خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

کشف

باشما

صادقانه حرف می زنم

چون نسیمی 

بانوازش گونه های لطیف آب

به صمیمیتِ  بادام

با گلبرگ و غنچه هاش

وبغ بغوی کبوتر ی

بابال های افتاده از پرواز کودکش

هدهدی ، باتشنه گان رهگذر

بارفع تشنگی

درکناره ی دریا

اندامم در آب

درمیانه ی امواج ایستاده ام

آوای مرعان مهاجر

مرواریدِ صدفِ گوشهای من است 

ودستان طلوع دریا

در دستهای بی تناوب استخوانی ام

دراین هوای مه آلودِ بی خنکایِ  چهل درجه

بادبان قایق ها

بااشاره ی الهام بخشِ باد

گوشنواز لحظه های پر شکوه من 

 

در آن سو

بیرق رسالت پیام آوران پیداست

بربلندایِ کشتی هایِ عظیمِ پهلو گرفته ی بی سرنشین

درساحل یقین

پیش گامان نخستین

باکفشهای رمز آلودِ نبوت

زمزمه گر با فرشتکان الهام بخش حضور خویش

ودراین سمتِ

سکوهای پرمشاغله ی پرازدحام

ابرناوگانهایِ مهیبِ غول پیکر

اقیانوس هارا در می نوردند

به دنبال طعمه های مطیعِ خاک نشین

با موشکهای ابر فراصوتِ کینژال*

بابشکه های نفت و مازوت و باروت

آدمک های کوتوله ی ریزبین

باتعقیب  ستاره ها

خدا ،

درمیان دست های شماست

دربندبند انگشت های تان

نجواگرِ باشما

درلحظه هایِ بکرِ بی خویشتن بودن تان

درلحظه های حضور ناب

آیا هیچگاه

به این صراحت شنوده اید ؟

خود گمشده ی خویشتنید......

بی ابرهای حریف سیاه پیکر

باید شفاف و برهنه

از آفاقی دگر سر برآورید

من از زبا ن خویش هم در چنگ واهمه ام

اگرچه باشما

صادقانه حرف می زنم

به شیوه ی در ختان

در پاچین میوه ها

عمارت حضور را ، در خویشتن بنا کنید

بازتاب بی کران آینه را

آنگاه ،

جهان را مهمانخانه ای ، در جشن و سرور بنگرید 

آنجا که روح مقدس رهنمون شماست

وراهِ روشنِ دیگر پیش پای تان

دستان بلند عشق ، در میان دستهای شماست

وزندگی ،

بامفهوم دیگری ست آشکار

بی خنجر ، بی بمب ، بی موشک و شکار

دیگر کسی ، مصلوبِ دار نیست

وآدمیانند همه ، عیسای ناصری

این غایتِ من و شماست

..........

رازی با من و تو

نامکشوف مانده هنوز

مغزِ سپید گردو

در هلاکت پوست

بانیش نیشِ کلاغ های رهگذر

باجراحات خونین آشکار

حال وروز هیچکس خوب نیست

من از باد شنیده ام

وقتی از سرزمین نخلهای سوخته می آمد

از کرت کرت گندم های نابرهنه

واز میان گردوهای مارگزیده ی پیر

هیچ کس در مدار خودش نیست

عطسه ی بی هنگام کبوتر

وصدای حزن آلود هدهدو شانه به سر

درسرزمینهای رایج

همه باد می کاشتند در انتطارِ باد

می شد بگونه ی دگری زیست

بی مرز ، بی کشور ، بی پاسبان

اما همه جا ذائقه رهنمای قافله بود

فانوسِ سوت و کور

با پت و پت ، در یورشِ بادِ بالِ مرغابیانِ سرزمینهایِ نزدیک و دور 

در مرزهای تاریک و روشن

هیچ نشانی  از نور ، هویدا نبود

تاریکی همه جا در کمین حادثه بود

 

درقرن پیشتازِ بی توقفِ صنعت و رایانه

باید ،

دگرگون شد و دید

ملکی دگر در قباله ی سپید قبیله ی پرستوهاست

کاین سرزمین وحشت و خوف و مجادله نیست

وزندگی ،

رسمِ بی آشوبِ دیگری ست

کشف و شهود مبادله ی پررمز رستاخیز زند گی ست. 

 

 

 

 

 

 

 

* کینژال موشک ابرفراصوت روسی ست

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا