خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

گل رز

 

 

ندایی دردرون تو ، تورا دمادم به سوی خود می خواند اما سروصدای ذهنت را آنقدرزیاد ونا به هنجارکرده ای که ندای درونی ات را نمی شنوی . ذهنت را تهی وآرام کن تا ندای حقیقت را در خویشتن پاسخ دهی وآنگاه است که تو به آرامش واقعی می رسی 

 حقیقت ندای درونی وتجلی بخش توست که دمادم تورا به سوی خویش فرامی خواند ، اما عقل محاسبه گرودسیسه جوی تو ، تورا آنچنان اسیروبخود سرگرم کرده که ازدرک حقیقت محرومت نموده است وهمین نیزعلت ناآرامی ورنج وعذاب وسرگردانی تو وعامل ستیزه گری ات گردیده است .

 


سالها درکوچه باغ شعرخویش

من به تاریکی چراغ افروختم

اندراین آتش چو شمعی بی امان

خویشتن را من سراپا سوختم

 

هرچه دیدم واژه ها پرداختم

گفتم ازعشق وطن ، از مردمان

خنجری درچنگ هرسیلاب بود

تا رود درقلب دشمن بی امان

 

گفتگوها داشتم درشعرخود

با یگانه دلبرو معبود خویش

سالها ازهرچه می گفتم سخن .

عاقبت ؛ تا یافتم مقصود خویش

 

دیدم آری ، چیست درپنهان ذهن

برلبم راند سخن ، با مکروحیل

گاه بافد توری ازعشق وامید

گه بود معشوق عالم بی بدیل

 

دشمن فرضی به تاروپود ذهن

روزگارم را به تاریکی  ربود

تا که گشتم خیره براین بدسرشت

همچو مومی ، درکفم جان داد زود

 

مهرسرشاروطن نیرنگ اوست

می تند او دم به دم دامی نهان

تا شود سیراب این نفس زبون

دشنه ها دارد به قلب مردمان

 

«خود» بود این نابکارپردغل

نسخه ها پیچد دمادم بهر ما

هست تزویروریا افعال او ،

تا دهد خودرا دمادم او بقا

 

«خود» بود این غدهء بدخیم ما

رنج وبیم وآرزوهامان همـــه

گرچه پنهان است ازچشم عموم

نیست کس را جزفریب وواهمه

 

نیست این بدکاره دلسوز کسی

«عشق مردم » تاری ازهردام اوست

کی شناسد غیرخود این «خودپرست»

چشم بگشایید ، او بیهوده گوست

 

نیست بیداری ازاو سهم کسی

آدمی را هم بخواب افکنده نیز

کارانسان زین بلای بی دوام

گشته باخود ، قرنها جنگ وگریز

 

معبدومعبود او پوشالی است

ذهن سازد بهرما اینگونه دام

ما مطیع وبنده ی این ترهوس

سرنهاده خود به پایش تشنه کام

 

معبد و معبود او پوشالی است

ذهن سرکش بهرما بُت ساخته

تا که خود یابد بقا ، این بدسرشت

عمرمارا درکف خود باخته

 

*****

 

آنکه این تندیس ماراداده جان

دست پرنیرنگ وهم است وخیال

چشم خود بگشا ، توای بیدار دل

خویشتن بشناس ، نه بااین مقال

 

دیده رابگشا ؛ تو برافعال خویش

بین که جبراختیارت دست کیست

هرچه هست پنهان همه درذهن ما

گرمُچش درکف گرفتی زیرکی ست

 

سالها درکوچه های شعر خویش

من چراغی را زجان افروختم

آنچه می گویم ولیکن بی خلل

دم به دم درخویشتن آموختم

 

اصل ما نوروفروغ وروشنی

ما به ظلمت سرسپردستیم همه

پاره ی خورشید را درخود بجو

آن ندارد هیچ ، مرگ و واهمه

 

 

مرداد ماه 1380

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی 
  بالا