|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
آیا مامی توانیم بگونه ای زندگی کنیم ، که (خود) را در خود شکل ندهیم و این مرکز توهمی وخیالی را در خود پرورش ندهیم ؟ در حالی که زندگیِ ناخوداگاه تمام انسانها صرف زایش وتولید وپرورش (خود) و تقویت وبقا دادن به این موجود رویایی وغیرحقیقی در خود می شود وانسان فلسفه ای جز بقای خود برای استمرار حیات خودرا نمی شناسد ؟ (خود) جزیی وعضوی از وجود و اندام وبدن یابعد روان شناختی ما نیست ، زائده ای ست که ما آن را نااگاهانه به خود تحمیل می کنیم وخود راناخوداگاه وادار به پرورش وبقای این زائده ی خیالی در خود می سازیم . انسان تادر چالش مقایسه ، رقابت ، وبرتری جویی و انتخاب باشد جز اینگونه بودن واینگونه زیستن را نمی شناسد . وآیا راهی برای او برای برون رفت از مفایسه ورقابت و برتری جویی ، وانتخاب ودرغایت چالش ذهن وجود دارد ؟
گریزانسان از خود ، اونو گرفتار رنج واندوه و مرارت کرده وماندن با خویش با کشف حقیقت خود ، فرد را از رنج و اندوه و اضطراب و نگرانی رها می کند . هنوز این حقیقت برای غالب آدم ها قابل ادراک نیست . چرا انسان از خودش دوری می جوید و خودرا ناخوداگاه به سوی سراب ها هدایت می کند ؟ درحالی که زندگی تالم بر بشری که باناکامی و شکست و با ستیز وجدال و مقابله گره خورده ، زندگی واقعی اونیست بلکه رویا ووهم وخیال اورا در محاصره ی خود دارد . ناتوانی درادراک خود ، زندگی مسالمت آمیز ومهربار انسان را به یک زندگی سرتاسر خشونت بار تبدیل کرده وتقسیم بندی آدم ها در موقعیت و درجات متفاوت بالا و پایین و ضعیف و قوی ، انسان را از درک درست خودش باز داشته است وهرکس هم می خواهد به هر قیمت زندگیِ نقدِ خودرا پاس دارد ودیگر هیچ ، آن هم چند میلیلرد آدم ، باتفکراتی ضدوتقیض ودرتقابل باهم ... زندگی آدمها بگونه ای طراحی شده ورقم خورده که افراد را ناخودآگاه در خود گرفتار می کند . وافراد نیز این ظرفیت را در خود تقویت می کنند . در حالی که زندگی روی دیگری نیز دارد که در میان تمام مردمان هنوز مستور و پوشیده مانده ، وزندگی حقیقی وواقعی جز همین نیست وما زمانی به این یقین بی برگشت می رسیم که آن را در خود پیدا کرده باشیم . انسان . بارهایی کامل از چالش هایی که برای خود به نام زندگی ایجاد کرده ، می تواند به حقیقت ، حقیقت خویش وواقعیت شکوهمند وسرشار ومفرح زندگی راه بیابد . انسان در دایره ذهن خودش گرفتار شده وآشفته و سرگردان دراین دایره یک عمر باتردید و اضطراب باچرخش به دور آن ، زندگی می کند وجرات وجسارت رهایی وآگاهی از آن زندان تاریک و مخوف را به دست نمی آورد . وبرای هرکس بسیار دشوار و آزار دهنده است بخواهد بفهمد ، موجودی سرگردان در مهلکه ذهن خویشتن است وهیچ اراده واختیاری از خود ندارد . با روشن نگری می توان این چرخش خطارا در خود دید ؛ ماآنگونه درورطه ی وهم و خیال مذاب و استحاله شده ایم ، ذهن شرطی شده ، خیال و تصور ورویا را واقعیت ما پنداشته و به ما به عنوان حقیقت ما القاء می کند . و اغلب افراد هرگز متوجه شگرد ودسیسه ذهن خود نمی شویم و خودباخته فریب ذهن در خود گردیده و از این فریب تمام عمر پیروی می کنیم . هنوز معدود افرادی چشم شان به این اتفاق نامیمون منحوث در خود گشوده می شود وخودرا از این بلای ویرانگر باخوداگاهی نجات می دهند .
ما به دلیل ناآرامی خود اسیر مقایسه ورقابت وبرتری یابی می شویم ، چون با چنگ انداختن به برتری در همه ابعاد به خود آرامش روانی می دهیم . درحالی که ارامش اکتسابی با مقایسه ورقابت و برتری جویی ، آرامش واقعی مانیست بلکه سرپوشی برروی ناآرامی ماست . ولی اگر خودرا از کلاف مقایسه و رقابت و برتری جویی رها کنیم به آرامش واقعی دست می یابیم . انسان به دلیل بیگانگی با هویت واقعی خویش ، موجودی ناارام ودچار ناامنی واضطراب گردیده . وبرای انکه ناارامی را در خود تسکین دهد به عواملی چون قدرت ، ثروت ، شهرت وشهوت وسایر تعلق ودل بستگیهای دیگر روی می آورد تا خودرا به آرامش برساند . ولی این نیز فلسفه خطایی ست که هرکس خودرا نااگاهانه دچار آن نموده وهرگز انسان برای رهایی از ناآرامی وتنش و اضطزاب خود با چنگ زدن به علت های بیرونی به آرامش واقعی نمی رسد . آرامش حقیقی ما با جدایی از عوامل بیرونی ست که نصیب مان می گردد . مانفسا درون آرامی داریم اما ناخوداگاه خودرا دچار ناآرامی و ناایمنی می کنیم . بااین (خطای پندار ) می خواهیم آنچه را ناآگاهانه به خود تحمیل کرده ایم به آرامش تبدیل کنیم وامری ناممکن است . تنها یک راه برای ما وجود دارد ، بریدن از عوامل بیرونی و پیوستن به درون آرام خود . ما به دلیل خودباختگی به انگیزه وعوامل بیرونی با خویشتن خود بیگانه شده ایم و سطح بیگانگی ما آنقدر قوی ست که درک خودرا برای ما بسیار دشوار وحتی ناممکن می نماید . پای بندی به عوامل وعلت وانگیزه های بیرونی در ما تنش هایی به وجود می آورد که با استحاله و ذوب شدن در این تنش ها دیگر قدرت فکر سالم را از دست می دهیم . ودرک ماهیت واقعی برایمان نا میسّر می گردد . برای بازگشت به خویشتن باید خودرا از آن تنش وواکنش وعکس العمل ها کاملا پاک کنیم . فلسفه زندگی انسان ها ناخوداگاه و طبیعتا ناخواسته ، مبتلا به یک جنگ ( خودنمایشی ) گردیده ، وابتلای به خودنمایشی یکایک مارا نااگاه گرفتار فضای بسته مقایسه ورقابت و ستیز و جنگ ودعوا می کند . راه رهایی از این تغییر ماهوی خودآگاهی وبازگشت به خویشتن است که به سهولت برای یکایک افراد قابل دست یابی هم نیست . مابرغم آگاهیِ شگفتی که نسبت به هرچیز داریم ، دریک بی خبریِ نسبت به خود گرفتاریم . این ضعف بزرگی ست که با هیچ پیشرفتی قابل جبران نیست .
یک پزشک ، یک استاد دانشگاه ، یک مهندس ، آموزگار یک روزنامه نگار و...زندگی را در کشور محل سکونت خود برای خود چگونه تفسیر وپایه ریزی می کنند ؟ آیا بی شمار افراد دراین مشاغل هرکدام دچار مقایسه ورقابت وبرتری جویی و پیشی گرفتن ، وقدرت یافتن و انباشتن نمی شوند ؟ آنچه فرد را دراین مهلکه به پیش می راند ومحرک بقای اوست ، هویت واقعی وماهیت حفیقی او نیست بلکه یک انرژی وقدرتی مبهم وناشناخته و کور است .
ماازکودکی با آموخته های خانواده (پدرومادر وبستگان ) شرطی می شویم . فاجعه هولناکی که مارا با حقیقت خود بیگانه می کند . خانواده وجامعه آواری آنچنان سنگین را بردوش ما می افکنند که این آوار چون کوهی مارا در زیر خود مدفون ، واز حقیقت خود دور می کند . کسانی این حقیقت را در خود درک کرده وبه ماهیت ذهن در خود پی می برند . آیا این اتفاقی ست که درآنها رخ می دهد ؟ یاپیش زمینه هایی فکری وروانی ولی ناخودآگاه بدون چسبندگی آنها به سوژه ویا تفکری خاص ، در آنها صورت گرفته که دگرگونی را در آنها به وجود می آورد ؟
بارها گفته شده ، ذهن تکیه گاهی ایمن وقابل اعتماد برای تمامی مردم است ودلیل اعتماد به ذهن ، ناشناخته ماندن آن است . ذهن در افراد فاقد حیله وتزویر نیست ولی باید با نظاره اعمال وحرکات ذهن در خویشتن ، متوجه دسیسه گری ذهن در خود شد . باشنیدن "فریب ذهن " نباید دچار کژفهمی وتعصب شویم ، بیاییم رفتار وعملکرد ذهن را با آرام کردن آن در خود ، نگاه کنیم . ذهن شرطی شده هر کس را دچار دایره مخوف مقایسه و رقابت می کند . وافراد را اسیر برتری جویی ، مافوق نشینی ، وانتخاب برتر می سازد . با برتری جویی ، مافوق نشینی و انتخاب برتر ، فرد در ظاهر برای خود ماهیت ویا هویتی برتر را خلق می کند(خوب به این نکته توجه کنیم ، انسان برای خود ماهیت ویاهویتی برتر را می سازد که این هویت واقعی او نیست ، بلکه خطایی اورا گرفتار نموده و در خود ثابت قدم ، تمام عمر بی خبر نگاه می دارد ) . . برتری جویی درهرزمانی حق مسلم هرانسانی برای بهتر زندگی کردن است . اما مشکل همینجاست که به دلیل ناآگاهی وعدم خودشناسی ، برتری جویی ، آفتی سهمگین برای انسان گردیده . چرا؟...چون انسان وقتی به دنبال جویای برتری هاست ، اسیر و دربند وگرفتارِ برتری ها نیز می گردد واین آفت غیرقابل جبرانی ست . ذهن شرطی برای ما هویتی کاذب می سازه وما ناآگاهانه آن را حقیقت خود می پنداریم وسرسخت از آن دفاع می کنیم تابقای آن دچار تزلزل نشود .
شغل خوب ، درآمد خوب ، خانه خوب ، اتومبیل خوب ، همسر خوب و.... اما این خوب گزینی ها برای انسان مرز وانتها ندارند !. عمربشراگر هزار سال نیز می بود باز این چالش های فریبنده یاهمان تمایلات ، هرگز اورا رها نمی کردند وهمیشه فرد را کورکورانه در خود ذوب می کردند .
پرسش مهمی که برای هرکس ممکن است پیش آید این است ؛ حقیقت انسان را کجا می توان درک کرد وفهمید ودچار اشتباه وخطای پندار نشد ؟ وخودرا از سراب رهایی بخشید ؟
ذهن شرطی شده ، فرد را جز به سوی مقایسه و رقابت و قدرت و ثروت رهنمون نمی شود ولی انهارا باسرپوش نهادن بررویشان از چشم فرد محو می کند وبا گیج ومنگ کردن فرد ، قدرت تشخیص حقیقت را از فرد می گیرد . ذهن شرطی جز این سوژه های کاذب برایش قابل ادراک و فهم نیست وبه شکلی می خواهد فرد را از سردرگمی ونگرانی ، و پوچی و بطالت نجات دهد . ماوقتی باجدیّت در خود به کنکاش وجستجو بپردازیم ، تشخیص سراب و خطا ، برایمان امکان پذیر می شود ولی چون از درک خود دورباشیم ، سراب برایمان دریا و مقصدوهدف تصور می شود . یعنی تنها راه نجات ما ، خودآگاهی ست که مارا از کژراهه جدا می کند وچشم مان را به حقیقت خویش باز می کند .
وقتی ذهن را عمیقا در خود بررسی و واکاوی و نگاه کنیم ، می بینیم ، ذهن همان شیطان است که ناآگاهانه با تمایلات ما ، مارا به محاصر خود در آورده وهمچنان سرگردان با خود نگاه می دارد وکار مداوم ذهن اسیر نگاه داشتن ما در بزنگاه خودش است . ولی با نظاره ودیدن افعال ذهن در خود ، می توان دام وبندهای ذهن را چون تار عنکبوت تار ومار ، ومتلاشی کرد و خودرا ازاسارت ذهن خود با مراقبت و مشاهده مداوم ، برای همیشه رهایی بخشید .
ذهن زمانی مشعل هدایت ماست که آن را خوداگاه از شرطی شدگی رهانیده باشیم . در غیر اینصورت ذهن بزرگترین دشمن ماست که مارا به گرداب هلاکت روانه می کند
وبراستی ، انسان کجا می تواند خودرا از تلاش برای کسب "قدرت " خلاص نماید ، و قدم به سمت حقیقت بردارد ؟
ماباید فعالیت ذهنو در خودمون ببینیم . ذهن به دنبال هرچیز باشه ، اونو در خودت سرکوب نکن رهایش کن که آزاد باشه ، هرگز مانع آن مشو ، سعی کن ذهن را حتی با جوشش تمایلات نا درست و خطا در خود ، فقط مشاهده گرِ اعمالِ ذهن در خود باشی . مشاهده افکار ( ذهن همان فکر است) وافعال ذهن می تواند هرکه را از اسارت ذهنِ خود خلاص کند . سرکوب تمایلات یاهمان (ذهن ، فکر ، میل و تمنا) در خود ، ایجاد سیاهچالی تازه برای اسارت خویشتن است . ایجاد تمام چالش ها در افراد به دلیل سرکوبِ تمایلات ، افکار ، ویا همان ذهن در خویشتن شان است که فرد را اسیر چالش می کند .
سرکوب ، وگریز وفرار از (ذهن/فکر) ، دامی ست که آن را خود برای اسارت خود می سازیم. .!
ولی ،
ماندن و مشاهده ی (ذهن/فکر) ، تارومار کردن دام های (ذهن/فکر) ورهایی ماست
بقول سهراب
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساسْ هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیرِ هر بوته که می خواهد بِیْتوتِه کند
بگذاریم غریزه پِیِ بازی برود
کفش ها را بِکَنَد، و به دنبالِ فصول از سرِ گُل ها بِپَرَد
بگْذاریم که تنهاییْ آواز بخوانَد
چیز بنویسد
به خیابان برود........
بد نیست بدانیم ؛
ماوقتی از قلب و دل می گوییم ، از نفس حرف می زنیم ، چیزی در ما قابل شناسایی ورویت و اکتشاف نیست . اما ذهن همان فکر در فرد است وشناختن و مشاهده عملکرد فکر در خود برایمان امکان پذیر ومیسّراست . می توان رفتار و حرکات فکر را باخیره شدن عمیق در خود دید .
زندگی حکایت غریبی نیست
زندگی همینجاست
درست ، درکف دست من و شما
بایداز کج فهمی خویش ، دست برداشت
مااعجاز شفای خویشتنیم
پایمال کردن خود ، قمارِ باختِ ماست
|
|