خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 دشت شقایق

 

راستی  ؛ آدمی چه خوش پندار

کرده دل خوش به اینهمه آفات

میدهد عمرخود زکف آسان

درکف آرد چه ، زین همه آلات

 

درتباهی عمر خود بی شک

ما مصریم وبی خبرازآن

غافلیم زآنچه می رود برما

دیده را بسته ایم براین خسران

 

ازحیاتی که سربه سرشوراست

جز فلاکت چه ما به کف داریم

عمرما یک عذاب جانکاه است

ما به خوابیم ، اگرچه بیداریم .

 

اصل ما دیگراست وما دیگر

خورد ایم ما به فرع خود پیوند

اینچنین درسراب یک پندار

می رویم این ره خطا خرسند

 

***

 

خیروشرمان دوواژه ی هم نام

محوآن یک ، ازاین گریزانیم

گرچه این هردو واژه است ، اما

عمق این نکته را نمی دانیم

 

زآن دو گردیم ازهــــوا سیراب

این یکی  سعد وآن دگر شوم است

آنچنانیم به واژه ها مفتون

چشم مان ازنگاه محروم است

 

خیروشرٌ واژه است ، بی تردید

لیک ما درکلاف اضدادیم

هرچه این واژه ها بگیرد جان

درعوض ما زخویش می کاهیم

 

خلاء ذهن ما یکی وهم است

فکررا کرده ایم ازآن لبریز

درٌه ایست بی نشان بلی درما

تا ابد پرنگردد این ناچیز

 

نیست این درٌه و خیال ماست 

مااسیرتوهمیم اینجا

چشم را بسته ایم ازاین افسون

تا نبینیم به چشم خود آن را 

 

مااسیرخیال ووهم خویش

می دهیم عمررا ازآن تاوان

تانگردیم ازاین فریب آگـــه

عمرخودرا چنین دهیم ارزان

 

***

 

ورنه هستی آدمی این نیست

این عذابی که وهم می زاید

زندگی سربه سرهمه شوراست

وهم را هرچه رنج وغم باید

 

خیزواین یاوه را زبُن برکن

ازدرونت ، رها شوی ازغم

به خدا رنج ما همه بیم است

سهم خود کرده ایم ازآن ماتم

 

زین توهم رها شوی ، بینی

قلب تو رنج وغم نفهمد هیچ

خویشتن را رها کن ای انسان

زین ره پرمصیبت پر پیچ

 

زندگی عشق ومستی وشوراست

خوفت  اما اسیرغم کرده

این بلای مخنث موهوم

خود به انسانیت ستم کرده

 

رنج واندوه و ، شادی ولذت

من وتو ، یا که این «خود» موهوم  

جملگی واژه اند ومکرذهن

آفرینیم  به خود بلایی شوم

 

***

 

با نگاهی توان زدود آن را

ذهنت آماده کن به این زایش

ذهن آرام را توان بی شک

داد با یک نــگاه پالایش

 

بعدازآن پرده ها فتد ازچشم

دیده بیند جهان ، ورای فهم

زندگی معنی دگر یابد

کهنه گردد حدیث وبحث ووهم

 

تازه بینی که مستی وشوراست

سربه سراین جهان نو بنیاد

کهنگی گردد ازضمیرت محو

هرچه بینی به چشم ودل نوزاد

 

***

 

ذهن بنگر چه ظلم ها کرده

کرده مارا زاصل خود محروم

غرق دنیای پوچ پنداریم

عمررا داده ازتبی موهوم

 

این ره ما کویرناکامی ست

می رسیم تا سراب بی انجام

هستی ما نشان مرگ ماست

باختیم جان به این همه آلام

 

درتکاپوی خود چنان غرقیم

فرصتی را نیاوریم درکف

«خود» مجالی نمی دهد هرگز

تا ببینیم به کف خود این کف

 

راستی ، آدمی  چه خوش پندار

داده ای جان ازاین همه آفات

گرکه گردی رها ز«خود» بینی

حق کجاهست و ما کجا ، هیهات

 

مهرماه 1380

 Go to fullsize image

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۷ساعت ۶ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا