|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
« گلبنی را چون نباشد ریشه های کهنگی مستور
نوبه نو تابد درآن ، خورشید عشق وشـــــــــور»
***
گوشه ای ازخاک
زیرباران های پی درپی
درظرافت های تطهیردرخت وریشه وگلبرگ
باگریزبی امان شته های سمی غربت
بی هجوم بادهای وحشی ولگرد
درکنارمرزآسایش
بربلندا قله ی اشراق
درشمیم صبح هیچستان .
خانه ای دیگربه پادارم ؛
بی درو، بی سقف و، بی دیوار
واحه ای دردوردست شب
با حضورقدسیان ابر
درسکوتی بی نهایت ، با گل وبابونه وشبنم
با طلوع ساحل ادراک .
میرسد هردم نویدی تازه ازهجرت
ازعروج ؛ ازخاک تا افلاک
کاسه مان لبریزازشوق است
درمیان هاله ای ازنور
سایه ها گردیده گم ، اندوه باغی نیست
هرطرف آیینه ها پیداست
کلبه ای را خواب جادونیست
هوشیاری می خورد با هرنسیمی آب .
زندگی هردم شکوه دیگری دارد
متن سبززندگی اینجاست .
ازصداقت می شود لبریز
خانه ها وبام های شهر
باحضورلاله وپروانه درگلشن
...................
گزیده ازکتاب «پرده ی راز»
تفاوت انسان ها درزاویه نگاه آنهاست . یکی نگاهش ازذهنی آرام و شفاف وروشن می تابد ودیگری نگاهش ازذهنی آشفته وناآرام و تیره ومنجمد . آنچه برای یکی پاسخی روشن به یک پرسش عمیق است همان موضوع برای دیگری زنجیری گران برای اسارت است .... مسبب تمام تنگ نظری ها ودشمنی وعداوت وعامل جنگهای خانمانسوزبشری جزهمین نگاه نیست . نگاهی که ازذهنی شرطی وتیره وآشفته می جوشد ونگاهی که ازذهنی روشن وشفاف وآرام برمی خیزد ....
چشم هارا باید شست
جوردیگرباید دید .....

تنها درک این واقعیت شبهه ناپذیراست که آدمی را دربرابرخودش وظیفه مند تغیروتحول وانقلاب درونی می نماید :
انسان تنها باگشودن گره درونی خویشتن میتواند خودش را ازمخمصه ی توهم وخیال رها نماید درغیراینصورت تمام عمردرسراب پنداروتوهم باقی مانده وعمرش را باتوسل به خشونت ونفرت بربادمیدهد .

ماگرفتارواسیرپدیده های بیرونی اعم ازثروت ، قدرت وشهرت وعقیده وباورومرام...و... نیستیم . ما اسیرودربند وبازیچه ی ذهن خویشتن و یا تمایلات وتحریکات « تنش ها وبازتابهای ذهنی » ی خویش هستیم که با چنگ انداختن به عوامل بیرونی سرپوشی برروی بازتابهای ذهنی وتمایلات کور ویا جراحات آزاردهنده ی خود می گذاریم « خودگریزی = خود فراموشی».
ما هیچوقت مسائل را ریشه ای وعمیق درخود نگاه نمی کنیم که بتوانیم فلسفه تمایلات درونی ودل بستگی به عوامل بیرونی را درخویشتن بیابیم ونسبت به عمق این فاجعه ( سرپوش نهادن به امیال سرکوب شده درونی خود وجذب وخودباخته عوامل بیرونی شدن ) آگاهی لازم وتحول سازوتغییردهنده را داشته باشیم .
مابا دل کندن ازعوامل بیرونی میخواهیم تحولی درونی درخود بوجود آوریم که این عمل امکان پذیرنیست . ماباید ازدرون آزاد شویم نه ازعوامل بیرونی . وقتی آزادی ورهایی درونی را درخود تجربه کنیم تمام حصارها وعلت های بیرونی به یکباره مارا ازاسارت خود رها می نمایند .
این سرآغازتجربه روشنایی ومعرفت وحیرت بشری ست . دیگرهیچ ابهامی برای انسان وجود ندارد هیچ تضاد و تعارض وتناقضی گریبانگیر آدمی نیست . ستیزوجدال جای خود را به صلح و آشتی میدهد وانسان دراین مکان است که درآرامش وشهود و کشف دمادم ناشناخته ها ست .

|
|
