خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

بدون خودشناسی ونرسیدن به خودآگاهی ، انتحاب آیین وایدئدلوژی ومکتب یک سرگرمی ست . ماباید قبل از گزینش هر آیینی وهر ایدئولوژی ومکتبی ، ابتدا باخودشناسی غبارهای زائدذهنی را در خود کاملا پاک ومحو ونابود کنیم. بعداز آن حقیقت برای ما بدون فریب خود آشکار می شود . این تجربه برتر ی ست که با خودآگاهی ، همه می توانیم به آن برسیم . وتنها خودآگاهی ست که هرکس را ماهیتا متحول ودگرگون می کند وفرد را از زمین به عرش می رساند . ذهن شرطی شده در افراد هر فردی را گیج ومنگ ، ومات نموده واورا اسیر خدعه و فریب می سازد . ذهن شرطی نه آنکه فرد را دچار دسیسه ونیرنگ می کند بلکه زندگی را آمیخته به فریب می سازد . اگر می خواهیم خودرا از توهم وخیال ونیز خطای پندار وخودفریبی(فریب ذهن خود ) جداسازیم باید خودرا " آنچه هستیم " درخود باشناخت دقیق و عمیق خود ورسیدن به خودآگاهی به دست آوریم . بیایید صادقانه به موضوع نگاه کنیم ، وببینیم ما درچه بزنگاهی گرفتار شده ایم !... درحالی که مادارای هویت ویا ماهیت دیگری در خودهستیم که آن هرگزگرفتار سدّ ها وموانع و کمیت های جهان رنگارنگ و ملون نمی شود ولی هنوز برای عموم مردم ناشناخته است و اغلب از آن بی اطلاع وبی خبریم . عارفانی هم که به خودآگاهی وکشف ماهیت حقیقی خود رسیده اند وموفق به کشف گنج الوهیِ خود شده اند ، کلام وشعر آنان به دلیل عدم آگاهی وناخودآگاهی ما ، مارا در ورطه وکلاف سخن گرفتار می کند ، ودرخود می پیچد یعنی هرگز نمی توانیم با گفتار آنان ارتباط واقعی برقرار کنیم .بلکه به ظن خود پیام آنهارا برای خود تعبیر می کنیم . این فاجعه ای ست که بعداز قرنها ، همچنان باوجود اندیشه مندان بسیار برجهان بشری حکم فرماست . این مشکل یک گروه از انسانها یایک کشور نیست بلکه اندیشه ی خطای بشر درتمام زمین است که هنوز غالب انسانها با تمام توانمندی های عقلی و پیشرفت های حیرت انگیز فکری در زمان معاصر موفق به درک و رهایی از آن نشده اند . گریز ما از خود سبب هلاکت ماست اماهرگز نخواسته ایم این واقعیت را درخود بطور عمیق وروشن درک کنیم واز آن تبدیل به موجوداتی خشونت بار شده ایم . راه حقیقی ما یک راه انسانی ست که درآن مهر وعاطفه و همنوع دوستی وگذشت ومهربانی ست ولی ما راهی را طی طریق می کنیم که تقابل وستیز را درما تولید وگرفتار خود می کند .

درتمام جهان دوگونه انسان وجود دارد ، گروهی از انسانها که سطح را می بینند وگروه دیگری که عمق را ، قوانین کشورها توسط افرادی نوشته می شود که سطح را می بینند و اداره کشورها نیز توسط همانها انجام می شود ، افرادی که عمق را می بینند ودر اقلیت نسبت به جمعیت قرار دارند ارزشهای اجتماعی را بوجود آورده واز آن می گویند . اما کسانی که به هویت واقعی خود وقوف یافته وآن را در خود کشف می کنند ، هنوز افرادی نادر و معدود هستند .

تنهاباخودآگاهی می توان خودرا از هجوم توهم و خیال ورویا مصون نمود ، اماماهنوز مضرات وخطرات و آسیب های خیال و توهم را در زندگی خود نمی بینیم ، چون روشنایی حقیقت را درخود تجربه نمی کنیم . خودشناسی ورسیدن به خوداگاهی گذر از ظلماتی ست که فرد را به نور وروشنی پیوند می دهد.

شناخت انسان از خود ، شناختی بسیار سطحی ست وآن شناختی ست که جامعه به عنوان یک ابزار به افراد براساس آگاهیِ اکتسابیِ خانواده و جامعه وفرهنگ القاء می کند . جامعه از فرد ابزاری تغییر پذیر وکمال جو ( براساس ایدئولوژی و تعاریف جامعه) می سازد . وآنچه اکثریت برای تحول وکمال جویی خود به دنبال آن هستند به دست آوردن قدرت ومقام وثروت است ونحوه ی زندگی کردن آن هم در یک آرامش سطحی که هرگز آرامش حقیقی وواقعی انسان نیست ، بلکه سایه و شبهی از آرامش و مسرت ا ست که افراد سعی می کنند آن را به دست بیاورند در حالی که یکایک افراد وقتی عمیقا نگاه کنیم نه آرامش واقعی دارند ونه مسرت وشادمانی به دست آورده اند که برای آنها لذت بخش باشد ، بلکه گرفتار آرامشی خیالی ورویایی اند . بارها بیان شده ، که آرامش واقعی انسان در کشف هویت و حقیقت خویشتن است که اورا به کمال آرامش وخجستگی وفرخندگی می رساند ، اما انسانها آرامش را برای خود در مقایسه و رقابت و پیشی گرفتن وبرتری جویی به دست می آورند که این آرامش سایه ای از آرامش واقعی وحقیقی آنهاست( آرامشی رویایی وخیالی وغیر واقعی ) که نگرانی واضطراب را در بطن خود دارد وهرگز آرامش واقعی و ذاتی افراد نیست . آرامش در کُنه وجود ما جاری ست ، باید با کنار زدن موانع بیرونی و درونی به آن دست بیابیم ، هنوز اغلب افراد کشورهای گوناگون نسبت به این حقیقت پنهانِ در خود آگاهی لازم را ندارند . به همین دلیل اسیر آرامش کاذبی می شوند که ناخودآگاه به آنها تلقین می شود . بالاترین مقام وقدرت و بیشترین مال و ثروت را به دست آوردن اصولا آدمیان را سیراب و اشباع می کند وهرکس کمال خود و یافتن آرامش را در رسیدن به آنها می بیند. ولی وقتی انسان را عمیقا از نظر روانی و روحی واکاوی کنیم ، می بینیم که با به دست آوردن اینها ، باز انسان موجودی ناراضی ونگران ، وگرفتار رنج و اندوه واضطراب است . اگر روزی انسان به ماهیت وساختار واقعی خود دست بیابد ، به آرامش حقیقی می رسد و بیگانگی با هویت خویشتن عامل رنج و اندوه و نا آرامی مداوم مردم است . درست زیستن شرط به دست آوردن آرامش است . وخلاف آن ناسالم زندگی کردن سبب آلام و رنج برای ماست . ماباید خوداگاه درست زندگی کردن را باارتباط با خویشتن خود بیاموزیم . درغیر اینصورت همیشه گرفتار اندوه و رنج و عذابیم . آموزش های بیرونی برای ما شخصیتی مغایر با شخصیت واقعی مان می سازند اما تجربیات خوداگاه درونی مارا به شخصیت حقیقی مان وصل می کنند . گنج نهفته در درون ماست که باید با محوِ موانع درونی وبیرونی به آن گنج سرمدی والوهی دست بیابیم . تعاریف زیادی برای انسان تابه امروز شده ، اما انسانی را که به عوامل فریبنده بیرونی متصل می کنند انسانی ست که اورا با هویت واقعی وذاتی اش بیگانه کرده اند ، اما تعریفی که فرد را به گنج درونی خود ارجاع داده باشد ، انسان را به حقیقت خود فراخوانده ، که فرد باید خوداگاه آن گنجینه الوهی را در خویشتن به دست بیاورد . هرچه کمتر به عوامل بیرونی پای بند شویم بیشتر می توانیم با خوداگاهی با درون خود ارتباط برقرار کنیم . واصولا کسانی که کمتر به عامل های بیرونی دابستگی یافته اند آرامش بیثتری را ناخودآگاه در خود تجربه می کنند وقاعدتا افرادی آرام هستند . این درهستی فلسفه ی غیر قابل تردیدی ست . فلسفه زندگی انسان جز رقابت ، وبرتری جویی و صدر نشینی نیست ودراین روند تاریک ، هستیِ حقیقی وواقعی انسان مفقود و ناشناخته میماند . درصورتی که انسان اگر بخواهد به آرامش و امنیت و رستگاری برسد لاجرم باید با خودآگاهی هویت حقیقی خود را در خویشتن به دست بیاورد . واین حقیقتی ست که هریک می توانیم در خویشتن به آن برسیم هرچند سهراب سپهری می گوید ؛

شاعران وارثان خردوروشنی اند

اما این حقیقت یکایک انسان هاست ولی شاعران در طول قرون گذشته پیشرو بوده اند وبه آن بیشتر دست یافته اند .

رفتار وکردار ، واعمال وتفکرات آدمیان باخشونت و ستیز ونزاع آمیزش پیدا کرده . دررفتار زن وشوهرها باهم فرزندان با پدر ومادر و مادروپدرها با فرزندان ، رفتار تمام مردمان وتفکر تمام مردمان بایکدیگر ناخوداگاه به سوی جدال و کشمکش سوق داده می شود وبروز جنگهای ویرانگر با یکدیگر از وجود همین رفتار وتفکر در مردمان سرچشمه می گیرد . درحالی که انسان با خودشناسی و کشف هویت واقعی خود از تمام خشونت و قهر و ستیز وجدال ها و جنگهای هستی سوز ، خوداگاهانه مبرا و پاک می شود ویک زندگی توام با صلح و آرامش و بی نگرانی و اضطراب به دست می آورد . وهدف واقعی ولی فراموش شده تمام مردمان جز همین نیست . حقیقت هرانسانی در خود وی به ودیعه نهاده شده و فرد باید باخودآگاهی به حقیقت خود ورود پیدا کند . بیایید اعمال ورفتار وتفکرات خود را در خود صادقانه واکاوی وبررسی کنیم ، هم مجرم و هم قاضیِِ بی طرف خود باشیم ما به راستی به چه می اندیشیم وبه دنبال چه هستیم ؟ بخاطر چی بایکدیگر در تقابل و نزاعیم وهرگز در ما گذشت وایثار به نفع دیگری ودیگران سرمویی وجود ندارد ؟!... آیا مطمئنیم ، اندیشه وفکر ما اندیشه ای آلوده و خطا نیست ؟

ذهن در ما حوضچه ای آلوده است و آب شفاف و زلالی هم که در آن سرازیر شود آلوده می شود . افکاری که از ذهن تراوش می کند ، افکاری خطا و انحرافی و آلود اند که مارا به درک حقیقت یک امر وسوژه هدایت نمی کنند ودچار انحراف وخطا می کنند . برای درک درست هر موضوعی باید ابتدا حوضچه ذهن را لایروبی وکاملا پاک سازیم . ذهن سوژه ای خطا را در خود بوجود آورده ، این سوژه (خود) در ذهن است که ذهن را همین سوژه دچار (خودمحوری) گردانده . خود شیشه تاریکی ست که درمقابل چشم هرکس قرار گرفته واز دیدن شفاف فرد را محروم می کند . ماتازمانی که در اسارت (خود) در ذهن باشیم ذهنمان آلوده است ومارا از درک حقیقت خود دور می کند . انسان طبیعتا موجودی خودمحور نیست ، خطای ذهن ، اورا دچار خودمحوری کرده ، کسانی که بتوانند اعمال ورفتار ذهن/فکر را در خود روشن و شفاف ببینند ، می توانند خودرا از اسارت و خطای ذهن ساخته رها وجدا نمایند . بعداز این است که چشم فرد به افق های روشن دیگری گشوده می شود . ذهن گنجینه اطلاعات ودانستگی های ماست واز خودش پایگاهی برای حفظ (خود) ساخته که همین پایگاه ، زندان اسارت تمام عمر هرکس می باشد .

ما، در فضایی تاریک گرفتار شده ایم واز آن دچار ناامنی و نا آرامی ، واستیصال و درماندگی هستیم ، باسرو، دست کوبیدن به درو دیوار این فضای بسته وتاریک می خواهیم به آرامش برسیم وخودرا از این زندان رها کنیم وامرمسلمی ست که ناآرامی وناامنی ما بیشتر وبیشترو مضاعف می شود وهرگز احساس آرامش نمی کنیم . این سرنوشت تالم بار بشری ست که تنها با خودآگاهی و رسیدن به حقیقت خود هرکس می تواند از اسارت آن رهایی بیابد . فضای بسته ای که می گوییم ، آفریده ذهن شرطی شده ماست . ذهن دراین فضای محدود وتاریک مارا نااگاهانه گرفتار کرده وهمان ذهن نیز با خدعه وفریب هایش مانع رهایی ما از این فضای تیره وتاریک می شود . چرا ذهن مانع رهایی و نجات ما می گردد ؟... چون ذهن رشد وترقی این فضای بسته را یرای ما هویت ، ماهیت وشخصیت تلقی می کند برای همین باهرنیریگ ودسیسه وباهر استدلالی سعی در توجیهِ کورِ ما وحفظِ وبقای مداوم این فضارا دارد. ولی مشاهده ی رفتارهای ذهن/فکر در خود ، می تواند مارا از اسارت ذهن رهانموده و دنیای ساختگی وتوهمی ذهن را در ما متلاشی کند .

علام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ......حافظ

آیا می توان دارنده بود ولی دلبسته نبود ؟

دلبستگی عامل اسارت ، انجماد و خطااندیشی ما می شود ، روشن نگری را در ما نابود می کند واسیر سیاهچالی مان می کند که در آن نگران ، ودروحشت و اضطرابیم . اعتماد به دیگران از ماسلب می شود ، بطورمداوم دچار تتش های کور وبی هدف می شویم . سازش و صلح اززندگیمان رخت برمی بندد ، عاصی وسرگردان وبی هدف به دنبال علت وانگیزه های کور وخشونت بار می رویم .

زندگی درزاویه ای برای ما شادی بخش ومسرت بار می شود که به تمامیت خود رسیده باشیم . باتمامیت خود ، زندگی هلول دیکری را به ما عطاء می کند . رنج و اندوه در هرکس بسیار بی رنگ می شود ، افراد با درک تمامیت خود به ادراک ناشناخته هایی می رسند که همان مجال هراندوه و مرارتی را از ما دور می کند . آن ناشناخته ها قاموس زندگی بشررا دیگرگون و متحول می کنند . زندگی روزمره آدمیان جز قدرت طلبی و زیاده خواهی و انباشت گری نیست اما خودآگاهی قاموس دیگری را از زندگی به فرد نشان می دهد که قدرت طلبی و زیاده خواهی وانباشت گری ، دیگر در فرد خودنمایی ندارند . که نتفجه آن آرامش وطمانینه غیر قابل بیان فرد است که بهره و نصیب او می شود .

تنها قدرت و مقام و مال و منال و مکنت عامل دل بستگی نیستند ، ایدئدلوژی ، عقاید و فرهنگ و ملیت و نژاد پرستی نیز عامل های قوی دلبستگی وانحصار ودربند افکندن و ار دست دادن هویت ما می شوند . دل بستگی ار هر جهت ، سیاهچالی ست که افراد را در خود گرفتار می کند .

آنچه انسان از آن دورافتاده ، ماهیت واقعی خویشتن اوست که وی را به سیاهچال های ویرانگر وتخریب کننده گرفتار می کند و فرد بابازگشت به خویشتن ، یعنی کشف ماهیت واقعی خود و وصل شدن به حقیقت خود با خدا پیوند پیدا می کند . وبراستی ببینیم ، آنچه انسان درباره ی خود می داند وآنچه انسان حقیقتا هست ، تفاوت از کجا تا به کجاست !... آدم ها ناخوداگاه گرفتار آن آگاهی ودانستن هایی می شوند که نفس این دانستن و آگاهی جز اسارت گریزناپذیر افراد نیست . در حالی که رهایی هرکس ، رها شدن از اسارت دانستگی های خویشتن اوست . ظرفیت واقعی ونامحدود ، وبیکران والوهی انسان در بی ذهنی او ، خودش را به فرد نشان می دهد وتا دراسارت ذهن باشیم گرفتار فضایی تیره وتاریک وبسته بیشتر نیستیم واین فضا لبریز از رنج واندوه و آلام و تضاد وتناقض است .

انسان تنها از طریق خودش ، یعنی شناخت واقعی خود وکشف گنجینه درونیِ خود ، می تواند به حقیقت برسد وخدا دراینصورت برای افراد قابل ادراک است . خدایی را که ما هریک برای خود می آفرینیم ، خدای واژه وکلمه است . وخدای کلمه جز رویا وخیال و توهم وپندار باطل نیست .

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۳ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا