|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
استقبال از رنج وفرار نکردن از آن ، گشوده شدن چشم انسان به ساختار رنج ، و ماهیت خویشتن است . و فرار از رنج بسته شدن چشم انسان به ماهیت خود وبیگانگی فرد با خویشثن است . نگاه کردن به اعماق رنج و نگریستن به ژرفای خویشتن با رسیدن به یقین با کشف نیروی بصیرت در خود . هرچند این سخن غیرمنتظره وگفتگوی خارق عادتی ست اما حقیقتی ست که با خودآگاهی درانسان رخ می دهد وفرد به ماهیت حقیقی و ذاتی خویش وقوف ودست می یابد . ماهیت زندگیِ انسان توام با آرامشه و درزندگی واقعی انسان ، رنج پدیده نایابی ست ، اما انسان با دورشدن از خود ، آرامشش را پایمال می کند و تمام عمر ناآگاهانه در محاصره ی رنج می افتد و به دنبال آرامش خود می گردد . وهرگز نیز به آن نمی رسد مگر باخودآگاهی به خویشتن بازگشت کند . این حقیقت جدایی ناپذیر انسان است ولی هنوز اغلب از آن آگاهی نداریم وگرفتار کنش های ذهنی خویشتنیم ، که این امری ذاتی و اصیل نیست بلکه عارضه ای ست نادرست که وراثتی به هرکس تحمیل می شود . در زندگی روزمره ، لذت بی رنجی سوژه ای بسیار تا بسیار فریبنده است و کسانی گرفتاراین خدعه در خود نمی شوند که به دنبال کشف دلیل وعلت رنج در خود باشند وبا تجربه رنج ، وواکاوی آن به انگیزه و علت این ابهام در خود می رسند . خوداگاهی راز رها گشتن از رنج واندوه ، وپیوستن به ذات ازلی خویشتن است .
انسان وقتی ناخوداگاه درحال پرهیز از رنج است ، گرفتار غُده ای در خویشتن است که اورا از حقیقت ذاتی واصیل خودش دور می کند . وگرفتار سرابی می کند که آن را برای افراد حقیقت تلقی می کند . پرهیز از رنج شکنجه گاه مصیبتی ست که ذهن شرطی شده به هرکس تحمیل می کند . این از شگرد ودسیسه های ذهن شرطی شده ی ماست که نمی توانیم آن را به آسانی در خود موشکافی وبه آن پی ببریم . ونتیجتا اسیر ذهن شرطی شده می شویم . ذهن هویتی جعلی را برای ما می سازد که هویت واقعی ما نیست . تنها هویت واقعی وذاتی ما ست که مارا از هر انحراف و لغزش و خطا وپلیدی مصون نگاه می دارد و مارا به معصومیت از دست رفته مان می رساند . بارهایی خوداگاهانه از ذهن شرطی شده ، می توان به این حقیقت رسید . کشف هویت ما حقیقت ماست .وحقیقت بیکران وخدا بعداز این اکتشاف برای هرکس قابل ادراک می گردد . ماقبل از ارتباط برقرار کردن با خدا ، باید ضعف ونقص وناتوانیِ ذهن شرطی را در خود برطرف وخودرا از اسارت ذهن شرطی نجات بدهیم . در غیراین صورت ذهن شرطی شده گردابی ست که ما را در خود استحاله کرده وکورکورانه و بی اختیار به کژراهه می کشاند .
هرکس باید خودش را در خودش پیدا کند تا به آرامش ابدی برسد و گمشده تمام بشریت جز همین نیست . شیوه ای که می توان در خود به حقیقت خود راه یافت ، واکاوی رنج با ماندن با آن در خویشتن است برای شناخت ژرفاژرف آن ، چون دلبری آن را در آغوش گرفت . می توان گفت ؛ بهشت از دست رفته بشر در خود وی نهفته است وهرکس باید آن گمشده را در خود بیابد . آدمی نمی داند ، ناخوداگاه از خودش فرار می کند واز خود دور می شود . فلسفه زندگی انسانها پشت کردن به رنج و فاصله گرفتن از آن است ، گریز از رنج و اندوه و نگرانی ... وذهن افراد بااین فلسفه شرطی شده است وافراد را ناخوداگاه در محاصره دارد . ماگرفتار "خودی کاذب " درخود شده ایم واین خودِ رویایی وخیالی وتوهمی را از رنج دور می کنیم یا رنج را از آن جدا می سازیم .فرار از رنج ، جز دوری جستن و گریز از خودحقیقی نیست . "خودی " را که مابراساس رقابت ومقایسه های جامعه و آموزش های خانواده و فرهنگ و باورهای خویش برای خود پایه ریزی می کنیم و می سازیم ، خودِ حقیقی ما نیست . ودر این عمل ، بیگانگی ما باخویشتن مستور ونهفته است که ناخوداگاه هریک از خود حقیقی و یا فطرت خود دور می شویم .
مابطور بی وقفه ونااگاهانه فکرِ نشات گرفته از ذهن شرطی شده را در خود پاسخ می دهیم وذهن شرطی هرلحظه چالش جدیدی برای ما تداعی می کند ( افکار ذهن همان امیال وآرزوها، ونیت های ماهستند که دمادم در ذهن مان جوشش پیدا می کنند ). رهایی از ذهن شرطی شده شرط رستگاری ست و دربند ذهن بودن با هرتفکری اعم از مثبت ویا منفی آن ، اسارت بی چند و چون فرد است . سالکی کوزه ای آب در دستش آن را کنار دریانهاده وبه دریا وارد می شود ، دردریا فکر کوزه امان اورا می برد ، می بیند برای رهایی بهترآن است که کوزه را شکسته وبه دریا برود . دشمن پلید ما ذهن شرطی شده ی ماست ، بیایید خوداگاه ، خود را از مخمصه ی هلاکت بار ذهن نجات دهیم ، آنگاه است که به سرزمین بیکران ونورافشان دیگری وارد خواهیم شد . به ادراک نامحدودی دست می یابیم که هیچ سدّ ومانعی درمقابل آن وجود ندارد . بااین ادراک تمام پرسش های بی پاسخی که در ذهن وجود دارد به یک باره به یافتن پاسخ متقن همه ی آنها دست می یابیم . مابراساس آموزش خانواده و تحمیل جامعه وباتکیه به عقیده وباورها وآرمان های متفاوت سعی می کنیم "رنج " را در خود کاهش بدهیم یا از آن دور باشیم ، این فعل ما ، مارا از هویت واقعی خود دور می کند . آدمی نه آنکه با افعال خود از حقیقت خود وذات ازلی خویش دور می شود بلکه سرسخت دربرابر آن گنج برتر وخورشید فروزان درونی ،مقاومت و ایستادگی و آن را در خود سرکوب می کند .
ذهن مابطور مرتب وبی وقفه درحال جوشش فکر در خودش است (چون ساختار و کار مداوم ذهن چنین است ). جوشش افکار از باور های فرسوده وکهنه ای که در ذهن ما ناخوداگاه از زمان کودکی بارگذاری شده اند و ما این افکار را برای خود عقیده و باور تلقی می کنیم . ذهن درهرلحظه ده ها یاد وخاطره را ، که از افکار مُرده وپریشان و هراس انگیز ، سالها در تَهِ ذهن رسوب کرده اند ، به فرد یادآوری می کند وفرد را ناگزیر به دام خود می اندازد . ذهن از هرفکری می تواند برای ما باور وعقایدی متناقض بسازد . گفتیم ، ذهن یک لحظه از جوشش چه در بیداری ویا خواب باز نمی ایستد وکار مداوم آن جوشش وبازتاب فکر است . خودباختگی به این پرش وجوشش های ذهن بصورت باوراست که روزگار مارا تاریک و سباه می کند ومعدود افرادی این بازتابها را در ذهن خود بصورت سایه روشن می بینند وخودرا ازاسارت ذهن شرطی شده نجات می دهند . خودباختگی ساده ترین فعلی ست که با جوشش افکار کهنه در فرد صورت می گیرد . خودباختگی که هرکسی را دچار وگرفتارِ تجزیه وتحلیل های ناقص وغلط ذهن ، عوامل بیرونی و عقاید وباورهای رایج در هر جامعه ای می کند . این کارخانه تولید ذهن شرطی شده ی ماست که با تولید کالاها واجناس(افکار پریشان و نادرست )ونامرغوب وویرانگر افراد را ناخوداگاه گرفتار فکر فاسد وباطل می کند وگاه ، رهایی را برایش غیر ممکن می سازد .
کشورهای بسته ودراسارت ذهن شرطی شده با تبلیغات مسموم پیرامون مردم وتحمیل نیازهای کاذب به آنان ، افراد را از درک درست وحقیقت خود محروم می کنند و آنان را وا می دارند خلاف سرشت وفطرت و حقیقت وجودی خود ، خلاف هویت حقیقی خود به دنبال رفع بیش و کم نیازات اجتماعی وجبریِ خود باشند . این فاجعه واتفاق هراسناکی ست که قرنها تمام بشریت را در زیر سایه شوم خود درانحصار خود قرار داده است وبه سرنوشت جدایی ناپذیر همگان تبدیل گردیده . کسانی که این دگرگونی را در خود درک نمی کنند هرچه خودرا در چنگال آن بیشتر اسیر می کنند و کسانی هم که آن را تاحدودی می فهمند ، مجبورند زندگی روزمره خود را با تمام فراز ونشیب و سختی های آن همچنان تکرار کنند . انسان باتلاش بی وقفه خود همچنان از "رنج " دوری کرده واز آن فرار می کند وهیچ اصراری برای ماندن با رتج وشناخت عمیق وریشه ای آن در خود ندارد .این فلسفه زندگی گریزناپذیر غالب مردم در هر گوشه از زمین است . تمام تلاش و دل بستگی وتعلقات افراد برای ضعیف ویا بی رنگ کردن رنج در آنان صرف می شود . همه ی آلام ورنج واندوه را جزء زندگی خود تصور نموده وبا روی آوردن به سوی قدرت ، ثروت ، و مالکیت ، و انباشت گری (مقایسه ورقابت ) سعی در کم کردن رنج ، ومرارت واندوه در خود می کنیم . در حالی که این راه رهایی از رنج و ملالت و نگرانی نیست . ماباید با خودآگاهی به این حقیقت وقوف پیدا کنیم ، تنها راه رهایی از رنج ونگرانی و اضطراب وسرگرانی ها ، ماندن خوداگاه با رنج و شناخت عمق وریشه ای آن در خویشتن هستیم . بلی ، رمز رهایی از رنج ، ماندن خوداگاه با رنج و نظاره گر بودن رنج است که مارا دمادم ولحظه به لحظه از رنج جدا می کند ، گریز از رنج دورشدن از خویشتن خود است . بارنج بمان و نظاره گرِ رنج در خویشتن باش . رنج همان "خودِ کاذب " در ضمیر ماست . با مشاهده ی درونی قابل دیدن و محو ونابود شدن است . این مشاهده ی ناب وخالص راز رهایی از رنج برای ماست . مابه دنبال علت رنج در خود نیستیم بلکه با تمسک به عوامل بیرونی بطور مرتب وروزمره و عادی از (رنج /خود ) دور می شویم ودلیل تمام نگرانی و اضطراب ورنج ونا آرامی ما نیز همین گریز از خویشتن است . فلسفه ای که حتی یعضی از فلاسفه واندیشه مندان از درک آن عاجزند ... انسان تجلی زندگی اش را در تسکین ویاکاستن از رنج با دل بستگی به عوامل بیرونی می بیند . شبوه ای که آدمی برای راحتی زندگی خود انتخاب کرده ، اورا از رنج جدا نمی کند بلکه باعث تشدیدوافزایش رنج ونگرانی او می گردد . ما علیرغم آنکه با تعلق ودلبستگی ها با خشونت آفرینی ها به "خود " آرامش می دهیم برعکس ، خود را دچار نگرانی و اضطراب و رنج واندوه می کنیم . درزندگی انسان با این روند هیچ آرامشی وجود ندارد ، باید با خوداگاهی ومشاهده و بصیرت ، حقیقت این مطلب را در خود مشاهده و لمس کرد . انسان موجود آزرده خاطر و نگرانی ست که خود اضطراب و آزار و رنج را برای خود می سازد وخودرا گرفتار آن می کند . کسانی که در راس وصدر در هرکشوری قرار می گیرند ، می خواهند به زعم خود جامعه ای آرمانی وایده آل برای مردم خود برپا کنند ، اما انسان تاازتمامیت خود واز اصل خویش دورباشد با خویشتن بیگانه است وهرگز نمی تواند آفریدگار جامعه ای آرمانی وایده آل وسالم برای خود ودیگران باشد ، خودمحوری ، بزرگترین وقوی ترین مانعِ رشد تعالی انسان است ،فرد باید ابتدا خودرا از خودمحوری که خطایی تلقینی وتحمیل شده به اوست وتنها همان سدِّ آرامش مردم است خودرا رها سازد .
فلسفه واقعی زندگی انسان پشت کردن به رنج و گریز از آن نیست وذهن انسان اینگونه بطور وراثتی شرطی و برنامه ریزی وبه او منتقل می شود وفرد را گرفتار خود می کند وبطور مداوم از رنج گریزان می سازد و رهایی از آن یعنی از ذهن شرطی شده برای هرکس بسیار دشوار می گردد . رنج همان "خود " در ذهن وحافظه ماست . باید با رنج ماند ، و آن را عمیقا در خود از هم شکافت وعریان نظاره ، و لمس کرد ، تا ازاسارت آن رها شد . ما ، در زندگی روزمره ی خود به دنبال سوژه هایی هستیم که سبب تولید رنج برای ما نباشند ومارا از رنج جدا کنند ، آیا می توانیم برعکس سوژه هایی برگزینیم که سبب رنج ما باشند وبتوانیم باکنکاش در خود عمق و ماهیت رنج را در خود واکاوی نموده و با شناخت عمیق آن و نظاره ی آن خودرا از چنگال رنج برای همیشه رها سازیم ؟ مادر زندگی روزه ی رقابتی خود از حقیقت خود دور می شویم وناخوداگاه به دلیل غلبه ذهن برما به سوی رویاوخیال و توهم کورکورانه جذب می گردیم. حیله گری ذهن آنقدر قوی ست که بدون خودآگاهی متوجه دسیسه وشگرد های ذهن شرطی شده ی خود نمی شویم .
انسان اگر بخواهد به حقیقت خویش دست بیابد ، باید درزیر خروارها خس و خاشاک در خود به دنبال سررشته ای بگردد که آن روشنی ودانایی وعشق است ومُچ ذهن را برای همیشه برای انسان باز می کند ودیگر فرد گرفتار افکارپریشان نشات یافته از ذهن شرطی شده خود نمی گردد . تنها راه نجات وشفا وبهبودی هرکس همین است . آدم در طول قرون متمادی درکشورهای مختلف به اشکال متفاوت وفرهنگهای متنوع برای خودش به منظور به دست آوردن آرامش یک زندگیِ مقایسه ای ورقابتی ساخته ودر قبال این زندگیِ پراز مخاطره وخشونت و قتل وغارت ، خودش را سیراب واشباع می کند اما حقیقت زندگی انسان آرامشی غیراز این است که باید باخوداگاهی آن گنج لابتناهی و بیکران را در خودش به چنگ بیاورد.
|
|