|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
موضوعی که از گذشته های دور تا امروز در عرفان مطرح بوده ، عقل و عشق در آدمی ست که همواره عقل و عشق در مقابل ودرستیز باهم قرار گرفته اند ، هر جا و در هر زمانی که صحبت از عقل و استدلال میشود ، صحبت کردن از عشق امری نا مربوط تلقی می شود ، و هنگامی که از عشق سخن می گوییم .،صحبت از عقل و برهان و استدلال جایگاهی ندارد.
عقل و عشق هرکدام یک انرژی ونیروی مجزا وجدا از هم در انسان هستند که در دو نقطه ی متفاوت از مغز نشات می گیرند وبخاطر همین بین عقل وعشق همیشه ودرهمه حال تقابل بوجود میاد . اما ما دراینجا ، عقل را فرآوری همان ذهن می بینیم و عشق را تبلور بصیرت در هرکس که هر کدام از لایه و یا فضایی متفاوت از مغز به بیرون سرایت می کنند وافراد را دچار خود می سازند .
ذهن یا عقل ، و عشق یا بصیرت ، در آدمی دو نیرو ی باالفعل مغزی اند . دو واکنش وبازتاب مغزی ولی در تقابل و در تناقض و تعارض با یکدیگر . درک عمیق ودرستِ این دوگانگی می تواند فرد را از اسارت ذهن شرطی شده ی خود برهاند وباخودآگاهی ، دیگر مجال خودنمایی و هرگونه واکنش و عکس العملی به ذهن ندهد . ذهن هرکسی را به سوی تمایلات ، آرزوها و تعلق ودلبستگی ها جذب می کند اما بصیرت در آدمی هر تمایل و آرزو و دلبستگی و تعلقی را رویا وتوهم و خیال می بیند و سعی می کند چشم آدمی را به حقیقت این امر گشوده و ذهن را از تعلق پروری ودل بستگی سازی بر حذر دارد وآدمی را اسیر ذهن در خویشتن نسازد . اگر ما ذهن را چون یک نرم افزار در کامپیوتر در نظر بگیریم ، عقل کامل تمام کامپیوتر است. اما ذهن شرطی شده با حیله ودسیسه هرکسی رو از درکِ درستِ خود دور می کنه وبر بصیرت فرد پیشی می گیره و نمی گذارد فرد حقیقت وجودی خودش (آنچه هست ) را درک کند . گشودن ترفند ودسیسه های ذهن وروشن دیدن این نیرنگ ها در خود غیر ممکن نیست ، اما وقتی ناخودآگاه ذوب واستحاله شده ی ذهن در خود می شویم ، گشودن این گِرِه در خود برایمان کار آسانی نیست . واین مشکلی ست که قرنها دچار وخودباخته ی بی خبر و ناخودآگاه آن گشته ایم واین ذهن شرطی شده ی ماست که اختیار واقتدار مارا در چنگ دارد وهرگز به ما جسارت وجرات واکاوی ذهن را نمی دهد . اما یکی از ویژگی های بالفعل آدمیان این است که هرکس تو اناییِ دیدن و مشاهده کردن افعال وعکس العمل های ذهن وانرژیِ فراتراز آن را بادیدن ( عقل کامل ) در خویشتن داراست . واین وجود یک انرژیِ فراماده در خودِ انسان است که با رهایی از ذهن شرطی شده در هرکس بطور مداوم به فعلیت در می آیدوتوانایی درک وفهم تابی نهایت وناشناخته هارا به افراد ارزانی می دارد .
انسان آزاد آفریده می شود ، چون طبیعت آدمی اینگونه است . اما قرنهاست که در محاصره ی ذهن شرطی شده ی خویشتن هستیم به همین دلیل از کودکی در محبسِ ذهن شرطی شده ی خود گرفتار می شویم ودر بزرگسالی در هر سطح از دانش و آگاهی نیز باشیم همچنان ناخودآگاه موجودی شرطی شده ودر محاصره می باشیم . موجودی بی اختیار که تنها ذهن شرطی شده ، مارا تحت محاصره واختیار تام خود دارد ولی آدمی از خود هیچ اختیاری ندارد ودرک این فاجعه برای ذهن امکان پذیر نیست و آدمی از خود (رباتی) بی اختیار وابزاری برنامه ریزی شده و مطیع و فرمانبر می سازد و نسبت به این اتفاق نامیمون نیز هیچ اگاهی ندارد . فاجعه ی رقت بار زندگی یکایک مردم نیز از همین دگرگونی وبی اختیاری آنان آغاز می شود .
بلی ، ذهن در هرکسی از کودکی اورا به محاصره ی خود در می آورد ، اما بصیرت (مشاهده ی درونی ) می تواند حصار ذهن را در پیرامون فرد ضعیف و خنثی و بی اثر نماید . انسان قرنهاست که گرفتار ذهنِ شرطی شده ی خود شده اگرچه دراین ظلمت ، چراغ فروزان در خودِ فرد برای نجات وی وجود دارد اما با گذر هزاران سال از اسارت و بردگی و بندگی متاسفانه نادر افرادی راه نجات خود را در خود جسته اند واکثریت همچنان خودباخته و برده ی گوش بفرمان ذهن شرطی شده خود باقی مانده اند .
ذهن شرطی شده با ایجاد تعلق ودلبستگی ها به هرکسی هویتی خیالی و تصنعی می دهد اما بصیرت در انسان چون حقیقتِِ دلبستگی و تعلقات ، قدرت طلبی ، ثروت اندوزی وشهرت و نام آوری ، برتری جویی و.... و...را می بیند و به روشنی می فهمد که درپشت این قیاس و رقابت های کور هیچ چیز نیست سعی می کند هرکسی را از خودباختگی واسارت تعلقات (ذهنِ خود ) دور کند. اینجاست که تقابلی میان (ذهن/عقل) و (بصیرت/عشق) بوجود می آید اما ساختار وبافت جوامع بشری ، ذهن وعقل را ناآگاهانه و ناخودآگاه سرآمد می کند . ودلیلی که این خطای محض روند زندگی یکایک مردم گردیده نیز همین است . بصیرت فعلی گریز ناپذیراست که در یکایک افراد وجود دارد ، اما در بعضی از مردم بصیرت قوی ست ودربعضی از آنها ذهن شرطی شده غالب برآنهاست . عامل ژنتیکی ، و نحوه ی پرورش و تربیت افراد و وضعیت وساختار فرهنگی و اقتصادی جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند از عواملی هستتد که در ساختار ذهنی و بصیرت افراد نقش اساسی وتاثیر گذار بازی می کنند . پس این ذهنِ شرطی شده است که هرکسی را به سوی سراب می کشاند وبا تعلق و دلبستگی و نزاع و جدال های بی امان از او پشتیبانی می کند اما در سراب چیزی جز اندوه و ملالت نصیب آدمی نمی شود . ودرسرابه که آدمی موجودی نگران و درمانده و مضطربه ، امیروپادشاه باشه یا فردی عادی فرقی نمی کند . انسان زمانی از نگرانی و اضطراب ودرماندگی نجات پیدا می کند که به ترفند و شگردهای ذهن در خود وقوف یافته و خود را از اسارت ذهن نجات دهد .
فرد وقتی در محاصره ی ذهن شرطی شده خود باشد از دین نیز ابزاری برای حفظ شرطی شده گی خود می سازد . در حالی که دین برای نجات انسان از دام وبندی که گرفتار آن شده بوجود آمده ولی نا آگاهی انسان ازدین و از عدم شناخت خود ، از دین ابزاری برای زوال خود می سازد . ما وقتی بطور ریشه ای وعمیق ، ماهیت انسان را بررسی وواکاوی کنیم ، متوجه خطای محض آدمی می شویم و دین از آغاز برای نجات انسان بوجود آمده تا اورا از سرابی که گرفتار آن شده نجات دهد . ورمز نجات انسان جز پی بردن به انحراف خود ، وبازگشت به اصل خویشتن نیست .
همانگونه که لازمه ی (خداشناسی خودشناسی ست ) و انسان بدون شناخت خود ، هرگز به شناخت خدا نمی رسد ، لازمه ی رهایی انسان از زوال وتباهی نیز خودشناسی ست . آدمی بدون خودشناسی نمی تواند راهی به سعادت ورستگاری بیابد . آدمی بطور جبری وناخودآگاه از دوران کودکی گرفتار ذهن شرطی شده ی خود می شود . برای نجات خود ، باید خودآگاهانه خود را از این دام مخوف رها سازد . دراینجاست ذهن و بصیرت با خودآگاهی واشعار یافتن اگاهانه به این پدیده های مغزی در خویشتن ، نقش اساسی برای نجات ورهایی انسان ایفا می کنند . بصیرت یعنی مشاهده ی اعمال ورفتار ذهنِ شرطی شده در خویشتن است که فرد را از دام و بند اسارت وخود باختگی و خودشیفتگی و خودمحوری با روشن بینی نجات می دهد . عشق در اشعار مولانا همان بصیرت در انسان است که هرکس با رهایی ازدام وبند ذهن شرطی شده ی خود با بصیرت در خویشتن ارتباط برقرار می کند .
عشق آمد، عقل از آن آواره شد / صبح آمد،شمع از او بیچاره شد
شمع در بیت فوق همان ذهن است که به دلیل نقصان ذهن وناتوانی آن ، درک حقیقت برای ذهن امکان پذیر نیست ، اما ذهن به نقصان وناتوانی وابتر بودن خودش واقف نیست وبه همین دلیل سرزمینی تصوری و خیالی و کاذب برای هرکس می سازد و اورا گرفتار آن می کند . واین نیز از ناتوانی های ذهن شرطی شده است که از تصور کاذب و دروغین خود سرسختانه پشتیبانی و جانبداری می کند ومجال روشن بینی را از فرد می گیرد . صبح آمد ، شمع از او بیچاره شد . منظور مولانا ازصبح دراین شعر ، همان بصیرت است . وقتی انسان با رهایی از ذهن شرطی شده با بصیرت در خود ارتبا ط برقرار می کند . متوجه ناتوانی ، وبی روشنی شمعِ ذهن در خود می گردد وبا ورود صبح (بصیرت) به یک باره تمام ظلمات و تیرگی ها از مقابل چشم انسان کنار می رود و فرد وارد فضایی روشن و نورانی می گردد . و تازه متوجه ارزش واقعی انسان ، معصومیت از کف رفته ی او ، گنج الهی نهفته در انسان وزندگیِ عاری از اندوه ورنج و مصیبت او می شود .
اما آنچه در ابن گفتار مهم است ، این است که ذهن شرطی شده و بصیرت در آدمی دوواکنش وبازتاب متفاوت مغزی اند ، هر دوی آنها بک انرژی و قدرت هستند که در دو لایه متفاوت از مغز تراوش می کنند وکسانی که با خودآگاهی ، ذهن را در خود تخلیه وسبک کرده اند ، توانایی مشاهده ی مداوم این دو عمل وعکس العمل مغزی را در خود دارند . تخلیه و آرام کردنِ ذهنِ شرطی شده در خود قدری دشوار هست ، چون به سهولت نمی توان خودرا از محاصره ی ذهن در خود خلاص و رها کرد ، ولی با کسب خودآگاهی و پی بردن به ماهیت وبافتار ذهن در خود ، ومشاهده ی اعمال ورفتار تفکر در خویشتن ، با تمرین و ممارست می توان از این مانعِ سترگ در خود ، خودرا رها نموده و به فراتراز ذهن در خود قدم گذاشت . بارسیدن به این مرحله ، دیگر رهایی از ذهن شرطی شده و ارتباط برقرار نمودن با بصیرت یا همان عشق در خویشتن ، فعلی ساده و میسّر برای هرکسی می گردد . ودر ۲۴ ساعت شبانه روز اینگونه افراد ساعاتی متوالی با بصیرت در خود درارتباط اند و ساعاتی نیز دوباره به ذهن خود باز می گردند .
ولی ما آنچه را می خوانیم ، یا می نویسیم همه نتایج ودریافت های ذهن ماست که به دیگران منتقل می گردد . اغلب ما در دام و بند ذهن شرطی شده ی خود گرفتاریم و ره آورد ما بازتابهای ذهن ماست که برروی کاغذ نوشته می شود ، اما کسانی هستند که بارسیدن به خودآگاهی و مشاهده ی رویکرد ذهن در خود ، خودرا از اسارت ذهن شرطی شده نجات داده اند ، گفتار اینان بازتاب و عکس العمل ذهن شرطی شده ی آنها نیست بلکه پرده برداشتن از حقیقتی ست که آن برای ذهن قابل ادراک نیست . ذهن سیاهچالی ست که توده های وسیع مردم دراین سیاهچال تاریک و نمور برغم تمام حرکات و اعمال و پیشرفت های عقلی گرفتار ند و ادراک این سیاهچال برای ذهن قابل شناسایی نیست ، برای درک وفهم عمیق این زندان بسته وبی روزن و منفذ ، باید از ذهن فراتر رفت وبدون قضاوت وپیش داوری و تجزیه وتحلیل و نتیجه گیری های ذهنی ، اعمال ورفتار ذهن را در خود دید . چیزی که قابل توجه است ، آنچه را ذهن درک کرده و برصفحه ی کاغذ می آورد برای سایر افکار نیز قابل ادراک است اما آنچه را بدون حضور ذهن ، برای فردی قابل ادراک می گردد برای سایر اذهان وافکار نیز به سهولت قابل درک نیستند . وتقابل عقل و عشق دراینجاست که خودش را به وضوح به ما نشان می دهد ، عقل همان ذهن است عضوی ناتوان ودرمانده که حقیقت انسان برایش قابل فهم و ادراک نیست و اورا باسودوزیان و قدرت طلبی و افزون خواهی و برتری جویی به هرقیمتی سرگرم می کند و همیشه آدمی را از ماهیت واقعی اش جدا نگاه می دارد ، و بصیرت ، عشق در هرکسی ست ، که نفس خطای ذهن برایش قابل درک است وچشم آدمی را به افکار و اعمال نادرست و باطل ذهن می گشاید و هرکسی را دربرابر اعمال خطای ذهن خویش هوشیار و مراقب ومصون از آن نگه می دارد . ذهن وقتی حقیقت انسان برایش قابل فهم وادراک نیست برای هرکسی سرابی رنگین ساخته و فرد را گرفتار سراب می کند . غلبه ی ذهن برانسان ، هرکسی را از فهم این خطای غیرقابل جبران دور می سازد و آدمی هرگز نمی تواند با کمک ویاری ذهن که نفسا وماهیتا خطاپرور است ، خودرا از خطا دور نماید . وآنچه برای معدودی از مردم قابل رویت و مشاهده است ، اعمال ورفتار نا صواب ذهن است که اغلب افراد را در اسارت تام و مطلق خود دارد اما فهماندن این دگردیسی و بطالت ذهن چندان کار آسانی نیست .
ذهن بخشی ویاجزیی از مغز است وتمامیت مغز نیست . تمامیت مغز برای هرکس سرنوشتی را رقم می زند که در تغایر ودرتضاد با سرنوشتی است که ذهن برای او ساخته است . تمامیت مغز اگرچه بسیار پیچیده است اما من متخصص فیزیک مغز نیستم اما تواناییِ رهایی از ذهن را سالهاست که تجربه می کنم ، بارهایی از ذهن شرطی شده به ساختار دیگری از مغز دست یافته ام وبطور مداوم آن را دردست دارم ،آنچه را دراین بافتار مغزی می بینم برایم بسیار حیرت آور است . آنچه را ذهن شرطی شده درک کرده وبه ما تحویل می دهد ، خطایی ضدِ حقیقت است . ظلمت وتاریکی ست که آن را ذهن شرطی شده به عنوان حقیقت فروزان می پندارد ومارا اسیر آن می کند . اما آنچه را تمامیت مغز درک می کند ، نوروروشنایی ست که هیچ ظلمات وتیرگی در آن وجود ندارد .
ذهن لایه ای از مغز است که با حقیقت ارتباط ندارد و انسانها ، قرنهاست آن را عقل خود پنداشته اند و چیزی جز همان ذهن را نیز در خود نمی شناسند وذهن تصورِ تاریک و تیرگون خود را که لبریز ومالامال از تعارض و تناقض ودوگانگی ست را، حقیقت پنداشته وبه صاحب خود القاء می کند . اما تمامیت مغز با هیچ تاریکی و ظلماتی روبرو نمی شود و از هر تعارض و تناقض و تضادی کاملا مبراست وبه انسان سرزمین نورو فروغ و روشنی را تحویل می دهد .رنج و اندوه و مرارت که جزیی جدایی ناپذیر از زندگی آدمیان گردیده ، محصولِ ذهنِ شرطی شده در آدمی ست ولی تمامیت عقل هیچ رنج و اندوه و مرارت و دل تنگی را نمی سناسد و نتیجتا یک زندگی مالامال و سرشار از فرح و شور وشکوه و شادمانی را با خود به ارمعان می آورد .
***
ذهن به سوی هر چیز جذب می شود و آدمی را گرفتار آن می کند ، برای ذهن عمل درست ونادرست ، خطا وصواب هردوتاش یکی ست و هدف ذهن حفظ ماهیتی ست که برای انسان در خودش پایه گذاری کرده .ذهن بیم و اضطراب ، ونگرانی وترس است وبرای هرکسی ماهیت ویا هویتی خیالی و کاذب ودروغین می سازد وبه فرد تحمیل می کند . چون در غیر اینصورت تدبیرذهن پوچی وبی هودگی انسان است . تمام ترس واضطراب ونگرانی ذهن برای فرار از همین بی هودگی و پوچی ست که به اعمال متقابل آن منجر می شود . ذهن برای حفظ هویت ساختگی اش ، سرسخت فرد را اسیر خودش می کند ودر هربزنگاهی احساس خطر بکند با دسیسه و نیرنگ سعی می کند فرد را کورکورانه از دچار شک وشبهه شدن دور نگاه دارد .اما هویت ویاماهیتی که ذهن برای هرکس می آفریند هویتی توهمی و خیالی ست ، که ماهیت واقعی وذاتی انسان نیست ، وهرکس باید ماهیت واقعی اش را با مشاهده ی اعمال وحرکات مزورانه ذهن شرطی شده ورهانمودن خود از چنگال ذهن شرطی شده در خود رونمایی کند ، اما گفتیم ذهن سراپا بیم ونگرانی وترس است واین مجال و حرکت وواکاوی خود را به کسی نمی دهد . این ضایعه ی جبران ناپذیزی ست که همه گرفتار آن هستیم.
بلی ، این خاصیت ذهن شرطی شده آدمی ست که اورا قرنها در فضای بسته وتاریک ومنجمد خود مستاصل وسرگردان برجاگذاشته . اورا از گلستانِ پراز گل وریحان و صلح و آشتی و برابری به سراب ستیز و جدال و جنگ و نابرابری کشانده است ودرهرزمانی افرادی نیز به این حقیقت انسان وقوف یافته اند وخودرا از اسارت ذهن شرطی شده رهانیده اند ولی هنوز درک وفهم این ضایعه وفاجعه ی هستی سوز برای عموم میسّر نیست...
بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی
که عِلمِ عشق در دفتر نباشد .....حافظ
ماممکن است دهها معنی از عشق را با مطالعه ی کتبی چون (هنر عشق ورزیدن) از حفظ شویم . یعنی با ثبت آنها در ذهن ، آن معانی را به زبان بیاوریم ویا با تجزیه و تحلیل ثانوی معانی متفاوت ، معنایی جدید را خود بسازیم و آن را حقیقت عشق تصورکنیم که تمام اینهاازبرآورد و نتیایج ذهنِ ماست وحقیقت عشق نیستند . برای تجربه ی عشق حقیقی ، باید خودرا از حضور ذهن در خویشتن کاملا مبرا و پاک نمایبم ، بعداز آن با غیبت ذهن ، عشق در وجود ما چون خورشید درطلوع صبح بهاری تجلی پیدا می کند .
ذهن با تکیه به یک باور (باور واعتقادی درباره پدیده ای چون عشق که آموختنی و یا اکتسابی ست ، و آن را در خود ثبت می کند ) سوژه ای بنام عشق می سازد و صاحب خودرا ناخودآگاهانه وناآگاهانه با این باور که آن را حقیقت عشق می پندارد ، گرفتار آن نموده و سیراب و اشباع می کند وتصور فرد این است ، که دارد عشق حقیقی را تجربه می کند...
فائق آمدن بر ذهن ، شاید درابتدای امر کاری دشوار به نظر آید اما اینگونه نیست . بامطالعه ی اندکی ولی جدّی و عمیق کتابهای خودشناسی ( کتابهایی که در مورد ساختار وماهیت ذهن انسان و مشاهده و نظاره ی افعال و اعمال ذهن یا فکرنوشته شده اند ) که دربازار وکتابفروشی های ایران این کتابها بسیارند . کتابها ویا متون واشعاری که در گذشته در باره ی عفل و عشق نوشته شده اند ، مطالعه عمیق آن آثار نیز ، فرد رادچار سرگیجی وسردر گمی و حتی انحراف می کند ، وبه آسانی نمی توان در آنها متوجه نص صریح بیان و جمله های گنجانده در آن کتب و آثار شد .
.
.
.
____________________________________
اندیشه ، تفکر ، ایده و ایده آل ما محصولِ ذهن ماست . ذهنی که خود صندوقچه و آرشیو بایگانیِ افکاری سنتی و مُرده است که از گذشته در آن نشسته اند . آنچه در گورستان ذهن دفن شده اجساد افکارمُرده ای ست که زایش وتولید فکر تازه و بخرام و باشکوه با خود ندارند ودمادم همان فکر کهنه و بیجان وپوسیده را در خود باز تولید می کنند . افکاری که ازگذشته (حتی چند ثانیه قبل) در ذهن می نشینند ، فکری تازه و نوبه نو و جاندار نیست . ماوقتی از یک عقیده و یک آرمان ومکتب ، و یا یک ایدئولوژی پشتیبانی می کنیم ، گرفتار افکار مُرده وبی هویت در خودیم ، و پای بند پیچیدگی وسرگیجی آن افکار در خویشتن هستیم که ناخودآگاه وکورکورانه به دور آن می چرخیم . برای کشف ودریافت افکار تازه لاجرم باید از افکار مُرده ی ذهن ، خودرا خودآگاهانه رها سازیم . وگرنه پرنده ای هستیم که لانه ای مندرس از پرنده ی دیگر را برای تخم گذاری وتولید مثل برگزیده ایم . بلی ، ذهن ما مخزن افکار مرده وبی هویت در ماست ، این افکارروزی و لحظه ای هویت داشته اند ، دیگر ندارند و برای نیل به افکار تازه ونو باید از ذهن و افکار بیجانش خودرا خلاص سازیم ، آنگاه افکار تازه ونوبه نو دمادم در ما جوشش پیدا می کنند . وتازه می بینیم ، دنیایی را که براساس اندیشه ی مُرده ی خود می ساختیم ، دنیای حقیقی ما نیست ، بلکه آن چیز دیگری ست .
|
|