خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

 

 

بامن بگو ازچشمه ها من لاله ی صحرایی ام

داردسرصلح وصفا اینجا سر سودایی ام

من چون گیاه وحشی ام پابند گلدان نیستم

خوکرده ام با کوهها با این تب تنها یی ام

من چون شقایق سرگران پرورده ی کوهم زجان

دارد تب جانم نشان درچهره ی شیدای ام

درجنگ سرد آب وگل گردم ازاین بازی خجل

جان داده ام درراه دل ، من تشنه ی بینا یی ام

عاشق پرستی پیشه ام سودای جان درریشه ام

مهربتان اندیشه ام ،  من عاشق زیبا یی ام

من لاله ی چون آتشم چون اسب وحشی سرکشم

یکرنگ وصاف وبی غشم با اینهمه رسوا یی ام

هرلاله ا ی معبود من ، گل شاهد مقصود من

با گل نشستن بود من ، بنگر تو بی پروا یی ام  

من زاده ی کوه وکمر ، آبستن صبحم نگـــر

خورشید زایم چون سحر با عشق نا پیدا یی ام

سوسن نی ام با ده زبان سرگرم بزم این وآن

آزاده چون سروم از آن کی باده ی هر جایی ام

من لاله ی صحرایی ام ، خود عاشق زیبایی ام

من طفل کوه ودشت ها ، روستایی ام روستا یی ام

این نمونه غزلهایی ست که قبل از سی سالگی می سرودم وهمین غزل را هم یکی ازروزنامه های محلی سالها قبل با بیوگرافی ام چاپ کرده است .

 


آیا می دانید :

درواکنش به عوامل ورخدادها واتفاقات بیرونی هرعمل وعکس العمل ما زاییده ی یک فعل وانفعال شیمیایی درمغزما وتاثیرآن برسایرارگانهای بدن ماست که ما نسبت به آن آگاهی نداریم واین فعل وانفعالات مغزی ست که باعث ومحرک بسیاری ازاعمال وکردارهای ما می شود ؟.... مطلبی تازه برای دوستداران خودشناسی وروان شناسی یک تجربه مفید

انسان با تمام پیشرفت ها وصعود ونزول خویش درمخمصه ی هلاکت وتیره بختی گرفتارشده است که به سهولت نمی تواند مرداب اسارت خودرا ببیند ودرطول قرون گذشته تا به امروزتنها عارفان واقعی توانسته اند دایره تنگ خودساخته هلاکت انسان را درک کرده وازآن سخن بگویند . اگرگروهی نیزاین واقعیت را درک میکنند اینان نیزسعی میکنند همچنان دنبله رو جمعیت وتوده ی سرگردان باشند وبه شعورباطنی خویش وقعی نمی نهند . دراین بازارآشفته وپرجنجال وهیاهو چه کسی برنده است ؟ ......باید به واقعیت پشت سرنگاه کرد وبس ......

 


 تولـــــــــدی دیگر

 

درسال 1337 دریکی ازروستاهای توابع کرمان به نام « معزآبادMOEZABAD» دیده به جهان گشودم . بعدازگذراندن دوران دبستان ، برای ادامه تحصیل وارد شهرکرمان شدم ودررشته بازرگانی سال 1355 دیپلم گرفتم واز همان سال وارد ذوب آهن شده وبه استخدام ذوب آهن « شرکت ملی فولاد» درآمدم . ازهفده هیجده سالگی متوجه شدم سرسوزن ذوقی دارم . به همین دلیل به سوی شعرجذب  شده ودواوین شعرای کلاسیک وشاعران معاصررا مطالعه می کردم . ازبعداز بیست سالگی بطورطبع آزمایی سرودن غزل را برای خود انتخاب کردم وتا سن 30 سالگی همچنان با مطالعه کتابهای ادبیات وشعرگاه غزلی نیزمی سرودم ودراین دهه شعرم کلامی عاشقانه بود . بامطالعه عمیق ترشعرهای فروغ فرخزاد واخوان ثالث ودکترشفیعی کدکنی و احمد شاملو وبا تاثیرپذیری ازاین شاعران دردهه دوم یعنی از30 تا 40 سالگی شعرم رنگ وبوی اجتماعی پیدا کرد وبیش از 10 سال درقالب غزل وشعرنو قطعاتی را همچنان می سرودم .

ازسال 1377 با آشنایی با کتاب « حضوردرهستی – کریشنامورتی » وتعمق دراین کتاب ومشاهده ی درخویش آبی را برآتش شعله وردرونی خود ریختم ، درزیرکوهی سنگین وجانکاه به یک باره احساس سبکی کردم وازبندوزنجیرهای مخوفی که سالهای سال براندام وروح وجان خود بافته بودم خلاصی یافتم وغیرمنتظرانه ازحصاری جزمی و تعبدی رها شدم واینجا بود که  آزادی واقعی را تجربه کردم  .  با مطالعه صفحه به صفحه این کتاب آرامشی عمیق را درخویش احساس کردم و با گشوده  شدن بسیاری رازورمزهایی که سالهای سال گریبانگیرم بودند چندین جلد دیگرازکتابهای « کریشنامورتی – عارف نام آشنای هند» را مهیا نموده وهمچنان با تشنگی مطالعه کردم . مطالعه کتابهای کریشنا انقلابی درونی را درمن بوجود آورده بود  .  تغییراتی ذهنی را درخویشتن مشاهده نمودم که به همین دلیل با آقایان دکترپیمان آزاد « مترجم کتابهای کریشنا مورتی ونویسنده چندین جلد کتاب ارزشمند وتحول ساز خودشناسی » ودکتر حبیب الله صیقلی « مترجم همان کتابها ونویسنده » درتهران ارتباط تلفنی برقرارکردم که چندسالی بطورمرتب این ارتباط ادامه داشت .

ذهن ما چون نوارضبط صوتی ست که تمام دیدارها « آنچه می بینیم » وتمام شنیدارها «آنچه را می شنویم » ونتیجه ی خام تمام تجزیه وتحلیل های ذهنی همه چون صدا وآهنگی که روی نوارضبط صوت ثبت شده ومیمانند ذهن ما نیزتمام رویدادها ، حوادث ، و...و.... را درخود حفظ می نماید . نوارضبط صوت با ضبط صدای جدید صدای قبلی را ازدست میدهد وجزیک صدا وآهنگ را نمی تواند درخود داشته باشد ،  ذهن ما اما میتواند تصویرتمام رویدادها واتفاقات وحوادث وگفتاروشنیدارها را  به عنوان خاطره برای ما حفظ نماید ودرمواقع ضروری به یادمان بیاورد ومی تواند آنهارا درخود برای درازمدت نگه ندارد . ذهن مارا تمام وکمال دراحاطه واختیارخود دارد برغم آنکه بعضی انسان را موجودی صاحب اختیار می دانند . رشک وکینه وحسادت ، خودبزرگ بینی ، دچارغروروتفرعن شدن وقدرت طلبی و.... همه اینها تصاویری هستند که ذهن ما ازبیرون کسب کرده ودرخود ثبت می نماید که ذهن با یاد آوری هرکدام ازآنها مارا اسیروگرفتارشان می سازد . وپاک کردن ذهن « ساختارمغزی خود» ازتمام این خاطره ویادمان حوادث واتفاقات ورویدادهای خوب وبد شرط رسیدن انسان به آرامش واقعی است . اینها واقعیت هایی بود که توانستم با مطالعه کتابهای کریشنامورتی درخود کشف کرده وریشه وعلت ومادر تمام این کجروی ها ومصیبت وبلایا را بیابم . توانستم با تجارب مداوم خود به این واقعیت اشعارداشته باشم که ذهن تزکیه وپاک شده گرفتاررشک وکینه وحسادت وخودبزرگ بینی وغروروتفرعن و...و... نمی گردد ووقتی ذهن آرام باشد نکات بکروتازه ای را دمادم کشف میکند .

خانه را من روفتم ازنیک وبد

خانه ام پرگشت ازنوراحـــد     ........ مولوی

 ذهن آشفته مارا گرفتارتفکراتی می سازد که اضطراب ونگرانی وناآرامی وناامنی وترس وهراس وبیم هستند . ذهن آشفته است که مارا دردایره مهلک وفریبنده ی تضادها وتناقض وتعارض ها گرفتارمی سازد . ذهن آشفته است که مارا گرفتارستیزوجدال بی پایان می نماید . اغتشاش ذهن نفی آرامش وسم آسایش وامنیت انسان است وذهن با شگردودسیسه برای ما زندانی غیرواقعی وکاذب  به نام آرامش می سازد ومارا یک عمرگرفتارمی سازد . وذهن آشفته است که مارا ازراه واقعی مان منفک وجداکرده وعجولانه به سوی بیراهه روانه می سازد .

