خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

20

 

درک حقیقت وفهم صریح و روشن آن  ، برای هرکسی غیر ممکن یا حتی سخت و دشوار هم نیست ، اما زندگی پیرامون هرکسی دام و بند وحصارهایی بوجود می آورد ،  که رهایی وخلاصی از آنها برای آدمی ، دشوار و گاه ناممکن می شود ( هم از نظر فکری و هم اسارت فیزیکی آن )  . در گذر زمان همین حصارها چون پرده ای ضخیم مقابل چشم هرکسی قرار گرفته ووی را از درک واقعیت خود ، دور می نمایند . وآدمی آنگونه  فکر واندیشه اش را به مسائل زندگی ( که از آنها به عنوان دام وبند و حصار نام می بریم ) معطوف می دارد که به دلیل نااگاهی از حقیقت خویش ، از آن کاملا دوری جسته  و ناخودآ گاه از ماهیت واقعی خود فرار می کند وهیچ اصراری برای بازگشت بخویش و یا آگاهی یافتن از حقیقت خویش در وی بوجود  نمی آید و آدمی دچار "خودفراموشی " می گردد . زندگی آدمی که ساخته ی پندار خود آدمی ست آنچنان وی را در خود استحاله و ذوب می کند که هر کسی باتمسک به بعضی ارزشهای درظاهر معنوی جامعه ی خود ( که سرپوشی برروی ضعف وی هستند ) زندگی را برای خود شکل می دهد و  می سازد  ، ولی ناآگاهانه از واقعیت خویش دور می گردد . اندیشه ی فرد که تنها چراغ  هدایت دردست اوست آنگونه محو دام وبند های زندگی می شود وفرد را درهمه چیز ذوب واستحاله می کند که اندیشه ای که می توانست بی نهایت نگر باشد هدایت گر راه درست آدمی ،  تبدیل به کوره راه تادیک و بسته ای می شود که جز زندگی القایی وتعریفی را نمی فهمد  . تفکر که می بایست چاره گر ونجات دهنده ی آدمی در برابر خطر وابتلائات احتمالی باشد ، خود عامل غرق شدن بشر در مرداب هلاکت می گردد    . دلیل ناآگاهی آدمی از هویت اصیل وریشه ایِ خودش و دور ماندن وی از حقیقت وجودی اش ، روند پرورش وتکاملی ست که قرنها در یکایک کشورهای جهان ، روبروی هرکسی گذاشته شده و همین روند است که سبب بیگانگی هرکسی با خویشتن خودش می شود  . ماازکودکی بطور ناخودآگاه بوسیله اطرافیان خود ، پدرو مادر و جامعه و کشور وفرهنگ کشور خود با کسب آموخته ها برنامه ریزی می شویم وبعداز دوران کودکی با شخصیت هنوز شکل نگرفته ی القایی خویش وارد کارزار مسابقه و رقابت و کسب و برتری جویی و پبشی جستن می شویم . دیگر از حقیقت وجودی خویش فاصله گرفته ایم و ناآگاهانه وناخوداگاهانه از حقیقت برای خود سرمینی آرمانی می سازیم  و به سوی آن مکان  خیالی حرکت می کنیم . حقیقت تمامیت وجود ماست ، اما ، ما از آن چیزی نمی دانیم و به دلیل عدم آگاهی از ماهیت وافعی خویش ، بارفتن به سوی حقیقت مفروض خود بیشتر و بیشتر از واقعیت خویش واز تمامیت خویش دور می شویم . قرنهاست که آدمی در هرکجای زمین ودر هر کشوری وبا هر فرهنگ و آرمان و عقیده ای ، اینگونه زندگی می کند ، وزندگی را ناآگاهانه و ناخودآگاه اینگونه آموخته ودر ضمیر پنهان خویش ثبت کرده است  . مشکل اولیه واساسی  انسان ،  دوری جستن از خویشتن است . دریکایک کشورها ، فرهنگهای متفاوت و گاه در تضاد و تناقضِ با یک دیگر  (تناقض فرهنگ هر کشور با کشور دیگر ) پشتوانه و مبلغ اینگونه زندگی کردن بشر هستند . یعنی این خانواده و کشور و فرهنگ است که هرکسی را از ماهیت واقعی خود ، از اصل وریشه ی  حقیقی خود منفک و جدا کرده وبه ماهیتی فرضی و تصوری و پنداری و خیالی گرفتار می نماید . و هرکشوری بطور سیستماتیک ، افراد را هم وظیفه مند حفظ این ماهیت و هویت پنداری که جز پدیده ای خیالی و موهوم نیست ، می سازد .من از کودکی وارد مدرسه ، دبیرستان ، دانشگاه می شوم  ، تا با تحصیل و کسب مدرک معتبر ، ماهیت القایی را در خود پرورش داده ومحفوظ نمایم ، به دنبال مشاغل نجاری ، تعمیرکاری ، تراشکاری ، بنایی و،....و..... می روم که با گذراندن دوران مقدماتی هرکدام از این حرفه ها به درجه استادی برسم . بادست وپا کردن شغلی در هر کدام از این مشاغل و حرفه ها ، با تحصیلات دانشگاهی ، در کشورم ، احساس امنیت و آرامش ، وراحتی می کنم .  همین احساس ایمنی و احساس امنیت و آرامش و راحتی ،  مرا از ماهیت واقعی ام جدا می کند ، احساس ایمنی و امنیت و آرامش زمانی در من بطور کامل وجود دارد که من با ماهیت واقعی وخدادادی و اصیل و ریشه یی ام در ارتباط باشم و جدایی از ماهیت واقعی و حقیقی من ، برای من جر ناآرامی ، ناامنی و احساس اندوه  و نگرانی ، و رنج و الم ارمغانی ندارد . ولی اگر من خود را از وابستگی هایم جدا و خلاص نمایم ، در من انرژی سرشار دیگری فعال می گردد ، که مرا ار تمام تناقض و تضادها ، از رنج و اندوه و مرارت ها واز صفات بلیه ی دیگر کاملا پاک واز هر خطری مصون می دارد . قدرت ادراک را در من بسیار زیاد نموده و موانع را از برابر تفکر واندیشه ام بر می دارد . از  من شخصیتی آرام وبی استرس ، وبی دغدغه و اضطراب می سازد  . مارا از فضای بسته ی تفکر جدا نموده وبه فضای بی کران  و لایتناهی دیگری ورود می دهد . 

اگر کسب و احراز مشاغل و تحصیلات دانشگاهی بابدست آوردن مدارک لازم   برای من اطمینان و امنیت و آرامشی ظاهری را به همراه دارند ، ولی این وابستگی ها سبب دوری بیشتر و بیشتر من از تمامیت خویشتنم می گردند  که نتیجتآ ، نا آرامی  و استرس و اندوه ورنج و آلام مرا بیشتر کرده اند . آرامش آدمی ، زمانی برای او محقق می گردد و هرکسی به آرامش و طمانینه و راحتی  واقعی می رسد که آگاهانه به خویشتن واقعی خود بازگشت نموده باشد . آدمی وقتی با چنگ انداختن به عوامل بیرونی  ، احساس امنیت و آرامش می کند ، باتمسک به آن عوامل دارد از آرامش و امنیت واقعی خویش ، فاصله می گیرد ودور می شود . این عوامل اگرچه در ظاهر نمایانگر آرامش و امنیت آدمی اند ، اما هیچگاه خود انگیزه و علت آرامش انسان نیستند بلکه سرپوش واستتاری برروی نا آرامی و ناایمنی و استرس و اضطراب  وی هستند . نفسِ نگرانی و اضطراب واحساس ناامنی  و ناآرامی آدمی ، فاصله گرفتن و دوری جستن ناخودآگاه  از ماهیت واقعی خود ، از تمامیت خویشتن است . آدمی وقتی با فشارهای مضاعف بیرونی به دلیل ناآگاهی از هویت خود دور می شود ، اسیر نگرانی و ناآرامی و اضطراب و ترس می گردد . واین دلشوره ، اضطراب و نگرانی و ناامنی همیشه با آدمی هست ، حال آدمی به هر چیز تمسک جوید ویا به هر مکان ونقطه ای از زمین سفر کند ویادر جایی و کشوردیگری ساکن شود ، مگر فرد به ماهیت واقعی خویش ، بازگشت نماید . عوامل بیرونی اگرچه در ظاهر مسکن موقت ولحظه ای برای هرکسی ممکن است باشند اما درمان درد آدمی ، هیچگاه نیستند . ودیدیم این تسکین موقت هم سرپوشی برروی ناآرامی و نگرانی و اندوه و بیم ماهستند ، گه نفس آن خودفراموشی ست . 

می بینیم یکی از انگیزه های بیرونی که به هر کسی احساس ایمنی و آرامش به ظاهر میدهد ، داشتن شغل ، داشتن خانه ، همسرو فرزند ، داشتن  ماشین و.... است .  همه ی اینها به آدمی احساس امنیت و آرامش می دهند ولی داشتن امنیت و آرامی و آرامش  آنها ،   آدمی را از ریشه واز اصل واز امنیت و آرامش واقعی اش دور می کنند و هر قدر فرد از ماهیت واقعی و حقیقی خودش دورتر می شود ، نگرانی و ناآرامی و اضطراب و بیم و دلهره اش بیشتر می شود . دل بستگی ووابستگی ، همان مالکیت است . یا مالکیت ودل بستگی دوروی یک سکه اند وانسان از زمانی که دچار واسیر مالکیت گردیده ، کم وبیشش فرقی ندارد ، ناخودآگاهانه برای خود قفسی رنگین ساخته وخود را در آن زندانی نموده و آزادیِ واقعی اش را از دست داده  . وهمین معامله ی با خود اورا از حقیقت وجودی اش دور کرده است .

مولوی در دفتر پنجم دیوان "مثنوی معنوی " شعری دارد که قابل تامل است ؛

این سبب ها بر نظر ها پرده هاست

که نه هر دیدار صُنعش را سزاست

دیده ای باید سبب سوراخ کن

تا حجب را بر کند از بیخ و بُن

تا مسبب بیند اندر لا مکان

هرزه داند جهد و اسباب و دکان

از مسبب می رسد هر خیرو شر

نیست اسباب و وسائط ای پدر

جز حیالی منعقد بر شاه راه

تابماند دور غفلت چند گاه

این سبب ها چه هستند که حجاب و مانع سرسخت و مقاوم ما می شوند و در جایی اشاره شد ، دل کندن از سبب ها برای بشر دشوار است ، نه اندیشیدن به در یا و رسیدن به وصل دریا . این سبب ها ، همان شعل ، موقعیت اجتماعی ، همسرو فرزندان ، ماشین و آپارتمان و ویلاهای ما و حساب های بانکی ما هستند بابسیاری سرگرمی های روزمره  ، که ما با تکیه به آنها ، بخود هویت می بخشیم ، احساس بودن می کنیم ، وبا آنها احساس امنیت و آرامش و طمانینه داریم . خودرا به اصطلاح از پوچی رها می کنیم .

این سبب ها بر نظر ها پرده هاست

که نه هر دیدار صُنعش را سزاست

جوامع بشری به تفکیک وتقسیم بندی کشور ها ، براساس همین سبب ها شکل گرفته اند ووظیفه هر گروه یا هر ملتی ، ناخودآگاهانه حفظ و بقای همین سبب هاست . سبب هایی که پرده ی تاریک چشم یکایک ما انسان ها هستند وسبب بروز لاینقطع اختلافات و جنگهای خانمانسوز می شوند .

مشکل ودرد بشر ، بیگانگی با خویشتن اوست . وهمین موضوع ، از آدمی موجودی نگران و مضطرب و آشفته و سردرگم ساخته است . آدمی برخوردار از ماهیت ناشناخته ی دیگری ست که این تعریف شناخته شده اش نیست . آن ماهیت  یا هویت واقعی آدمی ست که کشف آن برای هرکسی ، آرامش و راحتی ، بی نگرانی و بی اضطرابی و بی دلهره گی ، وبی اندوه و رنج و مرارت و غصه ، بودن هرکسی ست ، بی رشک و بی کینه و آز بودن را برای آدمی ارمغان دارد.  یکایک ما اسیر وگرفتار ، وباورمند سبب هایی شده ایم که برای ما عارضه اند ، نه درمان درد و آلامِ دوری و هجرت ما ن . 

درزمان حاضر که ویروس کرنا یا کووید ۱۹ ، جهان را دچار مخاطره ی سهمگین ، وبه نوعی توقف و رکود کشانده ، اغلب مردم این ببماری و پی آمدهای وخیم و دردناک  آن را می بینند واز همین رو در نگرانی و اندوه ، وترس و ببم بخاطر هجوم غافلگیر کننده ی این ویروس به سر می برند  ، تمام صداهای جهان متمرکز روی کرونا شده است وبسیاری مشکلات دیگررا تحت الشعاع قرار داده  ، که می بینیم . اما خودببگانگی انسان ، خودفراموشی ، دوگانه ببنی بشر دردی ست  که قرنها  ، آرام آرام گریبان اورا گرفته است و زندگی به ظاهر خوب ونیکوی اورا به ورطه ی هلاکت کشا نده است . اگر کووید ۱۹ را یک تب وخیم ، باتمام پیامدهای هولناکش ببینیم ، چون مقطعی ست و روزی ، دورانی این بیماری به پایان می رسد وزندگی بحالت اولیه بر می گردد ، حال دوسال طول بکشد یا کمتر و یا بیشتر ، اما خودبیگانگی ، سرطان هنوز غیر قابل درمانی ست که قرنها ، روح و روان ، و جسم فیزیکی وی را در چنگ گرفته ، واورا به گرداب تباهی و زوال می برد ، وهیچ عهد پایانی برای آن نیز هنوز  به نظر نمی آید  . کسانی  این ببماری هو لنا ک وتباه کننده را می بینند ووخامتش را لمس می کنند که به "خودآگاهی"  رسیده باشند . خودآگاهی که بتواند به کشف تمامیت خویش بیانجامد غایت راهِ  هرکسی تا رسیدن به سرمنزل مقصود است .

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۰ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا