|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
خدای فطرت که در قرآن چندین بار به آن اشاره شده ؛
﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ٣٠﴾ [روم:30]
پس روی خودرا متوجه آیین خالص پروردگار کن این فطرتی است که خداوند انسانهارا بر آن آفریده ، دگرگونی در آفرینش الهی نیست ، این است آیین استوار ، ولی اکثر مردم نمی دانند
پیش از روی آوردن به آیین خالص پروردگار ، بیایید ناخالصی درونی خودرا با شناسایی عمیق ماهیت ذهن شرطی شده ی خویشتن ، خودرا از اسارت ذهن ناخالص رها سازیم ، وگرنه هر آیینی هم برایمان مبدل به سراب گشته وابزار هلاکت ما می شود . بارهایی از ذهنِ ابزاریِ خویش به فطرت حقیقی خود چنگ خواهیم انداخت . رهایی از ذهن شرطی شده ، کشف آیین خالص خداست.ومابایدازطریق دین وایدئولوژی برتر خود به کشف فطرت خویش(خدا) برسیم .
فطرت ، واژه و حرف و کلمه نیست بلکه کشف حقیقت خویشتن است . که فرد باید با خودآگاهی به آن برسد ودر خود آن را به دست بیاورد . این غایت هرانسانی ست .مااز آن ، خدای کمال عقل و خدای تصوری ذهن نام می بریم . کمال عقل کشف تمامیت خویشتن است ، اما خدای ذهن سایه ای از حقیقت است . (حقیقتی را که عقل کامل یا کمال عقل برای ما فاش می کند و حقیقتی را که ذهن ناقص وناتوان ما برایمان می سازد دوتاست . حقیقت عقل کامل ، امری شهودی وعین حق است و آنچه را ذهن باتراوش خود به ما القاء می کند ، خیال و توهم و رویاست ) وآنچه قرنها اغلب مردم با آن سرگرم اند خدای آفریده وساخته وپرداخته ذهن است . سرگردانی و بی سامانی بشر ، بیگانگی وی باهویت حقیقی خویشتن است که اورا گرفتار سراب می کند . ذهن شرطی برای انسان هویتی جعلی و غیرواقعی می سازد واورا به این هویت کاذب گرفتار می کند . بلی ، خدای فطرت ، همان گوهر ذات انسان است که ذهن در آن هیچ مدخلیتی ندارد و هیچ نقشی ایفا نمی کند در مواقع بروز آن ، ذهن در غیبت کامل است وحضور ی در آن ندارد ، وهرکس با تجربه آن ، به مقام و موقع مولانا و عطار وسایر بزرگان می رسد وهمه چیز را درنور وروشنی می بیند وهیچ ظلماتی با وی وجود ندارد . با این مقام انسان با خودآگاهی بیمه شده ای الوهی ست وبا کشف تمامیت خویش به معصومیت از دست داده خود راه می یابد و از هر خطا و لغزش و پلیدی وشرارتی مبرا می شود . گروهی ، نشانی از آن گوهر ربانی والوهی در خود می بینند و قلیلی با آن ارتباط برقرار می کنند وتعداد کثیری هم از آن بی خبرند . ماباید با آگاهی یافتن در باره ی ذهن ، فعالیت های (منفی یا مثبت آن ) آن را در خود به روشنی ببینیم اما پای بند واسیر آنها نشویم (که همه آن جوشش های ذهنی ، تمایلات ما هستتد که اغلب رااسیر خود می کنند . از آنها بدون پای بندی شان عبور کنیم ) این راه تعالی هرکس است . جهان آرمانی ما فقط دردرون ما تحقق پیدا می کند وبه آن می رسیم وبه بیرون اثر می گذارد ، عدم درک آن هرکس را به ورطه رویا وخیال و فلسفه سازی های بی هوده روانه می سازد وجهانی را که برای خود ودیگران می سازد ، جهانی خیالی وغیر واقعی ست که تبعیض و حق کشی وبی عدالتی در آن چیزی رایج و مستمر است . جزرهایی از اسارت ذهن ، راهی دیگر برای بشر وجود ندارد . چون انسان گرفتار یک _فریبِ ذهنی _ در خویشتن است که نسبت به آن اغلب آگاهی ندارند ، که باید این حقیقت راهرکس ودر هر مقامی درهرکجای جهان درخود جدّی بگیریم . ماقبل از آنکه صاحب هر تفکری باشیم یک انسانیم با بروز وظهور این مشکل در خویشتن وآنچه برای انسان می تواند قابل ادراک باشد ، دوری افراد از حقیقت خویشتن است یعنی افراد جرات و شهامت ماندن با خویش و درک حقیقت خودرا ندارند وبطور بی وقفه از حقیقت خود دور می شوند . برای آنکه این خلاء آزار دهنده را در خود پر کنند ، برای خود حقیقتی توهمی و خیالی می سازند وسرسخت در تمام عمر به آن متمسک می شوند وسرسخت برای بقای آن حقیقت فرضی از آن دفاع می کنند .
همانگونه که می دانید ، صحبت مااز خودبیگانگی انسان است که باعث بروز تمام انحراف وفساد وخون ریزی ها ی او در زمین گردیده است . فاصله های طبقاتی وعدم ادراک انسان خویشتن را . بلی ، تضییع حقوق انسان بخصوص زن در تاریخ بشری قدمتی بسیاردیرینه دارد . مشکل انسانها به دلیل عدم آگاهی انسان از واقعیت خود در زمین قابل شمارش وبیان نیست ولی استحاله وذوب شدن در هرکدام از آن انگیزه ها ثمرش خودببگانگی هرکس است . شمااگر دقت کنید ، حکام دیکتاتور نیز به ظن خود می خواهند جامعه ای ایده آل و عدالت محور برای مردم و ملت های خود بسازند . ونفس این موضوع ، یعنی استحاله شدن در تفکر جامعه عدالت محور ، ولی عملا ، حاکم یک دیکتاتور است وما با عمیق تر شدن در تاریخ هرکشوری وماهیت وساختار حکومت هادر آن کشورها این حقیقت را می بینیم . اما جامعه آرمانی را روزی بشر می تواند برای خود ودیگران برپا سازد که به شناخت درست خود رسیده باشد . درغیر اینصورت خیال و پندار وتوهم است که دیکتاتور را گرفتار نموده و به جلو می راند ولی هرگز حاکم نمی تواند این حقیقت را در خود درک کند ، امابحث ما سیاسی و یا مذهبی نیست بلکه گفتاری ست از خودشناسی ، آدمی زمانی می تواند جامعه ای آرمانی و برپایه عدالت و حقیقت را برپا سازد که اکثریت افراد جامعه وبنیان گذاران آن ، به خودشناسی یقینی وشهودی رسیده باشند وگرنه جامعه ی مورد نظر جامعه ای خیالی و پنداری ست که هرگز مبرای از تبعیض و تجاوز و تضییع حقوق دیگران نیست . یعنی زمانی انسان می تواند جامعه ای ایده آل و برخوردار از عدالت و برابری بسازد که اکثریت افراد در آن جامعه به خودآگاهی رسیده باشند ، درغیراینصورت خیال است که جا یگزین تفکر عدالت محوری آدمیان گردیده و سایه ای از جامعه سالم را بر ایشان فراهم می کند . بعداز حکومت قاجار درایران و مطرح شدن عناوین دموکراسی ، آزادی ، حقوق زن و حق کارگر در ایران شعر جدیدی نیز جایگزین اشعار سنتی درایران گردید . این شعر ، شعری اجتماعی ست وشاعرانی چون نیما یوشیج ، مهدی اخوان ثالث ، فروغ فرخ زاد واحمد شاملو وسهراب سپهری از پیشکسونان وصاحب سبک های آن بودند واین شعر مقوله ای جهانی ست . اما
مادرزمان کودکی ناخواسته وناخودآگاه وارد یک فضای بسته رقابتی می شویم( براساس پرورش وتربیت خانواده ، کشور وفرهتگ حاکم بر کشور ، نه از رقابت چیزی می دانیم ونه از رقیب ، ولی یک فعل آمیخته به جبر ، مارا به میل و اراده و نیاز خانواده و جامعه و فرهنگ اسیر فضای بسته وتاریک و ملتهب رقابت می کند . یعنی ماازکودکی گرفتار رقابتی کور وبی هدف می شویم که همان برای ما مقصدو هدف می شود ، وهمان برای ما هویتی کاذب را می سازد که فشار شدید تبلیغات ناآگاه جامعه در پشت آن قرار دارد وجز همین را ما نمی شناسیم ونمی فهمیم . وخلاف این هدف اندیشیدن وحرکت کردن ، برایمان پوچی و بی هدفی و باخت وبطلان درزندگی ست . ماوقتی گرفتار هویت کاذب گردیده ودر آن استحاله می شویم ، دیگر از هویت واقعی خود کاملا جدا ودور می شویم .در تمام کشورهای جهان این روند رشد و ترقی یکایک مردم است . دراین دنیای شلوغ شلوغ پرازدحام وهیاهو ، انگشت شمار افرادی نیزبه دلایل متفاوت چشم شان به این حقیقت گشوده میشه که می بینیم نادر هستتد . اما هنوز اغلب جوامع بشری آماده درک این حقیقت در خود نیستند .
وقتی اهدافی چون آزادی ، برپایی جامعه عدالت محور ، مبارزه با ظلم وفساد را برای خود می آفرینیم ، فضایی بسته و آرمانی را برای خود بوجود آورده ایم و خودرا در آن فضا زندانی و اسیر می کنیم چون از کودکی خودرا ناخوداگاه اسیر این فضای تاریک و بسته کرده ایم وراهی جز آن را درک نمی کنیم ، وجرات وجسارت دل کندن را نیز از دست می دهیم وتمام عمر برای رسیدن به این مقصد ، خودرا پرورش داده واز تفکر بسته وفضای محدود خود پشتیبانی می کنیم . ممکن است اشعاری نغز ومقاله وکتابهایی پربار هم به رشته تحریر در آوریم اما نیرویی که در ما هدایتگر ماست نیرو وانرژیِ کاذبی ست که مارا در سرزمینی خیالی وتصوری به پیش می راند که برای ما هنوز قابل ادراک ممکن است نباشد .
دیدگاه احمد شاملو درباره ی سهراب سپهری ، شاملو میگوید: «باید فرصتی پیدا کنم یک بار دیگر شعرهایش را بخوانم، شاید نظرم درباره کارهایش تغییر پیدا کند. یعنی شاید بازخوانیاش بتواند آن عرفانی را که در شرایط اجتماعی سالهای پس از کودتای 32 در نظرم نامربوط جلوه میکرد، امروز به صورتی توجیه کند. سر آدمهای بیگناهی را لب جوب میبُرند و من دو قدم پایینتر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گل نکنید!» تصورم این بود که یکیمان از مرحله پرت بودیم… آن شعرها گاهی بیش از حد زیباست، فوقالعاده است… دست کم برای من فقط زیبایی کافی نیست؛ چه کنم؟ اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح میدهم شعر شیپور باشد نه لالایی؛ یعنی بیدار کننده باشد نه خواب آور». یا در جایی دیگر میگوید: «وقتی انسانها چنین در ویتنام قتل و عام میشوند چگونه میشود نگران آب خوردن یک کبوتر بود؟».
سهراب سپهری از شاعران نوپردازی ست که به ادراکی دست یافته و خطای بنیادینی که بشر گرفتارش شده را می بیند . خطای پندار ، و زندگی آمیخته به ستیز وجدال وبروز جنگهای ویرانگرِ خانمان سوزش را . تفکر بشر هرموضوع وسوژه ای را برای خود وحی منزل تلقی می کند ، درحالی که اینگونه نیست وبشر ناخودآگاه دچار _خطای پندار _در خویشتن گردیده است . این چه سرّی ست ، بشر دچار خطای پندار در خویشتن است و تفکر خودرا برای خود حقیقت تصور می کند ؟ .. تضاد و تناقضی که چشم بشررا بسته و کور کرده ؟ سهراب این واقعیت را در خود وبا مرور افعال دیگران (انسان های دیگر) می بیند وتوصیه می کند ؛ آب را گِل نکنیم..... چون می بیند ، دعوت به مبارزه ، درد انسان را مداوا و درمان نمی کند بلکه استمرار خطای انسان در این جدال ومبارزه به او پیش کش می شود . چیزی که دراین قرن اخیر بخصوص ، از نسل های گذشته به نسل های فعلی انتقال یافته است . پس راه درمان ونجات ورهایی انسان ستیز ومبارزه نیست . وحق از دست رفته آدمیان چیز دیگری ست . که باید خودآگاهانه در خود به دنبال آن گشت . انسان قرنهاست که از هدف واقعی خود یابهتراست بگوییم از حقیقت خود دورشده وهدف وحقیقتی را که برای خود انتخاب کرده ، هدفی خطاست . سهراب می خواهد بگوید ، درون خودرا دچار آشفتگی مکنید ، چون نفس مبارزه و ستیز یعنی آشفتگی خویش . آشفتگی درونی ما یعنی آشفته بودن ذهن ما باعث ناآرامی ونگرانی وستیزه جویی بی وقفه ما می گردد . حال هدف هرچه باشد توفیری ندارد ، ذهن آشفته مسبب تمام بلاهای ماست و همین ذهن ، چشم ماراکور کرده واز درک حقیقت دور می کند .
شاملو وسهراب در دوجهان متفاوت زندگی می کنند واز آن سخن می گویند ، شاملو جهانی را می بیند پراز تیرگی وسیاهی وعداوت ودشمنی و نابرابری وبی عدالتی و می خواهد ، جهانی بی دشمنی وعداوت وبابرابری ولبریز از عدالت بسازد . اما سهراب جهانی روشن و زیباولبریز از آرامش را می بیند که درعدالت و برابری ست و آن در درون یکایک ما وجود دارد و سهراب در خود به آن جهان سرشار وزیبا می رسد . ماباید آن جهان را در خود بچنگ بیاوریم . اما اغلب از خود دور شده ودربیرون از خود به دنبال جهان آرمانی و ایده آل می گردیم ودر بیرون جز رقابت های کور وجز ستیز وجدال وجنگهای بی امان ، نصیب مردمان نخواهد شد و ساختن سلاحهای مخرب ، بمب های شیمیایی وهسته ای مولود آن خودبیگانگی است . سهراب می بیند که جهان ایده آل دربیرون نیست بلکه باید با خودآگاهی آن را در خویشتن یافت . وسهراب با خودآگاهی به آن می رسد . ودیگران رانیز دعوت به سوی یافتن این جهان برتر می کند . چون سهراب می بیند ؛ بی خودآگاهی وبدون بازگشت به خویشتن راهی به مقصد ومقصود خود هرگز نمی یابیم . متوقف شدن در یک نقطه وسکون وایستایی دریک مکان و حریم ، واماندن از کُل و ورود به خودبیگانگی است . خودببگانگی بزرگترین ومخوف ترین درد بشریت در تمام تاریخ بوده وهست .بشر باید باکسب خودآگاهی خودرا از خودبیگانگی رهایی ببخشد . که بعداز آن انسان دیگری در وی متولد می شود که دیگر خشونت ورز و جنگ طلب وبیگانه با خویش نیست . وحقیقت هرانسانی نیز همین است . شعر اجتماعی دریک قرن اخیر درایران وبا سابقه ای طولانی تر در جهان از ره آورد های عقل گرایی ورشد عقلانیت در انسان است وآرزوی شاعران آن برپایی جامعه ای آرمانی وبدون فاصله طبقاتی و تضییع حقوق بشر است که بسبار زیبا خودنمایی می کند . ولی انسان بدون خودآگاهی ( شناخت ماهیت ذهن وعملکرد فکر در خود ) هرگز نمی تواند جامعه آرمانی ومورد تقاضای خود را بیافریند . چون مشکل انسان چیز دیگری ست که باید ابتدا خودرا از این مشکل ریشه ای واساسی خود ، با خودآگاهی رها نماید . ورهایی از این مشکل فردی و اجتماعی ، یعنی بیگانگی با هویت واقعی خویشتن بابازگشت به خود است که جامعه آرمانی و ایده آل بشررا برایش می آفریند وبشر را به کمال شادمانی و سرور می رساند . جهانی را که شاملو به آن می اندیشد و سعی در ساختن آن دارد ، سرزمینی خیالی ست که هرگز انسان به آن راه نمی یابد ، ولی انچه سهراب سپهری به آن می اندیشد و از ان می گوید ، جهانی حقیقی ست که در یکایک مردمان وجود دارد ، یعنی همان حقیقت فراموش شده آدمیان . وقرآن نیز در سوره فوق از همین جهان حقیقی و پایدار انسان پرده بر می دارد که هنوز هم بیشتر مردم از آن چیزی نمی دانند . فرد ، وقتی نتواند ماهیت واقعی خود را درک وبا آن ارتباط برقرار کند ، درست درهمین بزنگاه گرفتار خیال و توهم وفلسفه بافی غلط می گردد وبرای خود فضایی آرمانی از نظر ذهنی می سازد و آن را غایت وهدف آلی خود تصور می کند . واین چیزی ست که در زمینه مذهب ، عرفان ، فلسفه ، روان شناسی و ادبیات با کنکاش عمیق در آثار بسیاری از صاحب نظرانی که آثاری از خود برجا گذاشته اند کاملا مشهود است . در حالی که باکشف هویت خویش ، چشم انسان دربرابر افق های پایدار دیگری گشوده می شود . برای درک حقیقت ، باید خودِ کاذبی را که ذهن شرطی شده برای ما ساخته در خود در هم بشکنیم وباتارومار کردن آن به خودِ حقیقی مان برسیم .
.
.
.
،
______________________________________________
انسان یک فطرت بیشتر ندارد و آن نوری جهان گستراست واجتناب ناپذیر در تمام بشریت . برای شناخت درست وواقعی انسان لاجرم باید فطرت را در او با دست یافتن به آن گوهر ذاتی در خویشتن کاوش وبررسی کرد . فطرت ، طبیعت وسرشت بشراست که هرگز دچار تنزل و خطا ونقصان نمی گردد . فطرت خوب و بد ندارد بلکه نوری سرشته در وجود انسان است وتا جسم فیزیکی بقا دارد فطرت با اوست . تقسیم وتجزیه ی فطرت از ناآگاهی عوام نشات می گیرد چون فطرت در انسان یک نیروی ربوبی و خدایی ست که هیچ آسیبی نمی بیند . فراموشیِ سرشت وفطرت و حقیقت خویش ، فرد را به کژراهه می کشاند . آنچه فرد را دچار لغزش وانحراف وخطا می سازد ، ذهن شرطی شده اوست که فرد را وا می دارد خلاف سرشت و طبیعت ذاتی خود ، حرکت کند . که نتیجتا موجودی مضطرب و آشفته و نگران گردد . آنچه انسان را به گرداب هلاکت روانه می کند ، ذهن اوست . انسان در ابتدای تولد ، ذهنی سپید و عاری از هرگونه اطلاعات دارد اما فیزیک ذهن بگونه ای ست که بعداز تولد اطلاعات اکتسابی را در خود حفظ و نکه داری می کند . وبعداز دوران کودکی افراد را اسیرِ اطلاعات اکتسابی می کند . وازاینجاست که فرد با هویت واقعی خود بیگانه می گردد واسیر هویتی کاذب در خود می گردد . افعال وعملکرد (ذهن/فکر) را در خود می توان دید . جوشش وکنش وواکنش های مداوم فکر در ما همان اعمال ورفتارهای ذهن هستند وباخودآگاهی (شناخت ماهیت وعملکرد ذهن در خود ) ومشاهده ی رویکرد ذهن می توانیم خودرا از اسارت ذهن نجات دهیم .
نفس وذهن یکی هستند . بااندک آشنایی با حرکات نفس وماهیت آن وبا کنکاش وبررسی عمیق در ذهن خود ، به روشنی می بینیم ، نفس همان ذهن است .
ذهن پراکنده و ذهن متمرکز درخودشناسی هردوتایکی ست . درست است که ذهن پراکنده فرد را دچار تنش وناآرامی وناامنی می کند ولی ذهن متمرکز ، فرد را در خلسه ی آرامی نگاه می دارد . اما ذهن متمرکز هم ، آتش زیر خاکستر و آرامش قبل از طوفان است . رهایی از ذهن ، فرد را دچار ذهن پراکنده نیز نمی سازد .
دین در اعمال وافعال عموم مردم ، بااجرای احکام آن به انسان آرامش و تعادلی روانی وروحی می بخشد . با تضعیف و محوِ بدی و شرارت ها ی ذهن و تقویت نیکی و خوبی های آن . اما هدف واقعی دین رهایی افراد از اسارت ذهن است که هنوز برای عموم مردم با هرآیین و دینی ودر هرسرزمینی قابل ادراک نیست .
|
|