|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
انسان ، هویتش را با مقام و قدرت ، وثروت و شغل برای خودش ایجادمی کند که این هویت ابداعی ، هویت واقعی انسان نیست .
*
بزرگترین عارضه ای که قرنها در تمام زمین گریبانگیر بشر گردیده "خودفراموشی " ست . عارضه ای که صلح و سازش ، و امنیت و آرامش مردم را از آنان گرفته ، وهرکه را ناخوداگاه به ورطه ی جدال و ستیز و نزاع وزندگی قهرآلودی سوق داده است که از ماهیت واقعی افراد وانسان به دور است. ممکن است درزمان معاصر بعضی از اندیشه مندان و صاحب نظران دراین باره سکوت اختیار کنند ویا کسانی دچار جبهه گیری در مقابل این گونه پیام ها شوند ، اما این یک حقیقت است که در انسان ناخوداگاه بروز می کند . این دگرگونی اتفاقی روانی ست ، که در افراد صورت می گیرد و به سیستم مغزی افراد مربوط می شود . ادراک و فهم آن شاید برای بسیاری دشوار نباشد ، امامداوای این عارضه بارهاشدن از آن تحول روانی یا ذهنی ، در فرد صورت می گیرد که برای اکثریت میسّر و اسان نیست . تجربه مداومی که می تواند در هرکس صورت گیرد ، عبور از خودشناسی ورسیدن به خودآگاهی ست . در ما اتفاقی شوم و نامیمون بعداز دوران کودکی رخ می دهد ومارا ناخوداگاه در خود ، گرفتار ذهنی شرطی وبرنامه ریزی شده می کند . این فاجعه هولناکی ست که در اکثرقریب به اتفاق مردم در تمام زمین صورت می گیرد ولی جز معدود ونادر افرادی نسبت به آن اگاهی لازم را به دست نمی آورند . چرا ، رویت ومشاهده ی این بروز فاجعه و علت وانگیزه آن هنوز برای اغلب امکان پذیر نیست ؟... چیزی که در طول اقران بوسیله پیامبران واولیاء و عارفان و اندیشه مندان دیگر توسط آنان در خود کشف گردیده ، حقیقت تشکیک ناپذیر انسان است که درمکتوبات آنان برای راهنمایی وارشاد بشر به ارمغان مانده است . سایه ای از ناآگاهی گریبانگیر اکثریت ما مردم گردیده و سرسخت از حقیقت خود فرار می کنیم ، تااین پندار خطا برقرار باشد انسان با تمامیت خویش ارتباط یرقرار نخواهد کرد وخودفراموشی همچنان با اوست . "خود"ی را که ذهن شرطی شده برای هرکس پایه ریزی می کند "خودِ" حقیقی ویاهویت واقعی فرد نیست ، آن سایه ای از ماهیت واقعی فرد است . خودی را که ذهن شرطی شده برای ما بوجود می آورد محصولِ اضطراب ونگرانی های ماست ونفسا این _خود _ دلیل نگرانی واضطراب و سرگردانی ما ست . وآرامش واقعی ما زمانی برایمان قابل دست یابی ست که ازاسارت این _خود _ برای همیشه خودرا رهانیده باشیم . اما ذهن شرطی شده مارا در حصار اسارت خود همیشه نگاه می دارد ومجال رهایی از _خود _ یا همان _ذهن _ را از ما می گیرد . این فاجعه هولناکی ست که بشررا درسراب همچنان باقی می گذارد . حقیقت ما ذاتِ اصیل ماست که آن را درزیر خروارها تفکر و ایده و عقیده و آرمان از چشم خود مخفی می کنیم . شاید گفتن این حقیقت ، تلخ و حتی غیر قابل تحمل برای افراد یا گروههایی نیز باشد اما ، انسان علیرغم تمام پیشرفت های به ظاهر آگاهانه اش ( که ماحصل دانستگی های اکتسابی وتجزیه وتحلیل های ذهنی وتجریه های اوست) موجودی ناآگاه وترحم برانگیزاست ( به دلیل عدم آگاهی از اصالت وذات حقیقی خویش وبروز اعمال نا درست و مخالف فطرت از او ) وسرسخت از ادراک این حقیقت غیرقابل جبران خود دوری می جوید . این ضایعه ای هراسناک وهلاکت بار است که نمی توان با آگاهی یافتن نسبت به آن ، موانع و پرده ها را از مقابلش برنداشت . انسان مخزنی از آگاهییِ دیگری دردرون خود دارد که دانستگی های او نیستند _ گاهی افراد عامی وتحصیل نکرده نیز به این گنج بیکران در خود ، دست می یابند . _ ولی هنوزبرای مردم سر به مُهر است و اغلب از آن چیزی نمی دانند.
عارضه زیان بار بشر برای او ، خودفراموشی ست وخودِ افراد هم در پنهان ماندن این عارضه در خود ، نقش اساسی را بازی می کنند وچندان اصرار وجدّیتی برای شناخت واقعی خود ندارند . چرا انسان از شناخت خود واهمه دارد ؟ چون حقیقت انسان (آنچه هست ) یا ماهیتِ ذاتی انسان برای ذهن او قابل ادراک وفهم ودریافت نیست ، افراد از شناخت واقعی خود هراسانند ! ... انسان نمی تواند انگیزه ویا سوژه ای برتر را توسط ذهن درخود درک کند و آن راجایگزین ، هویت ویا شخصیت شتاخته شده اش کند واین می تو اند دلیلی بارز برای هراس انسان از شناخت واقعی خودش باشد . هرکس با غیبت ذهن ، می تواند با شخصیت حقیقی اش در خود ارتباط برقرار کند . یعنی تنها راه شناخت واقعی خود باغیبت ذهن در فرد می تواند برای وی صورت گیرد . تاذهن درحال فعالیت وبروز مداوم وبی توقفِ فکر در فرد باشد ارتباط فرد با خودِواقعی اش ناممکن است . جوشش مداوم ذهن در ما در خواب و بیداری ست که صورت می گیرد واین جوشش وارتعاش مداوم ذهن ، فرد را گریزناپذیر دراسارت خود دارد . گفته شده ، ذهن ازکودکی در فرد دچار شرطی شده گی می شود وهمین تغییر ماهیتی ذهن برای فرد زندانی مخوف و تاریک می گردد ولی اغلب از آن اگاهی ندارند . انسان تازمانی که در بند ودرمحاصره ی ذهن شرطی شده ی خود باشد اسیر "خودفراموشی" ست . خودفراموشی عارضه ای ست که فرد را باحقیقت خودش بیگانه می کند . انسان ها در سرزمینهای مختلف و با فرهنگهای متفاوت ، از زنگی مادی و زمینی خود ، یعنی از تمایلات مادی ونیازات زمینی ، پوششی بر روی حقیقت ویا هویت حقیقی خود گذاشته اند واین عمل ، خود علت وانگیزه بیگانگی با خود واقعی را در افراد بسیار قوی وتشدید می کند ، واز شناخت درست ودرک حقیقی خود محروم می سازد . در الویت قرار دادن زندگی مادی نسبت به زندگی حقیقی ومعنوی انها. درالویت قرار گرفتن وبرتر دانستن زندگی مادی برای بشر انگونه در وی در گذر زمان تفویت شده که زندگی طبیعی وسالم را کاملا در وی دچار تزلزل وفراموشی نموده است . که می توان آن را یک "فریب عمد" در زندگی انسانها نامید ذهن شرطی شده با تحمیل تمایلات کاذب به آدم ها وارجح پنداشتن آنها نسبت به هویت ذاتی مردم ، بشررا در مردابی خفه کننده و غیرقابل نجات گرفتار کرده . این اتفاق وتغییر ودگرگونی در آدمیان درطول قرنها تا به امروز آنگونه قویا صورت گرفته که بازگشت به اصل و هویت واقعی را برای مردم بسیار دشوار وحتی ناممکن کرده است . زندگی انسانها در طول قرنهای متمادی بگونه ای پایه ریزی وفلسفه سازی شده بااستمرار آن ، مردمان از هویت واقعی خود بیشتر فاصله گرفته و دور می شوند ونگرانیِ جدّی نسبت به بیگانگی با هویت خود ندارند . نفس نگرانی ودلهره وبیم افراد جز بیگانگی با خویشتن خود نیست . اگر انسان موجودی خشونت آمیز وجنگ طلب گردیده ، علت بیگانگی وی با هویت ذاتی و اصیل اوست. برباد دادن زندگیِ آرام ناخوداگاه توسط خود اوست که صورت می گیرد . بازگشت به خویشتن تمام نگرانی واندوه و رنج بشررا دراو مداوا می کند .
انسان درست از زمانی که (فکر) در او به کار می افتد ، ناخودگاه برای خود شخصیت سازی می کند ، این شخصیت ، بممزله "هویت" اوست وباتکیه به آن فرد احساس "قدرت " می کند . این شخصیت و یا هویت ، افراد را بطور فردی انگونه در خود ذوب واستحاله می کند که فرد جرات وجسارت شک کردن به آن ، ویا نگاه کردن شفاف به آن را ندارد . این تحول ذهنی تکیه گاه آرامش وامنیت و ایمنی فرد می گردد . افراد دیگر تواناییِ رها یی و خلاصی از این شخصیت ذهنی و تصوری را ندارند . دچار تردید شدن بیشتر فرد را گرفتار تشویش ونگرانی و اضطراب می کند . انسان جرات درهم شکستن ورهاشدن از این شخصیت رویایی وخیالی وهویت غیر واقعی را کاملا از دست میدهد .
درست است که انسان امروز بارشد عقلی و تجلی تفکر در خود به اکتشاف واختراع و ابداع نوآوری هایی شگفت وحیرت انگیز دست یافته ، اما این انسان همچنان نیاکان خود با واقعیت وجودی خود وباهویت ذاتی وسرشتی خود بیگانه است . بیگانگی انسان با هویت واقعی خود ، نقطه خطر وتهدیدبار انسان دربرابر خویشتن است . انسان بزرگترین وباالقوه ترین تهدید درزمان معاصر باساختن بمب های ویرانگر و هوش مصنوعی دربرابر انسان است . وتنها (خودشناسی) ست که این تهدید و خطر را از فعل وافکار انسان کاملا جدا می کند . چرا خودشناسی تااین اندازه مهم است و می تواند برای همیشه ساختن وتولید ابزارهای جنگی را نیز از انسان جدا نماید ؟... دوران آن گذشته است که همچنان بخواهیم دراسارت واژه و کلمه خودرا سیراب و اشباع کنیم ، خوش اقبالی انسان معاصر و آیندگان این است که توانسته اند به ساختمان ذهن در خود ورود پیدا نموده وذهن را (نه از نظر فیزیکی ) بلکه از نظر عملکرد ومشاهده ی افعال ذهن ، درخود شناسایی کرده و خودرا از اسارت ذهن شرطی شده رها نمایند . تمام اتفاق منفی ومعکوسی که برای یکایک ما رخ می دهد ، بازتاب ذهن شرطی شده در ماست وباشناخت درست ذهن و ساختمان آن ، می توان خودرا از اسارت ذهن شرطی شده رهایی بخشید و به حقیقت خود یاهمان هویت الوهی پیوست.
هرفردی ، وقتی با هویت واقعی وذاتی خودش ارتباط داره یک زندگی را سر خوش وشادمان تجربه می کنه که از جنس این زندگی معمولی نیست . یک شوروشعف ونشاط غیر قابل تعریف و توصیفی را باخود دارد . فرد یک زندگی را تجربه می کند که می توان ان را برترین زندگی نامید . خودنمایی نمایان در رندگی انسان هرگز نیست . لحظاتی گذرا نیستند که بیایند وبرای همیشه ناپدیدومفقود شوند . کسانی که با شناخت خود به خودآگاهی رسیده باشند این زندگی را بطور مداوم وهرروز ، ساعاتی تجربه می کنند که اصلا تکراری و زمخت و خسته کننده و ملال آور نیست . (البته ابن لحظات شورانگیز وپرنشاط ممکن است برای کسانی ناخوداگاه به وجود آیند اما آنها ناخوداگاهند و برای بار دوم ممکن است فرد آن را تجربه نکند ، کسانی که به حوداگاهی رسیده باشند آن لحظات را بطور مرتب تجربه می کنند .)
باگفتن از این زندگی پرنشاط ، شعری از سهراب سپهری به ذهنم متبادر می شود ؛
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد...
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست...
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است...
ولی ، بیایید در رودخانه واژه خودرا رها نکنیم ، اگر شناگر ماهری هم باشیم ، خودباختگی انسان به دلیل گذر وتکرار قرنها وعوامل فر یبنده زمان خودش ، آن قدر قوی ست که دراین سیلاب جانسوز نمی تواند خودرااز غرق شدن نجات دهد . افراد باید بدون تمسک به هیچ ایده و آرمان و مکتبی ، ماهیت واقعی خود ویا حقیقت خویش را در خود به دست آورند . پیرامون انسان پراز علت و انگیزه و عوامل فریب است و ذهن شرطی شده در آنی گرفتار می شود وفرد را با خود به سوی ورطه هلاکت می کشاند .
ماازگلستان زندگی حقیقی خود دور شده ایم وخود را ناخوداگاه گرفتار کویرِ یک زندگیِ تصنعی وبدلی کرده ایم که در آن جز خشونت و بی رحمی برما غالب نیست . در آن جز سرکوب وزیر پاله کردن وجود ندارد . زندگی که هریک برای خود پی ریزی می کنیم ، یک مسابقه بیرحمانه است که برای پیشی گرفتن و جلوافتادن و به دست آوردن پابرفرق یک دیگر گذاشتن امری معمول است . و فریب و دروغ و دسیسه و تزویروکلک وریا برای گرم نگاه داشتن بازار رقابت برایمان امری رایج . ماسکی که برچهره می گذاریم از ماموجودی شقی و بی رحم می سازد ۰ اماانسان با کشف شخصیت ویاهویت واقعی اش دیگر نیاز به داشتن نقاب برچهره ندارد . صمیمانه در خود ببینیم ، کدام یک می توانیم باخلوص خود بی چشم داشت و انتظار ارتباطا برقرار کنیم ، تمام راز ما در همین ارتباط نهفته است . ومهمتر اینکه ؛ انسان در این ارتباط ، باحقیقت خود یکی می شود وبه وحدتی فراتراز اندیشه و گمان می رسد . بلی ، انسان استعداد و ظرفیت دیگری دارد ومی تواند انرژی دیگری را در خود فعال نماید باعبور از تمام موانع به بی نهایت با آن انرژی وقدرت می رسد ، آن بک نیرو وانرژیِ مافوق وملکوتی ست ولی هنوز اعلب از آن بی خبرند . نگرانی و اضطراب واندوه هرکس ، از دوربودن از این حقیقت برتردر خویشتن اوست که وی را گرفتار سراب رنج و اندوه و نگرانی می سازد . مشاهده ونطاره ذهن در خود برای هرفرد امری ناممکن نیست ، ولی رهایی از ذهن قدری دشوار است ، بارسیدن به خودآگاهی وتخلیه وسبک کردن ذهن در خود ، می توان به این موضوع راه یافت . ماباید ذهن شرطی شده را در خود از هر قضاوت و نتیجه گیری باز داریم ، ذهن ، سریع تراز عملکرد یک کامپیوتر ، افراد را بدون آنکه مجالی به آنها بدهد اسیرِ قضاوت ونتیجه گیری های غلط ونادرست و خطای خود می سازد . باید آگاهانه از این عملکرد ذهن در خویشتن پرده برداشت ، آن رادر خود نگریسته و مشاهده کرد . فعل مشاهده ی خالص ، عملی شگفت انگیز است که ذهن را از وقوع هر عملی قبل از به دام افتادن فرد ، باز می دارد .
مااگر زندگیِ انسان را بانگاهی صاف و فکری باز و بی طرف ، از گذشته های دور تا به امروز برروی زمین کنکاش و بررسی کنیم ، می بینیم زندگی همیشه به کام اقلیتی بوده که سروری وامتیاز براکثریت داشته اند وخودرا به دیگران تحمیل کرده اند ، وبی تردید زندگی بااین فلسفه مورد رضایت همگان نیز نمی تواند باشد ، بعداز این هم به همین شکل طی خواهد شد ولی این زندگی سالم و طبیعی وواقعی انسان نیست . زندگی برابر ومساوی وبی تضییع تمام مردم درزمین بعداز "خودشناسی" تمام ویا اکثریت افراد در کشورها می تواند شکل گیرد . چون انسان باخودشناسی به حقیقت خویش وقوف پیدا می کند وزندگی آرمانی وایده ال بشر بعداز آن در زمین بوجود می آید . در غیر این صورت رویا وخیال است که زندگی را طراحی می کند و رویا وخیال از ذهن شرطی شده تراوش می کند ، ذهن شرطی شده لاجرم وناگزیر ، نفع فردی وگروهی را به اکثریت مردم اعمال می کند . مامی توانیم ، اراده کنیم واز ضمیر ویاهمان ذهن شرطی شده در خود فراتر برویم ، ودرفضایی لایتناهی به حقیقت خود ، و معصومیت بربادرفته مان دوباره بازگشت کنیم .
می توانیم...
می توانیم....
می توانیم...
واین حقیقت فراموش شده ی هر انسانی ست که آرزوی غایی یکایک مردم در هر زمانه ای است . لاجرم روزی ، شاید بشر به این خوداگاهی برسد ، بعداز آن زندگی خرِم و شادمان دیگری با حضور انسانی دیگر در زمین متولد می شود . آنچه را ما برای خود "حقیقت" تصور می کنیم آن حقیقت نیست بلکه خدعه و دسیسه و فریب ذهن است ، سوژه ای به نام حقیقت می سازد و مارا کورکورانه گرفتار آن می کند . مادچار بک فریب در خود هستیم و جرات وجسارت خیره شدن به اعماق خود وگشودن آن را نداریم . ذهن را اگر بتوانیم در خود تهی وسبک نماییم ، قدرت مشاهده ی فریب ونیرنگ ذهن شرطی شده را درخود نیز به دست می آوریم ومی توانیم خودرا از اسارت ذهن رها سازیم . انسان چه برایش قابل فهم وادراک باشد یا نباشد دراو اتفاقی صورت گرفته که اورا از حقیقت وجودی اش دور کرده و ان را در وی برباد می دهد. وفرد برای بازگشت به حقیقت خویش باید مهار ذهن شرطی شده را در خود دردست بگیرد . کسانی که باخوداگاهی ، خودرا از بندِ ذهن شرطی شده ی خود رهانمایند ، در آنان انسان دیگری متولد می شود که دیگر اسیر ذهن شرطی شده وقوانین جنگ طلبانه ی هستی نمی گردد . اندیشه مندانی چون جیدو کریشنامورتی این حقیقت را در خود به دست آورده اند که تمام عمر خود را صرف آگاه کردن مردم برای رسیدن به این هدف نمود . افرادی چون کریشنا از کسانی بودند که توانستند خودرا از "خودفراموشی " برای همیشه نجات دهند و بسیاری از افراد درمشرق زمین بحصوص بامطالعه آثار وی به خوداگاهی رسیدند . هرچند به دلیل غلبه سنت* در تمام کشورها و فراز ونشیب و عاملهای بازدارنده پیرامون مردم در هر سرزمینی ، غالب مردم زنجیرهای اسارت را برگِردِ خود قوی تر می کنند ولی به دلیل رشد فکری وعقلی ومطالعه افراد درزمینه "خودشناسی" در یکایکدجوامع بشری ، افراد خوداگاه و ناخوداگاه تشنه ومشتاق خوداگاهی هستند که همین موضوع احتمال تحول روانی ودگرگونی فطری و ذاتی وروانی را در آنان تشدید می کند .
.
.
.
.
.
.
.
.
* قدرت طلبی و مقام پرستی وزیاده خواهی وانباشت گری ، با فرماندهی و کشور گشایی اینها همه ناآگاهانه تمایلات دیرینه بشری ست که هزاران سال برگُرده او سنگینی واورا درزیر کوه خود مدفون می کنند ، اما هنوز چشم انسان به این خطای ناگزیر برگزیده ی خود گشوده نگشته تا راه حقیقی خود را ، به درستی بیابد . این سنت پوسیده ای ست که لاجرم روزی انسان برای رهایی از آن ورسیدن به آزادی و رستگاری باید چشمش به آن باز شود . اینها تمایلاتی کاذب واز شگرد وترفند های ذهن شرطی شده در آدم هستند که ناخوداگاه به او تحمیل می شوند . بارهایی خوداگاه از آنها ، انسان به آرامش و شکوهی شگفت وکشف مداوم ناشناخته ها می رسد . بعداز از آن است که حقیقت برای فرد دمادم قابل ادراک است . ودیگر هیچ زائده ای اورا گرفتار نمی کند وکمال آرامش و راحتی وآسایش بشر این است . حقیقت انسان با رهایی از ذهن شرطی شده برایش قابل حصول است و فرد با این دگرگونی و تحول به رازهایی پی می برد که هنوز برای مردم قابل ادراک وبازگشایی نیستتد .اگر هرکس بتواند ذهن را در خود واکاوی کند دچار حیرت خواهد شد .
|
|