقِ کنابهای خودشناسی یعنی شناخت ماهیت ذهن وعملکرد فکر در خود) می توانند بسیاری از غبارهای درونی و موانع و سد هارا در خود با مطالعه ، پاک و محو نموده وبا شخصیت حقیقی خویش با نور وروشنایی ازلی درون خود ارتباط برقرار نمایند ، هیچکس نجات دهنده ی ما نیست ، وقتی به یقین رسیده باسیم ، که موجودی اسیرودربند و گرفتار و ناتوان هستیم ، خود می توانیم با جدیت وبا ایمان و یقین به فعل خویش ، خود را از اسارت نجات دهیم ، از ناتوانی خلاص کنیم ، وتا از اسارت نجات نیابیم طعمِ رهایی و آزادی را نچشیده ایم و نمی دانیم طعم و مزه ی آن چیست . تمام مفهوم و معنای روشن زندگی ما در رهایی از اسارت خویشتن است ، وقتی آن را به دست آوریم ، با هیچ پست و مقام و طلا و جواهری حاضر نیستیم آن را مبادله کنیم ، واین ماهیت واقعی زندگی ست نه کسب قدرت و مقام و ثروت و پول و طلا و جواهر .....

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۲۱ ساعت و ۴۱ دقيقه پیش

    ادامه
     آنچه می گویم یک واقعیته ، گنجینه ای کشف ناشده در یکایک آدمیان ، ولی بعصی ها به دلایل روانی و پرورشی ، ساختار روانی که دارند به این گنج لایتناهی نزدیک اند و برایشان قابل ادراک است ولی بعضی ها هنوز از آن ، به همان دلایل روان شناختی و پرورشی دورند . ماهیت انسان این است و انسان ماهیتا اینگونه خلق شده است ، ذهن در هر کسی هر قدر سبک تر و آرام تر و بی دغدغه تر باشد ، درک آن نیرو و انرژی را برای هرکسی میسرتر می سازد . گفتیم این یک واقعیت قابل ادراک برای هرکسی است وامتیاز بشر در قیاس با سایر جانداران نیز همین است . ذهن ما که وظیفه اش ، تفکر و ت عقل است ، نقطه ای تاریک در ماست ولی آن نیرو و قدرت و انرژی نقطه ای روشن و دمادم نورافشان در آدمی ست . وقتی آن را در خود به چنگ بیاوریم ، باتجربه ی بی تکرار و مداوم وهمیشه تازه و نوی آن متوجه تفاوت تاریکی ذهن و روشنایی مداوم این مرکز در خویشتن می شویم .....

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر |۱۹ ساعت و ۴۵ دقيقه پیش

    عالی استاد گرانقدر سپاس .

    آنچه شما می فرمایید کاملا درست است .
     تمام آنچه بر انسان نمود پیدا می کند از ذهن است 
     تبعیت از ناخودآگاه چه بسا افرادی با تحصیلا ت بیشتر 
     درگیر نفس شده تابع افکاز ، اما آنچه بنده دریافتم هرچه معنویت 
     بیشترباشد باشد یعنی اصل انسانی نه عبادات ، معنوی ازعنوان می آید
     کسی که به بتوان به این عنوان او را انسان نامیددرگیر بسیاری از
     خصلتها نشده است ، متاسفانه به جای همه فکرمیکنیم به جای همه تصمیم 
     می گیریم و دچار آشوب ذهنی می شویم ودرنهایت تاریکی که
     که مارو ازگوهرشفاف درون دورتر میدکند و درمواردی روان پریشی .

    تمام آنچه نیازداریم درون ودیعه نهاده شده است 
     هیچ جایی دربیرون نیست .چوپان به دلیل رهایی ازخیلی ترس ها 
     دچار ناخودآگاهی هستند که ازخودآگاه تبعیت می کند . 
     وخودآگاه به درون وصل است . البته اینجا فقط یک مثال بودبرای روشن شدن 
    کسی که اینگونه است . 

    ببخشید مطالبی که عنوان کردم آنچه درک کرده ام بوده 
    بدون خواندن یا مطالعه ی خارجی .

    ودرآخراینکه اگرقدرت خود را می دانستیم وآنچه 
     که با گذشتن فکراز ذهن شروع به خلق شدن می کند ر
     سکوت می کردیم ...

     

    ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر به ملینا قشقایی| ۱۷ ساعت و ۳۲ دقيقه پیش

    سلام
    بانوی گرامی
     یک دهقان دلبسته نیست ، تعلقی دراو وجود ندارد ، گرفتار تجزیه و تحلیل سودوزیان خود نیست ، دچار ترس از دست دادا نیست ، وقتی تعلق در او وجود ندارد ، دیگر اسیر ترس و نگرانی و اندوه و مرارت نمی شود ، چون یک پرنده آزاد است ونتیجتا ذهنی آرام و بی دغدغه دارد و ناخودآگاه با حقیقت وجودی خودش می تواند نااگاهانه و نادانسته ارتباط برقرار کند ، وبرای کسانی که جویای درک و کشف حقیقت هستند این امر مهمی ست، ورمز کشف حقیقت نیز همین است . کتابی دارد "کریشنامورتی" باعنوان "حقیقت وواقعیت " ترجمه ی ، دکتر حبیبالله صیقلی ، اگر این کتاب را مطالعه نکردید حتما آن را بخوانید ، برای ذهن ما حقیقت قابل ادراک نیست ، ذهن با تمام اطلاعاتی که چون آرشیو و بایگانی در خود دارد ، باپردازشهای خود با تجزیه و تحلیل آن اطلاعات برای ما ، پدیده ای به نام حقیقت ، باانگاشت های خود بوجود آورده و آن را به عنوان حقیقت بما القا می نماید ، گفتم برای ذهن ، حقیقت قابل دریافت نیست . عشق ، هستی ‌، حقیقت زمانی برای هرکسی قابل دریاقت وادراک می گردد که فکر ، درفرد غایب باشد وحضور نداشته باشد . پس ببینید وقتی کشف حقیقت باغیبت فکر امکان می یابد ( باید برای درک عمیق مطلب به این نقطه رسیده باشیم ) ومن کلی صحبت می کنم وق*****اهانتی نیست ، ذهن ، کارش پردازش فکر است ، تجزیه و تحلیل فکر ، حقیقت بدون حضور فکر قابل دریافت وادراک است ، پس احتمال اینکه درک حقیقت از لایه ای غیراز لایه ی ذهن در مغز به ما برسد ، امری حتمی ست ...

     

    ملینا قشقایی

     ملینا قشقایی به ناظمی معزآبادی اصغر | ۱۵ ساعت و ۳۹ دقيقه پیش

    درود وسپاس از معرفی کتاب . بله کریشنامورتی ...مطالعه خواهم کرد
     اکهارت تو له نیز درست می فرمایید 
     بی ذهنی درزمان حال است که بی ذهنی اتفاق می افتاد یعنی فقط 
     مشاهده است بی قضاوت . درست مانند ...متوجه جان کلامتان شده ام 
     بله حقیقت همانیست که از شعورکل دریافت می شود
     تمام انسانها دارای ریسمانی هستند وصل به این شعورکل 
     آن دیگه بسته به موارد گفته شد می باشد که این طناب تاچه حد 
     قدرت اتصال رادارد اما خود حقیقی ما همیشه م شتاق به درآغوش گرفتن ماهست .

    برقرارباشیدو پایدار

     

  • ناظمی معزآبادی اصغر

     ناظمی معزآبادی اصغر | ۱۶ ساعت و ۵۶ دقيقه پیش

    باسلامی مجدد
    وعرض پوزش
    کتاب دیگری وجود دارد 
    با نام
    ( کریشنامورتی ودیویدبوم
    مرزهای اندیشه
    ترجمه ، کاوه باسمنجی )
     این کتاب گفتگوهای کریشنامورتی وپروفسور دیویدبوم در باره ی اندیشه وجایگاه تفکر است
     

     

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا