|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
فلسفه ی زندگی انسان از گذشته ی بسیار دور تا به امروز برای او بگونه ای رقم خورده و برایش به ثبت رسیده واورا به محاصره ی خود در آورده ، ذهن که منبع تمایلات و نیات و آرزوهای اوست محور اعمال و حرکات او برای رسیدن به هر مقصدی گردیده است وفراتراز ذهن برای یکایک قابل ادراک ودریافت نیست . در حالی که فراتراز ذهن نیز جایگاهی برای یکایک انسان ها در انسان وجود دارد که در آن هرکس از ظلمت وتیرگی ذهنِ شرطی شده ی خود بطور کامل و مطلق و برای همیشه جدا می شود .
ذهن از موضوعات متفاوت و گوناگون اعم از مادی ویا معنوی ویا آمیخته باهم سوژه های متفاوت می سازد و فرد را ناخودآگاه به سوی آنها جذب می کند که می توان هرکدام از این سوژه هارا واضح و روشن ، و آشکار وبی پرده با خیره شدن عمیق در خود دید . سوژه هایی چون مذهب گرایی ، قدرت ، ثروت ، ملیت و وطن پرستی ، آرمان گرایی و....و.... اما هدف واقعی مذاهب نجات انسان از همین انحراف و(خودگرایی) پنداری ست ولی اغلب انسانها به دلیل عدم شناخت درست خود ووقوف نیافتن به حقیقت مذهب برای خود از مذهب ، ابزاری برای تضمین و بقای (خودگرایی) ساخته اند که ساختار و ماهیت ذهن و خطای پندار آن موضوعی ست که برای بعضی افراد قابل درک است ولی اثبات آن هنوز برای افراد امکان پذیر نیست . وبقول شاعر ؛
جمعیت کفر از پریشانی ماست
آبادی بتخانه زویرانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هرعیب که هست از مسلمانی ماست
سوژه هایی که ذهن برای مردم می سازد به اندازه جمعیت نفوس در زمین بی شمار وگوناگون است . ذهن هنوز در انسانها پدیده ای ناشناخته و بسیار مبهم است وهنوز روان شناسان و متخصصین مغز نیز واقعیت ذهن را درست نشناخته اند و آن را به عنوان یک ساختار مغزی می شناسند اما رویکرد و رفتار واعمال ذهن و تمامیت مغز انسان ، هنوز برای اغلب ناشناخته مانده است .
مولانا وقتی می گوید
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
او به ماهیت وساختار ذهن شرطی شده وریزریز اعمال ورفتار فریبنده ی ذهن در خود ودر انسان پی برده و پرده از مقابل ذهن کنار زده و ذهن ورفتار آن را بدون پرده پوشی می بیند . آنچه مولانا می گوید هنوز هم در دوران معاصر که زمان رشد عقلانی انسان است ودرست ، ساختار فیزیکی مغز را نیز شناخته اند مفهوم گفتار مولانا هنوز به قوت خود باقی ست . چون حتی متخصصین مغز وروان شناسان صاحب نظر نیز به ماهیت واقعی ذهن درانسان آنگونه که واقعیت ذهن است از آن پرده برداری نکرده اند وبه آن پی نبرده اند . ذهن نقطه اتکاء آدمهاست ولی حرکات و اعمال ذهن وفکرِ منتشرِ از آن ، جز به شگرد ودسیسه آغشته نیست. ذهن اگرچه همان عقل آدمی و چراغ راه او ست وعامل پیشرفت و تحولات مادی انسان نیز هست اما کارِ ذهن جز خدعه و فریب نیست .
شخصیت های برتر وبرجسته ای چون حضرت موسی (ع) و حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) و چون یوسف (ع) نمادی از حقیقت در وجودِ خودِ انسانند ، اما آدمیان هرگز نتوانستند با آن الگوهای فروزان ، حقیقت را در خود کشف کنند وبه حقیقت خود برسند وتنها با تکیه به آن شخصیت ها وتابو سازی از آن ها با دشمن آفرینی ، میدان جنگ و جدال و ستیز و همنوع کشی را برای خود در همه زمان ها وسیع تر کرده اند . حقیقت در وجودِ خودِ انسان است که نهفته است و تجلی می یابد و هرکس برای رسیدن به حقیقت ازلی باید با حقبقت درونی خود بی واسطه ، و بی سدومانع و حجاب ارتباط برقرار کند تا به خدای یگانه برسد . آنچه انسان را به سوی سراب ها هدایت می کند ، ذهن شرطی شده ی اوست و آدمی لاجرم باید برای دست یافتن به حقیقت ، خودرا از اسارت ذهن رها سازد . ذهن درآدمی چون یک نوار ضبط صوتِ است که موضوعی در آن می نشیند و ذهن از همان موضوع سوژه ساخته وهرکس را گرفتار آن می کند . به عنوان مثال اعتیاد به سیگار ، سیگار سوژه ای ست که در ذهن ضبط شده وذهن فرد را اسیر تکرار آن می کند وبطور مداوم با یاد آوری آن ، به فرد مصرفش را تحمیل ویاد آوری می کند ، رهایی از اسارت ذهن کار ساده ای نیست و ذهن با یادآو ی مصرف سیگار حتی ترشح بزاق در فرد معتاد و کم حوصلگیِ فرد معتاد در موقع نیاز به مصرف آن بوجود می آید . یا ماده مخدری چون تریاک ، تریاک یک سوژه ی ثبت شده در ذهن است و فرد معتاد در زمان خماری ، باید از آن مصرف کند . در زمان نیاز به تریاک ، دردهای عضلانی ، بیحوصلگی گریبانگیر فرد می شوند . یک فرد معتاد به سیگار یا به تریاک ، ممکن است مصرف آن را کنار بگذارد ، اما سوژه ای که از سیگار و تریاک در ذهن آن افراد ثبت و ضبط شده به سهولت و فوریت از آنها جدا نمی شود وهمین امر ممکن است سبب بازگشت آنها باز به اعتیاد دوباره شود . پس عادت به سیگار ، تریاک و مشروبات الکلی سوژه هایی هستند که در ذهن ما نقش می بندند و ذهن کرارا وبطور متوالی مصرف آنهارا به ما یاد آودی می کند . تنها زمانی فرد می تواند از آزارِ آن سوژه ها جدا شود که بعداز زمان طولانی کاملا آن سوژه ها از ذهن بطور تدریجی بامصرف نکردن سیگار ویا تریاک، کاملا پاک شوند . عادتهای انسان ها بسیار زیاد وبی شمارند وبعضی از عادات جزء روند زندگی معمول مردمان گردیده اند ولی ریشه وعلت تمام آن عادت ها ، ثبت ذهنی یکایک آنها در افراد است . انسان با کسب خودآگاهی وخیره شدن به اعماق خویش ، می تواند ریشه وعلت عادت هارا در خود بازیابی وحتی خنثی وبی اثر کند . ما اعتیاد سیگار و مواد مخدر و مصرف الکل را سمّی تلقی کرده ایم ودیگران را از مصرف آنها منع می کنیم اما نمی دانیم ، یکایک عادت ها در ما ترفند وفریبِ ذهن شرطی شده هستند ، وذهن بااین شگرد ها ، هویت کاذبی را که برای ما ساخته در خود از آن پاسداری وحفاظت می کند . وتازمانی که واقعیتِ این موضوع برای فرد قابل ادراک نباشد ، ذهن با توجیهات سمّی خود صاحب خود را دچار گمراهی و انحراف ، و حفظ خود می نماید . ودرابتدا گفتیم فلسفه ی زندگی انسان قرنهاست که بدینگونه طراحی گردیده ودر یکایک افراد تا به امروز رقم خورده است وهمین خدعه و فریب ذهن ، هرکسی را از ماهیت واقعی و ذاتی اش دور کرده .
عادت هایی چون قدرت طلبی ، زیاده خواهی وثروت اندوزی ، شهرت ونام آوری ، برتری جویی ، مذهب گرایی ( مذهب کاذبی که فرد برای خود ابداع می کند وگرنه نفس مذهب حقیقی توام با رهایی و نجات انسان است) ، مکتب و آرمان گرایی ، ملیت گرایی ، قومیت ونژاد پرستی و...و... تمام این گرایشها عادتی ست که فرد را در خود گرفتارکرده وذوب واستحاله ی خود می کند . ماهیت عادت ، همان ذهنِ ناقص است که فرد را ناخودآگاه در خود می پیچد و اورا درمانده و نگران یک عمر به بازی می گیرد .
انسان موجود آزادی ست اما آزادی واقعی انسان در کجا خودش را نشان می دهد ؟ آزادی وی رهایی از تمام این دام و بندهاست . دام وبندهای متعدد ومتکثر انسان سبب تعلق ودلبستگیهای او می شوند واین خودباختگی و تعلقات سبب ببگانگی هرکس با تمامیت خودش می شود . برای رهایی از اسارت باید از دلبستگی ها مطلقا کناره گرفت ؛
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ....حافظ
انسان تا وقتی در دام ذهن شرطی شده اش گرفتار باشد دراسارت است وماهیت ذهن در فرد جز تعلق و دلبستگی نیست ونتیجتا فرد موجودی نگران و مضطرب می گردد . ماوقتی در فضای ذهن قرار داریم گیج و منگ و خسته و ملول و دچار سردرگمی و حیرانی هستیم و موجودی کلافه و سردرگمیم ، جز پیش پارا نمی توانیم ببینیم واندیشه مان دچار رکود وتیرگی ست ، ولی وقتی از ذهن رها گردیده و به فراتر از ذهن وارد می شویم ، طراوت و خرّمی و فرحی غیرقابل توصیف داریم وقدرت تفکر ، مارا تا بی نهایت رهنمون می شود . زندگی ولی در گروِ ذهن است و جدایی از ذهن امری ناممکن برای بشرمی باشد . اما می توان فراتراز ذهن را نیز بطور مداوم دراوقاتی از شبانه روز تجربه کرد . وتمام نشاط و خرّمی و سرور وخجستگی انسان با رهایی از ذهن شرطی شده است که نصیب او می شود . ذهن صندوق بی روزنی ست که ناخودآگاه و ناخواسته گرفتار آن شده ایم وهیچ منفذی به روشنایی در آن وجود ندارد و رنج واندوه و آلام بشری ازاسارت وی دراین صندوق بسته است . ما با خودآگاهی و تزکیه ی ذهنی خویش می توانیم در شبانه روز ، هم به فراتراز ذهن وارد شویم و دوباره به ذهن خویش برگردیم ودرابن تغییرو تحول است که ادراکی بی نهایت را شبانه روز در خود تجربه می کنیم .
فلسفه ی زندگی انسان در هرکجای زمین قرنهاست که توسط ذهن شرطی شده ی او برایش پایه گذاری و برنامه ریزی گردیده وترفند ناخودآگاه ذهن درهرکسی این است که فرد را اسیر ِ _خود_ ی کاذب می سازد که به سهولت برای آدمی قابل درک و فهم نیست که همیشه گرفتار آن باقی میماند وسعی در بقا و رشد وترقی آن در خود می نماید . قالب وچارچوب های ذهنی دلیل سرگردانی ودر محاصره بودن انسان وعدم تعادل روحی وروانی وناهماهنگی و ناسازگاری او ، وداشتن یک زندگی پراز مشقت ، وسرشار ازفقدان ومحرومیت وکینه ورزی وزندگی جنگ طلبانه اش گردیده که همه ارمغان کورِ ذهن شرطی شده اوست . هرکس بعداز تولد ناخودآگاه و جبری گرفتار فلسفه ای می گردد که مجبور به حفظ و بقای آن برای خودش می شود به همین دلیل رهایی از ذهن شرطی شده وفلسفه ی نادرست آن کار آسانی به نظر نمی رسد و اغلب ناخودآگاه ذوب واستحاله ی ذهن شرطی شده در خود می شویم . وتشخیص آن توسط ذهن ناقص برای هرکسی امری ناممکن است ، ذهن به دلیل نقص توانایی که دارد ، از درک حقیقت انسان و کشف واقعیت خود محروم است وتنها زنجیره ی انحصار و اسارت برای فرد مهیا می سازد . هرکس انتخاب خود را غایت خود تلقی می کند که این از ترفند و دسیسه های همان ذهن شرطی شده است. اما با اینهمه ، باکسب (خودآگاهی) و مشاهده ی رفتار واعمال ذهن شرطی شده در خود ، می توان به این خطای مسلم ذهن در خود پی برد وبا مشاهده ی روشن آن و رفتار فکر در خود ، خودرا ازاسارت آن برای همیشه نجات داد ....
انسان موجودی آزاد آفریده شده و این آزادی دردوران کودکی با او همراه است اما افراد نمی توانند آزادیِ کودکی را برای خود محفوظ نگاه دارند و فرهنگ های متفاوت در کشورهای گوناگون ،باغلبه بر انسان آزادی را از او سلب می کنند و می گیرند. انسان ناخودآگاهانه از جاذبه های پرهیاهوی بیرونی برای خودش حصار ودام وبند های سخت وناشکننده می سازد وهرگز نمی تواند خودرا از اسارت آنها نجات دهد . انسان بالفطره موجودی آزاد است ، چون پرنده ، چون سایر جاندارانی که ازاد زندگی می کنند وهرگز دراسارت آدمی قرار نگرفته اند . انسان در این حصار ودام وبند ها ناخودآگاه اسیر (خود) می شود ، (فکری بیمار وپرتنش که تمام وجود آدمی را در محاصره ی گریز ناپذیر خود دارد ، وهرکس در پشت باورها واعمال مثلا زندگی روزمره ، افعال ورزشی ، شعری واعتقادی و....و... آن را در خود باپرده پوشی پرورش میدهد ) واین غده ی کاذب امیر وفرمانده او گردیده ووی را بی اختیار تحت سلطه گریزناپذیر خود در می آورد . این فاجعه ای هولناک برای بشریت است که هنوز رهایی از آن برای آدمی میسّروممکن نیست.
در آزادیِ واقعی ست که دیگر (خود) در کسی نشوونما پیدا نمی کند و انسان تبدیل به موجودی آرام ، بی استرس ، بی تنش ، و بی دغدغه ، وحقیقت محور می گردد ودمادم بدون هیچ عذر و مانع ، و بی هیچ حجابی حقیقت هستی واسرار (خدایی) را کشف می کند که همین نیز راز خلقت انسان است اما هرگز برای (ذهن/عقل) درکسی قابل فهم وادراک نیست. اما ذهن آدمی ، هرکسی را به محاصره ی خود در آورده واز حقیقت وجودی اش دور می کند . واورا درسرابی مهلک یک عمر سرگردان نگاه می دارد . افراد نمی توانند خود را از سلطه ی ذهنِ شرطی شده ی خود نجات دهند ، چون نفس این عمل خطا وانحرافی برای ذهن قابل فهم و تشخیص نیست ، هم نیروی مجریه و هم قوه قضاییه (نیروی قضاوت وداوری) در افراد همان ذهن شرطی شده و یا فکر است . یعنی انجام اعمال خطارا ذهن شرطی شده است که کورکورانه به افراد تلقین و تحمیل می کند .
من فیزیولوژیست و یا متخصص مغز نیستم ولی توانایی مشاهده ی افعال ورویکرد مداوم ذهن وفکر را در خود به دست آورده ام . ذهن شرطی شده ی ما سارقی ست که افکار را از ما می دزدد و براساس قالب ، وچارچوب خودش آنهارا ساخته و پرداخته و به ما تحمیل می کند ، ما گرفتار افکار منسوخ شده ی ذهن شرطی شده ی خود گشته و چون یک زندانی اسیر سیاهچال تیره و تاریک ذهن شرطی شده در خود می شویم واین جز فلاکت و تیره بختی نیست.افکاری که ذهن شرطی شده به ما القا و تحمیل می کند افکاری سوخته و بیجان و مُرده اند و همین عمل ذهن ، مارا از دریافت فکرِ نو به نو وتازه محروم می کند و به دام افکار کهنه می اندازد . اگر عمیقا این موضوع را درک کنیم ، می بینیم که انسان دچار چه فاجعه ی غیر قابل گذشت وجبرانی در خود شده است .چون حقیقت برای ذهن قابل ادراک نیست ، ذهن هرکسی را از حقیقت دور می کند ، چون ذهن از درک درست حقیقت بیم و هراس دارد ، چون رفتن به سوی حقیقت با متلاشی شدن ذهن روبروست ، وبه همین علت ذهن شرطی شده برای هرکسی حقیقتی توهمی ، و فرضی و خیالی می سازد وبا فریب فرد اورا دراین ورطه ی هولناک گرفتار می کند . درک عمیق همین موضوع می تواند آدمی را از شگرد و خدعه ، و فریب ذهن جدا نماید .
هزاران سال است که آدمی بوسیله ی ذهن شرطی شده ی خود ، دچار یک چرخش انحرافی در خود گردیده که هنوز نتوانسته است نسبت به آن در خود وقوف پیدا کند و با خودآگاهی خودرا از آن انحراف وپیامدهای مخرب ، و مخوف و هلاکت بار آن جدا سازد وبه همین دلیل به یک زندگی مسکنت بار وپراز رنج و اندوه و همراه با خشونت و ستیز گرفتار شده . واکاوی این موضوع و به اگاهی رسیدن در باره ی آن برای هرکس فقط در خود فرد امکان پذیراست . باید اعمال و حرکات و نیرنگهای ذهن شرطی شده را در خویشتن واضح و روشن دید وخود را از اسارت ذهن خود نجات داد .بارها گفته ایم که ذهن ما ماهیتا ترس و بیم و نگرانی ست وهمین اضطراب و نگرانی ذهن شرطی شده مانعِ روشن بینی ما می شود . من وقتی در پناه عقیده وباور و مکتبی به آرامش و سکونی (اماکاذب) رسیده ام ، جرات در هم ریختن وویران کردن این ستون و تکیه گاه امن ! را ندارم و نگرانی و ترس بطور بی وقفه مرا در خود تنیده و از فکر واندیشه ی سالم وتازه دور می کند ودرچنبره ی افکار کهنه نگاه می دارد ولی درهر سطحی به سهولت نمی توانم آن را درک کرده وبفهمم .
ذهن شرطی شده ازکودکی هرکسی را محبوس خود نموده واز وی موجودی تک محور ویک بعدی و چشم بسته می سازد . آدمی در حصار ذهن خود از تمامیت خویش جدا می شود اما این ریزش وتغییر ماهیت برای علما ودانشمندان و صاحب نطران هم قابل ادراک نیست. درک این مطلب هم قدری دشوار است ، چون اولین چیزی که به ذهن متبادر در هرکسی می شود (عقل) در آدمی ست . اما عقلی که مارا در محاصره ی خود دارد عقل /ذهن فاقد هوشیاری و ادراک است وبه همین دلیل مارا در سیاهچال عادات گرفتار می کند اما بارهایی از این ذهن شرطی شده یا عقلِ ناتوان ، هریک به عقل دیگری در خود دست می یابیم که این عقل هوشیار وتوانمند و هوشمند است و توانایی ادراک تا بی نهایت و بیکران را داراست. شانس بشر در این است که این فاجعه ی هولناک روزی از نظر علمی به اثبات برسد....
بلی ، این ذهن شرطی شده است که هرکسی را ناخودآگاه اسیر (خود) می کند و تارومار کردن خودآگاه ذهن شرطی شده در خود ، هرکسی را از مخمصه و سراب هولناک(خودمحوری) رها می سازد .انسان علیرغم پیشرفت های حیرت انگیز عقلی اش دردوران معاصر وشکافتن رازورمز کرات آسمانی دیگر با سفر کردن به آنها ویا به کمک تلسکوپ وابزارهای قدرتمند برای خود ، نه تنها خودباخته ذهن شرطی شده ی خویشتن است بلکه بازیچه ی ذهن بیمار وناتوان خود گردیده است واثرات وخامت بار این عارضه را در بسیاری از اعمال ورفتار ونتایج زندگی فردی و جمعی و گروهی او در سطح خانواده و یک کشور به روشنی می توان دید......
|
|