مطالعه کتابهای کریشنامورتی برای من حکم جاروبی داشتند که تمام خاشاک ها وغبارهای مریی ونامریی ذهنم را پاک کردند که بعدازآنها توانسته ام همه چیزرا شفاف وروشن وبدون دخالت ذهن ببینم . وبه این مهم وقوف بیابم که ذهن مزاحمی ست که مانع ادراک وشهود ما می شود . ذهن حالات متفاوت ومتکثری به خود می گیرد ودرهرکدام ازآن حالات آدمی را با روحیه واحساسات ظاهرآ متفاوت ودرتضاد باهم اسیروگرفتارمی سازد . ذهن آدمی آینه ی زنگارگرفته ایست که به دلیل همین زنگارها مارا ازدرک حقیقت محروم می سازد وزمانی که بتوانیم این آینه را درخویشتن صیقل دهیم به ادراک دیگری می رسیم وآن کشف تازه ها وناشناخته هاست .

من هرچه خوانده ام همه ازیاد برده ام

غیرازحدیث عشق که تکرارمی کنم

تمام چیزی را که درگذشته آموخته بودم ونیزتجارب شاعرانه ای را که درطول حداقل دودهه کم رنگ وپررنگ کسب کرده بودم مطالعه این کتابها همه را به یک باره ازذهنم خارج کردند وبه فراموشی مطلق رسیدم - شاید همین هراسی است که آدمی را ازنزدیک شدن به خویشتن برحذر می دارد -  شعرهایی را که بعداز سی تا چهل سالگی سروده بودم قدری پخته وعمیق بودند وهرگز آنها چاپ نشدند . ولی ازشعرهایی که بعدازچهل سالگی وبعداز تغییرات درونی درخویش سروده بودم کتابی را به عنوان «پرده ی راز» درسال 84 چاپ کرده ام که اکثرشعرهایش خام وشعرهایی ست که با عجله وشتاب سروده شده اند . البته بعدازاین تحول مدت ها « چند سال » حاقظه ام مطلبی را درخود ثبت نمی کرد ومطالعه کتاب ها برایم چندان سودی نداشتند که الان ذهن آنگونه نیست ولی قدرت بینایی ام کم شده که قدرت مطالعه را فعلآ ندارم وآنچه را می نویسم همه خودجوش است .

امروزه تمام کارمن مشاهده ی ذهن وبیرنگ کردن مکرودسیسه های آن است مشاهده ی ذهن درخویشتن آدمی را به حیرت وشگفتی عظیمی دچارمی نماید با رها شدن ازکید وحقه های ذهن میتوان واقعیت هایی دیگررا دمادم کشف کرد که قابل قیاس با واقعیت های جاری وشناخته شده نیستند . واقعیت هایی که رنگ وشکل وبوی دیگری دارند . قیاس طلاومس . دربرابرآن واقعیت هاست که واقعیت های شناخته شده را توهم وخیال وزائیده ی پندار می بینیم . انسان موجودی ست صددرصد آسیب پذیروخطاپذیروتنها با تزکیه وپاک سازی ذهن است که درصد آسیب وخطای انسان به حداقل وبه صفر می رسد .

من نه روان شناس هستم ، نه فلسفه رامیدانم ونه عرفان را مطالعه کرده ام وهیچگونه تخصصی دررشته های فوق ندارم . ادیب ونویسنده وشاعرنیزنیستم چون تسلط وتبحرکافی را برای سرودن شعرویانویسندگی ندارم . تنها مشاهده ای ناب وخالص را به دست آورده ام که همین راز پایداری آرامش من است . وبیشترنوشته وسروده هایم ازتجربه ی جهان واقعی ویا حقیقی ست که انسان باید درخویشتن کشف نماید وخودجوش ودرونی است . 

ذهن حالات متفاوتی به خود می گیرد که من پنج حالت را دراین مدت تجربه کرده ام .

1-    درک عمیقی که زمانی که درحال تجربه این ادراک هستیم نمی توانیم ازآن چیزی به خاطربسپاریم ویا ازآن چیزی بنویسیم . اگربخواهیم اراده را درآن دخالت داده وازمشاهده ،  تصویربرداری کنیم ادراک را ازدست میدهیم وچیزی هم به خاطرمان نمی آید . این ادراک ماورای زمان ومکان است وفکرانسان درآن مدخلیتی ندارد . درآرامشی غیرقابل بیان وانتقال پدیده های بیرونی را می نگریم ، فاصله ای بین خود وپدیده های بیرونی نمی بینیم . زمان آن چندان بلند نیست بلکه کوتاه ولحظه ایست وناب ترین آرامش وادراک ومشاهده را دراین حالت داریم . *

2-    ذهن روشن است وپدیده هارا روشن وشفاف می نگریم ، اگربخواهیم ازاراده کمک گرفته وازصحنه های ادراک چیزی را بنویسیم این توانایی را داریم ولی ازتداوم ادراک عاجزمی شویم . زمان آن بلند است واصولآ بعدازبیداری ازخواب صبح این تجربه را انسان میتواند تا چندین ساعت متوالی داشته باشد . ذهن آرام است وانسان آرامش را تجربه میکند ونکاتی را بطوردماد وتازه درک میکند . البته بعضی ازاین تجربه ها بعداز زمان تجربه شان برای آدمی بصورت خاطره باقی میمانند .**

3-    حالت سوم حالتی است که ذهن آرام وروشن است وتجربیات قبلی را مرورمیکند اما آرامش این حالت چون آرامش ادراک اول ودوم نیست ولی ذهن هنوز میتواند نکات بدیع وتازه را درک کند « درک تازه ها دراین حالت بسیارنسبت به حالات اول ودوم قلیل واندک است »  .

4-    حالت چهارم هم ذهن آرام است وهم مغشوش وناآرام . اگردچارروزمره گی زندگی باشیم ذهن آرامشش را ازدست میدهد ولی اگرچندان دچارمحاسبه ودادوستد « نه دادوستد بازاری» نباشیم میتوانیم همچنان آرامش ذهن را حفظ کنیم ولی نکاتی تازه ونو برای ذهن قابل ادراک نیست .

5-     دراین حالت ذهن آشفته وناآرام است ، هیچ چیزتازه ای برای انسان قابل ادراک نیست . برذهن نمی توانیم به هیچگونه تسلط داشته باشیم واین ذهن است که مهارمارا بی وقفه دردست دارد .  

 امروز که بعداز ده سال این وضعیت را تجربه می کنم دیگر ابهامی درذهن چون گذشته « چهل سال» برایم وجود ندارد ابهامی تازه درذهن نمی جوشد وفکرنکات تازه وبکری را می یابد که پاسخ بسیاری ازپرسش هایی ست که می توانست با آشفتگی واغتشاش ذهن بوجود آیند . خالق تمام ابهامات وپرسشات بی پاسخ وآزاردهنده همان ذهن شرطی است که خودش ابهامی را برایمان خلق کرده وخودش پاسخی سطحی را میدهد که پاسخ ابهام اصلی هم نیست ومارا سرگردان دردایره پرسش وپاسخ خودساخته می چرخاند . ذهن آرام هیچگونه پرسشی برایش وجود ندارد وآرامشی دمادم وشگفت وشگرف را تحربه میکند .

ذهن آرام نه گرفتارخوش بینی ست ونه اسیرودربند بدبینی بلکه واقعیت خودش« آنچه هست « را لحظه به لحظه درک وکشف میکند .

انسانی که ذهنی آرام دارد دربیرون به دنبال چیزی نمی گردد بلکه دمادم درخویشتن به دنبال کشف نکات تازه وبدیع وکشف ناشناخته هاست .***

مساله مرگ برایم مساله ای حل شده است ودرهردم وبازدم است که مرگ را تجربه می کنم .وقتی زندگی را بتوانیم بطورعمیق وبی خلل وآسیب دم به دم  درک کنیم مرگ را همچنان لحظه به لحظه میتوانیم ببینیم « کشف حقیقت زندگی کشف مرگ نیزهست » . هیچگونه تصویری شوم وذهنی ازآن برایمان وجود ندارد که بخواهد عامل ترس وهراس وخودگریزی ومرگ گریزی ومرگ ستیزی را برایم  بوجود بیاورد  .

دربیشتراوقات شبانه روزدرآرامش هستم مگراوقات اندکی که ذهن به دلایل « خستگی جسمانی وفرسایش ممتد مغزی » دچارآشفتگی باشد که بازتابهای آن کمی آزاردهنده می شود . البته این اتفاق بسیاراندک وتنها درمواقعی هنوز برایم رخ میدهد . ذهن بطورسریع وفوری خوشبختانه نمی تواند مرا گرفتارتاروبند های مهلک خودش بنماید چون خیلی کمترگرفتار پیشداوری ها وقضاوت ذهن می شوم . خیلی کم دچاراضطراب وافسردگی می شوم . خود آزاری را اصلآ درخود نمی بینم و.... سکوت غنی ترین گنجینه ی درونی آدمی ست که هرکس می تواند بی پیرایه آن را درخویشتن کشف نماید .

بازنشسته ذوب آهن  ودارای سه فرزند دانشگاهی ودبیرستانی وراهنمایی « دوپسرویک دختر» هستم . همسرم دبیردروس دینی وعربی وقرآن است . باهم اختلاف وبحث وجدالی نداریم « چون من توانسته ام ریشه وعلت عنادوستیزها و اختلاف وبحث وجدال ها وخودشیفتگی را درخود بیرنگ وبی اثر کنم »  باقناعت زندگی می کنیم ولی گرفتارکلمه ی فریبنده واغواگر قناعت هم نمی شوم . ونفس زندگی را توانسته ام درخود بیابم . ازهیاهو وجنجال وغوغاهای بیرونی که اکثریت اسیرآن هستند خودرا دورنگاه می دارم . درخلوت وسکوت خویش میتوانم تازه ترین نکات بکرونایافته هستی وناشناخته ها را بیابم .

اگرکلمه عارف را مجبورشدم به کار ببرم به دلیل الزام آشنایی با کلمه هاست وبرای شناخت واقعی خویش همگان میتوانند با دقیق شدن درذهن ورویت فکردرخود به مقامی برسند که درگذشته عارفان می رسیده اند . 

 

 

دنیای عقل وتفکر دنیای ادراک شناخته شده ی بشری است ونیز دنیای اسارت او . ودرک عمیق این اسارت « رهایی» مطلق انسان ازاسارت وازدام وبند هاست


* - ** نکات دیگری را که می توان درمورد ماهیت مغز وضمیروحافظه و«خود» درضمیرنوشت  ، تجربه های عملی درمورد ردیف 1و 2 است ؛

الف – حالت اول را نوابغ ومخترعین وعارفان تجربه میکنند . نوابغ درزمان اختراعات خود آن را تجربه می کنند وجرقه ایست آنی که آنها را به مورد اختراع شان می رساند . عارفان مکاشفه وشهود را دراین حالت « که هردوگروه به ماورای فکرسفرمی کنند » تجربه می نمایند . این حال به اراده ونیت نابغه وعارف صورت نمی گیرد به دلیل آمادگی آنان ازنظرعلم وآگاهی شان درآنها اختراع « درنابغه» وکشف وشهود « درعارف » صورت می گیرد .

ب – حالت دوم را فقط عارفان تجربه می کنند . عارف به دلیل آگاهی ازماهیت مغزی وذهنی خویش و رویت عملکرد فکردرخویشتن وشناخت واقعی «خود» ، می تواند آگاهانه با تفکرعمیق درخود این مرحله را دقایق طولانی درخود کشف نماید . تمام لحظات آن توام با آرامش وکشف وشهود است با گشودن تمام « رمزورازهایی » که ذهن خودرا اسیرآنها می نماید . عارف با مشاهده ناب وخالص یکایک این کلاف هارا که ذهن بطورمستمربرای خود ساخته وآدمی را اسیروگرفتارآنها می نماید ازهم می گشاید . عارف ازکلاف ذهن خودرا رها می سازد ولی نوابغ همچنان درآن کلاف میمانند وهرگزرهایی را تجربه نمی کنند .

 عارف با جداشدن ازاین آرامش بازمی تواند بااراده همچنان آن حالت را به خویشتن بازگرداند .

تجربه حالت دوم برای عارف می تواند بااراده وعزم عارف صورت گیرد وشرط آن آمادگی مغز ومهیا بودن پیش زمینه ی مراقبه ی لازم برای تحقق آن است .

*** ذهن آرام وبدون دغدغه تحت مشاهده وکنترل ماست ولی ذهنی که دچارآشفتگی وتنش باشد مارا گرفتارتمایلات شدید خود می نماید وبرایمان به هیچ وجه قابل مشاهده وکنترل نیست. زمانی که ذهن برایمان قابل رویت ودیدن نباشد دلیل آن ناآرامی وپرسه زنی های ذهن است که نمی توان آن را درخود مشاهده کرد وذهن هرقدرلجام گسیخته ترمی گردد مشاهده اش نیزدشوارترونامیسرترمی شود . کسانی که قدرت مشاهده ی ذهن را درخود باروروتقویت می کنند تامرزی ذهن ناآرام وسرکش هم برایشان قابل مشاهده است .

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ساعت ۵ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا